برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۴۶ (سيزدهبهدر نامه) می خوانيد:
- اخراجی های سه بهترين فيلم عالم سينما
- شاهزاده رضا پهلوی روی سلطنت قلم کشيد
- مردم ايران برای ژاپنی ها اشک ريختند
- کمپين ما به معصومه کمک خواهيم کرد
- جامعه ی فرهنگی ايران، کتابخوان ترين جامعه ی فرهنگی جهان
- محسن دکمه چی از شدت خوشی در هتل اوين درگذشت
- امام خامنه ای بهترين رهبر سياسی جهان
اخراجی های سه بهترين فيلم عالم سينما
"امشب که روشنفکر نما ها تنها يک هفته پس از اکران فيلم اخراجی ها نسخه قاچاق اخراجی ها را بر روی وب سايت ها گذاشتند همان حس زمان تعطيل شدن نشريه شلمچه به دست مهاجرانی را دارم. نشريه ای که مظلومانه و به حکم يک آقازاده در پشت پرده و برای دلخوشی عاليجناب.... تعطيل شد. آن هم به دست کسانی که شعارشان -تحمل مخالف- و-زنده باد مخالف من- بود!!!" «فدريکو ده نمکی، وبلاگ مسعود ده نمکی»
امشب فيلم اخراجی های سه را در نهايت بُهت و حيرت به تماشا نشستم. از شدت شوق و ذوق اشک گوله گوله از چشمان ام به پايين فرو می غلتيد. به خودم باليدم که در کشورم فيلمسازی مانند مسعود ده نمکی -که من او را به خاطر شاهکارهايش فدريکو می نامم- داريم و صد افسوس خوردم که قدرش را نمی دانيم. من حتی می خواهم يک درجه ايشان را ارتقاءِ نام بدهم و از اين پس او را آلفرد ده نمکی (بر وزن آلفرد هيچکاک) بنامم.
من سينمای مؤلف را نمی شناختم. من زاويه ی دوربين نمی دانستم چيست. من از نورپردازی بی خبر بودم. من از اين که می توان يک خانم مسن را در يک سکانس از هف هش ده زاويه ی مختلف نشان داد و يا يک راننده را از زير پايش موقع رانندگی به تصوير کشيد بی اطلاع بودم. من پيش از ديدن فيلم، صاحب کلی مو بودم که بعد از پايان فيلم چيزی از آن ها باقی نماند چرا که از شدت هيجان ناشی از تصاوير پی در پی و کوبنده و ضرباهنگ بی نظير فيلم، همه شان را کندم.
واقعا آفرين به آلفرد. آفرين به شريفی نيا که برای خودش در اين فيلم يک اورسون ولز تمام عيار شده است. آفرين به رضا رويگری که روی دست سر لارنس اوليويه زده است. آفرين به تمام هنرپيشگان زن و مرد فيلم که نه به خاطر پول، بل به خاطر آگاهی از اين همه هنری که يکجا در کاسه ی اخراجی های سه ريخته خواهد شد، تمام عتاب و خطاب های سبز را به جان خريدند و در آن بازی کردند. واقعا حيف بود که آدم در اين فيلم بازی نکند و بميرد. بخصوص آفرين به اکبر عبدی عزيزم که چه هنرنمايی ها کرد؛ چه اشکی از همه در آورد. ضمن خنده، گريه را با او تجربه کردم.
به جان ده نمکی، به جان رهبر عزيزم که اگر نباشد می خواهم مجتبی هم نباشد، سيمرغ که هيچ، خرس طلايی که هيچ، نخل و پخل و امثال اين ها که هيچ، اگر در دوره ی بعد به اين فيلم، اسکار بهترين کارگردان را ندهند، و به يکی از بازيگران –مثلا حسام نواب صفوی که در نقش رئيس دايره منکرات ظاهر شد- هم اسکار بهترين بازيگر را ندهند، من اسکار را تحريم خواهم کرد. حتی مثل ده نمکی که رفت روی سن، جشنواره را به هم ريخت، به مجلس اسکار خواهم رفت و جلوی فرش قرمز نعره ی حق طلبانه خواهم کشيد.
اميدوارم شما هم اين فيلم را ببينيد. ببينيد و مثل من از داشتن چنين هموطن هنرمندی لذت ببريد. مرده شور سبزها را ببرد که نمی خواستند ما اين فيلم عظيم و به شدت اثرگذار را ببينيم. مرده شور مرا ببرند که داشتم فريب سبزهای بی هنر را می خوردم. برويد، اين فيلم را ببينيد، و دعای خيرتان را بدرقه ی راه من کنيد که اين فيلم را ديدم و آن را به شما معرفی کردم. بُدُوم برم نه يک بار، نه دو بار، چندين بارِ ديگر اين شاهکار را ببينم...
شاهزاده رضا پهلوی روی سلطنت قلم کشيد
معجزه بالاخره اتفاق افتاد! برای اولين بار در تاريخ ايرانزمين، حرف چند نويسنده ی بی طرف روی يک شخصيت سياسی اثر کرد (اين موضوع را هر کس دست کم بگيرد –اثر گذاشتن حرف نويسندگان، روی شخصيت های سياسی را عرض می کنم- حتما يک تخته کم دارد). شاهزاده رضا پهلوی انگار که بشار اسد از حکومت کناره گرفته باشد، انگار که يک سنگريزه از توی کفش يک کوهنورد بيرون آورده شده باشد، انگار که يک لاستيک کم باد، باد شده باشد، قبراق و سرحال در تلويزيون صدای امريکا حضور به هم رساند و گفت:
"از اين به بعد نه من شاهزاده هستم، نه خانم ام ملکه، نه مادرم ملکه ی سابق، نه عمه ام والاحضرت، نه بچه های فاميل ام والاگهر. من نشستم خيلی مطالب و مقالات در مورد بی فايده بودن نظام شاهنشاهی در عصر ارتباطات و دهکده ی جهانی خواندم و بعد يک دفعه يک جرقه مثل ايکيو سان در مغزم درخشيدن گرفت که اين حرف ها يعنی چی؟ مگر من خودم حاضرم يک نفر را به عنوان مديرعامل تام الاختيار دائمی و ابدی برای شرکت خودم استخدام کنم و با رای خودم حق کنار گذاشتن او را از خودم سلب کنم و بدتر از همه جانشينی او را ارث و ميراثی کنم و بگويم وقتی او مُرد بچه اش می شود مدير عامل شرکت من؟! مگر من مغز خر خورده ام که چنين کنم؟ و وقتی من حاضر نيستم برای يک شرکت فکسنی با ۶۲ ميليون دلار سرمايه اين کار را بکنم چه دليلی دارد از مردم بخواهم برای مملکت شان با بی نهايت سرمايه ی زيرزمينی و روزمينی چنين کنند، و تازه، مردم "عشق شان بکشد" که چنين کنند مگر من حاضر می شوم که به آن ها آگاهی ندهم که ای مردم اين کار خریّت است و نه برای من و نه هيچ کس ديگر در هيچ زمانی چنين حقی قائل نشويد. آری. مطالب و نوشته های مخالفان سلطنت که خيلی منطقی می نوشتند روی من اثر گذاشت و من ازاين فکر پوچ و باطل دست برداشتم و حالا احساس می کنم حال ام خيلی بهتر است و بال و پرم برای فعاليت بيشتر و نجات ايران از دست استبداد مذهبی باز تر شده است. بخصوص از شر آدم های بادمجان دور قاب چينی که منتظر پادشاهی من هستند تا مملکت را بچاپند حسابی راحت شدم. آخيششششششششش!"
مردم ايران برای ژاپنی ها اشک ريختند
واقعا دَمِ مردمِ ايران گرم. بخصوص بچه های سبز که يک حس نوعدوستی و اومانيستی دارند بعد از فاجعه ی زلزله و سونامی و تشعشعات اتمی ژاپن حقيقتاً و از ته دل برای ژاپنی های بدبخت دل سوزاندند و يک بار ديگر، ما نشان داديم که انسان دوست ترين و مهربان ترين و بهترين و برترين و رئوف ترين و خوش قلب ترين و همه چيز ترين انسان های کره ی زمين و به قول خانم رويا صدر کهکشان راه شيری هستيم. چقدر ما اشک ريختيم. چقدر اظهار همبستگی کرديم. چقدر در مقابل سفارت ژاپن شمع روشن کرديم. چقدر گل و عروسک خرسی گذاشتيم. دست مان درد نکند. واقعا خسته نباشيم.
کمپين ما به معصومه کمک خواهيم کرد
"دوستان عزيز، به اطلاع همه شما عزيزان ميرسانيم که تا امروز با رحمت خداوند و کمک شما عزيزان مبلغ ۴ ميليون و ۱۰۰ هزار تومان به حساب معصومه واريز شده است که با نظارت مسئولين برای هزينههای مداوا و عمل او استفاده خواهد شد. در حال حاضر دکتر جواد مشغول مذاکره با جراحان چشم ميباشند، همانطور که قبلا اعلام شد، معصومه به ۲ عمل مختلف نياز دارد که برای جلوگيری از نابينايی هميشگی او ارجحيت با عمل چشم وی ميباشد، و مرحله بعدی جراحی ترميمی توسط دکتر جواد است. معصومه هنوز به کمکهای مالی شما نيازمند است. اطلاع رسانی و کمکهای خودتان را از او دريغ نکنيد." «يکی از اعضای کمپين ما به معصومه کمک خواهيم کرد در فيس بوک»
گفتم ژاپن و مصيبت، يادِ معصومه عطايی افتادم که پدر شوهر حيوانصفتاش، صورتِ او را با اسيد سوزانده و دخترک بيچاره نه تنها چهره اش را از دست داده، بل که نزديک است کور هم بشود. خب، معلوم است وقتی ما به ژاپنی ها اين قدر کمک می کنيم و برای آن ها دل می سوزانيم، برای معصومه هم همين کار را می کنيم و بيشتر هم می کنيم چون او هموطن ماست و ما هميشه هموطندوست و هموطنخواه بوده ايم و حاضر بوده ايم جان مان را به خاطر هموطنمان بدهيم؛ ده بيست دلار که چيزی نيست.
ما حتما به اين سايت سر زده ايم و حتما به ياری معصومه شتافته ايم و حتما بخشی از هزينه ی درمان او را –مثلا ده دلار، معادل ده هزار تومان يعنی ششصد گرم گوشتِ قاطی- پرداخته ايم و ديگر کاری نداريم جز اين که بنشينيم يک گوشه، يک نفر بيايد ما را باد بزند که خستگی مان در برود. فکر می کنم يک ميليون مراجعه کننده ايرانی تا به امروز به اين سايت سر زده اند و يک دهم شان به اين دختر بينوا کمک کرده اند. حالا يک دکتر متخصص پاکستانی به نام دکتر جواد هم پيدا شده که يک گوشه ی کوچولو از کار را به دست بگيرد و پوست صورت دخترک را ترميم کند. البته کمک ناچيز او در مقابل کمک های بزرگ ما اصلا قابل بيان نيست. خودتان به اين سايت مراجعه کنيد و ببينيد که راست می گويم:
http://www.facebook.com/Masoumeh.Ataei
جامعه ی فرهنگی ايران، کتابخوان ترين جامعه ی فرهنگی جهان
"چندی پيش، دبير کل نهاد کتابخانههای عمومی آخرين آمار سرانه تجميع مطالعه غيردرسی ايرانيان شامل کتاب، فضای مجازی، روزنامه و نشريات را در گذشته، ۰۲/۷۶ دقيقه در روز اعلام کرد. از اين سرانه، ۰۹/۳۰ دقيقه به کتاب کاغذی و فضای مجازی، ۶ دقيقه و ۲۹ ثانيه به خواندن نشريات و ۳۹ دقيقه و ۳۰ ثانيه نيز به مطالعه روزنامه اختصاص دارد." «خبرگزاری کتاب ايران، ايبنا» [به قول مش قاسم: بر پدر دروغگو "نعلت"!]
نه که ما در همه ی موارد "ترين"يم و موسسه ی کتاب گينس هم اگر بخواهد همه چيز را راست و درست بنويسد، نام ايران بر تارَک کتاب "رکوردها" خواهد درخشيد، لذا در خريدن و خواندن کتاب و مطبوعات نيز ما "ترين" می باشيم و خيلی هم "ترين" می باشيم. ملل اروپايی بايد بيايند از ما ياد بگيرند در کتاب خريدن و کتاب خواندن و آبونه ی مجلات وزين شدن.
حالا مردم عادی که گرفتارند، ولی جامعه ی فرهنگی ما از اين نظر حقيقتاً غوغاست و بخش بزرگی از درآمد خود را صرف خريد کتاب و مطالعه می نمايد. چقدر من اين کلمه ی "می نمايد" را دوست می دارم چون هم مثبت است، هم به معنیِ نشان دادن است، هم به معنیِ انجام دادن است، هم مخالف ننماييدن است و خلاصه، کلمه ی بسيار خوب و روشنگری ست. صاحبان رسانه و نشرياتِ –بخصوص- وزين، اين "نمودگی" را به خوبی درک می نمايند.
اهل فرهنگ ما بالاخص در خارج از کشور از اين نظر خيلی زحمت می کشند و خيلی پول خرج می کنند طوری که آدم اشک اش در می آيد. شما تصور کنيد، يک يورو، مساوی هزار و ششصد تومان است و گران ترين مجله ی ايران که هر سه ماه يک بار بيرون می آيد هفت هزار تومان است، يعنی قيمت مجله ای که هر فصل يک شماره اش بيرون می آيد و ششصد هفتصد برگ هم دارد، چهار يورو و چند سنت است يعنی پول دو تا بستنی ايتاليايی در خيابان، يا يک چيزبرگر مک دونالد و يک سيب زمينی سرخ کرده ی کوچک، و هموطنان اهل فرهنگ ما که در خارج زندگی می کنند، اين پول را به جای اين که صرف خريد بستنی و چيزبرگر و سيب زمينی سرخ کرده بکنند، می فرستند برای آن نشريه و آن نشريه را آبونه می شوند. واقعا آدم از اين همه فداکاری اشک در چشمان اش حلقه می زند. واقعا اين هموطنان اگر نبودند، اين نشريات چه جوری به حيات پُر بار خود ادامه می دادند. همين چيزهاست که نمودنی ست ديگر يعنی ما بايد آن ها را بنمايانيم تا جهانيان متوجه عظمت فرهنگی ما شوند.
کتاب هم که نگو و نپرس. به قول "مانیپنی" و "اِم" در فيلم "فردا هرگز نمی ميرد"ِ جيمز باند: "دُنت اسک! دُنت سِی!" رو به روی دانشگاه که غلغله است و تيراژ کتاب های خوبِ ما نَه سی هزار، نَه پنجاه هزار، مينیمُم صدهزار نسخه است و اين تازه برای کشوری با جمعيت جوان هفتاد ميليونی –که چند ميليون دانشجو و دانش آموز دبيرستانی دارد- چندان مناسب نيست.
حالا صدهزار، شمارگانِ کتاب های سنگين و وزين است. کتاب هایِ غيرِ سنگينِ ما، به همت خوانندگان هميشه در صحنه، حدود سيصد چهارصد هزار نسخه در هر نوبت منتشر می شوند که دم خريداران مان گرم!
واقعا نويسندگان و شعرای ما چه زندگی خوبی با نوشتن برای خودشان دست و پا می کنند. آدم دل اش می خواهد نويسنده شود. پدر مادرها هم به بچه های شان می گويند عزيزم، اگر می خواهی خوشبخت شوی، حتما نويسنده يا مترجم بشو، نون ات تو روغن است!
محسن دکمه چی از شدت خوشی در هتل اوين درگذشت
"محسن دکمهچی، زندانی سياسی در ايران که بهخاطر وخامت وضعيت جسمی، طی روزهای گذشته از زندان به بيمارستان منتقل شده بود و در حال دريافت خدمات ويژه پزشکی از جمله شيمی درمانی بود؛ درگذشت." «سيانيوز»
نه! خداوکيلی شما انتظار داری يک سايت ضد انقلاب در اين مورد چه بنويسد؟ بيايد حقيقت را بنويسد که فلانی از شدت عيش و نوش افتاد مُرد؟ فلانی از شدت خوشی افتاد مُرد؟ فلانی از بس جکوزی رفت و توی استخر شيرجه زد افتاد مُرد؟ شما فکر می کنيد ضد انقلاب انصاف دارد که چنين چيزهايی بنويسد؟
شما به اين ويدئو نگاه کنيد:
آن چه در موردش سخن گفته می شود مربوط به زمان شهيد لاجوردی و دوران طلايی حضرت امام است که کسی در ايران نمی دانست جکوزی چيست. حالا بعد از گذشت سی سال شما فکر می کنی آن محل و مکانی که، ضد انقلابِ دروغگو "زندان" اوين می نامد، چقدر پيشرفت کرده باشد؟ يعنی اگر سی سال پيش اين "زندان" (آخ بميرم! چه زندانی!) استخر و جکوزی برای تروريست ها داشت، الان چه چيزها برای تروريست ها و حتی مقاماتِ خودیِ سابق دارد؟ مگر نه اين که دو دو تا می شود چهار تا؟ چرا آقايان دو دو تای شان در اين جا می شود صفر تا؟! جواب ساده است: به خاطر اين که انصاف ندارند! وقتی يک نفر با سابقه ی ۴۸ ترور، در جکوزی "صفا می کند"، آن وقت يک بدبختی که فقط به مجاهدين کمک مالی کرده توی آن جکوزی چه ها خواهد کرد. از من نشنيده بگيريد، من احتمال می دهم که حتی برای اش خانم هم بُرده باشند و او مثل فيلم "بيسيک اينستينکت" شارون استون يا چه می دانم "بادی آو اِويدِنس" مدونا در اثر همين کارها سکته ای چيزی کرده باشد و منافقين کوردل بخواهند اين اتفاق را پای حکومت عزيز ما بنويسند. واقعا شرم شان باد!
خلاصه. ما که جزئيات موضوع را نمی دانيم ولی شواهد و قرائن نشان می دهد که بر خلاف نظر منافقين که می گويند اين "زندانی" با درد شديد ناشی از سرطان که حتی نمی توانست آب بنوشد، آن قدر در زندان ماند و به او رسيدگی پزشکی نشد تا مُرد، نامبرده در اثر خوشی بيش از حد و احتمالا شنای بيش از حد در استخر و استفاده ی نامعقول از جکوزی و خوشی های ديگر درگذشته است.
امام خامنه ای بهترين رهبر سياسی جهان
"هاشمی رفسنجانی با تأييد کامل موضع/نگرش خامنه ای به مطبوعات می گويد: "اين تفسير همان تعبير مقام معظم رهبری است که فرمودند: "بعضی از مطبوعات پايگاه دشمن شدند". يکی از حرفهای بسيار مهمی که آيتالله خامنهای زدند و در عمل کم بها داده شد، همين است. رهبری درست روی نقطه حساسی که بايد دست میگذاشتند، دست گذاشتند. به هر حال بيشتر خارجیها به اين سوژه می دادند و سوژهای را که اينها مطرح میکردند، آنها به استناد حرفهای داخلی پرورش میدادند. آنها برای اينگونه کارها ماهر هستند. به هر حال جريانی اينگونه بود که ضربههای جدی در دنيا و داخل به حيثيت انقلاب زدند". افشای قتل های زنجيره ای در داخل و خارج از کشور، و طرح قتل عام زندانيان در تابستان ۱۳۶۷ به حکم آيت الله خمينی، برخی از مهمترين دستاوردهای مطبوعات در آن دوران بود که آيت الله خامنه ای را به شدت عصبانی کرد و به مقابله ی با مطبوعات واداشت. اتفاقاً هاشمی هم يکی از مواردی را که به عنوان شاهد "پايگاه دشمن" بودن مطبوعات مثال می زند، مورد اساسی قتل عام تابستان ۶۷ است. می گويد: "بعضیها پا را بالاتر از من گذاشتند و سراغ بعضی از اعدامها رفتند که به نحوی هم به امام منتسب کردند و خارجیها هم اين را خيلی بزرگ کردند. متاسفانه از حرفهای آقای منتظری هم سوءاستفاده کردند"". «اکبر گنجی، هاشمی رفسنجانی و [حضرت آيت الله العظمی سيد] علی خامنه ای [امام و رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامی]، گويانيوز»
اکبر حال اش خراب است. دلارهای امريکايی او را شارژ می کند که ضد حقيقت بنويسد. شما اگر تمام جهان را بگردی رهبری خردمند تر، فرزانه تر، عاقل تر، کتابخوان تر، موسيقیدان تر، هاليوودشناس تر، شاعر تر، تکنيسين تر، دايناسورشناس تر، آشنا به تاريخ پارينه سنگی و انسان های اوليه، آشنا به ورزش –با گرايش کوه نوردی و صخره نوردی-، ديگر چه بگويم که گفته نشده است، آری يادم رفت، سياستمدار تر، از حضرت آيت الله العظمی سيد علی خامنه ای، امام و رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامی روی کره ی زمين نمی توانی پيدا کنی. می خواهی بگويی عمر البشير؟ چه کج سليقه ای! می خواهی بگويی بشار اسد؟ چه قياس مع الفارقی! حالا قذافی يک شباهت هايی به آقای ما دارد ولی او کجا و آقا کجا. آن بقيه هم که از ايشان الگو گرفته بودند، مثل مبارک و بن علی و امثالهم کپی درب و داغونی بودند از آقا. آقای ما اوريژينال است. آقای ما يگانه است. به قول خانم گوگوش، آقا خوبه، آقا ماهه، آقا نازه آقاجون...
حالا اين ها را هِی به اکبر بگو! مگر اين بچه ی نازی آباد حرف حالی اش می شود؟ هی فاکت می آورد؛ هی نقل قول می کند؛ هی مُخ ما را با نوشته هايش پُر از کلمات بی معنی می نمايد.
آخر انصاف تان کجا رفته. فکر می کنيد اگر آقا بهترين نبود، الان وضع بهتری از قذافی داشت؟ خب عزيزم، اين ها تاکتيک سياسی ست که بايد خيلی خبره باشی تا آن ها را بدانی، و آقای ما خبره است. اکبر می خواهد بگويد نيست، خب بگويد! در کشور ما که آزادترين و دمکراتيک ترين کشور جهان است، اکبر که سهل است فلان زن بی سواد و عامی روستايی هم می تواند به سينه اش بکوبد و آقای ما را نفرين کند. تاريخ از اين نفرين ها زياد ديده است، و آقا هم مثل خيلی از قهرمانان تاريخ، مثل مرحوم هيتلر، مثل مرحوم موسولينی، کار خودش را می کند و با اين تو سينه زدن ها و آه کشيدن ها و مقاله نوشتن ها کاری ندارد.
من خيلی خيلی متاسفم که ما قدر بهترين چيزهايی را که خداوند عالميان به ما عطا کرده است نمی دانيم. بهترين شاعر، عليرضا قزوه؛ بهترين محقق، غلامعلی حداد عادل؛ بهترين رمان نويس، سعيد تاجيک؛ بهترين فيلمساز، مسعود ده نمکی؛... و بالاخره بهترين رهبر سياسی، حضرت آيت الله العظمی امام خامنه ای! خداوند که اين ها را از ما گرفت تازه خواهيم فهميد که که بودند و چه کردند!
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۴۵ می خوانيد:
- عيد شما مبارک
- با يک حمله ی نظامی چطوريد؟
- کيهان، رهبر انقلاب، ايرج افشار
- رخدادهای فرهنگی و هنری سال ۸۹ از ديدگاه بی بی گل
- ويژه نامه نوروزی بخارا
- بازی با الفاظ شاهزاده رضا پهلوی
عيد شما مبارک
بهار سبز از راه می رسد و سکوت سرد زمستانی جای خود را به غوغای پرندگان می دهد. نوروز باستانی بعد از چند هزار سال همچنان شاداب و سر زنده درِ خانه ی ما را می کوبد و با لبخند و لباس نو و گل سنبل و سبزه و سيب وارد می شود و رويش و شکوفايی را نويد می دهد. رسم است که در چنين روزی به هم تبريک بگوييم و برای هم در سال نو بهترين ها را آرزو کنيم.
من امسال موقع تحويل سال نو در کنار سفره ی هفت سين مادر سهراب اعرابی خواهم نشست. مگر نه اين که وقتی فکر بر چيزی متمرکز است به آن می ماند که در عالم واقع نيز چنين است؟ من نگاه اين مادر را چند روزی ست که نتوانسته ام از ذهن بيرون کنم. هفت سينی که او چيده است، هفت سين من نيز هست. سهراب او، سهراب من نيز هست.

و ما، هر گاه سخنی می گوييم، يا نظری می دهيم، يا دعوت به حرکتی می کنيم، بايد سهراب های خودمان را پيش چشم داشته باشيم.
يک سال ديگر گذشت و من هنوز در خدمت خوانندگان عزيز خبرنامه ی گويا هستم. دست گزمه های جور، امسال نيز از من دور ماند و من تا آن جا که توانستم گفتم و نوشتم. در اين گفتن و نوشتن ها، نخواستم بگويم «چگونه فکر کنيد»، بل که خواستم بگويم «فکر کنيد». فکر کردن، به اعتقاد من آغاز بهار انسان است. آغاز شکوفايی و گل دادن اوست. اين که می گويند چگونه فکر کنيد، به اين مانند است که از گل سرخ بخواهند خود را به شکل گل مريم در آوَرَد و به او شبيه شود. تعصب، يعنی زدنِ سرِ همه ی گل ها تا فقط علَفِ هرزی که خود را زيباترين گل جهان می پندارد باقی بماند. تعصب يعنی فقط من، بدونِ تو، بدون او.
و کارِ روشنفکران مبارزه با تعصب، نگاه از جوانب مختلف به واقعيت های زندگی، و کشف حقيقت است. حقيقتی که هر چه به او نزديک می شويم از ما دورتر می شود. کار روشنفکر، گفتن حرف هايی ست که با مذاق اکثريت سازگار نيست. گفتن حقايقی که کم تر به آن ها فکر می کنيم و ما را آزار می دهد. مثلا گفتن اين که لازمه ی بهار، وجود زمستان است. لازمه ی درک زيبايی، وجود زشتی ست. لازمه ی بهره گرفتن از گرمای خورشيد، وجود سرما و برف است. و بدتر از همه، بعد از بهار، فصل تابستان و پاييز می آيد و چرخه ای که ما را دوباره به زمستان می رساند و اين سرنوشت ابدی طبيعت و بشر است. کار روشنفکر، نگاه عميق به واقعيت ها و بيان آن هاست هر چند تلخ و گزنده باشد.
بهار نقطه ای ست در زندگی چند ميليون ساله ی جهان که از خواب زمستانی بيدار شويم، از خمودگی به در آييم، به غوغای طبيعت بپيونديم، تنوع گونه ها و رنگ ها را ببينيم، خود را تنها موجود هستی نپنداريم، و اين بيداری و شادی را قدر بدانيم و فرارسيدن اش را به يک ديگر تبريک بگوييم.
فرارسيدن بهار را به شما تبريک می گويم.
با يک حمله ی نظامی چطوريد؟
"نيکلا سارکوزی، رئيس جمهوری فرانسه اعلام کرد که عمليات نظامی هوايی برای جلوگيری از حمله نيروهای معمر قذافی به مواضع مخالفان حکومت ليبی آغاز شد. رئيس جمهور فرانسه پس از نشست امروز پاريس اين خبر را اعلام کرد. در نشست پاريس، کشورهای اروپايی، کشورهای عربی و کشورهای شمال آفريقا که با ممنوع کردن پرواز هواپيماها بر آسمان ليبی موافق هستند گرد آمدند تا در مورد مجبور ساختن رهبر ليبی به پذيرش قطعنامه شورای امنيت سازمان ملل صحبت کنند. نيکلا سارکوزی گفت: «شرکتکنندگان در نشست پاريس توافق کردند تا تمامی راههای لازم و بهويژه نظامی برای تمکين حکومت قذافی به قطعنامه شورای امنيت را بهکار گيرند.»" «خبرنامه گويا»
معلوم است که ما از هر چه حمله ی نظامی ست متنفريم. من اگر در زمان هيتلر زندگی می کردم، حتما می گفتم خاک بر سر امريکا بکنند که از آن سر دنيا آمده در امور داخلی ما دخالت می کند. می گفتم مشکل ما و "فوهرر" مشکل درون خانوادگی ست و ما يک جوری بالاخره او را از خر شيطان پياده می کنيم...
حالا شما سوال های سخت سخت می کنی و می پرسی چه جوری؟ خب يک جوری ديگر! مثلا روزهای "دينستاگ" [به فارسی سه شنبه] بيرون می آمدم و در خيابان کورفورستندام خريد می کردم. يا روی اسکناس های "رايشس مارک" شعار مرگ بر رژيم هيتلری می نوشتم. البته هرگز نمی نوشتم مرگ بر هيتلر چون عملی خشونت آميز بود بل که فحش ام را متمرکز می کردم بر اصل انديشه ی ناسيونال سوسياليسم.
اگر در آن زمان يهودی بودم، طی يک مبارزه ی بدون خشونت ابتدا می گذاشتم روی در مغازه ام تابلو بزنند "اقليت مذهبی". بعد مثل بچه ی آدم می ايستادم تا يک ستاره ی داوود روی سينه ام نصب کنند. بعد بگويند چمدان ات را بردار بيا توی اين محله با همکيشانت باش. بعد وقتی می گفتند سوار کاميون شو، در يک فرآيند بدون خشونت و بدون درگيری و بدون خونريزی، سوار کاميون می شدم. حتی در صف، مرتب و متين می ايستادم تا داخل اتاق گاز شوم.
حالا شما با آدمی مثل من، از حمله ی نظامی نيروهای بيگانه حرف می زنی؟! چه حرف احمقانه ای. من حتی تصور می کنم نيروهای غربی، ايام عيد را برای حمله ی نظامی به ليبی انتخاب کرده باشند تا ما که درحال استراحت نوروزی هستيم به اين حمله ی نظامی اعتراض نکنيم و عدم خشونت مان را به گوش جهانيان نرسانيم.
کيهان، رهبر انقلاب، ايرج افشار
"حضرت آيت الله العظمی خامنه ای پس از دريافت خبر درگذشت ايرج افشار فرمودند؛ ايرج افشار، ايران شناسی برجسته و پرکار بود. به گزارش پايگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری، اين جمله را حضرت آيت الله العظمی خامنه ای رهبر معظم انقلاب درباره محقق، مورخ و کتاب شناس معروف مرحوم آقای ايرج افشار، پس از دريافت خبر درگذشت وی فرمودند. مرحوم افشار چند ماه پيش، در ديداری گرم و صميمی با رهبر انقلاب، حضور يافته بود. ايرج افشار، از شخصيت های بزرگ ادبی و ايران شناسی کشور در هفته گذشته ديده از جهان فروبست. رهبر انقلاب با شنيدن خبر درگذشت وی گفتند: «ايرج افشار ايران شناسی برجسته و پرکار بود.»" «کيهان»
يادش بخير در دوران طلايی پادشاهی در برنامه ای تلويزيونی از يک افسر پليس راهنمايی سوال کردند که رفتار شما با مردم چطور است؟ طرف هم نه برداشت نه گذاشت گفت به فرموده ما رفتارمان با مردم بسيار خوب است. مخبر هم که کمی تعجب کرده بود گفت يعنی اگر به شما دستور داده نشده بود رفتارتان بد می شد؟! البته بعد از سی و شش هفت سال جملات درست در يادم نمانده ولی برنامه در مورد بد رفتاری ماموران پليس بود و مضمون جواب هم اين بود که رفتار خوب ما بسته به دستور رئيس است والّا به خودمان باشد پوست مردم را می کنيم!
با ديدن نوشته ی کيهان و رجا نيوز در مورد استاد ايرج افشار، يادِ آن مامور بيچاره افتادم که دل اش می خواست فحش بدهد ولی رئيس دستور داده بود ندهد و او داشت خونْ خون اش را می خورْد.
البته رجا نيوز عجله کرد و استاد را سياستگذار فرهنگی رژيم پهلوی خواند و کلی به مسئولانِ سابقِ دولتیِ حاضر در مراسم يادبود پريد که چرا در آن جلسه حاضر شده اند و بعد که خبر آمد استاد با "آقا" ديدار کرده است، خبر اول را برداشت و خبر دوم را گذاشت و لابد کلی حرص خورد که اين چه کاری بود مقام عظمای ولايت کرد و دست و پای ما را توی پوست گردو گذاشت!

با ديدن عکس ديدار استاد با خامنه ای يک نکته ی جالب هم مشخص می شود و آن اين که مقام عظمای ولايت برای بالا بردن "جايگاه" خود، چقدر ارتفاع صندلی اش را بالا برده و چقدر ارتفاع صندلی طرف مقابل را پايين آورده، غافل از اين که ارتفاع جايگاه به طول پايه صندلی نيست و چند وقت بعد که ايشان نيز در گذشت و اثر و نشانی از جمهوری اسلامی باقی نماند، ارتفاع جايگاه ايشان و استاد در قلب و ذهن مردم اهل فرهنگ دقيقا مشخص خواهد شد.
رخدادهای فرهنگی و هنری سال ۸۹ از ديدگاه بی بی گل
آمدم در مورد رخدادهای فرهنگی و هنری سال ۸۹ بنويسم، ديدم خانم رويا صدر، در سايت خودش بی بی گل اين معرفی را به بهترين شکل ممکن انجام داده است:
"در اولين روزهای بهار دل انگيز و زيبا و شورآفرين، خبر سرقت مجسمه های پارکها و ميادين تهران، شور و هيجانی مضاعف به جماعت هنردوست و هنرپرور بخشيد. مجسمه های ناپديد شده، يکی دوتا نبود: ستارخان، باقرخان، استادمعين، شهريار، صنيع خاتم و بسياری ديگر از شخصيتهای علمی، فرهنگی و غيره شبانه غيب شدند وبه مکانهای نامعلومی رفتند..."
گزارش که اين طور هيجان انگيز شروع شود معلوم است ادامه اش به چه شکل خواهد بود:
"...يک کارشناس ارشد ميراث فرهنگی، از دست پنهان اينگيليسا در پشت پردۀ سرقت مجسمه ها پرده برداشت و گفت از آنجا که سرقت مجسمه ها نياز به اتاق فکر و سازماندهی ويژه و ابزارهای مخصوصی دارد، کار، کار اينگيليسا است تا مجسمه های ما را درسته بردارند و ببرند بگذارند توی موزه ها و پارکها و ميدانهای خودشان و حالش را ببرند..."
البته گزارش ايشان فقط به هنر ضاله ی مجسمه سازی نمی پردازد بل که به مسائل ضاله تری از قبيل کتاب و کتابخوانی نيز نظر دارد:
"تعطيلی کتابفروشيهای خيابان کريمخان، يکی ديگر از خبرهای فرهنگی در سال گذشته بود که از تداوم يک فاجعۀ انسانی يعنی اختصاص فضاهای معماری شهری به پديده های مبتذل و زشت جلوگيری کرد و با تبديل کتابفروشی به کبابفروشی و امثاله گامی ديگر در خدمت به بشريت سرگردان و گرسنه و هراسان عصر حاضر برداشته شد..."
گفتيم کتاب و کتابخوانی و خيابان کريمخان، يادِ يک موضوع بی ربط افتاديم که آن را استطراداً اين وسط می آوريم و آن پخش قسمت دوم ويدئوی "پيشخوان کتاب" است که با اين حرف هايی که می زند، احتمال دارد محل تهيه ی فيلم را عنقريب تبديل به کبابفروشی مورد علاقه ی اينجانب و سرکار خانم صدر نمايد. ويدئو را اين جا می گذارم تا خودتان قضاوت کنيد:
باری ادامه ی گزارش خانم رويا صدر را می توانيد در اين جا بخوانيد و از اين همه اتفاق فرهنگی و هنری که در کشورمان می افتد لذت ببريد:
http://www.bbgoal.com/archives/000496.php
ويژه نامه نوروزی بخارا

بخارا با اين ويژه نامه ی نوروزی به شماره ی ۸۰ می رسد. تصوير محقق بزرگ فرهنگ ايران، مجتبی مينوی زينت بخش روی جلد مجله است. نکته ی جالب توجه در اين شماره از مجله، صفحه ی ۱۰ آن است که در فهرست مطالب، عنوان آن چنين آمده است:
"بخوان که از صدای تو سپيده سر بر آورد / دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی".
در صفحه ی ۹ نيز عنوان شعر و نام شاعر به صورتِ تمامْ صفحه درج شده اما در صفحه ی ۱۰ خبری از خودِ شعر نيست و صفحه سفيد است. اين صفحه، موقع چاپ سفيد نمانده چرا که شماره ی صفحه در حاشيه ی صفحه چاپ شده است. حال، مشکلِ تکنيکی در کار بوده يا شعر به دلايل ديگری حذف شده نمی دانم. به هر حال عنوان شعر، خودْ گويا و زيباست و کار يک قطعه ی کامل را می کند.
خدا رحمت کند استاد ايرج افشار را. جای خالی ايشان را به زودی در اين نشريه احساس خواهيم کرد. پس، با حسرت بسيار، شماره ی ۶۹ "تازه ها و پاره های ايران شناسی" ايشان را مطالعه می کنيم. در يادداشت ۱۶۱۹، ايشان به موضوع فراماسون خوانده شدن خودش توسط اسماعيل رائين اشاره می کند که بخش هايی از آن را در اين جا می آورم:
"روزی –يادش خوش اسمعيل- رائين که هنوز کتاب هياهوآور فراماسونری را چاپ نکرده بود به دفتر انتشارات دانشگاه آمد و گفت ميان اوراقی که در لندن خريدم يا کسی به من داد نامه ای از پدرت به عليقلی خان مشاورالممالک يافتم و آن را يادگار سفر برايت آورده ام. لطف کرد و من هم آنرا به پدرم دادم.
پس از آن گفت سؤالی هم دارم. گفتم بفرما. گفت کتابی در دست نوشتن و چاپ کردن دارم در بارۀ فراماسونری ايران و توانسته ام ليست اعضای لژهای مختلف را به دست بياورم و در آن چاپ می کنم ولی نام ترا نديده ام. چون می دانم که فراماسون هستی آمدم بپرسم و بنويسم. گفتم من جزو آنها نيستم. گفت خير هستی و من نام ترا می نويسم. چرا حاشا می کنی؟ گفتم نيستم و بدان که اگر بنويسی شکايت جزايی خواهم کرد.
کتاب را منتشر کرد و نامی از من نبرده بود...
سالها گذشت که رائين را نديدم. تا اينکه چندی پس از انقلاب به ايران آمد و در هتل نادرشاه زندگی می کرد. روزی باستانی پاريزی گفت رائين آمده است برويم او را ببينيم. با هم رفتيم و تجديد ديداری شد. اما باز می گفت فلانی اگرچه گفتی که نيستم و نامت را در کتاب نياوردم ولی مصرّم به اينکه هستی. جوابی به او گفتم که باستانی احتمالاً ممکن است آن را نوشته باشد يا روزی خواهد نوشت. اين گونه حدس و شايعه که در دل رائين جا گرفته بود تا جائی رسوب کرده بود که موقع تقاضای امتياز مجلۀ آينده (سال ۱۳۵۸) در پروندۀ آينده منعکس شده بود يعنی حاشيه نشينان نامه هايی در آن باره نوشته بودند. پس با نوشتن توضيح مؤکد که والله بالله نيستم که نيستم امتياز صادر گشت. البته طبعاً احترام خاصی که هماره برای تقی زاده قائل بودم و عنايتی که ايشان نسبت به من داشت اين شبهات را ميان دوستانم رواج می داد..." (بخارا ۸۰، صفحه ی ۱۸۵).
از استاد چند مطلب ديگر در اين شماره از بخارا منتشر شده است که يکی از آن ها "در قلب غربت و قرابت" است به همراه عکس های ايشان در بيمارستان سيدرز ساينای لوس آنجلس که می توانيد آن را در صفحه ی فيس بوک مجله ی بخارا بخوانيد.
مطلب ديگر زندگينامه و فهرستنامه مجتبی مينوی ست، و عنوان مطلب بعدی "مجتبی مينوی، استادی از اقليم «نمی دانم»" است که بسيار خواندنی ست و در عين اختصار، تصوير روشنی از مجتبی مينوی به دست می دهد.
روان هر دو استاد شاد.

"اغلب گفته می شود که افسران پليس راهنمايی [ايران] بی تربيت هستند. وقتی خوب موشکافی می کنيد می بينيد يکی از دلايل آن اين است که اغلب آن ها در جايی که مردم انتظار شنيدنِ "شما" را دارند "تو" به کار می برند..."
جملاتی که در بالا آمد بخشی از مقاله ی جالب "زبان به عنوان يک رفتار اجتماعی" دکتر محمدرضا باطنی ست که خواندن آن را به علاقمندان ظرايف زبانی توصيه می کنم. جناب استاد، علت اين "تو" گفتن و بی تربيتی ماموران را به شکل علمی مشخص می کنند که دانستن آن برای اهل قلم قطعا جالب خواهد بود.
جناب استاد عزت الله فولادوند در اين شماره از بخارا نوشته ی ديگری از جرج اُروِل را زير عنوان "ادبيات و توتاليتاريسم" با چيره دستی تمام ترجمه کرده اند که چند خط از آن را در اين جا می آورم:
"توتاليتاريسم به حدی که در هيچ يک از عصرهای گذشته حتی شنيده نشده بود آزادی فکر را بر انداخته است. پی بردن به اين نکته مهم است که کنترل توتاليتاريسم بر عرصۀ انديشه نه تنها افکاری را که نبايد داشته باشيم، بلکه همچنين افکاری را که بايد داشته باشيم شامل می شود. توتاليتاريسم نه تنها بيان بعضی افکار و حتی به خاطر راه دادن آنها را ممنوع می کند، بلکه به شما ديکته می کند که به چه بايد فکر کنيد، ايده ئولوژی خاصی برای شما می سازد و می کوشد هم به زندگی عاطفی شما حاکم شود و هم مجموعه ای از قواعد رفتاری مقرر کند. توتاليتاريسم تا حد امکان شما را به انزوا از دنيای خارج می کشاند و در جهانی مصنوعی محبوستان می کند که در آن هيچ معياری برای مقايسه نداشته باشيد. دولت توتاليتر سعی دارد دست کم همان قدر که کردار اتباع خود را زير کنترل دارد، افکار و احساسات و عواطف آنان را نيز کنترل کند. پرسشی که برای ما اهميت دارد اين است که آيا ادبيات می تواند درچنين فضايی به هستی ادامه دهد؟ به نظر من، پاسخ کوتاه اين است که: نه، نمی تواند..." (بخارا ۸۰، صفحات ۱۴ و ۱۵).
فکر می کنم که هر بار در معرفی بخارا کوتاهی می کنم چرا که از ده ها مطلب خواندنی و آموزنده ی منتشر شده در آن، جز به چند مطلب اشاره نمی کنم. ولی چگونه می توان ۷۲۲ صفحه مجله را به طور کامل معرفی کرد؟ فهرست مطالب، البته در سايت بخارا درج شده است، ولی از روی عناوين نمی توان به زحمتی که نويسندگان آن ها کشيده اند و زحمتی که آقای دهباشی برای جمع آوری و انتشار آن ها کشيده است پی برد. يادداشت های دکتر هاشم رجب زاده از ژاپن، آويزه های ميلاد عظيمی، قلم رنجه ی استاد بهاءالدين خرمشاهی که در اين شماره به ياد سالگشت ازدواج با همسرشان می افتند و بر اين اساس مطلبی می نويسند که "خوشرفتاری با همسر و با دوستان" نام می گيرد و به نکته ای قرآنی اشاره می کنند که مخالفان دين اسلام همواره بر آن انگشت گذاشته اند و به عنوان نقطه ی ضعف کتاب آسمانی مطرح کرده اند و آن مجوزی ست که قرآن به مردان برای زدن زنان داده است و توضيحات جالب و نکتهسنجانه ای که استاد در اين خصوص داده اند و... ملاحظه می فرماييد که حتی اشاره به مطالب مندرج در بخارا اختيار قلم را از نويسنده می گيرد و او را به شرح و بسط و توضيح بيشتر ترغيب می کند.
بخارا را بايد در دست گرفت و ورق زد و مطالبی را که با سليقه ی ما سازگار است خواند. ايام نوروز شايد موقعيت خوبی برای اين کار باشد. برای آقای دهباشی در سال جديد موفقيت هر چه بيشتر آرزو می کنم.
بازی با الفاظ شاهزاده رضا پهلوی
گرفتاری، اتفاقا از همين جا آغاز می شود که "شاه زاده" رضا پهلوی برای هيچ کس تعيين تکليف نمی کنند و برای خودشان تيتری خاص قائل نمی شوند و می فرمايند هر کس «هر جور عشق اش کشيد» ايشان را بنامد. اتفاقا دعوا بر سر همين چيزهای کوچک و ناقابل است و از قديم گفته اند که جنگ اول بِهْ از صلح آخر است. اين جنگ را با آقای خمينی نکرديم يا نتوانستيم بکنيم يا درست تر بگويم نگذاشتند بکنيم، نتيجه اش اين شد که تيتر آيت الله تبديل شد به امام که صد البته برای خودِ امام مهم نبود که ايشان را چه خطاب کنند چرا که خودش خودش را روح الله خطاب می کرد و اتفاقا آدمی بسيار خاکی و ساده زيست بود که چايی اش را هم خودش برای خودش می ريخت و غذايش هم آبگوشت ساده بود و يک نقطه ی خاکستری هم در زندگی اقتصادی اش پيدا نمی شد و اين اسم روح الله خالی خيلی به او و شخصيت و منش اش می آمد، ولی خب چون انتخاب لقب را به مردم سپرد، مردم او را به شکل داوطلبانه و دمکراتيک امام ناميدند، و بعد امام تبديل شد به حضرت امام و حضرت امام تبديل شد به امام واقعی و بعد از درگذشت ايشان، برای امام واقعی، مرقد مطهری درست کردند در حدِّ حرم حضرت امام رضا (ع) با گنبد و بارگاه و ضريح و پشت نام او هم به جای (ع)، (ره) گذاشتند و تا آن جا پيش رفتند که اين (ره) را در ترجمه ها به همان شکلی که هست آوردند!

شاهنشاه فقيد هم ابتدا اعلی حضرت همايونی شاهنشاه آريامهر بزرگ ارتشتاران نبودند بلکه خودشان خودشان را محمد رضا صدا می کردند و خيلی هم در ابتدا دمکرات و آزادی خواه و مردم دوست بودند. بعد کم کم هر کس «هر جور عشق اش کشيد» ايشان را ناميد و ايشان هم چيزی نگفت چون مسئله ی مهمی نبود و ناميدن به سليقه ی «مردم» بود و مسئله ی اصلی "اين ها" نبود، و کم کم اين «نام گذاری» تبديل شد به «تاج گذاری»، آن هم تاج گذاری به سبک دربار انگليس در حالی که کشور، انگليس نبود و شد آن چه شد. بلايی که امروز بر سر ما آمده به خاطر همين عشق مردم کشيدن هاست که گاهی عشق شان می کشد رهبرشان را اعلی حضرت همايون شاهنشاه آريامهر بنامند و گاهی عشق شان می کشد رهبرشان را امام امت بخوانند.
اما از همه ی اين ها که بگذريم چيزی که مرا به عنوان يکی از آحاد مردم خيلی آزار می دهد، بازی لفظی ست که آقای شاهزاده با مردم ايران می کنند. همان بازی يی که آقای خمينی هم در پاريس کرد و اتفاقا موفق بود. اين ماليدن کلمات و سُر خوردن از کنار آن ها در يک جامعه ی رسانه ای شفاف، گوينده را نه محبوب قلوب بل که تبديل به يک شخصيت رند می کند که می خواهد با ظرافت کلام کلاه از سر آدم بر دارد و اين در شأن آقای شاهزاده نيست. حقيقت اين است که آقای شاهزاده به رغم تمام پيچاندن ها و حرف امروز را به فردا موکول کردن ها، خود را پسر شاه، شاهزاده، وليعهد، جانشين تاج و تخت، و در نهايت پادشاه ايران می داند. به شاه و ملکه و دربار و لزوم آن ها برای اداره ی کشور معتقد است. اعتقاد دارد که شاه بايد شخصی هيچ کاره و بدون مسئوليت باشد و نخست وزير کشور را اداره کند. معتقد به پادشاهی وراثتی ست يعنی بعد از شاه، ملکه يا فرزندش جانشين او شود...
به همه ی اين ها معتقد است ولی متاسفانه نمی خواهد به زبان بياورد. اين که بعد از آزادی ايران مردم تصميم خواهند گرفت و ايشان به تصميم مردم گردن خواهد نهاد، ربطی به اعتقاد قلبی ايشان که بعدها تبديل به مانيفست و برنامه و راه گذار و راه بهتر و بهترين راه و در نهايت تنها راه نجات مملکت خواهد شد ندارد.
من اگر جای شاهزاده ی عزيزمان –که خيلی تيپ و سواد و زبان دانی و خوش پوشی و خوش صحبتی اش را دوست دارم- بودم، طی يک مصاحبه ی رسمی اعلام می کردم که نظام پادشاهی در سال ۵۷ مُرد و يک نظام مرده را زنده کردن شايسته ی سياستمدار متفکر امروزی نيست. من از اين لحظه نه شاهزاده، نه پرنس، نه والاحضرت، نه اعلی حضرت، نه پدر ملت، نه پادشاه و نه هيچ چيز ديگر نيستم. تيتر کاپيتانی هواپيما برای من کافی ست. نه من، نه خانواده ام هيچ تفاوتی با ديگر آحاد ملت نداريم و شهرت من تنها به عنوان شخصيت سياسی ست که از آن برای انتخاب شدن در مقام رياست جمهوری و پذيرفتن مسئوليت قوه ی مجريه در زمان محدود استفاده خواهم کرد. سلطنت کشورهای دمکرات اروپايی اگر هست به خاطر تاريخی بودن و قدمت آن هاست و روش عاقلانه ای که به تدريج در کشورداری اختيار کرده اند والّا سلطنت در همه جا امری دست و پا گير است و همان کشورها در شکل جمهوری هم به طريق امروزی اداره خواهند شد و فقدان دربار سلطنتی تغييری در امر کشورداری شان به وجود نخواهد آورد. از امروز ارتباط فکری و سياسی خود را با اراذل و اوباش و مفت خورهای دوران سلطنت پدرم که زير نامِ من سينه می زنند و جز هتاکی و پرخاش به مخالفان سلطنت استبدادی کار ديگری ندارند قطع می کنم و به آينده نظر دارم...
والله اگر چنين چيزهايی گفته شود، آرای شاهزاده چند هزار برابر چيزی که امروز هست خواهد شد و امکان رسيدن به آزادیِ مدّ نظر ايشان به همان اندازه افزايش خواهد يافت. حال بايد ديد به قول ايشان مسئله ی اصلی، آزادی ايران است يا دست يافتن به تاج و تخت از دست رفته! آری! دعوای اصلی که شاهزاده از کنار آن به زيرکی عبور می کند اين است!
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۴۴ می خوانيد:
- هاشمی بایبای
- جمهوری اسلامی دچار نشاط می شود
- گزارش نشست اول مجلس خبرگان
- در ستايش نخواندن و ننوشتن
- سعيد تاجيک زير شکنجه ی شديد عوامل دادستانی
- تبريک به مناسبت روز زن
- مامور ما در کيهان
- مينینظر اقتصادی
- درگذشت استاد ايرج افشار
هاشمی بایبای
"با اعلام کانديداتوری آيتالله مهدویکنی برای رياست مجلس خبرگان رهبری، آيتالله هاشمی رفسنجانی از کانديداتوری انصراف داد. آيتالله مهدوی کنی با ۶۳ رأی موافق وکلای ملت، رئيس مجلس خبرگان رهبری شد..." «خبرگزاری فارس»
کی باور می کرد؟ واقعا هاشمی بای بای؟! بله. به قول مهندس غلامرضا اربابی باور کردنی نيست ولی حقيقت دارد. البته...
البته اين بای بای به اعتقاد اينجانب موقتی ست و اين اوضاع مدت زمان زيادی دوام نخواهد آورد. اهل پيشبينی سياسی نيستم ولی مطمئن ام روزی را خواهيم ديد که آقای خامنه ای آدم می فرستد سراغ آقای رفسنجانی که حاجی بيا سکان را در دست ات بگير که دريا سخت طوفانی ست. يک خریّتی بود کرديم شما ببخش. دو تا فحشی را هم که اين سعيد جان مان [سعيد چهارم] به صبيه داد به خودمان بده بی حساب شويم. من و شما که اين حرف ها را نداريم. پنجاه سال رفيق هم بوديم و هنوز هم هستيم. يعنی خودت گفتی که هستيم. ناسلامتی خودت منو آوردی اين بالا نشوندی. حالا من يک شکری خوردم در آن نماز جمعه ی کوفتی گفتم که با احمدی نژاد بيشتر احساس نزديکی می کنم تا شما. نه که از موسوی اين ها عصبانی بودم، دق دل ام را سر شما خالی کردم. حالا قول می دم مهندس را هم بياورم. اوضاع کشتی خيلی درب و داغان است. شيخ را می فرستم نوک کشتی ديده بانی. مهندس را می فرستم موتورخانه به وضع اقتصاد و فرهنگ يک سر و سامانی بدهد. شما هم سکان را بگير دست ات ما را نجات بده. اسلام را نجات بده. گندی زده ايم که اگر برويم، اسلام هم با ما خواهد رفت. اين تو بميری از اون تو بميری ها نيست. قديم ها می گفتيم اسلام يعنی ما و ما يعنی اسلام، ولی مردم می گفتند نه بابا اسلام يک چيز ديگه است. دين محمد و علی کجا، دين اين ها کجا. حالا ولی خود مردم میگن که به اندازه ی کافی از اسلام ديديم و شنيديم، حالا بهتره دين از حکومت جدا بشه و بره توی مسجد. ای دادِ بيداد. می بينی چه خاکی به سرمون شد. مردم هم باورشون شده که اسلام مائيم. اين پسره جُعَلَّق را هم می دم سر به نيست اش کنند. تازگی ها مدعی شده که خود امام زمانه و اصلا به من سيد خراسانی نيازی نداره... حالا آشتی؟ جان من آشتی؟ قهر نکن ديگه. قربون اون شکل ماهت برم. احمدی نژاد کدوم خريه. تو عزيز دلمی...
جمهوری اسلامی دچار نشاط می شود
"آيت الله مهدوی کنی که امروز با تاخير در اجلاس خبرگان حاضر شد، همانند جلسه هفته گذشته جامعه روحانيت مبارز با ويلچر به محل اجلاس منتقل شد. به گزارش خبرنگار "آينده"، پس از رای گيری و انتخاب ايشان به عنوان رئيس خبرگان، طبعا ايشان به جايگاه هيات رئيسه منتقل شدند و سپس با کمک ديگران بر جايگاه رئيس جلسه حاضر شده و سخنرانی کوتاهی انجام داد و بعد از دقايقی جلسه را ترک نمود و ادامه جلسه را نواب رئيس اداره کردند. همچنين در حالی که از ايشان خواسته شد برای سخنرانی دکتر صالحی، وزير خارجه در جلسه بماند، به دليل کسالت جلسه را ترک کرد... پژو پارس های خاکستری رنگ يکی يکی اعضای مجلس خبرگان را وارد محوطه مجلس سابق می کنند... آيت الله مصباح يزدی در همان حال که در حال تحويل وسائل خود هستيم از قسمت حفاظتی عبور می کند. يکی از ماموران دو دستی به او احترام می کند و او سلامی می کند و رد می شود..." «آينده نيوز»
جالب اين جاست که خبرنگار آينده نمی نويسد طرف را "آوردند" يا "آمد"؛ می نويسد "منتقل شد". بنده ی خدا را بگو که در اين سن و سال احساس تکليف کرده است سکان خبرگان را در دست بگيرد. اين ها به کنار، شور و نشاطی که با آمدن ايشان در فضای سياسی کشور به وجود آمده را بگو. من که شخصا يک حالت طربناکی پيدا کرده ام ناگفتنی. جمهوری اسلامی با آمدن ايشان خون تازه ای در رگ هايش جاری خواهد شد. امسال بايد سال نشاط و سرزندگی جمهوری اسلامی نام بگيرد.
اين يک نکته، نکته ی بعدی دو دستی احترام کردن به آقای مصباح يزدی ست. طفلی مامور حفاظت چه حالی داشته وقتی ايشان را ديده. البته در چگونگی دو دستی احترام کردن ميان علما اختلاف نظر هست. يک حالت اش اين است که طرف دو دست خود را مثل عرب ها به طرف پيشانی می برد و اهلاً و سهلاً می کند. يک حالت اش اين است که دو دست را به حالت ضربدر بر روی سينه قرار می دهد و دولا می شود. يک حالت اش اين است که دو دست اش را به سبک هندی و درست تر بگويم به سبک سلام کردن آقای احمدی نژاد به زنان خارجی طرف بينی اش می برد و سرش را به طرف پايين خم می کند. يک حالت ديگرش هم اين است که دو دست اش را روی هم، در قسمت ناگفتنی بدن قرار می دهد و تعظيم می کند. چون اين مسئله مسئله ی مهمی بود که در خبر آينده آمده بود لذا ما اقدام به تفسير آن کرديم و کاش خبرنگار مزبور جريان اين دو دستی احترام کردن را به شکل دقيق تری توضيح می داد و تفاوت آن را با احترام کردن يک دستی مشخص می کرد...
گزارش نشست اول مجلس خبرگان
به گزارش خبرنگار ما، صدای خر و پف در صحن مجلس خبرگان به وضوح شنيده می شد. رئيس مجلس که از پشت ميکروفون برای نمايندگان سخن می گفت، لحظاتی دچار تنگی نفس و آسم شد و با حضور ماموران اورژانس به بهداری مجلس منتقل گشت. نايب رئيس مجلس تلاش کرد سخنان خود را به گوش حضار برساند ولی به دليل ضعف مفرط امکان شنيدن صدای او وجود نداشت. تکنيسين های حاضر در مجلس با افزايش صدای بلندگوها سعی داشتند صدای ايشان را تقويت کنند که متاسفانه با سرفه ی ناگهانی ايشان پرده ی دو عدد از بلندگو ها پاره و محتويات داخل باکس به بيرون پرتاب شد که خوشبختانه به کسی آسيبی وارد نيامد. در اثر اين حادثه چند نفر از نمايندگان نزديک به بلندگو که سمعک در گوش داشتند دچار کری موقت شدند.
خبرنگار ما همچنين از اوضاع نامساعد حضرت آيت الله مهدوی کنی گزارش می دهد که متاسفانه در اثر بی احتياطی کارکنان مجلس از روی ويلچر به روی زمين پرتاب شدند. در اثنای سخنرانی آيت الله العظمی مصباح يزدی که در زمينه ی به کارگيری خشونت و فحاشی عليه مخالفان فکری و عقيدتی بود عده ای از نمايندگان دچار حمله ی عصبی شدند که بلافاصله به بيمارستان انتقال يافتند. گزارش های بعدی متعاقبا ارسال خواهد شد...
در ستايش نخواندن و ننوشتن
"...سحر و جادوئست ادبيات به هنگامی که اميدوارمان می کند بداريم آنچه نداريم، بباشيم آنچه نيستيم، بسپاريم خود را به آن زيستن ناممکن، شبيه خدايان قديم، خود را در آنِ واحد، فانی و جاودان حس کنيم، و روح مان آکنده شود از سرکشی و طغيانی که در پسِ همۀ کردارهای قهرمانانه ای است که از خشونت رابطۀ انسان ها کاسته است. کاستن خشونت، نه پايان دادن به آن. آخر، داستان ما متأسفانه همواره داستان ناتمام خواهد بود. از اين روست که بايد ادامه بدهيم به رؤياپردازی، خواندن و نوشتن، کارسازترين شيوه ای که پيدا کرده ايم برای کاستن از آلام، غلبه بر فرسايش زمان، و تبديل ناممکن به ممکن..." «در ستايشِ خواندن و نوشتن، خطابۀ نوبل ادبيات، ماريو بارگاس يوسا، مجله نگاه نو، سال بيستم، شماره ۸۷، پاييز ۱۳۸۹»
مزخرف گويی را ببين! من اگر جای وزارت ارشاد بودم درِ مجله ی نگاه نو را به خاطر انتشار اين خطابه ی گولزننده و مخرب تخته می کردم. آخر چرندگويی تا چه حد! خدا را شکر که من برنده ی نوبل ادبيات نشدم والّا سخنرانی يی می کردم که يوسا سکه ی يک پول شود. اين خزعبلات چيست که اين نويسنده ها به خوردِ آدم می دهند؟ اميدوار باشيم که بداريم آن چه نداريم؟! هاهاها! بباشيم آن چه نيستيم؟! هرهرهرهر! روح مان آکنده شود از سرکشی و طغيانی که در پس همۀ کردارهای قهرمانانه ای است که از خشونت رابطۀ انسان ها کاسته است؟! لوووووووووووول! يوسا جان! ما تو را صميمانه دعوت می کنيم به جايی که همه ی اين حرف ها در سه سوت از يادت برود! در ايام قديم در کتاب های فلسفه راجع به ايده آليسم می خوانديم. چقدر تو ايده آليستی بشر! حالا يک خطابه ی غرای واقع گرا برايت می خوانم تا کيفِ دنيا را ببری. اين شما و اين هم خطابه ی من:
"در ستايش نخواندن و ننوشتن
...سحر و جادوئست اسکناس چرا که توانايی واقعی به ما می دهد تا بداريم آنچه نداريم، تا بباشيم آنچه نيستيم، تا بسپاريم خود را به آن زيستن ناممکن، تا شبيه خدايان قديم خود را برای هميشه جاودان حس کنيم، و روح مان آکنده شود از خوشی فراوان. برای دست يافتن به اسکناس بايد نخواند و ننوشت. بهتر از همه بايد فکر نکرد جز به اسکناس. وقتی فکر نکردی، خواندن و نوشتن هم معنايی نخواهد داشت برای تو. بايد در زندگی هدفمند بود. الگو داشت. اسطوره داشت. زندگی در سه چيز معنا می يابد: قدرت، پول، فريب. اسطوره ی قدرت، برای تو موجودِ ضعيف، کسی بايد باشد مانند خامنه ای. اسطوره ی پول، برای تو موجود فقير، کسی بايد باشد مانند محصولی. اسطوره ی فريب، برای تو موجود ساده لوح، کسی بايد باشد مانند احمدی نژاد. جز اين فکر کردن، انسان را به بيراهه می بَرَد. ادبيات، علم، هنر، آن جا که نيايد اين سه را به کار، کشک است؛ پشم است؛ وقت بر باد دِه است. داستان اسکناس، متأسفانه همواره داستان ناتمام خواهد بود. از اين روست که بايد ادامه بدهيم به بيشتر و بيشتر چاپيدن. کارسازترين شيوه ای که پيدا کرده ايم برای کاستن از آلام، غلبه بر فرسايش زمان، و تبديل ناممکن به ممکن، اسکناس است اسکناس...". «در ستايشِ نخواندن و ننوشتن، خطابه ی ف.م.سخن برای نوبل بعدی ادبيات، خبرنامه ی گويا، زمستان ۱۳۸۹»
سعيد تاجيک زير شکنجه ی شديد عوامل دادستانی
"دادستان عمومی انقلاب تهران از شناسايی دو متهم در رابطه با هتاکی نسبت به خانواده رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام خبر داد و گفت: در رابطه با اين پرونده هم خانواده آقای هاشمی در دادسرا مطلبی اعلام کردند و هم ما از جنبه عمومی در مورد پرونده اقدام کرديم..." «ايلنا»
هم اکنون به ما از طريق يک منبع موثق خبر رسيد که سعيد تاجيک، شخصی که به فائزه هاشمی در شاه عبدالعظيم فحش ناموسی داده بود، زير شکنجه ی ددمنشانه ی عوامل دادستانی قرار دارد. به گفته ی اين منبع، سعيد تاجيک در حالی که در يک اتاق، پشت ميزی نشسته و عده ای حدود ۵ نفر او را محاصره کرده اند، در حال مقاومت در مقابل اين شکنجه های غير انسانی می باشد. عوامل شکنجه گر، يکی يکی، مشغول تحت فشار قرار دادن سعيد تاجيک برای همکاری می باشند. يکی از اين عوامل در حالی که به سعيد تاجيک نزديک شده، گفته است، بايد قبول کنی، بايد بپذيری، والّا ما تو را رها نخواهيم کرد. به گفته ی اين منبع سعيد تاجيک از پذيرش خواسته ی بازجويان تا اين لحظه خودداری کرده است. مقاومت او در مقابل اين همه فشار شايد ديری نپايد و ناچار به پذيرش درخواست های تحميلی شود. نفر بعدی به او نزديک شده و گفته حالا اگر دوست نداری کارشناس وزارت اطلاعات شوی، بايد بپذيری که در اطلاعات سپاه به عنوان کارشناس کار کنی. سعيد تاجيک بدون تحت تاثير قرار گرفتن، از اين خواست اجباری نيز سر باز زده است. نفر سوم به او پيشنهاد همکاری در بخش بازجويی آگاهی تهران با حقوق يک ميليون در ماه را داده که سعيد با پوزخند در پاسخ او گفته، وزارت اطلاعات و سپاه را با در آمدهای نامحدود قبول نکردم، بيام آگاهی برای يه ميليون؟! بالاخره شکنجه گران دادستانی اجماع کرده اند و از سعيد خواسته اند تا به عنوان کارشناس ارشد به طور همزمان در وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران مشغول به کار شود که مقاومت سعيد در هم شکسته و به خواست عوامل دادستانی تن داده است. به محض دريافت اطلاعات جديد شما را در جريان امر قرار خواهيم داد...
تبريک به مناسبت روز زن
البته به خاطر گلِ روی فمينيست های دوآتشه می خواستم به جای روز زن، روز بانو، يا روز خانم، يا يک همچين چيزی بگويم که خدای نکرده به ايشان بر نخورَد، که چون نچسب بود دست به ترکيب اين کلمه ی تک سيلابیِ دو حرفی نزدم. اميدوارم اين کلمه ی گران قدر را کم ارزش نپندارند و به کارگيری آن را سبُک نشمارند.
تبريک عرض می کنم به مناسبت روز زن به زنان ايران، که ان شاءالله بيشتر از ظاهر به باطن می پردازند. يعنی به جای اين که يقه کسی را که می گويد "زنم" بگيرند که چرا می گويی "زنم" و نمی گويی "همسرم"، به فکر رفتارهای غيرمتمدنانه چه در مردان و چه در زنان باشند. زنانی که مثل فاطمه ی معتمد آريا در فيلم عينک دودی نخواهند مردان را توی دريا بريزند بل که بخواهند تفکر مردسالار يا زن سالار و اصولا کينه ورزی ميان انسان ها را از ميان بردارند. زنانی که در کنار ظاهر، به فکر باطن و در کنار باطن، به فکر ظاهر باشند. نه از اين طرف بام بيفتند و نه از آن طرف. زنانی که نخواهند مرد باشند و جای مردان مردسالار را بگيرند. زنانی که در کنار حرف های قشنگ و روشنفکرانه به واقعيت های اجتماعی و اکثريت زنان ايرانی توجه داشته باشند که فرهنگی متفاوت و عقايدی متفاوت و ديدگاهی متفاوت با فرهنگ و عقايد و ديدگاه آن ها دارند و قبول کنند که اين ها هم زن هستند و وقتی از زنان ايرانی سخن گفته می شود، بايد ناظر به اين زنان نيز باشد. قبول کنند که تغيير فرهنگ انسان ها، يک شبه مقدور نيست و راه بسيار درازی در پيش است. قبول کنند که محترمانه با اکثريت زنان برخورد کنند هر چند تفاوت ديد و فرهنگ داشته باشند.
تبريک می گويم به زنانی که تبريک مرا نمی شنوند. زنانی که در روستاها و کارخانه ها کار می کنند و زحمت می کشند. زنانی که با دست خالی و نان خشک فرزندان شان را پرورش می دهند. زنانی که اگر سواد ندارند، تجربه زندگی و اداره ی زندگی دارند. اگر خانه شان کوچک و محقر است، در عوض قلب شان بزرگ و مِهرشان بی پايان است. زنانی که ممکن است جسم شان زير چادر باشد، ولی روح شان مثل روح هر انسان ديگری آزاد است...
روز زن را تبريک می گويم به زنانی که پيش از آن که زن باشند، انسان هستند.
مامور ما در کيهان
"مبارزه با جمهوری اسلامی در فضای مجازی و براساس آموزه های جين شارپ+منقل و کباب با شدت تمام ادامه دارد! اين روايت طعنه آميز پايگاه اينترنتی گويانيوز است که ارتباط کاری ويژه ای با سازمان سيا دارد و حتی آگهی های استخدام جاسوسی برای اين سازمان را منتشر کرده است. يکی از شبه اپوزيسيون های مقيم خارج به مبارزه بدون خشونت اشاره می کند و در گويا نيوز می نويسد: اگر يک کم به پر و پای خودمان بپيچم ناراحت می شويد؟ معلوم است که نمی شويد چرا که شما يک انسان مدرن و فرهيخته هستيد که از ابتدای طفوليت با اينترنت و ماهواره سر و کار داشته ايد و از فلسفه پوپر و هرمنوتيک گادامر بهره گرفته ايد (حالا اگر معنی هرمنوتيک گادامر را نمی دانيد چيزی نپرسيد چون خود من هم نمی دانم. حقيقت اش به کار بردن اين اسم به نوشته آدم کلاس می دهد). جون؟! چی می خوام بگم؟ يعنی چی چی می خوام بگم؟ خب دارم مبارزه بدون خشونت می کنم ديگه. من از جين شارپ انواع مبارزه مثل روش اسکناس و... را ياد گرفتم. بعد براساس همين آموزه ها دوشاخه اتو را کردم توی پريز و پدر حکومت را درآوردم. در فاز بعدی مبارزات ام رفتم سر چهارراه وليعصر ساندويچ گاز زدم. اين ها در مرحله عمل بود. نويسنده گويانيوز ادامه می دهد: در مرحله نظر و تئوری آمدم جواب عطاءالله مهاجرانی را دادم. اومدم او را شير کردم که مثل موسوی و کروبی برود جلو، يا در لندن ترورش کنند يا برگردد ايران بگيرندش و من بگويم جان تو، جان تو، اون تن بميره اگه حکومت جرئت کنه تو را بگيره، ايران را قيامت می کنم. مگه نديدی موسوی و کروبی را گرفتند چه قيامتی بر پا کردم؟ چقده اين چند روزه تلفن زدم به مخالفان که شورای هماهنگی سبزها از شما دعوت می کند روز سه شنبه به خيابان بياييد (حالا اين شورا چی هست و کی هست خودم نمی دونم.) داريم می ريم که از امام حسين تا آزادی را پر کنيم (تخفيف هم نمی ديم مثلا از انقلاب تا آزادی يا از امام حسين تا انقلاب! حالا دعوت بکنيم لابد تا خود سرخه حصار آدم جمع می شه!) جون؟ چی؟ چرا شاکی می شی عزيز، دارم مبارزه بدون خشونت می کنم ديگه، تو برو جلو، من از عقب هواتو دارم! حالا بچه ها! از امروز طرح داريم. همه می ريم خريد سبز بکنيم. ببينيد من همين الان دارم می رم توی خيابون. اين رسانه ضدانقلاب آنگاه از قول مبارزان مجازی می نويسد: هوی خودنويس آدم فروش! آهای صاحب وبلاگ پارسانوشت که نشستی کانادا داری اپوزيسيون قهرمان و مبارز ايران- که من باشم و دوستای فيس بوکی ام- را مسخره می کنی. اوی مزدور! بس نيست اين همه مخالفان ملت را دست انداختين؟ چه تونه شماها؟ مزد بگير کيهان شدين؟ دارين تخم نفاق ميان سبزها می کارين و کيهان راست و چپ نوشته های شما را منتشر می کنه؟ ما ده هزار تا کوکتل مولوتف درست می کنيم. می ريم خيابان (صنم جون الان می آم. دارم انقلاب می کنم. بذار اين دو کلمه را هم بنويسم، اومدم. تا شما وسايل را بذاريد تو ماشين من اومدم. سيخ کباب و منقل يادتون نره). بله. من الان دارم می رم خيابون. می رم که برنگردم. نامرده کسی که پای کامپيوتر نشسته باشه. زنده باد روز زن. زنده باد کلارا ستکين (اين را از ويکی در آوردم. کی هست اين يارو؟) پيش به سوی مبارزات خيابانی. (اومدم عزيز. اومدم خانم! آه. نمی ذارن انقلاب کنم.)..." «کيهان»
نه که ما مامور سيا و اينتليجنس سرويس و موساد هستيم، پس لابد به غير از نوشتن، به کار آدمگماری و آدمخری هم مشغول می باشيم و مامورانی زبده در اين جا و آن جای دنيا داريم که زيرْزيرکی ماموريت های ما را انجام می دهند. حالا چون آقای طائب لو داد که عده ای قلم به دست ضد انقلاب جاه طلب را خريده و پول سايتی چيزی به آن ها داده که يقه ی موسوی را بگيرند که چرا در زمان نخست وزيری اش آن اعدام ها و شکنجه ها صورت گرفته، ما هم لو می دهيم که ماموران خود را به قلب دشمن فرستاده ايم و آن ها به برخی قلم به دستان کيهانی دلار و پوند داده اند تا مطالب ما را در روزنامه های دولتی چاپ کنند. حالا ما مثل طائب به جاسوسان خودمان که اين کار را می کنند توهين نمی کنيم تا بهشان بر بخورد و ديگر اين کار را نکنند بل که ضمن تشکر از ايشان می خواهيم هم چنان به اين کار شريف ادامه بدهند و مطالب ما را در نشريات دشمن منتشر نمايند.
امروز قصد دارم به مامور خودمان در روزنامه ی کيهان اشاره کنم که دست اش درد نکند هر روز بهتر از ديروز به انتشار مطالب ما مبادرت می نمايد.
قبلا از دست اش ناراحت بوديم که تغييرات زيادی در نوشتجات ما می دهد طوری که خودمان هم نوشته مان را نمی شناسيم. محمود خان فرجامی صاحب وب سايت آی طنز در توضيح اين تغييرات می نويسد کولاژ کيهان به اين می ماند که عکس يک نفر را تکه تکه کنيم، بعضی تکه ها را دور بريزيم، بعد مثلا گوش را ببريم در جای چشم و چشم را ببريم در جای پا و دست را ببريم در جای سر قرار دهيم و بگوييم اين عکس شماست. بله. عکس ما هست و همه ی اجزای آن هم متعلق به ماست ولی آيا اين عکس ماست؟ خب معلوم است که نيست! [نقل به مضمون].
اين ماموری که ما در کيهان داشتيم به خاطر ترس از لو رفتن، اين کار را می کرد که به او تذکر داديم اين کار را ديگر نکند و اگر می بُرد و می دوزد يک جوری ببرد و بدوزد که معلوم شود چه می خواستيم بگوييم. حالا اين چند روزه شروع کرده است به تمرين و دست اش درد نکند دارد يک چيزی می شود. چيزی هم نشود، همين که انگيزه ايجاد می کند در خوانندگان کيهان که بروند ببينند نويسندگان مقالات سايت های ضد انقلاب که کيهان اين طور با شوق و ذوق مقالات شان را منتشر می کند، غير از اين ها در اينترنت چه چيز ديگری نوشته اند ماموريت ما انجام شده است. بالاخره خواننده کيهان خودش هم نه، بچه اش که کامپيوتر و اينترنت دارد. تيتر مقاله و کلمه ی گويانيوز را که سرچ کند می رسد به نام نويسنده و بعد می خواند مقالات کولاژ نشده و نظر واقعی نويسندگان ضدانقلاب را. مثلا خامنه ای بايد برود. جمهوری اسلامی بايد برود. قانون اساسی بايد عوض شود. موسوی بايد بيايد. کروبی بايد بيايد. حقوق بشر بايد رعايت شود. و به قول دکتر زيبا کلام قس علی هذا...
همين ديگر. عرض ديگری ندارم. خواستم بگويم ما به عنوان مامور سيا و موساد غير از نوشتن از اين کارها هم می کنيم شايد امريکا و اسرائيل حقوق ما را زياد کنند!
مينینظر اقتصادی
"خود من که از آغاز انقلاب در مجلس بودم و در دولت بودم و آیة الله خامنه ای را می شناسم به عنوان منتقد ايشان اقرار می کنم که يک نقطهی خاکستری حتی نه تاريک در زندگی اقتصادی ايشان و خاندانشان نمی شود پيدا کرد." «عطاءالله مهاجرانی، بالاترين»
اين همه نظر سياسی و اجتماعی و هنری و فرهنگی و فلسفی و غيره تا به امروز داده ام، يک نظر کوچک اقتصادی هم بدهم که کلکسيون نظرهايم تکميل شود؟ آن هم فقط در يک خط. بدون روده درازی؟ اول اين را بخوانيد:
"الياس نادران نماينده مجلس: هفت نفر در ايران معوقات بانکی ۱۵۰۰ ميليارد تومانی دارند." «راديو فردا»
اين هم نظر من در باره ی اين خبر: اين معوقات نه به آقای خامنه ای که به عمه جان بنده ربط دارد. اين عدد ناقابل ۱۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان نقطه ی سياهی در کارنامه ی اقتصادی آقای خامنه ای نيست، بل که نقطه ی سياهی در کارنامه اقتصادی عمه جان بنده است. تمام.
درگذشت استاد ايرج افشار
"ايرج افشار از دنيا رفت. به گزارش خبرنگار بخش فرهنگ و ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، اين تاريخپژوه، نسخهشناس، ايرانشناس و جهانگرد برجستهی قرن معاصر دقايقی پيش در سن ۸۵سالگی در بيمارستان درگذشت." «ايسنا»
در گرامیداشت مرد بزرگ فرهنگ کشورمان چه چيز می توانم بگويم که قبلا گفته نشده است؟ چه می توانم بگويم که با آنچه بعد از اين خواهند گفت تفاوت داشته باشد؟ چه می توانم بگويم که مرثيه نباشد از آن نوع که تا ساعاتی ديگر صفحات اينترنت از آن پُر خواهد شد؟
به خودم دلداری می دهم که استاد زنده است، هر چند جسم اش تا چند روز ديگر به خاک سپرده خواهد شد. او در لابهلای سطور کتاب ها و مقالات اش با ماست. او در کنار ما حضور دارد. با ما سخن می گويد. يافته هايش را در اختيار ما قرار می دهد. به ما می آموزد.
به خودم دلداری می دهم که از آن چه استاد نوشته است، تنها يک بخش کوچک، يک بخش خيلی خيلی کوچک را خوانده ام. از آن چه استاد سعی کرده است به ما ياد بدهد، يک بخش کوچک، يک بخش خيلی خيلی کوچک را آموخته ام. پس هنوز می توانم از دانش او بهره بگيرم آن قدر که عمر من هم کفاف اين همه معلومات را ندهد.
به خودم دلداری می دهم که نام آوران و فرهنگ سازانی چون استاد، نمی ميرند و تا زمانی که دانش و معلومات شان به کار بيايد، در اذهان اهل فرهنگ زنده اند و نام نيک شان بر زبان ها جاری ست. نمونه های بسياری را می توان در تاريخ ادب ايران سراغ کرد. از خيلی قديم تا همين دوران معاصر. نام نويسنده ای مثل نظامی عروضی سمرقندی ۹۰۰ سال است به خاطر چهار مقاله اش بر زبان اهل فرهنگ ايران جاری ست. يعنی نويسنده ای که از زندگی فرهنگی اش اطلاع درستی هم نداريم فقط به خاطر نوشتن اين کتاب به اندازه ی ۹۰۰ سال در اذهان اهل فرهنگ زندگی کرده است. يک شاعر به نام نيما، بعد از هفتاد هشتاد سال، چنان به ما نزديک است که اگر صاحب پسر شويم نامش را بر او می نهيم و قيافه اش را بهتر از قيافه ی همسايه مان در ذهن داريم. حال به هنر اين ها اضافه کنيد انسانيت و شخصيت مردی بزرگ و اهل دانش را و طول عمر او را در سال های آتی بسنجيد.
با اين افکار به خودم دلداری می دهم ولی همچنان غمگين ام. سعی می کنم علت اين غم را در خود جست و جو کنم. چشمه ای زيبا و پاک را در دل سرزمينی خشک می بينم که بی هيچ توقع و تکبری آبی زلال و گوارا به خاک آن می بخشد و محيط اطراف را سر سبز و حاصلخيز می کند. اين چشمه ی جوشان به بستر دريايی بزرگ از آب شيرين در لابهلای صخره ها و لايه های پنهانی که طی قرون متمادی شکل گرفته است راه دارد و می تواند سال ها بجوشد و سرزمين خشک را به سرزمينی سر سبز و حاصلخيز تبديل کند. اين چشمه به ناگهان خشک می شود. آيا می توان از اين اتفاق غمگين نشد؟
نه. اين اندوه را با نوشتن، توصيف نمی توان کرد. بهترين کار سکوت است و دقايقی انديشيدن و ياد او را گرامی داشتن و قدرشناس آثاری که طی حيات پر بارش خلق کرده بودن. روان اش شاد.
[استاد ايرج افشار در بستر بيماری، ف. م. سخن]
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ۱۴۳ می خوانید:
- نامه خداوند به دکتر عبدالکریم سروش
- ماشاءالله به آقای کروبی
- رابطه آنجلینا جولی و بچه های بسیج
- جای امام خالی!
- کشکول بی نظم هفته
- بخارا 77 – 78
- منشور سیاسی سخن
- وزیر اطلاعات و کشف کلمات جدید فارسی
این شماره از کشکول را تقدیم می کنم به رفیق و همسنگر عزیزم سعید م. که در پایان هر مکالمه ی تلفنی از ته دل و با تمام وجود آرزوی آزادی ایران از چنگال مستبدان حاکم بر ایران را می کند.
نامه خداوند به دکتر عبدالکریم سروش
"بارخدايا! عاشقان از تو توقعی ندارند. عيسا و حسين و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بريز و باک مدار. "منت پذير غمزه خنجر گذار" تو اند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه میکنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده ای؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت میخواهند. می دانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرين اند "که بلای دوست تطهير شماست". گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خردسوز و ايمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستيزنده تر می کنند. می دانم که / گر جمله کائنات کافر گردند / بر دامن کبريات ننشيند گرد / چون کفر و دين هر دو در رهت پويان / وحده لاشريک له گويان / و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک يا ايمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی... بار خدايا! از غزالی آموختهام که هيچکس را لعنت نکنم حتی يزيد را، اما اينک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ايران، لعنت و نفرين بفرستم..."
به آفریده ام دکتر عبدالکریم سروش
به رسم زمینیان، نامه را با سلامی دوستانه آغاز می کنم ولی این سلام دوستانه نباید باعث شود شما فکر کنی از این که راست و چپ به من نامه می نویسی و برای کوچک ترین چیزها بر سر سجاده ات به من متوسل می شوی خوشحال ام. عزیز جان چطور باید به تو بگویم که دست از سر من بر داری و خودت به دنبال کارهای خودت باشی. روی سخن ام با توست که اهل علم و فلسفه ای و می دانی که چه می گویم. اگر فلان صحرانشین بی سواد که نمی داند منشاء باران چیست دست به دعا بردارد که من باران برایش نازل کنم ایرادی بر او نیست. از همو که بچه اش با یک قرص و آمپول مداوا می شود ولی چون ندارد دست به دعا بر می دارد که بچه اش را من شفا دهم توقعی نیست.
من برای شما اهل علم تا جایی بودم و عمل می کردم که شما گمان می کردی زمین مرکز جهان است و انسان، یگانه آفریده ی هوشمند و اشرف مخلوقات. من برای شما اهل علم تا جایی بودم و عمل می کردم که شما گمان می کردی آن چه در بالای سر است چرخ فلک است که بر گرد زمین می چرخد و سازنده و گرداننده اش من هستم. انسان بیچاره ای که فکر می کرد آسمان پرده ای ست پر از منفذ که نور بهشت از ورای این منافذ در حال تابش است و نمی دانست ستاره چیست و سیاره چیست و کهکشان چیست برای پر کردن خلأ علمی و ذهنی اش به من نیاز داشت و من برای او در همه جا حی و حاضر بودم. حال شما با این همه دانش و معلومات یقه ی مرا چسبیده ای و برای لعن و نفرین کردن ظالم از من اجازه می خواهی؟!
دکتر عزیز!
امروز شما می دانی که ابعاد کیهان، با معیارهای شما به طرز سرسام آوری بزرگ است. از این جا تا فاصله ی 14 میلیارد سال نوری میلیاردها ستاره و سیاره و کهکشان وجود دارد که تازه یک بخش از جهان های متعدد است. چطور بگویم که شما و کره ی زمین شما در این ابعاد اصلا برای من وجود ندارید که بخواهم به جنابعالی و امور شما بپردازم؟ چطور بگویم که با عبور از تنها هفت سیاره، شما که امروز خودت و سیاره ات را عددی می دانی تبدیل به یک نقطه ی کوچک آبی رنگ می شوی که اصلا به چشم نمی آید و اگر به اندازه دو سه برابر این مسافت دور شوی اصلا دیده نمی شوی.

شما یک ورق کاغذ را که سازنده و آفریننده اش خودت هستی بگذار رو به رویت نگاه کن. در درون این ورق کاغذ میلیاردها عنصر ریز وجود دارد که شما اصلا آن ها را نمی بینی. در درون این عناصر چه هست، آن ها را هم نمی بینی. شما آفریننده ی این کاغذ، لطف کن امور آن عنصر را سر و سامان بده! آقاجان متوجه می شوی که چه می خواهم بگویم یا نه؟ شما و کره ی زمین و آقای خامنه ای و جنتی و باراک اوباما و کل کشور روسیه و کانادا و امریکا که به نظرت خیلی بزرگ و مهم می آید در ابعاد کیهانی، جزئی از اجزاء آن عنصر نادیدنی هم نیستی.
دکتر سروش عزیز من!
من وقتی برای شما وجود داشتم و می توانستم موثر باشم که تصور شما از جهان به قول آلمان ها geozentrisch یا زمینمرکز بود. کلیسایی که به نام من مردم را می چاپید و آن ها را عقب نگه می داشت، پدر بسیاری از دانشمندان را سوزاند تا به تصویر heliozentrisch یا خورشیدمرکز از جهان دست پیدا نکنند که کردند و البته این تصویر هم خیلی زود با نگاه دقیق جناب گالیله به فضا در هم ریخت و معلوم شد که ستاره های زیادی مانند خورشید در منظومه ی کهکشانی شما وجود دارد. تا همین قرن بیستم تصویر galaktozentrisch یا کهکشان مرکز، که راه شیری را کلِّ کیهان تصور می کرد بر اذهان حاکم بود. حالا دانشمندان شما به تصویر kosmozentrisch یا کیهان مرکز دست پیدا کرده اند که این هم همین امروز و فردا جایش را به تصویری دیگر خواهد داد همان طور که کم کم دارید از یونیورس احمقانه تان دست بر می دارید و به مولتی ورس و جهان های متعدد می رسید. آن وقت در این شرایط و موقعیت شما چسبیدی به من که آی من می خواهم فلان پدرسوخته ی ظالم را نفرین کنم. فکر می کنی من باید غیر از شما، این جهان و جهان ها را با این ابعاد گسترده رها کنم و ببینم کی در مورد کدام جنایتکار چه می گوید و من مثل قرون ماضی زلزله ای، طوفانی، تسونامی یی چیزی بفرستم تا بساط ظالم برچیده شود؟
نه عزیزم! این فکرها مال چند قرن پیش بود. شما که بهتر می دانی. حالا نوبت آستین بالا زدن و تلاش خودتان است. بروید جلو پدر هر چه ظالم و جائر است در بیاورید. من اصلا شما را نمی بینم که بخواهم کمک تان کنم. فقط یک چیز می گویم که امیدوار باشی و آن سیستمی ست که بر کل جهان حاکم است. سیستمی که یک سره بر مِنْهَج عدل است و در آن ظالم راه به جایی نمی برد.
آقای دکتر!
از شما انتظار دارم که دیگر مزاحم من نشوی و بگذاری به کارم برسم. این را برای بار اول و آخر می گویم و امیدوارم با تلاش خودت و همراهانت به جایی که می خواهی برسی.
آفریده ی ذهن شما
خداوند عالمیان
ماشاءالله به آقای کروبی

ببینید با پیرمرد چه کرده اند. یک هزارم این کبودی اگر بر پوست سفید آقای مصباح ایجاد شده بود، اکنون کفن پوشان قم کشور را روی سرشان گذاشته بودند. شجاعت آقای کروبی جدّاً ستودنی ست. کاش سخنوران بی عمل ما ذره ای از شجاعت ایشان را در خود داشتند.
رابطه آنجلینا جولی و بچه های بسیج
"از میدان انقلاب اسلامی وارد خیابان آزادی میشویم و به غرب میرویم؛ پیش از آن قدری از جیرهی جنگیم را میخوریم، و زنجیرم را از کیف به جیب بارانیم میبرم؛ حالا اطمینان دارم که درگیر خواهیم شد... میثم از موتور پایین میآید و میرود به پیشانی کار؛ با یک باتوم فنری در دست؛ تک و تنها. عشق میکنم با حسین و میثم و شهاب که جسارتشان را بیرون از وب هم میتوان دید... آرایش میگیریم و میزنیم به سبزها؛ با اولین فشار میپاشند؛ یکیشان را نشان کردهییم و میخواهد فرار کند؛ در پیادهرو با موتور سرنگونش میکنیم؛ میثم او را گرفته و میخواهد مهارش کند؛ یک دستبند نایلونی درمیآورم به او میدهم... یکدو بار هم حتا از ابتدای خیابان خیز برداشتند و هر بار چند قدم بعد شکستند. این بار در فرعی شیرزاد به هم پیوستهاند. جای مدارا نیست؛ زنجیرم را دوتا میکنم؛ موتورها را راه میاندازیم؛ تکبیر میدهیم، حیدر میکشیم، و تا ته کوچه همه را میزنیم... یکان ناجا ناآزموده و ترسیده است؛ سربازها نیاز به روحیه دارند؛ پیشاپیش راه میافتیم و به اگزوز موتورها گاز میدهیم و حیدر میکشیم؛ سربازها جان میگیرند و آنها هم با باتوم روی سپرها میکوبند..." «سایت الف، نبرد روز والنتاین، مهدی فاطمی صدر»
طفلک آنجلینا جولی اگر بداند من او را با چه هیولاهای مخوفی مقایسه کرده ام. البته منظور از این نوشته مقایسه ی تن و بدن ظریف آنجلینا خانم با هیکل های نتراشیده و نخراشیده ی برادران بسیج نیست، بل که منظور اشاره ای به فیلم "سالت" است که آنجلینا جولی در آن نقش اصلی را بازی می کند. در این فیلم روس ها آنجلینا و تعدادی بچه را دستچین و از خانواده هایشان جدا می کنند و آن ها را در کمپی بسته، شست و شوی مغزی می دهند تا برای ماموریت های ویژه آماده شوند. آنجلینا خانم یا همان اِوِلین سالت یکی از این ماموران است که البته بعداً خط اش عوض می شود.
این بچه های شست و شوی مغزی شده ی بسیج -مثلا همین آقای مهدی فاطمی صدر- را که می بینم یاد سالت می افتم. این بیچاره ها میدان جنگ کم دارند که عقده های جنگی شان را در آن جا خالی کنند. چون فعلاً چنین میدانی در کار نیست خیابان را جبهه و بچه های سبز را سربازان بعثی فرض می کنند و به جای ژ 3 و کلاش با زنجیر و باتونِ فنری به جان دشمن می افتند (البته بعضی هایشان که کلت و تفنگ دورزن دارند با در کردن گلوله، صحنه را واقعی تر می کنند). حیوونکی ها! دلم برایشان می سوزد. بسیج، بدون این که زمینه ی کار فراهم باشد، مغز این بچه ها را از هر چه فکر و عقل است پاک کرده و در آن کلی دشمن و زدن و کشتن ریخته و حالا این ها باید یک جوری آن چه را که به خوردشان داده شده بیرون بریزند که این طوری بیرون می ریزند. آخ که اگر بدانند ما در جبهه بودیم و جای آن ها چقدر صفا کردیم و چقدر دشمن بعثی کشتیم حتما از شدت حسادت پس می افتند! آره عزیزم. شما روز والنتاین با چوب و چماق بیفت به جان دختر و پسر نازکبدنِ مردم و فکر کن داری علی شیمیایی و طارق عزیز و صدام را می زنی. آرزو بر بچه های متوهم عیب نیست!
جای امام خالی!
کافی ست فیلم زیر را ببینید تا بفهمید چرا جای امام خالی ست! به به! عجب موجوداتی در جمهوری اسلامی پرورش یافته اند. رهروان راستین امام را بنگر که با یک زن مسلمان چه می کنند. راستی این دخترِ همان هاشمی رفسنجانی ست که مخالف او دشمن پیغمبر بود؟! به نظرم، ایشان دارد کفاره تمام بلاهایی که در دوران ریاست اش بر سر مردم آورد در همین دنیا پس می دهد. تا نظر شما چه باشد!
توجه: فیلم حاوی الفاظ بسیار رکیک است.
کشکول بی نظم هفته
این همه از عالم و آدم انتقاد می کنیم یک بار هم از خودمان انتقاد کنیم. این همه به مردم جوالدوز می زنیم یک سوزن کوچک هم به خودمان بزنیم. ما که عادت داریم به جای "خودمان" بگوییم "ایرانی ها" و هر چه ضعف و بدی و کژی ست به "ایرانی ها"ی بخت برگشته ببندیم، یک بار هم بگوییم "خودمان" و هر چه ضعف و بدی و کژی ست به خودمان ببندیم. بله. چند وقتی ست کشکول به شدت بی نظم شده. یعنی شده مثل نشریات "ایرانی" که هفته نامه اش ماه به ماه بیرون می آید و ماهنامه اش فصل به فصل بیرون می آید و فصل نامه اش گاه به گاه بیرون می آید و گاهنامه اش هم که توسط وزارت ارشاد به خاطر عدم رعایت فاصله ی انتشار تعطیل می شود.
عادت به بیان مشکلات خود ندارم و خیلی خلاصه کاسه کوزه ی بی نظمی ام را بر سر مشکلات می شکنم. مشکلاتی که قصد کم شدن هم ندارد و هر روز بیشتر از دیروز می شود. امیدوارم همین عذر ساده ی یک خطی را از من بپذیرید. این بی نظمی شامل نوشته های من در "گویای من" نیز می شود که امیدوارم با کاهش گرفتاری ها، هم در این جا و هم در آن جا بتوانم نظم سابق را رعایت کنم.
بخارا 77 – 78

بخارای 77-78 با شعری از بهرام بیضایی در بزرگداشت مرتضی احمدی آغاز می شود. شعری با خط خود او با این جملات آغازین:
"آن مَرد گنجی در سَرْ دارد
که میانِ شما پخش می کُنَد.
گنجِ مَردُمِ نادار؛
مَردُمانِ دریغ شده!..."
بالاخره یک نفر بیست سال تلاش جانانه ی علی دهباشی را طی مقاله ای ارج نهاد! دکتر امیرهوشنگ کاوسی در مورد او چنین می نویسد:
"براستی علی دهباشی معماری است با حسن سلیقه و یکتا، که شور عشق از بنای بنایش می تراود. در شرایطی سخت، چه مادی و چه معنوی دست یازیدن به چنین کار ستایش آمیز فراسوی شور عشق است. جرئت و شهامت می طلبد، این همه را دهباشی در نتیجه کوشش خود نمایان می دارد...".
اما ترجمه ی مثل همیشه درخشان استاد عزت الله فولادوند از مقاله جرج اُروِل زیرِ عنوانِ "تاملاتی در بارۀ گاندی" ما را با وجوه کم تر شناخته شده یا مورد توجه قرار نگرفته ی گاندی آشنا می کند. این روزها که بُت سازی از گاندی و ماندلا نزد فعالان سیاسی ما مُد روز شده، خواندن این مقاله ی کوتاه اما پُربار می تواند روشنگر و در حُکمِ ترمز تُندرَویِ بتسازان باشد. گاندی آنی ست که هست نه آنی که اغلب ما در ذهن خود ساخته ایم. برای شناختن گاندی واقعی کمی مطالعه لازم است و این مقاله شروع خوبی برای مطالعات آتی می تواند باشد.
استاد شفیعی کدکنی در مقاله ی "ساختارِ ساختارها" مطلبی را بیان می کند که می تواند نقطه ی عطفی برای تاریخ ادبی و سیاسی ما باشد. ایشان می نویسند:
"...در تاریخ فرهنگ ایران عصر اسلامی، از این دیدگاه، وقتی بنگریم ظاهراً حدود قرن چهارم با صدر و ذیلش که عصر خردگرایی و اومانیسم است، عصری است که ساختارِ ساختارها در اوج است: فردوسی و منوچهری و ناصرخسرو و خیام شاعرانِ عصرند و بیهقی و سورآبادی و نویسندگان «مقامات»های بوسعید و دیگر صوفیان، نثرنویسان آن... برای کسی که ساختارِ ساختارها را در حدّ مجموعۀ فرهنگ ایران می نگرد و نقشۀ زمین را در نظر دارد، کلّ این دوره (صفوی، قاجاری، قرن بیستم) ساختارِ کوچکی است ولی برای همین شخص، عصر رازی و بیرونی و فردوسی در روی کرۀ زمین، ساختاری بزرگ است و عصری درخشان. ابوریحان برای تمام کرۀ زمین بزرگ ترین دانشمند عصر است و ابن سینا نیز برای تمام کرۀ زمین بزرگ ترین فیلسوف و طبیب عصر و فردوسی نیز بزرگ ترین شاعر کرۀ زمین است در آن عصر... عصر اومانیسم ایرانی در حدود قرن چهارم، در یک معیارِ جهانی، ساختارِ ساختارهایش برجسته و ممتاز است و در آن چشم انداز، در رویِ کرۀ زمین شاعری برتر از فردوسی و فیلسوفی بزرگ تر از ابن سینا و دانشمندی بزرگ تر از ابوریحان و نظریه پردازی در حوزۀ بلاغت بزرگ تر از جرجانی وجود نداشته است...".
اکنون با معیاری که استاد شفیعی کدکنی به دست داده اند باید ببینیم امروزی های ما در کجای کرۀ زمین ایستاده اند!
موضوع ایران و جنگ و جدال بر سر ورود و مطرح شدن این نام در تاریخ سیاسی کشور ما می تواند با خواندن مقاله ی عالی استاد حسن انوری زیر عنوان "ایران در شاهنامه" چهارچوبی فراتر از بحث های امروزی پیدا کند.
به اهل مطالعه خواندن مقاله ی جالب و مهم استاد محمدرضا باطنی زیر عنوان "مهارت در خواندن" را توصیه می کنم. با خواندن این مقاله من متوجه شدم که در گروه "خوانندۀ ناتوان" قرار دارم و باید عادت مطالعاتی خودم را بعد از چهل سال تغییر دهم!
جشن نامه ی استاد ارجمند بانو دکتر ژاله آموزگار بخش بعدی بخارا را تشکیل می دهد. خیلی مانده تا قدر خدماتی که این بانوی دانشمند به فرهنگ کشور ما کرده است شناخته شود. جشن نامه ای این چنین، مقدمه ای می تواند باشد برای این شناخت. نام ایشان مرا همواره به یادِ آن دانشیمرد کم نظیر و شهید راه فرهنگ ملی، احمد تفضلی می اندازد.
تازه ها و پاره های استاد ایرج افشار در این شماره از بخارا به عدد 68 می رسد. برخی از عناوین آن را این جا می آورم:
- شهریار تبریزی ایران دوست
- نامۀ محمد قزوینی به یکی از رجال (تیمورتاش، ذکاءالملک)
- کتابی در بارۀ شاه سلطان حسین
- یادگار نمایشگاه پاریس (سال 1318 قمری) و غرفۀ ایران
- دو کتاب شایسته در بارۀ فارس
- کتابخانۀ اعتمادالسلطنه و ناصرالدین شاه
- عکاس همدانی
...صادقانه بگویم اگر می توانستم دوباره متولد شوم و دوباره زندگی کنم یکی از کسانی که دوست داشتم به لحاظ دانائی جا در جای پای اش بگذارم استاد ایرج افشار بود. من به دانش و معلومات این مرد بزرگ غبطه می خورم و چنین حد از دانسته های مفید را نمی توانم یک جا و در نزد یک نفر تصور کنم.
افسوس که فضای کشکول محدود است و نمی توانم تمام مقالات و اشعار 668 صفحه بخارا را معرفی کنم. یک جمله می گویم و مطلب را تمام می کنم: آقای دهباشی دست تان درد نکند.
منشور سیاسی سخن
"جنبش سبز بر پایۀ اصول و مبادی بنيادين خود، با استفاده از سازماندهی افقی و همسو در قالب شبکه های اجتماعی واقعی و مجازی، بر فهم، انديشه و نوآوری های ملت ايران تکيه دارد و دستيابی به آرمان هايی چون آزادی و عدالت را منوط به شکوفايی اين خلاقيت ها می داند. اين توانايی می تواند شعار «هر ايرانی يک ستاد» را به شعار «هر ايرانی يک جنبش» تبديل کند. جنبشی که برخلاف پندار مخالفان آن، در قلب ايرانيان جای گرفته و چون جان در تن می تپد و راه خود می جويد...". «از متن کامل ويراست دوم منشور جنبش سبز، شورای هماهنگی راه سبز اميد، با هماهنگی قبلی با موسوی و کروبی»
آهان... از اون نظر... شایدم از این نظر... صحیح... بله بله. ماشاءالله اسم این منشور را یک کامیون هم نمی کشد، محتوایش که جای خود دارد. حالا ما که می خواهیم خاله جانمان را به خیابان بکشیم، این منشور را چگونه باید برای او موشکافی نماییم؟ نه که ما با موفقیت فاز "رای من کو؟" را پشت سر گذاشتیم و رای مان را پس گرفتیم و جنبش را قدم به قدم به سمت سرنگونی آقای خامنه ای اعتلا دادیم، حالا می خواهیم از فاز هر ایرانی یک ستاد، به هر ایرانی یک جنبش اعتلا پیدا کنیم. من که وقتی این جمله را خواندم از خواب و خوراک افتادم. دیدم همین طوری حالت جنبشانی پیدا کرده ام. یعنی قبلا ستادانی بودم حالا جنبشانی شدم. ببخشید جمله ام بیش از اندازه ادبی شد. یعنی اول اش فکر می کردم ستاد هستم، حالا متوجه شدم جنبش هستم. این جنبش سبز ما خوبی یی که دارد آدم را کسل نمی کند. ریشه اش محکم نشده ساقه اش کلفت نشده یک باره آدم شاهد میوه های آبدار و خوشمزه می شود. واقعا این رئالیته و رئالیسم خیلی خوب چیزی ست. البته جنبش سبز امید، به نظر، یک کلمه ی "سور" هم به اول این رئالیسم چسبانده که کارْ هنری تر و قشنگ تر شود.
من و ایراد گرفتن؟ من و بهانه تراشیدن؟ ابداً! فقط خواستم بگویم حالا که من از ستاد تبدیل به جنبش شده ام، و طبق گفته ها و شنیده ها منشور بعدی را 100 نفری روی اش بحث و مداقه خواهند کرد، لذا من هم به نوبه ی خود منشوری صادر می نمایم به نام منشور سخن. فرق منشور من با منشور شورای هماهنگی فلان و بهمان در این است که کوتاه و قابل فهم است. جیگر آدم هم با خواندن اش خون نمی شود. تن و بدن آدم هم نمی لرزد. این شما و این بخشی از منشور سخن:
- جمهوری اسلامی باید برود.
- خامنه ای باید برود.
- بساط ولایت فقیه به طور خاص و ولایت به طور عام باید بر چیده شود.
- قانون اساسی باید به طور کامل عوض شود.
- دین به عنوان امر شخصی محترم شمرده شود ولی در امر حکومت و قانون و قضا دخالت نداشته باشد.
- تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی بدون قید و شرط آزاد شوند.
- مطبوعات و رسانه ها بر اساس اسلوب آزادترین و دمکرات ترین کشورهای جهان آزاد شوند و محدودیت های آن ها در حد محدودیت های آزادترین و دمکرات ترین کشورهای جهان آزاد باشد.
- زندان های سیاسی به طور کامل برچیده شود.
- شکنجه در هر شرایط و موقعیت و به هر دلیل و علتی ممنوع شود.
- حقوق بشر به طور کامل رعایت شود.
- استقلال، آزادی، جمهوری، شعار اصلی مردم ایران باشد.
...
فکر می کنم همین اندازه برای نشان دادن محتوای منشور من کافی باشد. این منشور طوری نوشته شده که خاله جان ما هم می فهمد و شاید حاضر باشد به خاطر دستیابی به اهداف مندرج در آن به خیابان بیاید و از جان اش هم بگذرد...
وزیر اطلاعات و کشف کلمات جدید فارسی
"...استکبار البته یه فر-افکنی یی داره می کنه برای این که وضعیت به هم ریخته ی خودش رو در مباحث اقتصادی اش که داره پایه هاش رو لرزان می کنه و پایه هاش رو در واقع داره به هم میریزه می خواد با فر-افکنی در واقع به وضعیت خودش اجازه نده به بیرون منتقل بشه...". «حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی در گفت و گوی تلویزیونی»
مصلحی جان، سنگین بود؟ قابل توجه بود؟ بحث خوبی بود؟ اِشراف داشتی؟ سرمایه گذاری سنگین کردند؟ ریزش داشتند؟ سقوط کردند؟ خاک بر سر ها نتوانستند نتیجه بگیرند؟ خیلی سنگین بود؟ شبکه مجازی شکل داده بودند؟ مخلوط بود؟ مجازی بود ولی شبکه نبود؟ شبکه بود ولی مجازی نبود؟ اصلا نه این بود، نه آن بود؟ یا این که هم این بود هم آن بود؟ نفاق بود؟ باز هم قابل توجه بود؟ باز هم سنگین بود؟ باز هم بحث خوبی بود؟ باز هم شما بر همه ی سازمان های اطلاعاتی غرب و شرق اشراف داشتی؟ باز هم علی رغم این که آن ها سرمایه گذاری قابل توجهی کرده بودند، سرمایه گذاری سنگین کرده بودند و به رغم همراهی های نفاق، شما عامل استکبار جهانی را مورد رأفت قرار دادی و او به رغم اشراف شما توانست به کمک نفاق از کشور فرار کند؟ باز هم می گویم خوش تان بیاید: سنگین بود؟ قابل توجه بود؟ شما این جا به آن در آن جا که این جا آن جا شده بود اشاره کرده بودی؟ [برای فهمیدن این جمله ی اطلاعاتی خودتان را خسته نکنید چون من که خودم نویسنده ی این جمله هستم از معنی آن سر در نیاوردم. سخن] وزن، وزنی نبود که بتوان از آن استفاده کرد و وزن کشی، وزن را قابل بهره برداری نکرده بود؟ مخلوط بود؟ برای فهمیدن عملکرد عوامل فتنه ی سبز باید نه به امروز نه دیروز نه پریروز نه پس پریروز نه پسان پریروز بل که به ده سال پیش، بیست سال پیش، سی سال پیش، اصلا قبل از انقلاب، دوران رضا شاه، دوران احمد شاه، دوران ممدعلی شاه، دوران مظفرالدین شاه، دوران ناصرالدین شاه،... دوران حضرت آدم، اصلا به ژن عوامل فتنه در درون آمیب ها مراجعه کرد و با یک کار سنگین و قابل توجه اطلاعاتی فهمید که چی به چی بوده و تازه این ها لازم نیست و "آقا" همه چیز را از ده سال پیش پیش بینی کرده و این غلط ها به من و شما نیامده؟
آقا همه ی این ها را از شما پذیرفتیم. ما را مثل نرون بگیر، بزن، بکش، ولی تو را به پیر، تو را به پیغمبر نخوان. شما کار اطلاعاتی سنگین و قابل توجه بکن، ریگی را از آسمان به زمین بکش، سی آی اِ و موساد را انگشت به دهان بکن، ولی حرف نزن.
من وقتی دیدم به "فرا-فکنی" می گویی "فر-افکنی" نصف موهای سرم را از دست دادم. جیگر فر افکنی ات را بخورم. حالا نمیشد شما علمی حرف نزنی؟ در فضای سنگین و قابل توجه اطلاعاتی به شما یاد نداده اند در مورد چیزی که شک داری زبان در دهان نگه داری و اگر نتوانستی جلوی خودت را بگیری، دو بار، سه بار، چهار بار آن را تکرار نکنی که مردم لااقل فکر کنند اشتباه ات لپی بوده؟
البته شما چون در حال کشف دائم و قابل توجه و سنگین هستی می توانی کلمه ها و ترکیبات تازه هم کشف کنی، ولی پیش از طرح ناگهانی آن ها که باعث سکته ی قلبی امثال من می شود آن ها را به فرهنگستان زبان فارسی ارائه بده تا آن ها آن را تصویب کنند (که امضای شما را که زیرش ببینند حتماً می کنند) بعد که در کتابچه ی فرهنگستان منتشر شد در برنامه ی تلویزیونی بیان کن که ما هم خفه خون بگیریم اعصاب شما و خودمان را خرد نکنیم. باز هم می گویم شما همان بچه های مردم را بگیری به چارمیخ بکشی بهتر از این است که در تلویزیون حرف بزنی.
دیروز امروز فردا - حجت الاسلام والمسلمین مصلحی from Shahed شاهد on Vimeo.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۴۲ می خوانيد:
نامه به محضر مبارک حضرت آيت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی
- چگونه از یک مبارز ساده تبدیل به اپوزیسیون شدم
- قرار سبز مسیح علی نژاد
نامه به محضر مبارک حضرت آيت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی
آقاجانام سلام علیکم
ان شاءالله که حال شما و آقازاده ها و سرداران ریز و درشتی که در دفتر خود جمع کرده اید خوب است و از دست آقایان سبز و فتنه گر و یاران سابق ملالی نیست.
قربانت گردم
می دانم این قدر مشغول دشمنان بزرگ هستی که فرصت پرداختن به نوشته ی آدم های کوچکی مثل مرا نداری لذا عرض می کنم خدمت وجود مبارک ات که هفت هشت سال پیش اولین نامه ی خودم را برایت نوشتم و این اولین طنزنوشته ای بود که از من در اینترنت منتشر شد و مورد پسند چند هزار مُراجعِ گویانیوز قرار گرفت.
جالب اینجا بود که من این نامه را خیلی جدی و رسمی برای شما نوشته بودم و مسئولان محترم گویانیوز آن را به عنوان طنزنوشته منتشر کردند و همین امر باعث شد تا من هم مثل ارشمیدس به کشفی بزرگ نائل بیایم و متوجه شوم که نامه نوشتن و گفت و گو با شما عین طنز است و من این را تا آن موقع نمی دانستم.
خلاصه، نامه نگاری با شما باعث شد تا موقعیت من به عنوان طنز نویس تثبیت شود و من طنز دوم ام را از زبان شما در پاسخ به خودم بنویسم که آن هم جالب از آب در آمد. بعد از آن، طی سال های گذشته چند نامه و مطلب خطاب به شما نوشتم که یکی از یکی بامزه تر به نظر می رسید و باعث خنده و نشاط خوانندگان می شد. تمام آن ها هم پند و اندرز سعدیانه و هشدار و تحذیر عنصرالمعالیانه به شخص حضرت عالی بود و این که آقاجان، قربانت گردم، فدایت شوم، دست بردار برو پی کارت، بگذار مردم نفس راحت بکشند.
در همان نامه ی اول خیلی صریح و روشن خدمت تان عرض کردم:
"حضرت آيت الله! مي دانم که شما عادت داريد هميشه موضوع را برايتان آن قدر بپيچانند که نه گوينده خود بفهمد که چه مي گويد نه شما بفهميد که طرف چه مي خواهد. اما اين بنده چون نمي خواهم وقت حضرتتان را زياد بگيرم همين اول کار مي روم سر اصل مطلب و لب کلام را خدمتتان مي گويم: قربان! ما شما را نمي خواهيم!"
می بینید چقدر قشنگ و روشن نوشتم. چقدر صریح و بی پرده نوشتم. آن روزها هنوز اصلاح طلبان بر مصدر قدرت بودند و چشم شان شما را نمی دید، و احمدی نژاد، مثل "اِلییِن"ِ سیگورنی ویور در تخم بود و داشت رشد می کرد و بزرگ می شد تا موقع اش که رسید به صورت مردم ایران بچسبد و توله های خود را در درون آن ها کارسازی کند. محل تخم گذاری الیین هم بیت حضرتعالی بود.
این جملات را من آن روزها خطاب به شما نوشتم و خیلی هم مودبانه و متین نوشتم؛ عرض کردم: "قربان! بياييد مانند ياروزلسکی در لهستان عمل کنيد و نگذاريد بلائی که بر سر چائوشسکو آمد بر سر شما بيايد." ولی شما گوش نکردید. در این فاصله صدام بعثی که به آن روز افتاد؛ زین العابدین بن علی تونسی هم به این روز که الان می بینید.
این جا نمی خواهم کاه کهنه باد بدهم بل که می خواهم بگویم در این مدت، سنت نامه نویسی به شما خیلی رواج پیدا کرده ولی انگار از نظر محتوا به جای این که پیش برویم پس رفته ایم. امروز، آن هایی که برای شما نامه می نویسند و عددی هم برای خودشان بوده اند و هستند، تازه به فکر ناز و نوازش و خاراندن پاچه ی مبارک افتاده اند و انگار نه انگار که دوران این حرف ها سال ها پیش تمام شده و ما اتمام حجت ها را قبلا کرده ایم و دستِ شخصِ شما هم از آن موقع تا حالا حسابی به خون جوانان ایران آلوده شده است. حالا خدا را شکر که بعد از هف هش ده سال و شاید هم بیس سی سال از خواب تابستانی و زمستانی بیدار شده اند و جرئت نامه نگاری برای شما پیدا کرده اند و من هم خیلی از این بابت خوشحال ام و ایرادم تنها به لحن و لفظ و شیوه ی گفتار ایشان است و بس.
ببخشید سرتان را درد آوردم. قصدم این بود خدمت دوستان محترم نامه نویس و عریضه نگار عرض کنم چند فاز عقب هستند و ما در تاریخ 4 آبان 1382 خدمت جنابعالی نوشته ایم که: "به قول مهندس در دادگاه زمان شاه، شايد ما آخرين گروهي باشيم که اين گونه با شما سخن مي گوئيم..." و زیاد در تکرار این حرف ها خودشان را خسته نکنند.
برای تان در مبارزه ای که با مردم ایران در پیش گرفته اید شکست مفتضحانه آرزو می کنم.
با بدترین لعنت ها
ف.م.سخن
چگونه از یک مبارز ساده تبدیل به اپوزیسیون شدم
سلام. من یک اپوزیسیون هستم. من خیلی خیلی مخالف حکومت اسلامی هستم. من مراحل مختلف تکاملی یی را طی کرده ام و به نقطه ی اوج مبارزاتی ام رسیده ام. شعار امروز من این است: هر کس با من است، از من است. هر کس با من نیست، خاک بر سرش. من یک آدم خوب و تحصیلکرده و مبارز و فعال و روشنفکر و طرفدار حقوق زنان و حیوانات هستم. من وب گرد هستم. من وب لاگ دارم، فیس بوک دارم، توئیتر دارم، و خلاصه هر چه که در اینترنت موجود است دارم. اکنون مراحل تکامل خودم را به آگاهی شما می رسانم:
- روز انتخاب رئیس جمهور که شد، به حوزه ی رای گیری رفتم و روی ورقه ای که به دستم دادند، با خودکاری که با خودم برده بودم نوشتم موسوی. البته زیاد به میل خودم نرفتم بل که دوست دخترم که سبز بود مرا زورکی با خودش برد.
- با دوست دخترم رفتیم میدان ولی عصر هم پیتزا بخوریم، هم رای مان را پس بگیریم. پلیس به ما حمله کرد و من موقع در رفتن زمین خوردم و پای ام زخمی شد. دوست دخترم برایم غش و ضعف رفت.
- در وب لاگ ام نوشتم که موقعِ مبارزه برای پس گرفتن رای، داشتند مرا می کشتند. یکی دو مرتبه ی دیگر این حرف را تکرار کردم طوری که خودم هم باورم شد. چه کنم، چه نکنم؟ به دوست دخترم گفتم من باید از ایران خارج شوم. گفت چرا؟ این جا که داریم حال می کنیم. گفتم هیس! داریم شنود می شویم، بعدا می گم. دوست نویسنده ای در اروپا داشتم. برایش ای میل فرستادم و به زبان رمزی از او پرسیدم اگر بیایم آن جا می توانی کار پناهندگی ام را درست کنی؟ گفت بله. نه تنها پناهنده ات می کنم بل که شغل خوبی هم برایت جور می کنم. در حالی که پاسپورت داشتم و می توانستم مثل آدم سوار هواپیما شوم و به خارج سفر کنم، از کوه و کمر به طرف ترکیه حرکت کردم. مثل یک قهرمان وارد استانبول شدم. البته کسی آن جا از من استقبال نکرد ولی مثل آدم های بی پارتی معطل هم نشدم. از آن جا یک راست آمدم این جا (که یک کشور اروپایی ست و اسم نمی برم مبادا حکومت مرا پیدا کند). همان رفیق شفیق برایم یک کار خوب و آبرومند در یکی از رادیوهای خارجی جور کرد.
- چند وقت گذشت. دیدم از امامزاده موسوی معجزی صادر نمی شود. مخالف جنبش سبز شدم. انتقاد همان؛ پراکنده شدن دوستان عزیز و یاران ارجمند همان. مرا با تیپا از کار بیرون کردند.
- دیدم خسته و گرسنه و بی پول مانده ام. گفتم گور بابای سیاست. رفتم دنبال حقوق پناهندگی. دیدم کفاف نمی کند. هر کاری گیرم آمد انجام دادم.
- امروز وقت ام را برای مردم ام پای اینترنت صرف می کنم. یک بطر شراب ارزان می گذارم بغل دست ام، فیس بوک و توئیتر می نویسم. در آن جا به موسوی و کروبی بد و بیراه می گویم که ما را به این روز انداختند. داشتیم زندگی مان را می کردیم. اگر آن ها نبودند اوضاع من این ریختی نمی شد.
- نه که دلم از سبزها پُر است به هر که دم دست ام می رسد بد و بیراه می گویم. سبز و زرد و سرخ و آبی اش فرقی نمی کند.
- راست اش را بگویم: ناامید شده ام. دپرسیون گرفته ام. اوضاع روحی ام خراب است. دلم برای تهران و هوای کثیف اش تنگ شده است. به خودم می گویم، آخر تو را چه به سیاست بازی؟ داشتی زندگی ات را می کردی. با بچه ها هر شب توی پاساژ قائم ولو بودی. ولی چه کنم؟ راهی ست که آمده ام و نمی توانم عقب عقب برگردم.
- در وب لاگ ام اما از این حرف ها نمی زنم. به جایش می نویسم: باید ایستادگی کرد. باید مبارزه کرد. آهای مردم چرا حرکت نمی کنید؟ چرا مبارزه نمی کنید؟ چرا فقط به کار و زندگی تان فکر می کنید؟ چرا بنزین گران می شود خفه خون می گیرید؟ چرا هواپیما سقوط می کند اعتراض نمی کنید؟ مردم هم همین جور برّ و برّ مرا نگاه می کنند و انگار نه انگار که دارم نعره ی جان خراش می کشم. راست اش کاش من هم یک سال و نیم پیش همین واکنش خردمندانه ی مردم را از خودم نشان می دادم و این طور بدبخت نمی شدم.
این بود مراحل تکامل سیاسی من در طول یک سال و نیم گذشته. حالا می توانم با افتخار بگویم که تبدیل به یک اپوزیسیون درست و حسابی شده ام. مرحله ی بعدی، دنبال پول رفتن و تاجرصفت شدن است. امیدوارم زودتر به این مرحله از تکامل برسم تا کمی روحیه ام بهتر شود...
قرار سبز مسیح علی نژاد
کتاب قرار سبز مسیح علی نژاد را با نگرانی خواندم. راست اش را بگویم وقتی کتاب به دست ام رسید مردد بودم که آن را بخوانم یا نخوانم. نگران بودم از کار مسیح خوش ام نیاید و مجبور به انتقاد شوم. می دانستم جلوی زبان ام را نمی توانم بگیرم و مجبور می شوم نظرم را بنویسم. دل ام نمی خواست این کار را بکنم. چند وقت پیش در اینترنت چیزی خوانده بودم که پُر بیراه نبود. مضمونی داشت شبیهِ این: "انتقاد را کسی می کند که خودش قادر به انجام کار نیست". دختر خبرنگاری با هزار گرفتاری، سیصد و هفتاد و هفت صفحه کتاب می نویسد، آن را با زحمت زیاد منتشر می کند، بعد من روی مبل لم می دهم، طی دو سه نشست آن را می خوانم و به جانِ نویسنده و کتاب می افتم. این منصفانه نیست. لااقل در مورد مسیح علی نژاد منصفانه نیست. ساکت هم که نمی توانم بشوم. دروغ هم که نمی توانم بگویم. به نعل و به میخ زدنِ همزمان را هم که بلد نیستم. پس بهتر است کتاب را نخوانم.
این ها را به خودم گفتم ولی کتاب را خواندم. دقیق هم خواندم. آن قدر که بتوانم موی سفید را از ماست بیرون بکشم؛ آن قدر که تمام غلط های چاپی را مشخص کنم؛ آن قدر که تمام جمله های اضافی را قلم بزنم.
یک مورد دیگر که باعث نگرانی ام می شد، قضاوت پیشاپیش من در موردِ نگاه علی نژاد به موضوعات روز بود. این نگاه را در بسیاری جاها نمی پسندم. حتی نحوه ی نگارش روزنامه ایِ مسیح چنگی به دل ام نمی زند. حالا با این نگاه چطور می خواهم یک کتاب پُر برگ را منصفانه بخوانم و نظر بدهم. حتما نمی توانم.
این ها را به خودم گفتم ولی توانستم. یعنی حدود صد و سی چهل صفحه ی اولِ کتاب، نگاهِ منفیِ من داشت کار دست ام می داد که یک باره داستان کتاب مرا برداشت با خود بُرد. الفاظ مسیح سَبُک و دلنشین شد. خودنمایی های لغوی و به کار بُردن واژگانِ محلی کم تر شد. با داستان رفتم.
حالا از کلیت کتاب می گویم، و بعد سعی می کنم برسم به جزئیات. به این کتاب باید به عنوان ورژنِ اولِ ادیت نشده ی پُر از باگ نگاه کرد. معلوم است مسیح برای به چاپ رساندن و خوانده شدن آن خود را به آب و آتش زده. عجله کرده. نخواسته تا کتاب سر فرصت صیقل بخورد، زائدات اش حذف بشود، غلط هایش گرفته شود، بعد بیرون بیاید. هول بوده تا موضوعات از یاد مردم نرفته کتاب اش را منتشر کند که کرده و خوب هم کرده که چنین کرده. این کتاب هنوز کار دارد. حالا که در آمده و شتاب مسیح گرفته شده، می تواند بنشیند آن را برای چاپ بعدی صیقل بزند. نظر خوانندگان صاحب قلم را بخواند و اگر آن ها را درست دید، در متن اِعمال کند.
دوم این که این کتاب ما بین خاطرهنویسیِ روزمره و رمانِ خلاق نوسان دارد. گاهی وزن اولی بیشتر می شود، گاهی وزن دومی. بعضی جاها این و آن با هم ترکیب می شود و یک چیز قشنگ درست می کند. آن جا که خاطره نویسی ست، چون خود مسیح حضور نداشته، بی آب و رنگ است. نگرانی از درست بودن محتوا جلوه اش را از بین می بَرَد. آن جا که خلاقیتِ خالص است، چون بی تجربه و خام است، به دل نمی نشیند. اما آن جا که این دو با هم ترکیب می شود زیبا می شود؛ خواندنی می شود؛ انسان را به هیجان می آوَرَد. و این جایی ست که مسیح قلم اش را رها می کند تا او را با خود ببرد. جاهایی که نویسنده خسته است، در کتاب کاملا معلوم است. قلم بی حوصله می شود و داستان از دست می رود. همان طور که گفتم مسیح حوصله و فرصت تکمیل کارش را نداشته و هر چه بوده همان را منتشر کرده.
سوم این که کتاب کتاب خواندنی ست. لذت بردنی ست. من که شخصاً در اکثر رویدادهای کتاب حضور داشته ام، خودم را در لابه لای سطور مسیح می دیدم؛ در لا به لای صفحات کتاب. گاهی فکر می کردم چقدر شبیه این ام، و گاهی چقدر شبیه آن. مثل این است که آدم فیلمی را که از محله و شهرش گرفته شده ببیند. آن آشنایی برای بیننده جذاب است. اما پرداخت کتاب به گونه ای ست که کسی که در ماجرا حضور نداشته هم می تواند خود را در آن حاضر ببیند.
چهارم این که نگاه مسیح منصفانه است. سعی کرده کم تر قضاوت کند. به دوست داشتن های خود زیاد مجال عرض اندام نداده و کتاب را یک طرفه نکرده است. دلیل اش شاید برخورد و آشنایی با اشخاصِ غیرسبزِ سبزاندیش در خارج از کشور باشد. همان ها که با سبزهای رسمی فرق دارند ولی به اندازه ی آن ها معتدل و واقع بین هستند.
این از کلیات. حالا می رسیم به بعضی جزئیات. کتاب، کتابی ست پُر از غلط های تایپی. اگر غلط تایپی و جاافتادگی کلمات از نویسنده ای که خودش کتاب اش را تایپ نمی کند پذیرفتنی باشد، از نویسنده ای که خود دست به کی بُرد دارد و اهل تایپ است پذیرفتنی نیست. در بعضی صفحات کتاب حتی تا سه غلط تایپی مشاهده می شود (مثلا صفحه ی 332). بدترین غلط تایپی هم در شناسنامه ی کتاب صورت گرفته که در آن نام مانا نیستانی، مانا نیستلنی تایپ شده است؛ از آن غلط ها که ناشر و نویسنده و مصحح را از چشم خواننده ی حرفه ای می اندازد و از آن ها موجوداتی شلخته می سازد. ولی خوشبختانه غلط های داخل کتاب این قدر فجیع نیست و قابل تحمل است. تعداد غلط ها آن قدر زیاد است که نمی توانم حتی صفحات آن ها را در این جا بنویسم.
در صفحات اولیه ی کتاب، مسیح سعی کرده است با آوردن برخی کلمات هنرنمایی کند. نشان دادنِ حجم لغات و اصطلاحاتی که می دانیم اگر به اندازه باشد بد نیست و خوب هم هست. ولی وقتی زیاد شد، چشم آزار می شود. کلمه و اصطلاح در دست نویسنده مثل جواهر است. مثل طلاست. باید ساخت خوب داشته باشد و روی پایه ی خوب سوار شود تا جلوه کند؛ تا زیبا دیده شود. طلا به صِرفِ طلا بودن زیبا نیست. باید زیبا ساخته شود و در جای مناسب قرار بگیرد تا زیبایی اش آشکار شود. زیاده از حد استفاده کردن از لغات و اصطلاحات مثل زیاده از حد آویزان کردن طلا و جواهر از خود است. نه تنها باعث زیبایی نمی شود، زشت هم می کند. این جور آویزان کردن، کار تازه به دوران رسیده هاست. کلمه را باید صرفه جویانه استفاده کرد. برای هر کلمه باید به تنهایی ارزش قائل شد. آن را در جایی قرار داد که احترام لازم را به دست آوَرَد. اگر یک کلمه ی خوب را وسط هزار کلمه ی خوب بیاوریم، ارزش اش را از میان می بریم. مسیح از همان صفحه ی اول شروع می کند به نشان دادن ذخیره ی لغات اش: ته و دینِ خواب؛ اُرس و پُرس؛ نوچ کشیدن... ولی بعد آرام می شود و می نویسد آن طور که فکر می کند.
در متن کتاب، به جملات زائد زیادی بر می خوریم. مسیح این جملات را برای تکمیل معلومات خواننده می نویسد و مجال نمی دهد خواننده خلاقیتِ ذهنی اش را به کار بگیرد و تصویرسازی کند. به عبارتی مسیح سعی می کند همه ی کارها را خودش انجام دهد و خواننده فقط مصرف کننده باشد. این نوع نوشتن، حوصله ی خواننده ی آگاه و حرفه ای را سر می بَرَد چرا که ذهن اش کاری برای انجام دادن ندارد. از طرف دیگر جملات تکمیلی مسیح، عبارات را سنگین و بی قواره می کند.
من زیاد به ادبیات و رمان وارد نیستم و چیزی که در این جا و جاهای دیگر می نویسم صرفا نظر یک خواننده ی علاقمند به موضوعات ادبی ست و این نکته هم که الان به آن اشاره می کنم از همین زاویه باید ارزیابی شود. در این مورد کسانی مانند آقای عباس معروفی باید بگویند و بنویسند ولی من هم نظر آماتوری خود را می دهم. یک فیلمساز تازه کار به سختی می تواند از تکه فیلم هایی که گرفته دل بکند و آن ها را در مرحله ی تدوین حذف کند. یک فیلمساز مجرب اما این ضرورت را می شناسد و با قطعات فیلم احساسی برخورد نمی کند. برای او کلیتِ منسجم مهم است نه تکه های زیبای منفرد. فرق یک نویسنده ی تازه کار با یک نویسنده ی مجرب هم در همین حذف کردن است. یک نویسنده ی تازه کار به تکْ جملاتی که می نویسد دل می بندد و قدرت حذف آن ها را ندارد در حالی که یک نویسنده ی مجرب این کار را به راحتی انجام می دهد. حذف بسیاری جملات به درک بهتر و ایجاد احساس در خواننده کمک می کند. رمان مسیح به این گونه حذف نیاز بسیار دارد که امیدوارم در چاپ های بعدی، این ویرایش و پیرایش انجام شود.
نشر گردون کتاب را خوب و تمیز چاپ کرده. صحافی اش قرص و محکم است و می توان صفحات کتاب را هر جور باز کرد و ورق زد و در دست گرفت.
در مورد داستان کتاب چیزی نمی نویسم تا خواننده خودش دنبال آن برود. همین قدر بگویم که داستان در قسمت های عاشقانه بسیار زیبا می شود و این در شرایطی ست که مسیح هنوز به نوشتنِ باز و بی پرده عادت نکرده و یک سری محدودیت ها را به درستی رعایت می کند. به عبارت دیگر، کلاهی که بر سر خودش هست، بر سر نوشته اش هم هست که امروز هم نه، فردا بالاخره برداشته خواهد شد. حضور ندا آقا سلطان نیز در داستان بسیار جالب است، هر چند شنیده ام مسیح می خواهد نام او را در چاپ بعدی تغییر دهد که بهتر است این کار را نکند.
رمان مسیح رمانی ست که با عشق و علاقه نوشته شده و به همین خاطر به دل می نشیند. این کتاب که چاپ اول آن در پاییز 1389 توسط نشر گردون در برلین بیرون آمده قطعا به چاپ های بعدی خواهد رسید. این نکته را هم بگویم و این نوشته ی طولانی را خاتمه دهم که این کتاب استعداد ترجمه به زبان های خارجی را دارد و اگر ترجمه شود قطعا با جزئیاتی که تعریف و تکرار می کند برای خوانندگان خارجی جذاب و خواندنی خواهد بود.
برای مسیح آرزوی موفقیت می کنم.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۴۱ می خوانيد:
- کيهان تو خيلی نامردی
- سرنگون کردن رهبر معظم در ترکيه
- فرهنگ نوجوان سخن
- پايين افتادن بالاترين از آن سوی بام
- مهرنامه در منزل استاد عزت الله فولادوند
کيهان تو خيلی نامردی
"...از سوی ديگر سايت ضد انقلابی خودنويس به قلم يکی از نويسندگان گويانيوز و با اشاره به رکوردشکنی حلقه ی لندن و سايت جرس در انتشار دروغ های شاخدار نوشت: اخيراً در اينترنت يک آگهی منتشر شده مبنی بر استخدام خبرنگار محقق برای تحقيق درباره سنديت اخباری که در اينترنت منتشر می شود. والله ما همه جور خبرنگاری ديده بوديم الا اين جوری اش را. وقتی مخملباف به اسم نقل از «کارمند سابق بيت رهبری» متنی را منتشر می کند، به تشخيص خودمان بايد به عقل سليم مراجعه کنيم و ببينيم با عقل جور در می آيد. من وقتی مقاله مخملباف زير عنوان رازهای زندگی خامنه ای [منتشره در گويانيوز] را خواندم و به عقل سليم مراجعه کردم، ديدم عقلم می گويد «من جای تو باشم چنين حرف های ابلهانه ای را منتشر نمی کنم که منتشر کردی و آبرويت رفت، کاسه کوزه را سر من نشکنی». آن خبر ادعا می کرد «آيت الله خامنه ای ۱۷۰ عصای آنتيک دارد که يک ميليون و دويست هزار دلار قيمت گذاری شده است و...» وقتی از عقل سليم درباره چنين خبری سوال می کنم نگاه چپ چپ به من می اندازد و با انگشت به گيجگاهش می زند و می گويد «می خواهی مخاطبانت بگويند عقل نداری؟! يا عقل توی سرت کم است؟!»؛ خبری مثل خبر ادعايی جرس که مدعی بود صادق لاريجانی نامه بسيار مهم و اعتراضی به رهبر جمهوری اسلامی نوشته است. يا آن يکی خبر جرس درباره سفر رهبری به قم و تمهيد جانشينی پسرش! عقل سليم در برابر چنين چيزهايی، با آدم قهر می کند و می گويد «مسخره بازی درآورده ای يا مرا احمق فرض کرده ای؟! مگر من خل و ديوانه ام که از اين چيزها به من می دهی. برو کمی مغزت را پوليش بزن»! چرا بايد عقل سليم اهل خبر و نظر چنان خبرسازی های احمقانه ای را باور کند؟" «کيهان ۴ دی ۱۳۸۹»
کيهان تو خيلی نامردی. نه. اشتباه نکن. نمی خواهم از تو شکايت کنم که چرا نوشته های مرا به صورت ناقص و تحريف شده منتشر می کنی. به جای اين که مثل نيک آهنگ کوثر بگويم "انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه های مشابه حرام است" می گويم آنچه از اينجا تحريف و نقل می کنی حلال ات باشد و نوشِ جانِ خوانندگان ات. می دانی چرا؟ چون تو با اين کار نام هايی مانند گويانيوز، خودنويس، روز، جرس و امثال اين ها را به روی ميزِ کلی اداره و نهاد دولتی می بری و مفت و مجانی در اختيار کارمندان آن ها قرار می دهی. اشخاصِ اهل مطالعه ای که به اينترنت دسترسی دارند اين نام ها را می شناسند. می مانَد اشخاصِ از همه جا بی خبری که در محل کارشان مجبورند هر روز تو را ورق بزنند و در زندگی خصوصی شان هم جرئت نزديک شدن به سايت های اينترنتی ندارند. تو با نوشتن از اين سايت ها –آن هم هر روز- نام شان را در ذهن اين دسته از خوانندگان حک می کنی تا در فرصت مناسب نگاهی به محتويات آن ها بيندازند و حقيقت را دريابند. چه تبليغی بهتر از اين؟
اما می گويم خيلی نامردی. می دانی چرا؟ نه در شيوه ی دشمنی ات که بارها گفته ام و از تو خواهش کرده ام مثل مرد با دشمن ات مبارزه کنی؛ آن هم دشمنی که دست اش در مقابل تو خالیِ خالی ست. تو اما هر گونه امکاناتی در اختيار داری. حريف قلمی و فکری ات اگر به شکل فيزيکی گير بيفتد، انواع و اقسام بلايا از زندان و شکنجه تا زجرکش کردن و اعدام می توانی بر سرش بياوری. دو نيروی نابرابر، يکی با کامپيوتر و يک خط تلفن و ديگری با يک موسسه ی عظيم انتشاراتی و انواع و اقسام پرسنل -از نويسنده و کارتونيست گرفته تا مامور و بازجوی امنيتی، تا انواع و اقسام نهادهای دولتیِ قادر به شنود، تا اصلی ترين و قدرتمندترين سازمان های قوای مجريه و قضائيه. انتظار آدم از حريفی چون تو، با چنين دبدبه و کبکبه ای لااقل با احترام مبارزه کردن است که آن را هم از ما دريغ می کنی. به قول آن آقای روحانی که گفت حضرت علی (ع) با احترام سر دشمن را می بريد، شما اين کار را هم نمی کنی:
شايد فکر کنی از اين که اسم مرا در نقل قول ات نياورده ای شاکی ام، يا از اين که نام مآخذت را درست قيد نکرده ای و به جای "گويای من"، "خودنويس" نوشته ای. نه اين ها هم قابل فهم است. ويراستارت اين قدر کار را ساده و مخاطب اش را احمق تصور کرده که اين جور خطاها يا تحريف های عمدی طبيعی ست.
می گويم نامردی برای اين که گند می زنی به نثر آدم. آخر مرد حسابی –يا ناحسابی- خداوکيلی ما جملات مان را اين جوری نوشته ايم که تو نقل کرده ای؟ چرا با آبروی قلمی ما بازی می کنی؟ اين چه جور حذف و تحريفی ست که نثر آدم را لجنمال می کند. بيا و مردی کن، وقتی فعل مثبت را منفی می کنی، وقتی يک کلاغ را چهل کلاغ می کنی، وقتی حرف تو دهن آدم می گذاری، لااقل با نثری بکن که ما رويش اين قدر وسواس داريم. سر دشمن ات را که با احترام نمی بُری، لااقل اين يک مورد را رعايت کن. بگذار بگوييم حريف مان مرد بود، نه نامرد. اگر اين کار را بکنی، قول می دهم که هر بار در کشکول يادی از تو بکنم و همان طور که تو نام سايت های ضد خودت را زنده نگه می داری، من هم نام تو را زنده نگه دارم. [مثل فردين، با نوک انگشتان ام، يقه ی پيراهن ات را صاف می کنم و از فاصله ی ده سانتی چشم به چشم ات می دوزم و می گويم]: مَرد باش!
سرنگون کردن رهبر معظم در ترکيه
نمرديم و بعد از سر ته شدنِ پرچمِ خرچنگْنشانِ جمهوریِ اسلامی در مراسم مختلف ورزشی، بعد از نواخته شدن سرود شاهنشاهی به جای سرود جمهوری اسلامی در مراسم استقبال رسمی، سرنگون شدن رهبر معظم انقلاب را در ترکيه به چشم ديديم. ان شاءالله اين سرنگونی را در ايران خودمان هم خواهيم ديد. اما دليل اين سرنگونی چه بود؟
به گفته ی آقای احمدی نژاد خيدمتکار چوخ يورولموشده، چوخ خسته اولموشده، سحردن بونه، اُنه، بو طرفَ آپارميش، اُ طرفَ آپارميش دی، بيردن، اَلِ خسته اولدی، رهبرْ سرنگون اولدی. رهبرْ باش ديب اولدی. وای وای وای چوخ پيس اولدی!
مترجم ده خسته اولدی، من سَفِيه سوز دديم، اُ آنّامادی، اُ اعصابی خورد اولدی، سن [خبرنگار] دَ سورعتی نن سوال الدين، اُ [مترجم] آمپری يوخاری گددی، فيوزی آتدی، ياتاقانی داغ اُلدی، من دِديم آباجی، سن ياواش سوال اِلَه، سن ياواش تيکرار اله، مترجم يورولموش، ميکروفون آتميش، مَنَه، سَنَه، آتاتورکون دَدَسينه، خمينی نين قبرينه، يامان دِدِه، پيس پيس سوزلر دده، چون يورولموش، چون خسته اولموش ده. خولاصه، من گوردوم اوضاع گمر در عقرب دی، دديم نفرِ بعدی سوال اِلَسين. بی شیء اُولميپدی. قارداشيميز رجب دَ که گلسه ايرانا، بيز دَ آتاتورکی سرنگون اِلَروخ. بونا دِیَللر تبادولِ ديپلماتيک. سن ووردون، من ووردوم. سن سرنگون اِلَدين، من سرنگون اِلَديم. بودو که وار. ايستی سن ايسته، ايستمی سن ايستمه. بيزيم بويوک شاعريميز شهريار، اِلَبير بو گونو گورموشدی که بو شعری دميشده:
خمينی جان سنين اوزون آغ اولسون / خامنه ای نين دُد بير يانی ساق اولسون
ترجمه ی فارسی گفتار فوق [لطفا با لهجه ی ترکی خوانده شود]:
والله عرض کنم خدمت تان که به گفته ی آقای احمدی نژاد خدمتکار خيلی خسته شده بود، از صبح کله ی سحر اين و آن را، اين طرف برده، آن طرف برده بود، يکهو، دست اش خسته شد، رهبر سرنگون شد. رهبر سر ته شد. وای وای وای خيلی بد شد!
مترجم هم خسته شده بود، من حرف مزخرف زدم، او نفهميد، او اعصاب اش خرد شد، تو [خبرنگار] هم با سرعت سوال کردی، او [مترجم] آمپرش بالا رفت، فيوزش پريد، ياتاقان اش داغ کرد، من گفتم خواهر من، تو يواش سوال کن، يواش تکرار کن، مترجم خسته شده، ميکروفون را انداخته، به من، به تو، به بابای آتاتورک، به قبر [امام] خمينی [ره]، فحش داده، حرف های بد بد زده، چون خسته شده. خلاصه، من ديدم اوضاع قمر در عقرب است، گفتم نفر بعدی سوال کند. اتفاقی نيفتاده. برادرمان رجب [اردوغان] هم که به ايران بيايد، ما هم آتاتورک را سرنگون می کنيم. به اين می گويند تبادل ديپلماتيک. تو زدی، من زدم. تو سرنگون کردی، من سرنگون کردم. اينه که هست. می خوای بخواه، نمی خوای نخواه. شاعر بزرگ ما شهريار، انگار اين روز را ديده بود که اين شعر را گفته بود:
خمينی جان روی تو سفيد باشد / خامنه ای هم چهار طرف اش سالم باشد
فرهنگ نوجوان سخن
از تمام فرهنگ های منتشر شده توسط انتشارات سخن تا کنون فقط تعريف کرده ام، ولی از فرهنگ نوجوان سخن در کنار تعريف بايد انتقاد هم بکنم؛ انتقاد از ضعفی بسيار جدی که نه به محتوا بل به شکل کتاب مربوط می شود. متاسف ام که مجموعه ی فرهنگ های سخن، که حقيقتا کاری سترگ در عرصه ی فرهنگ نويسی فارسی ست در آخر کار برای کاستن از هزينه ها، از کيفيت چاپ فرهنگ نوجوان کاسته و کاری ضعيف از نظر شکل ارائه داده است.
اين اِشکال جايی برای نقد نمی گذاشت اگر در صفحه ی شناسنامه ی کتاب، "مشخصات ظاهری: ۲ج.: مصوّر (رنگی)" درج نمی شد و بدتر از آن، عکس و حروف الفبا به صورتِ تمام رنگی بر روی جلد نقش نمی بست. ممکن است گفته شود که در تبليغ چاپ دوم کتاب، کلمه ی "دورنگ" قيد شده، ولی اين دو رنگ، يک دو رنگی ديگر به ياد آدم می آوَرَد که زيبنده ی موسسه ای با نام و شهرت "سخن" نيست.
من شخصا در مقابل پرداخت مبلغ ۳۹۰۰۰ تومان –که با انواع و اقسام سوبسيدها و امتيازات همراه است- انتظار داشتم کتابی در حدّ فرهنگ کودکان سخن ببينم، با کاغذی مرغوب و چاپ ۶ رنگ، چرا که نوجوان نيز مانند کودک، و حتی بزرگسال، ابتدا نظرش به تصوير و عکس و رنگ جلب می شود و بعد به نوشته و متن.
دوستداران ديکسيونر و دائرةالمعارف که از کودکی به اين نوع کتابهاعلاقمند شده اند، نگاه اول شان به تصويرهای رنگی کتاب افتاده است و نه متن و معنی لغات. من خود اولين "پتی لاروس"ی (Le Petit Larousse) که در سال ۱۹۷۱ در دست گرفتم و جلد قرمز پارچه ای داشت، اگرچه به خاطر امکانات چاپی آن زمان تک رنگ بود، اما تصاوير رنگی اش را که در لا به لای صفحات قرار داشت بعد از ۴۰ سال دقيقا به خاطر دارم. تصاوير پرچم ها، پروانه ها، پرنده ها، مدال ها، علائم راهنمايی و رانندگی، علائم کشتيرانی، قارچ ها و امثال اين ها –که بخش اعظم شان در بخش لغتِ لاروس درج شده بود- را هنوز به طور کامل در ذهن دارم. بعدها، همين پتی لاروس به صورت تمام رنگی چاپ و منتشر شد و اين اهميت رنگ در رسوب اطلاعات در ذهن را به خوبی نشان می دهد.
ممکن است گفته شود که در ايران هزينه ی چاپ کتاب بالا و تيراژ پايين است و يک موسسه ی خصوصی نمی تواند برای چاپ رنگی سرمايه گذاری کلان کند. نمونه ی تاثيرِ ضعف مالی را در انتشار "فرهنگنامه کودکان و نوجوانان" می بينيم که بعد از ۳۱ سال از آغاز تدوين و ۱۸ سال از انتشار نخستين جلد آن تازه به جلد سيزدهم و حرف "خ" رسيده و با اين روند عمر ما به ديدن حرف "ی" آن قد نخواهد داد. سخن متين و منطقی يی ست اما در اين صورت ديگر نبايد صحبت از "مصور و رنگی" به ميان آيد که گمراه کننده است. چه فرقی می کرد که فرهنگ نوجوان سخن به جای دو رنگ از يک رنگ استفاده می کرد؟ هيچ. و وقتی می گوييم مصور، کدام تصوير منظور ماست؟ تصاوير زيبايی که متاسفانه به شکل ريز و به رنگ سياه و آبی به متن تحميل شده و هيچ جذابيت بصری برای بيننده ی نوجوان ندارند؟
افسوسِ من بيشتر از آن روست که محتوای کتاب در حد بسيار خوب است. معانی کلمات و مثال ها، بسيار سنجيده نوشته شده و متناسب با زبانِ نوجوانان است. صفحاتی که به طور تصادفی انتخاب و بررسی کردم، فاقد هرگونه غلط تايپی، دستوری، تلفظی ست. آن وقت چنين محتوای خوبی در چنين قالب ساده ای عرضه شده است. کاش مسئولان انتشارات سخن، به جای هزينه بر روی ساير فرهنگ ها –که کيفيت آن ها هم البته بايد خوب و در حد قابل قبول باشد- روی اين کتابِ پايه سرمايه گذاری می کردند که آينده ی صدها بلکه هزاران نوجوان با اين فرهنگ شکل خواهد گرفت. فرهنگ کودک سخن از همين رو برای من يکی از بهترين هاست چرا که می تواند کودک را به کتابخواندن علاقمند کند. افسوس که اين کار برای فرهنگ نوجوان انجام نشده است و کاری بزرگ، ناقص و ابتر مانده است.
باری. به يکی دو نکته ی محتوايی اشاره می کنم و مطلب را خاتمه می دهم. به اعتقاد اين جانب، جای اين چند چيز در فرهنگ نوجوان سخن خالی ست:
- در کنار برخی از کلمات که اغلب اوقات اشتباه نوشته می شود، به صورتِ غلطِ آن نيز اشاره می شد تا نوجوان آن را به خاطر بسپارد و غلط ننويسد. مثلا در مقابل کلمه ی "توجيه" نوشته می شد که "گاه به غلط توجيح نوشته می شود". يا در مقابل "راجع به" نوشته می شد که "گاه به غلط راجب نوشته می شود". يا در مقابل "وهله" نوشته می شد که "گاه به غلط وحله نوشته می شود"؛ و کلمات ديگری از اين قبيل.
- در مقدمه ی کتاب، به زبان ساده و قابل فهم، اشاره ای کوتاه به تاريخ زبان فارسی می شد. اين که اين زبان از کجا آمده، چه نسبتی با زبان های باستانی پيش از خود داشته، چه تغييراتی در طول زمان کرده، و زبان امروز مردم کدام نواحی و کشورهاست. اهميت اين زبان در چيست، و چرا درست ياد گرفتن اين زبان برای ما فارسی زبانان لازم است.
- در مقدمه ی کتاب، به مهم ترين نکات دستور زبان فارسی اشاره می شد.
اميدوارم با استقبالی که از چاپ های اوليه ی اين فرهنگ شده است مسئولان انتشارات سخن، همت کنند ضمن بزرگ کردن تصاوير و جای دادن آن ها در خلال سطور، کل و يا حداقل بخشی از کتاب را به شکل تمام رنگی منتشر کنند.
پايين افتادن بالاترين از آن سوی بام
"بيش از ۲۵۰ کاربر بالاترين از اين سايت اخراج شدند." «وب لاگ و فيس بوکِ کاربران اخراج شده»
درست است که در اغلب سايت ها گفته می شود که "ما منتظر نظرات و انتقادات شما هستيم" ولی در عمل که نگاه کنيد می بينيد اين جمله کاربُردِ بيشتری دارد: "صلاح مملکت خويش خسروان دانند" و اين جمله ای ست که هم ما خودمان در دلِ خودمان به خودمان می گوييم، هم ديگران وقتی که ببينند پند و اندرزشان در ما اثر نمی کند به عنوان جمله ی پايانی و ختم کلام به ما می گويند.
اما اگر به تاثير سخن معتقديم و فکر می کنيم با نصيحت کردن می توانيم موجب عمل خير شويم، اين نکته ی خردمندانه را بايد آويزه ی گوش کنيم که وقتی صاحب قدرتی به هر دليل عصبانی ست و گوشی برای شنيدن ندارد، دم پر او نرويم و بگذاريم بعد از اين که آتش غضب اش فروکش کرد با او صحبت کنيم. اين طوری، هم احتمال تاثير سخن ما بر او وجود دارد و هم سنگ روی يخ نمی شويم.
در مورد بالاترين بيشتر مايل ام بگويم صلاح مملکت خويش خسروان دانند، ولی فکر می کنم اگر از خشم و غضب گردانندگان آن کاسته شود بتوان چند جمله مِنبابِ پند و اندرز به ايشان گفت که البته باز در نهايت صلاح مملکت خويش خسروان دانند.
اولين پند سعدیگونهی ما اين است که صاحب و مدير –يا صاحبان و مديران-ِ بالاترين اين را صريح و روشن به کاربران خود بگويند که در هر مرحله ای از مراحل رشد اين سايت، صلاح مملکت را خسرو يا خسروان اين سايت می دانند و طبق آن عمل می کنند، و خواست و نظر ديگران تنها در حد مشاوره مسموع و قابل قبول است. بالاترين اين توهم را در مراحل مختلف کار خود در کاربران اش بوجود آورد که چون بدون وجود کاربران زحمتکش –و گاه هدف دار-، بالاترينی وجود نخواهد داشت، لذا آن ها کاره ای هستند و نظرشان و وجودشان برای سايت مهم است. اخراج اخير نشان داد که چنين نبوده است و اگر صاحب و مدير بالاترين اراده کند، دويست نفر که هيچ، دو هزار نفر را هم بدون تذکر و اخطار و تنبيه های سبک تر بيرون می کند و آب از آب تکان نمی خورد. حالا کاربران بروند برای گزارشگران بدون مرز نامه بنويسند و شکايت از دوستِ سابق به نهادهای بين المللی ببرند، در نهايت آن که سوئيچ روشن خاموش کردن کاربران و حتی کل سايت در اختيارش است، مدير و صاحب سايت است نه کس ديگر.
اِشکال بزرگ ما ايرانيان اين است که می خواهيم خود را خيلی دمکرات نشان دهيم و به خاطر اين ژست، خود را گرفتار می کنيم و بعد که گرفتاری از حد توان ما گذشت، يک شبه از حالت دمکراتيک به حالت ديکتاتوری تغيير موضع می دهيم و با اهرم هايی که در اختيار داريم، کنترل اوضاع را در دست می گيريم.
اِشکال بزرگ ديگر ما اين است که در ابتدای کار که زور و بنيه ای نداريم، و برای قوی شدن نياز به جمع کردن افراد در پيرامونِ خود داريم، با تعارف و تملق و "بفرما بالا" و "شما روی چشم ما جا داری" کار را آغاز می کنيم و همين که خر ما از پل گذشت، دمکراسی ممکراسی و تعارف های الکی از يادمان می رود و جمله ی آخرمان می شود بفرما هرّی...
ببخشيد صريح می گويم و کمی هم کلمات تند و بی ادبانه چاشنی آن می کنم ولی به دنيای واقعی و دنيای مجازی ما ايرانيان که نگاه کنيد از اين موارد دردناک زياد می بينيد که همه با دلخوری از کنار آن گذشته اند و جرئت بر زبان آوردن واقعيت را نداشته اند.
اين را هم بگويم که گناه اين تغيير رفتارهای ناگهانی تماماً به گردن صاحب و مدير سايت نيست و کاربر هم کمتر از صاحب سايت مقصر نيست. مقصر کسانی هستند که تا بوی دمکراسی به مشام شان می خورَد، می خواهند همه چيز را از کَفِ موسس سايت بيرون بکشند و سکان هدايت را در اختيار بگيرند؛ می خواهند هر حرف و کلامی که از دهان شان بيرون می آيد، خواه فحش خواهر و مادر باشد، خواه سخنان تجزيه طلبانه باشد، خواه تهمت زدن به اشخاص حقيقی غيرحکومتی باشد، در سايت منتشر شود چرا که "منِ کاربر، اين سايت را ساخته ام و اگر نمی بودم و لينک نمی دادم، اين سايت، سايت نمی شد." اين بلايی بود که در عالَمِ واقع هم در سال های ۵۸ و ۵۹ برایمان افتاد و بهانه ی لازم را برای سرکوبگری آقايانی که خود را صاحبان و مديران کشور می دانستند فراهم کرد.
بالاترين بايد از ابتدا با خودش و با کاربران اش صادق و صريح می بود. حد و حدود کار را مشخص می کرد. اختيارات صاحب سايت را مشخص می کرد. حقوق کاربر را مشخص می کرد. خط قرمزها را مشخص می کرد. اهانت به دين و اهانت به شخص حقيقی و فحاشی و کلمات رکيک و امثال اين ها را تعريف می کرد. برای مجازات درجاتی قائل می شد. اخراج را به عنوان بالاترين درجه ی مجازات تعيين می کرد. حق دفاع برای کسانی که می خواست اخراج کند قائل می شد. امکان دفاع او را در محکمه ای فراهم می آورد. راه بازگشت بر او نمی بست. شرايط بازگشت را معين می کرد... و از همه مهم تر به قوانين تعيين شده توسط خودش بدون استثنا، بدون پارتی بازی و رفيق بازی، بدون غمض عين و چشم پوشی عمل می کرد...
در اين صورت ما با اين فاجعه ی مجازی که يک شبه ۲۵۰ کاربر فعال مثل موجوداتی زائد و مزاحم از سايت بيرون انداخته شوند و حق دفاع از خود نداشته باشند رو به رو نمی شديم. نه، اين روش صحيح و قابل قبول نيست و با هيچ دليل و منطقی –از جمله توانائی های اندک مسئولان سايت- نمی توان آن را صحيح و قابل قبول جلوه داد.
من همان طور که با فحاشی و استفاده از کلمات رکيک و توهين آميز در بالاترين مخالف بودم و به اين موضوع در يکی از نوشته هايم به طور صريح اشاره کردم، با اين اخراج بی رحمانه و نابودکننده ی شخصيت نيز مخالف ام، گيرم فحاش ها و استفاده کنندگان از کلمات رکيک و توهين آميز اخراج شده باشند. اين راه مقابله با اين معضل نيست. همين امر باعث خواهد شد تا سايه ی ترس همواره بر سر کاربران اخراج نشده باقی بماند مبادا حرف وسخنی از ايشان به مذاق صاحب و مدير بالاترين خوش نيايد و آن ها را اخراج کند. اين ترس باعث خودسانسوری و در نهايت پژمردگی و افسردگی بالاترين خواهد شد، که همين الان هم قابل مشاهده است و از آن شور و نشاط و سرزندگی قبلی خبری نيست.
بله. وقتی کسی عصبانی و خشمگين است نبايد دم پر او رفت. پس بهتر است ما هم در اين مرحله سکوت کنيم و به اين جمله اکتفا کنيم که:
صلاح مملکت خويش خسروان دانند.
مهرنامه در منزل استاد عزت الله فولادوند
"انقلابی در قلم مهرنامه؛ ريزی قلم مهرنامه در ماه های گذشته ترجيع بند هر انتقادی از مهرنامه بوده است. هر جا که نشستيم و برخاستيم با درخواست دوستان و اساتيدی رو به رو شديم که از ريز بودن قلم مجله شکايت داشتند و ما را به تعديل فرا می خواندند. آخرين بار نيز در مهمانی ای در خانه استاد فولادوند بود که با اين انتقاد مواجه شديم و ايشان با طنز و شوخی به ما هشدار دادند که تا قلم مهرنامه چنين باشد، نمی توانيم ميزبان ترجمه های ايشان باشيم..." «مهرنامه شماره ی ۷، آذر ۱۳۸۹»
نمی دانم تا حالا مجله ی مهرنامه را به دست گرفته ايد و ورق زده ايد يا نه. اگر اهل مطالعه باشيد اين نشريه ای ست که وقتی بازش می کنيد و آن را ورق می زنيد، نمی دانيد با آن چه کنيد. گيج می شويد و نمی دانيد کجا متوقف شويد و مطالعه تان را از کجا آغاز کنيد. مهرنامه مثل سفره ای پُر از غذاهای لذيذ است که شما همه ی آن ها را دوست داريد ولی نمی توانيد همه شان را در يک نشست بخوريد و از پای سفره بلند شويد. بر سر چنين سفره ی رنگارنگی انتخاب غذا واقعا دشوار است.
شماره ی ۷ مهرنامه که عکس استاد عزت الله فولادوند و آقای خشايار ديهيمی بر روی جلد آن ديده می شود نه که از شش شماره ی ديگر اين مجله ی وزين بهتر يا پُر و پيمان تر باشد، ولی به موضوعی پرداخته است که موضوع مهمی برای اهل فرهنگ است و آن اهميت آشنايی با ديدگاه انديشمندان غرب از طريق ترجمه است. از چند سال قبل از انقلاب ۵۷ تا چند سال بعد از آن، تفکری که بر اهل فرهنگ چيرگی داشت تفکر غرب ستيز و بی نياز از انديشه و فرهنگ غرب بود. اين که ما –به تنهايی- می توانيم، تفکر زهرآلود و کُشنده ای بود که عوارض اش را امروز مشاهده می کنيم. همين شد که در آن روزگار، تجربه کردن جای ترجمه کردنِ تجربه ی ديگران را گرفت. در صدد اختراع آن چه قبلا اختراع شده بود برآمديم؛ در صدد پيمودن راه هايی که قبل از ما توسط ديگران پيموده شده بود؛ در صدد دوباره رسيدن به انديشه هايی که قبل از ما ديگران به آن ها رسيده بودند. آزمون و خطا؛ آزمون و خطا و خطاهای پی در پی و خانمان سوز. سرهايی که مدام به سنگ می خورد و می شکست و باعث نااميدی و بازگشت به نقطه ی شروع می شد. در اين آزمون و خطاها و سر شکستن ها، وقت گرانبها را از دست داديم. وقتی که کشورهای ديگر از هر ثانيه ی آن بهره گرفتند و چهار نعل به پيش تاختند.
در چنين هنگامه ای بود که مردان بزرگی چون عزت الله فولادوند به ترجمه آثاری پرداختند که عصاره ی تجربه ی صدها ساله ی غرب بود؛ از ترجمه ی "خشونت" و "انقلاب" تا "جامعه باز و دشمنان آن".
و امروز ما تصوير اين دانشی مرد را بر جلد مجله ی مهرنامه می بينيم و متن سخنرانی او را می خوانيم با عنوان "چيزی که من در نيابم چرا بايد گفت". هم اوست که به مترجم کهنه کارِ جوان تر از خود با تاسف می گويد: "اگر نتوانيم از گنجينه فرهنگ غرب با اين وسعت به قدر کافی بهره ببريم مغبون می شويم."
اما خِيرِ استاد در همين شماره از مجله به ما خوانندگانِ مهرنامه هم رسيد و آن درشت شدن فونت مجله بود. مگر ايشان می گفتند تا بچه های مهرنامه آن را می پذيرفتند. مهرنامه ای که اميدواريم بعد از رفتن آقای قوچانی دچار ريزش و از دست دادن کيفيتِ شکل و محتوا نشود.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۴۰ می خوانيد:
- نوری زاد و الگوی عاشورا
- يزيد دست به کار شد
- آفرين به قمهزنان
- بدآموزی سريال مختارنامه
- کلمات ممنوعه در حکومت های استبدادی
- قدر آثار هنرمندان و نويسندگان اينترنتی را بيشتر بدانيم
- شکايت امام حسين(ع) به شرکت مخابرات
نوری زاد و الگوی عاشورا
"در ظهر عاشورا جنازه ام به دست عاشوراييان تشييع خواهد شد." «محمد نوری زاد»
لابد شما هم در بالاترين يا فيس بوک نوشته هايی با اين مضمون ديده ايد (پيشاپيش به خاطر اين نقل قول ها عذرخواهی می کنم): "تا کی می خواهيد سنگ يک عرب آدم کش را به سينه بزنيد؟ حسين ضد ايرانی بود. حسين و پدر و پدر بزرگ اش آدمکش بودند و خون های بسياری بر زمين ريختند. جای تعجب است که مردم برای مرگ عرب هايی که می خواستند ايران را نابود کنند سينه می زنند. تا زمانی که مردم به خاطر حسين بر سر و سينه می کوبند وضع ايران از اين بهتر نخواهد شد...".
نويسندگان اين گونه مطالب تلاش می کنند با آوردن فاکت و سند تاريخی، فکر حسين و علی را از سر ايرانيان بيرون کنند و به جای آن ها کورش و داريوش بنشانند. عين همين کار را می خواهند با زبان فارسی نيز بکنند يعنی به هر ضرب و زوری هست فارسی سره را به جای فارسی آلوده به کلمات عربی بر ذهن و زبان مردم بنشانند.
اما هر چه می کنند نمی شود. حسين حسين می ماند و کورش کورش. نه اين جای آن را می گيرد نه آن جای اين. در فارسی هم مردم همچنان کلمات عربینمای فارسی را به جای فارسی سره به کار می برند حتی همان ها که فارسی را خالصِ خالص می خواهند.
از نظرِ اين نظرنويسان جای تعجب است که عده ای از ايرانيان به پيروی از عقايد کسانی که عربِ ضد ايرانی ناميده می شوند به خاطر ايران و ايرانی تا حد مرگ مبارزه می کنند. نمونه ی اخيرش محمد نوری زاد. حتی کسانی که ماترياليست و کمونيست هستند و دين و مذهب را افيونِ جامعه می دانند، از تحسين و بزرگداشتِ اسلامگسترانِ ضد کفر خودداری نمی کنند. نمونه اش خسرو گلسرخی که در بيدادگاه نظامی شاه سخن اش را با گفته ای از مولا حسين، شهيد بزرگ خلق های خاورميانه آغاز می کند. هم چنين جای تعجب است که بزرگ ترين شعرا و نويسندگان ايرانی با کلماتی که ريشه عربی دارد ولی عربی نيست، فارسی را پاس می دارند و زيباترين آثارشان را با همين کلمات می آفرينند.
به نظر می رسد دوستان نظرنويس فيس بوکی و بالاترينی با مشکل بزرگی مواجه هستند. مشکلِ نفهميدنِ فرهنگِ عمومیِ مردم. مشکل درک نکردن افکار و باورهايی که طی سده ها ساخته و پرداخته شده و در روح و قلب مردم جای گرفته است. نکته ی کليدی اينجاست که مردمِ عادی و حتی اهل فرهنگ، فارسی سره را هر قدر هم درست نوشته شده باشد نمی فهمند و با آن ارتباط برقرار نمی کنند. همان طور که مردم نمی توانند و نمی خواهند چخيدن را به جای مجادله کردن، يوفانيدن را به جای عوض کردن، سافيدن را به جای رای دادن بنشانند، نمی توانند و نمی خواهند کس ديگری را جای حسين و علی بنشانند.
با همان کلمات و افکار به ظاهر عربی، حافظ زيباترين اشعار فارسی را می سرايد و با همان الگوی عاشورايی محمد نوری زاد در راه آزادی هموطناناش از چنگال دژخيم تا پای مرگ مبارزه می کند. مردم و اهل فرهنگ اين ها را می فهمند و قدردان و تحسينگرشان هستند.
يزيد دست به کار شد
"فاطمه ملکی، همسر نوریزاد، زينب، فائز و علی نوریزاد، فرزندان وی، پدر و مادر او و برادراناش به همراه فخرالسادات محتشمیپور، همسر مصطفی تاجزاده که با آنها جلوی زندان اوين بود توسط مأموران انتظامی با خشونت و بدرفتاری، بازداشت شدند." «خبرنامه گويا»
ايام تاسوعا و عاشورا باشد، مرد آزاده ای در زندان از شدت گرسنگی و تشنگی به حال نَزْع افتاده باشد، اعضای خانواده ی اين مرد نگران و هراسان در انتظار مرگ او پشت درهای زندان نشسته باشند، بعد سربازان حاکم جائر بر آن ها هجوم ببرند و آن ها را با خشونت و بدرفتاری بازداشت کنند، شما ياد امام حسين و خانواده ی او نمی افتيد؟
داستان امام حسين و فاجعه ی کربلا بر خلاف نظر آقای کروبی در همين جمهوری اسلامی مصداق پيدا می کند. همه ی پرسوناژها چه طرف ظالم چه طرف مظلوم بر ظالمان و مظلومان امروزی منطبق است. در هجوم به خانواده ی نوری زاد هم بايد گفت که يزيد دست به کار شد. جز اين هم انتظار نمی رفت.
آفرين به قمهزنان
"۴۰۰ نفر در خمينیشهر اصفهان قمه زدند." «سی ميل»
اوهوی! وقتی چيزی را نمی دانی چرا بيخودی اظهار نظر می کنی؟ نگران نشويد، با شما نيستم، با خودم هستم! همين جوری يک چيزی می بينيم و يک اظهار نظر الکی می کنيم فکر می کنيم خيلی می فهميم؛ خيلی روشنفکريم. خاک بر سر ما کنند با اين معلومات اندک مان. فکر می کنيم چی چیِ آسمان پاره شده، ما افتاده ايم پايين. خدا را بنده نيستيم. حکم شرع را به گوش نمی گيريم و فکر می کنيم اين احکام همين جوری کشکی نازل شده است. هر چه می کشيم از دکتر شريعتی می کشيم. آخه دکتر جون، دو ترم جامعه شناسی خوندی فکر می کنی خيلی بلدی؟ خدا رحمت ات کند ولی کارِت درست نبود. يعنی چه که نماز را با ورزش سوئدی مقايسه کردی. اصلا اين کجا و آن کجا. يا نوشته های شيخ عباس قمی را مورد تمسخر قرار دادی.
همين امروز يک عده مردم فهيم می آيند با قمه ی يک متری می کوبند تو فرق سرشان. مقداری خون می ريزد روی سر و رو و لباس شان و ما سوسول ها چندش مان می شود. بعد می گوييم: "اَه. چه کار زشت و زننده ای. اين قمه زن های بی فرهنگ نمی گويند فردا فيلم شان در شرق و غرب عالم پخش می شود و آبروی ما می رود؟" بعد فتوا می دهيم که اين کار ديوانگی و آُسيب زدن به خود است.
آخر نسناس، وقتی چيزی را نمی دانی مگر مجبوری حرف بزنی. چون تو از چيزی خوش ات نمی آيد پس آن چيز بد است؟ دِ نيست عزيزم، نيست. خيلی هم خوب است. حتی قمه زن خمينیشهر اصفهان خيلی بهتر از تویِ روشنفکرِ تهرانی می فهمد. باور نمی کنی بشين اين فيلم را نگاه کن؛ نگاه کن و زيپ دهان ات را بکش:
بدآموزی سريال مختارنامه
امروز نوشته ما عاشورايی شد پس بی جا نيست که در مورد آخرين سريالی هم که ديده ايم چند خطی بنويسيم؛ سريال مختارنامه. با بازی خوب فريبرز عرب نيا و مهدی فخيم زاده. حالا قصد ندارم در باره ی کمّ و کِيفِ اين سريال چيزی بنويسم و از خوب و بد سينمايی اش سخنی به ميان آورم. حرف من بدآموزی اين جور سريال هاست. بله. درست شنيديد. بدآموزی. بدآموزی که شاخ و دُم ندارد. حتما بايد حجاب کسی عقب باشد يا صورتِ کسی خوشگل باشد يا کارهای نقشِ منفی فيلم به نظر مثبت بيايد تا ما بگوييم بد آموزی؟ نه جانم همين تلويزيون پاستوريزه ی ما هم می تواند سريال های بدآموز نشان دهد، يکی اش همين مختار نامه.
به راستی کسی که به اين سريال نگاه می کند چه چيز ياد می گيرد؟ من که از مختار ياد گرفتم اولا در مقابل ظالم ساکت ننشينم. بروم در دفاع از مظلوم لشکری تدارک ببينم و آن ها را برای مقابله با دشمن تجهيز کنم. اين اگر بدآموزی نيست پس چيست؟ شما در حکومت اسلامی اين قدر بِهِتان ظلم می شود، برويد يک لشکر برای خودتان جور کنيد که در مقابل يزيدِ زمان بايستيد، کار خوبی کرده ايد؟ معلوم است که کارِ خوبی نکرده ايد. می گيرند می بَرَند پدرتان را در می آورند. همين جوری اش به خاطر حرف زدن خشک و خالی حکم محاربه می دهند و بطری نوشابه آن جايتان می کنند وای به روزی که جماعتی را دور خود جمع کنيد و شمشير هم بکشيد. بَه بَه بَه بَه!
دومين بد آموزی اين است که چشم ديدن دشمن را نداشته باشيد و از او به شدت متنفر باشيد. ما در طول سال های گذشته ياد گرفته ايم که به دشمن راست و چپ سلام کنيم و شاخه ی گل توی لوله ی تفنگ اش بچپانيم. اين سريال ياد می دهد که سلام و گل که هيچ، زهرِ مار هم نثار دشمن مان نکنيم حتی اگر فاميل ما باشد. در اين سريال مختار چشم ندارد شوهر خواهرش را ببيند و اين خيلی بد است. بد است آدم به شکل هيستريک از کسی متنفر باشد و بخواهد سر به تنش نباشد و اين را هم هر جا می رسد بازگو کند. گيرم شوهر خواهر آدم عمر بن سعد جنايتکار باشد. حالا فحش دادن را فاکتور بگيريم، اين که آدم هی بگويد اگر می توانستم سر از تن اش جدا می کردم با تئوری ضد خشونت ما اصلا جور در نمی آيد. ممکن است بگوييد ما ايرانی های دوره ی حاضر اين طور شده ايم و قديم ها اين طوری با دشمن رفتار نمی کردند. می گرفتند و می زدند و می کشتند. به هر حال ما در زمان حال زندگی می کنيم نه در زمان گذشته و اين جور حرف زدن ها عاقبت خوشی ندارد.
اين سريال بدآموزی های ديگری هم دارد که از بيان آن ها صرف نظر می کنم. فعلا منتظرم ببينم آخر کار شمر بن ذی الجوشن چه می شود و چه جوری آن را نشان می دهند. اگر آن چه را که واقعا اتفاق افتاده نشان دهند فاجعه است چرا که مختار دستور می دهد گردن او را بزنند و بعد هم بدن اش را در ديگ روغن بجوشانند. ووووووی. درست است که شمر بن ذی الجوشن از آن بی پدر و مادرها و جنايتکارهای درجه يک بود که آدم دل اش می خواهد تکه تکه اش کند، ولی ما که نبايد با ظالم اين جوری رفتار کنيم. حداکثر مجازات ما زندان است آن هم منطبق با حقوق بشر. شما چند نفر را در حکومت اسلامی ايران می شناسيد که بدتر از شمر عمل کرده اند؟ آيا بايد بلايی که بر سر شمر آمد بر سر آن ها هم بيايد؟ معلوم است که نه!
انگار نوشته ام خيلی نرم و ملايم شد. همه اش تقصير اين مبارزات بدون خشونت است. همه اش تقصير گاندی و ماندلاست. همين هاست که عرض می کنم سريال مختارنامه بدآموزی دارد. تا نظر شما چه باشد.
کلمات ممنوعه در حکومت های استبدادی
حتما به خاطر داريد که در دوران شاه، نويسندگان حق استفاده از کلماتی مانند گل سرخ را نداشتند و اداره ی سانسور اقدام به حذف چنين کلماتی می کرد. اصولا حکومت های استبدادی خطر کلمات و جملات را خوب می شناسند و به همين خاطر آن چه را که به ضرر خود می بينند به انحاء مختلف حذف می کنند. اولين و ساده ترين کار برای حذف کلمات، صدور بخشنامه است. در اين بخشنامه ها گفته می شود که چه چيزهايی بايد نوشته شود و چه چيزهايی نبايد نوشته شود. هر چه دامنه ی استبداد گسترده تر شود، تعدادِ کلمات و جملات ممنوع فزونی خواهد گرفت. نقاط ضعف حکومت دقيقا با کلمات و جملات ممنوع مشخص می شود.
در مقاله ی مُمَتِّع آقای دکتر محمد رضا باطنی که زير عنوان "زبان در خدمت باطل" در بخارای شماره ی ۷۶ منتشر شده است، اشاره شده به کتاب "نقش سياست در ارتباط" نوشته ی کلوس مولر امريکايی که در آن کلمات و جملات ممنوع در دوران فاشيست های هيتلری آمده است. دکتر باطبی نوشته اند: "وزارت مطبوعات [آلمان نازی] طی دستورهای روزانه ای که نخست «مقررات زبانی» ناميده می شد و بعداً نام آن به «راهنمايی های روزانه از سوی وزير مطبوعات» تغيير کرد، صريحاً به اين نوع امر و نهی زبانی می پرداخت." بخشی از اين کلمات و جملات را در اين جا می آوريم:
"- به جای اصطلاح «روز عزای ملی» اصطلاح «روز يادبود قهرمانان» به کار برده شود.
- اين يک دستور جدی به مطبوعات آلمان است: از اين پس، آدولف هيتلر فقط بايد به نام «پيشوا»خوانده شود و نه «پيشوا و صدراعظم».
- صفت «دلير» فقط بايد برای سربازان آلمانی به کار برده شود.
- کلمۀ «صلح» بايد از مطبوعات آلمان محو شود.
- ديگر نبايد از «سربازان شوروی» نام برده شود. حداکثر می توان آنها را «عضو ارتش شوروی» ناميد، يا صرفاً از آنها به عنوان «بلشويک»، «حيوان»، «درنده» نام برد.
- اصطلاح «فاجعه» [در اشاره به بمبارانهای هوايی] به کار برده نشود و به جای آن «اورژانس بزرگ» به کار رود." (صفحات ۷۹ و ۸۰ بخارا).
حال بايد منتظر شويم بخشنامه هايی که در حکومت اسلامی ايران خطاب به مطبوعات و ناشران صادر شده است روزی منتشر شود تا به ارزش واقعی کلمات به کار برده شده در اخبار و نوشته ها پی ببريم.
قدر آثار هنرمندان و نويسندگان اينترنتی را بيشتر بدانيم

کاری از مانا نيستانی؛ راديو زمانه
عيب بزرگ اينترنت اين است که سرعت انتشار مطالب و آثار نويسندگان و هنرمندان فرصت تعمق و تفکر به خواننده و بيننده نمی دهد. اين عيب، که همزمان و به شکل متناقض حُسن اينترنت نيز هست قابل رفع نيست و جزئی از ماهيت آن به شمار می آيد. سی چهل سال پيش انتشار هر يک از نوشته ها و کارتون هايی که امروز به شکل روزانه در سايت های اينترنتی به چشم می خورَد رويدادی بزرگ و تحول ساز به شمار می رفت اما اکنون اين روند چنان عادی شده که اهميت آن اصلا به چشم نمی آيد.
شما به کارتونی که مانا نيستانی کشيده است چهار پنج ثانيه نگاه می کنيد و بعد يک کليک روی نشانی سايت بعدی. تمام. بدمان هم نمی آيد که هر روز يکی دو اثر اين چنينی را بر صفحات اينترنت ببينيم. اما ارزش اين کارتون ها و نوشته ها که هر روز و هر ساعت يکی از آن ها به سهولت در اختيار ما قرار می گيرد بيش از اين هاست. کمی دقت به ظرايف هنری، کمی دقت به محتوا، کمی دقت به ديدگاه های طراح و نويسنده که در لابه لای خطوط طرح و کلمات نوشته شده پنهان است، می تواند دقايق بيشتری را طلب کند که البته مفيد است و تاثير کار را بر مخاطب افزايش می دهد.
حُسن کتاب در اين است که در کتابخانه می ماند و صاحب کتاب هر گاه بخواهد به آن مراجعه می کند. آثار اينترنتی اما، يک بار ديده می شوند و به فاصله ی چند روز در ميان انبوهی از آثار جديد مدفون می گردند. اين آثار به همان آسانی که ديده می شوند و فراموش می گردند پديد نمی آيند. قدر زحمات هنرمندانی که آثارشان در اينترنت عرضه می شود بيشتر بدانيم.
شکايت امام حسين (ع) به شرکت مخابرات
شرکت محترم مخابرات
محترما به عرض می رساند اين جانب امام حسين (ع) چندی ست با مشکل مزاحم تلفنی رو به رو شده ام. آقايی که ادعا می کند دوستدارِ من است مرتباً به وسيله ی تلفن همراه خود مزاحم اين جانب می گردد و ضمن "تک" زنگ زدن های مداوم، اشعار اعصاب خرد کن می خواند و با وقاحت می گويد اگر جواب ام را ندهی، به تو پيامک خواهم زد. نامبرده با زدن پيامک -که دو تای آن ها را محض نمونه در زير می نويسم و مجموعه ی کامل آن ها در سايت های مختلف اينترنتی قابل مشاهده است- حماسه ای را که در کربلا آفريديم به ابتذال می کشد و باعث ناراحتی من و خانواده ام می شود. متمنی ست ترتيبی اتخاذ فرماييد تا به شخص نامبرده اخطار داده شود و جلوی مزاحمت وی به نحو مقتضی گرفته شود.
با تشکر
امام حسين (ع)
بخشی از پيامک های دريافتی که در آن ها موضوعات سخيف به من نسبت داده شده است:
"آبروی حسين به کهکشان می ارزد يک موی حسين بر دو جهان می ارزد / گفتم که بگو بهشت را قيمت چيست گفتا که حسين بيش از آن می ارزد."
"نام من سرباز کوی عترت است، دوره آموزشی ام هيئت است. پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار، سر درش عکس علی با ذوالفقار. ارتش حیــدر محــل خدمتم، بهر جانبازی پی هر فرصتم. نقش سردوشی من يا فاطمه است، قمقمه ام پر ز آب علقمه است. رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــی است، زينب آن را دوخته پس مشکی است. اسـم رمز حمله ام ياس علــی، افسر مافوقم عباس علی (ع)."
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۹ می خوانيد:
- اميد دادنهای آقای کروبی بیدليل نيست
- نامه ی ناپلئون بناپارت به همسرش ژوزفين
- دانشجويان عزيز دم تان گرم!
- در باب طول عمر قهرمانان شاهنامه، آيت الله جنتی، و نظريات ريچارد داوکينز
- خلاقيت من شکوفا شد
- کامران فانی و دائرةالمعارف دانش گستر
- گرگری که انگشت قطع نمی کند
- اميرحسين آريانپور و حماقتاش
اميد دادنهای آقای کروبی بیدليل نيست
"کروبی: مايوس نباشيد، پيروزی نزديک است." «جرس»
غلط نکنم پشت پرده خبرهايی هست. شده ام کارآگاه پوآرو و خبرها را شخم می زنم بلکه چيزی دستگيرم شود. آقای کروبی که حرف بيخود نمی زند. آقای خاتمی به همچنين. همه در حال دادنِ نويد پيروزی زودرس هستند. يعنی از آن پيروزی ها که ما به چشم خود خواهيم ديد نه از آن پيروزی ها که يکی دو قرن بعد اتفاق خواهد افتاد. "آقا" هم که راست و چپ به قم می رود و آيات عظام را ملاقات می کند. اين ها چه چيز می دانند که ما نمی دانيم؟ وقتی آقای خاتمی فرمودند نهراسيد من شست ام خبر دار شد که رويدادهايی در شرف وقوع است. مگر می شود در اين مملکت نهراسيد و دعوت به نهراسيدن کرد؟ پس کسی که چنين حرفی می زند حتما مطمئن است که اين وضع به اين شکل باقی نخواهد ماند و اگر هم کسی را به خاطر نهراسيدن اش بگيرند حتما موقتی ست و مانند يک قهرمان به زودی آزاد خواهد شد...
به قول بولوتوس آه خدای من! يعنی می شود؟ اين قدر طی سی سال گذشته وعده به ما داده شده که به قول احمدی نژاد وعدهدانمان پُر شده و به حالت سر ريز در آمده است. اين قدر نشسته ايم برای خودمان خيال بافی کرده ايم که سخنان آقای کروبی در ذهن مان ده هزار بار مهم تر از آن چه که هست نقش می بندد. حالا نکند پيروزی راست راستی نزديک باشد؟ اگر "آقا" جانْسختیِ جنتی را نداشت و يک دفعه ارتحال فرمود چه؟ اگر وضع عوض شد چه؟ چه کسانی پُست و مقام خواهند گرفت و چه اتفاقاتی خواهد افتاد. بگذاريد بروم کمی بيشتر تفکر کنم. نتيجه را در کشکول بعدی به اطلاع تان خواهم رساند...
نامه ی ناپلئون بناپارت به همسرش ژوزفين

امپراتريس ژوزفين ديروز، ضعيفه ی امروز، بُن ژور
لابد تعجب می کنی که چرا من شما را اين گونه خطاب کرده ام. حقيقت آن است که من به طور خيلی اتفاقی با زيبايی های دين مبينِ اسلام آشنا شدم و به آن گرايش پيدا کردم. يکی از اين زيبايی ها، نوع برخورد فرد مسلمان با همسر يا همسران خود است. من که امپراتور فرانسه هستم، و لرزه بر اندام پادشاهان چهارگوشه ی عالم می اندازم، پيش از آن که به دين مبين مشرف شوم، از شما که همسرم بودی می هراسيدم و اين برای من به عنوان امپراتور فرانسه بسيار اُفت داشت. من متوجه شدم که اگر مسلمان شوم می توانم دو تا توی سر شما بزنم و از شما بخواهم که مو و بدن خودت را بپوشانی و از کاخ بيرون نروی. می توانم از شما بخواهم که هيچ مردی شما را نبيند و صدای تان را نشنود. می توانم شما را ضعيفه، منزل، آشپزخانه، و امثال اين ها صدا کنم و شما حق اعتراض نداشته باشی. از همه مهم تر، من به عنوان يک مرد، اجازه خواهم داشت چهار همسر دائم و هر تعداد همسر غيردائم که به آن زن صيغه ای می گويند داشته باشم. به عبارت ديگر لازم نيست که برای بچه دار شدن و ازدواج با ماری لوئيز اتريشی شما را طلاق بدهم. تازه می توانم از دزيره هم بخواهم که همسر صيغه ای من شود و همگی با هم زندگی خوش و سعادتمندی در کنار هم داشته باشيم. اميدوارم اعتراضی به اين مسئله نداشته باشی چرا که طبق شرع مقدس می توانم تو را هر وقت که دل ام خواست طلاق بدهم و روانه ی خانه ی پاپا جان ات کنم. در قدم بعدی تلاش خواهم کرد عنوان امپراتور را تبديل به رهبر معظم بکنم که اين طوری مايه ی اسلامی و جلال و جبروت اش بيشتر است و دشمنان را بهتر می ترساند. ضمنا قصد دارم به روسيه حمله کنم و مردم خاج پرستِ آن ديار را به دين اسلام هدايت نمايم. با بررسی شجره ی طيبه ی خانوادگی ام متوجه شدم که ريشه ی خانوادگی من چند پشت آن طرف تر به خاندان پيامبر اسلام می رسد که اين باعث افتخار من است. برای شوهرت آرزوی موفقيت کن. سيد ناپلئون بناپارت
دانشجويان عزيز دم تان گرم!
"با فرارسيدن ۱۶ آذر، روز دانشجو، گزارشهايی از برخی تجمعهای اعتراضی دانشجويان در چند دانشگاه ايران منتشر شد. در اين تجمعها درگيریهايی رخ داد و چند تن از دانشجويان توسط نيروهای امنيتی و انتظامی بازداشت شدند." «راديو زمانه»
بابا دم تان گرم. جگر شير داريد شما جوانان. وقتی در فيلم های منتشر شده در يوتوب ديدم در محوطه ی دانشگاه جمع شده ايد و يک صدا سرود يار دبستانی را می خوانيد قلب ام از شدت هيجان به تپش افتاد. اين همه از شما به زندان افتاديد؛ اين همه از شما در زندان شکنجه شديد؛ اين همه از شما به حبس های طولانی مدت محکوم شديد، ولی هم چنان داريد روی گرفتن حق، حق آزادی، حق زندگی، حق شادی، پافشاری می کنيد. من جای آقای خامنه ای بودم حتما حرص می خوردم. خيلی هم حرص می خوردم. از شدت استيصال سرم را به ديوار می کوبيدم. گوش مجتبی را می گرفتم که مردک! پس اين دفتر ما چه غلطی می کند و چرا اين همه در شهر سر و صدا هست.
اميدوارم اين همه تلاش و از خودگذشتگی شما به نتيجه برسد و همگی ما به حقوق انسانی مان دست پيدا کنيم.
در باب طول عمر قهرمانان شاهنامه، آيت الله جنتی، و نظريات ريچارد داوکينز
نمی خواهم بترسانمتان. نمی خواهم نگرانتان کنم. نمی خواهم دچار نااميدی ابدی بشويد. ولی چاره ای ندارم جز بيان حقايق علمی. راست اش وقتی شروع کردم به نوشتن اين مطلب قصد و هدف ديگری داشتم. وسط راه مطلب دچار جهش تکاملی شد و از جای ديگری سر در آورد. يعنی خودم هم نفهميدم چی شد که از اهداف اوليه ام به دور افتادم. حالا جريان را می گويم خودتان متوجه می شويد.
اول از همه حکايت عُمرِ قهرمانانِ شاهنامه. لابد شنيده ايد که پادشاهان افسانه ای ما عمرهای عجيب غريبی داشته اند. مثلا دوره ی پادشاهی ضحاک هزار سال طول کشيده، يا طول عمر جمشيد هزار سال بوده است. خب به قول معروف تا نباشد چيزکی مردم نگويند چيزها. اجدادِ ما مريض نبوده اند که بگويند فلانی هزار سال سلطنت کرد يا هزار سال عمر کرد. ارقام کوچک تر را هم بلد بوده اند بشمارند. پس جريان چه بوده؟
از اين جا می رسيم به مورد دوم که کمی دردناک و کمی ترسناک است و آن عمر پُر برکت حضرت آيت الله جنتی ست که ماشاءالله بزنم به تخته روز به روز سر حال تر و شاداب تر می شود و حرف هايی می زند که نشان از طراوتِ فکری و هوش سرشارش دارد. می دانم اين سخنان من باعث ناراحتی شما خواهد شد ولی چه کنم، بايد بگويم که می گويم.
موقع شروع می خواستم راجع به همين مورد سوم بنويسم که بيخود و بی جهت ذهن ام رفت به موارد اول و دوم. مورد سوم مربوط به ترجمه ی مطلبی است که در ضميمه ی شماره ی يک مهرنامه منتشر شده است. اين مطلب، "تکامل از هر طرف" نام دارد که آقای کاوه فيض اللهی زحمت ترجمه ی آن را کشيده است. دراين نوشته ی خواندنی که در اصل نگاهی به جديد ترين کتاب ريچارد داوکينز به نام "بزرگ ترين نمايش روی زمين" است جمله ای تاسف بار نوشته شده و آن اين که:
"نظريه تکاملی پيری که پيش بينی می کند ژن های بسياری بايد در تعيين طول عمر شرکت داشته باشند، چندی پيش هنگامی که پژوهشگران دريافتند طول عمر جانداران آزمايشگاهی را با تغيير يک ژن می توان سه برابر يا بيشتر کرد، فرو پاشيد...".
خب، ما را وحشت فرا گرفت که نکند قديم ها، در زمان پادشاهان اسطوره ای چنين ژنی وجود داشته، بعد اين ژن در حلقه ی تکامل مفقود شده، و اکنون اين ژن دوباره در شخص آيت الله جنتی جهش کرده و خود را نشان داده است. البته وقتی شروع کردم به نوشتن اين مطلب اصلا اين حرف ها در ذهن ام نبود. آن چه در ذهن ام بود اين بود که از ضمايم مجله ی پر بار مهرنامه غافل نشويد که مطالب بسيار جالبی در آن ها می توانيد پيدا کنيد.
خلاقيت من شکوفا شد
در مطلبی که برای "گويای من" زير عنوان "باد و باران مصنوعی در جمهوری اسلامی" نوشتم، به طرحی اشاره کردم که يکی از روحانيون محترم در اوايل تشکيل حکومت اسلامی برای نابودی اسرائيل پيشنهاد کرده بود به اين صورت که يک ميليارد مسلمان به طرف اسرائيل تف کنند و با اين کار سيلی بنيان کن به راه اندازند. اين را نوشتم و گذشتم ولی نه که فکرم درگير مسئله بود، به ناگهان مانند تاماس اديسون جرقه ای در ذهن ام درخشيدن گرفت و طرحی به ذهن ام آمد همطرازِ طرحِ بادبزنِ برقی برای شهر تهران و آب پاشی توسط هواپيماهای سم پاش بدين قرار که شهرداری تهران بر اساس طرح تف، از ده ميليون داوطلب تهرانی دعوت به عمل آورد که در اطراف اتوبان تهران کرج جمع شوند، و در حالی که سرهايشان به طرف شرق تهران است، هر کدام با تمام قدرت فوت کنند. مجموعه ی اين فوت ها، که نياز به هيچ انرژی الکتريکی و حرارتی و امثالهم ندارد، تبديل به طوفانی می شود که هوای آلوده را از تهران پس می زند و اين معضل بزرگ به اين نحو حل می شود.
بُدُوم بروم اين طرح را تا مبتکر پروازهای آب پاش به ذهن اش نرسيده و مال خود نکرده به صورت پرزنتيشن پاورپوينت در بياورم و برای آقای قاليباف بفرستم.
کامران فانی و دائرةالمعارف دانش گستر
"دانشنامه ای تازه در راه است؛ گپ و گفتی با کامران فانی در حاشيه دايرةالمعارف بيست جلدی دانش گستر که به زودی منتشر می شود." «مجله ی مهرنامه شماره ی ۲»
کم پيش می آيد که به استقبال کتابی که منتشر نشده بروم ولی چون علاقه بسيار زيادی به دائرةالمعارف ها و بخصوص دائرةالمعارف های فارسیِ تازه منتشر شده دارم، اين مطلب را پيش از انتشار کتابی می نويسم که می توانم به ضرس قاطع بگويم کتاب خوبی خواهد بود. می فرماييد چطور نديده و نخوانده قضاوت می کنم. عرض می کنم خدمت تان که گاه ديدن برخی نام ها بر روی کتاب يا مقاله، گارانتیِ خوب بودنِ آن است. مثلا وقتی نام محمد قاضی را روی ترجمه ی رمانی می ديديم، حتی اگر نامی از کتاب و نويسنده ی آن نشنيده بوديم، مطمئن بوديم که کتاب کتاب خوبی ست. يا کتاب های فلسفی که استاد عزت الله فولادوند آن ها را انتخاب و ترجمه می کند، کتاب هايی ست که اگر هم خواندن اش آسان نباشد، بدون ترديد معلوماتی لازم را به خواننده ارائه می دهد. نويسندگان و مترجمان ديگری هم هستند که اعتبار نام شان برابر است با اعتبار کتاب و محتوای آن. اين کم اعتباری نيست و خيلی سخت به دست می آيد. خوش به سعادت چنين نويسندگان و مترجمانی که چنين اعتباری نزد خوانندگان خود دارند.
در عرصه ی دائرةالمعارف نويسی فارسی، کامران فانی نامی آشنا و معتبر است. مردی با معلومات بسيار زياد که خواندن را بيشتر از نوشتن دوست دارد و به همين خاطر تعداد نوشته هايش تناسبی با ميزان دانش او ندارد. من ايشان را تنها از راه کتب و مقالاتی که اين جا و آن جا نوشته اند می شناسم و مطمئن هستم کاری که ايشان ارائه می دهد، کاری ست مفيد و خواندنی.
اکنون ايشان در گفت و گو با مجله ی مهرنامه مژده ی انتشار دائرةالمعارفی ۲۰ جلدی را داده است که قرار است نه به صورت جلد به جلد، بل به صورت کامل منتشر شود و اين يعنی کاری بزرگ و مفيد در عرصه ی دانشنامه های فارسی که متاسفانه به خاطر مشکلات مالی و فنی، سال های سال بايد منتظر کامل شدنِ آن ها ماند. معلومات ما سال هاست که در حروف الف تا دال درجا می زند و از همين رو بود که متوليان دانشنامه جهان اسلام برای بيشتر کردن معلومات مراجعان خود، تدوين و انتشار آن را از حرف "ب" آغاز کردند، که پديده ای نادر در امر دائرةالمعارف نويسی ست! انتشار همين دانشنامه جهان اسلام طبق برنامه ريزی مسئولان آن قرار است تا سال ۱۴۰۰ هجری شمسی در چهل جلد به پايان برسد، که با آهنگ انتشار فعلی اش غير ممکن است کار در اين تاريخ تمام شود و اگر تا سال ۱۴۲۰ هم اين پروژه پايان يابد بايد خوشحال بود! به هر حال عمر ما به ديدن حرفِ "ی" اين دانشنامه قد نخواهد داد، از همين روست که شنيدن خبر انتشار بيست جلد دائرةالمعارف دانش گستر در يک نوبت برای ما خوشحال کننده است.
به گفته ی آقای فانی دائرةالمعارف دانش گستر برخلاف دائرةالمعارف های پيشين به شخصيت های زنده و در قيد حيات نيز خواهد پرداخت که اين هم اتفاق مبارکی ست که ما را از جهان مردگان به جهان زندگان متصل می کند. توصيه می کنم اگر شماره ی ۲ مجله ی مهرنامه را در اختيار داريد اين گفت و گو را حتما بخوانيد.
گرگری که انگشت قطع نمی کند
"يک نيکوکار برای جلوگيری از قطع انگشتان دست روستاييان "گاودانه عليرضا" تا زمان بهره برداری از پل، يک تله کابين دستی (گرگر يا جره) ايمن تر ساخته تا ديگر انگشت روستاييان به دليل استفاده از گرگر قطع نشود." «ارم نيوز»



وسطِ اين همه خبر وحشتناک و ناراحت کننده اين هم يک خبر خوب و خوشحال کننده. من که جدّاً خوشحال شدم. بعد از نوشتن مطلبی در اين زمينه در "گويای من" طبيعتاً انتظار داشتم موضوعْ مثل ساير موضوعات به فراموشی سپرده شود و ماهی يک انگشت قطع شده به انگشت های قطع شده ی پيشين اضافه شود، ولی خبر آمد که يک فرد نيکوکار وسيله ای ساخته که لااقل انگشت قطع نمی کند. دست اش درد نکند. آن مسئولان بی همت و بی غيرت را بگو که ميليارد ميليارد به شکم حزب الله لبنان می ريزند و طرح های موشکی و اتمی و ژنتيک اجرا می کنند اما نمی توانند با صرف هزينه ی چند ده هزار تومانی جلوی قطع شدن انگشت بچه های ما را بگيرند. همين قدر که گزارش درج شده در خبرگزاری مهر اين اثر را داشته که يک فرد انساندوست دست به اين اقدام بزند باز جای شکر دارد. از همه مهم تر و واجب تر تشکر از خبرنگاری ست که گزارش قطع انگشت بچه ها را تهيه کرد. زنده باد خودش و قلم و دوربين اش. او می تواند افتخار کند که با گزارشی که نوشته جلوی قطع ده ها انگشت را گرفته است. دست ايشان هم درد نکند.
اميرحسين آريان پور و حماقت اش
"از ياد نبريم که تحت فشار جنبش چپ، کتاب احمقانه ای مثل "زمينه جامعه شناسی" آگ برن و نيم کف به ترجمه آريانپور گل سرسبد کتابهای درسی دانشگاهها بود، کتابی که حداقل سی سال از عمرش می گذشت و با اين وجود تدريس می شد..." «يکی از نويسندگان و تئوريسين های جنبش سبز»
ببينيد شما اسم اين را چه می گذاريد: يک نفر می آيد کتاب احمقانه ای ترجمه می کند از دو نويسنده ی احمق که به طرز احمقانه ای سی سال بعد از نوشته شدن اش در دانشگاه تدريس می شود. آيا جز حماقت می توان نام ديگری بر اين کار نهاد؟ حالا چرا ما بعد از چهل و پنج سال متوجه اين حماقت شده ايم لابد به خاطر اين بوده است که چشم ما تازه بعد از چهل و پنج سال باز شده و آن موقع که اين کتاب برای اولين بار منتشر شد، ما سن مان چيزی حدود هفت سال بوده و تازه به کلاس اول دبستان رفته بوده ايم. البته خيلی پشيمانيم که آن زمان يعنی سال ۱۳۴۴ فقط الف ب می خوانديم و بلد نبوديم که کتاب جامعه شناسی بخوانيم والا همان موقع يک نامه برای آقای آريان پور می نوشتيم که آقاجان شما برو به جای ترجمه چنين کتاب های احمقانه ای به وزنه برداری ات برس. او هم حتما نامه ی ما را در کتابچه ی پيوست زمينه ی جامعه شناسی با کمال تشکر منتشر می کرد و چون آدم خوبی بود می رفت پی کارش. بعد حتما حتما نوانديشان دينی که در آن زمان تعدادشان فت و فراوان بود اقدام می کردند به نوشتن کتاب سبز جامعه شناسی که ما بعد از چهل و پنج سال وقتی آن را به دست می گرفتيم و می خوانديم حتما کيف می کرديم و به نويسنده اش درودهای بسيار می فرستاديم. افسوس که سبزها آن وقت ها هنوز قدرت نداشتند و تازه تازه داشتند دبستان می رفتند و الفبا ياد می گرفتند. به هر حال ماهی را هر وقت از آب بگيری، حتی بعد از چهل و پنج سال، تازه است و ما با قاطعيت می گوييم کتاب زمينه ی جامعه شناسی کتاب احمقانهایست. کسی حرفی غير از اين دارد بيايد جلو تا جواب اش را بدهيم...
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۸ می خوانيد:
ترور دکتر نوری زاده در سايت های سبز
خداحافظ شهلا
طلای سياه يا بلای ايران
بيچاره خليج فارس
احمدی نژاد جاهل می شود
تبريک
سايت سکولاريسم نو چهارمين سال زندگی خود را چند روز پيش آغاز کرد. سايت خودنويس هم تا چند روز ديگر اولين سال تولدش را جشن خواهد گرفت. سالروز تولد اين دو سايت را به جناب دکتر نوری علا و نيک آهنگ عزيز تبريک می گويم.
ترور دکتر نوری زاده در سايت های سبز
خدا را شکر که در اينترنت غير از خبرنامه های سبز خبرنامه های ديگری هم هست والّا از کجا می فهميديم دکتر نوری زاده قرار بوده ترور شود؟ البته يک راه ديگر هم بود، و آن اين که مثلا به سايت "گاردين" مراجعه کنيم چون آن ها هم اين خبرِ از نظرِ سايت های سبز "بی اهميت" را منتشر کرده اند. شما تشريف ببريد در يکی از اين سايت های سبز در قسمت جست و جو کلمه ی نوری زاده را وارد کنيد ببينيد چه نتيجه ای به دست می آيد. ما که هر چه وارد کرديم گفت "سرچ" ما هيچ "ريزالت"ی را "ريترن" نمی کند. نوری زاده را جدا جدا نوشتيم نشد. سر هم نوشتيم نشد. با "ی"ِ عربی نوشتيم نشد. عجب. ولی در سايت گاردين شد. لابد خبر ترور ايشان برای انگليسی ها مهم تر از ايرانی هاست.
حالا چطور شده که اين طور شده نمی دانيم والله. خبر به گوش دبيرانِ خبرِ سايت های سبز نرسيده؟ به گوش شان رسيده ولی در مورد صحت و سقم آن ترديد داشته اند؟ ترديد نداشته اند ولی با خبر حال نکرده اند؟ حال کرده اند ولی دکتر نوری زاده برای شان مهم نبوده؟ شايد هم در سايت های سبز، فيلتری هست مثل فيلترهای حکومتی که نمی گذارد بعضی چيزها رد بشود، نه تنها در مطلب و مقاله که حتی در خبر. والله چه عرض کنم. ما که هر چه به مغزمان فشار آورديم چيزی دستگيرمان نشد. انگار نه انگار که قرار بوده انسانی کشته شود؛ آن هم انسانی اهل قلم؛ آن هم انسانی که اين همه از جنبش سبز حمايت کرده و می کند.
حالا خدا را شکر می کنيم بلايی سر دکتر نوری زاده نيامد و طرف نتوانست سمّ در داخل ليوان ايشان بريزد. اگر می ريخت و خدای نکرده زبانام لال زبانام لال اتفاقی برای ايشان می افتاد، ممکن بود سايت های سبز خبر ترور ايشان را اين طور بنويسند:
"طبقِ اطلاعات واصله عالمِ متهتکی به نام دکتر نوری زاده شب گذشته ترور شده است. البته منابع خبری مستقل ترور ايشان را تائيد نکرده اند و احتمال سکته ی قلبی ايشان نيز می رود..."
خدايا! ما را از شرّ سانسور سبز و سرخ و سياه نجات بده. آمين!
خداحافظ شهلا
"۸ سال شبها قدم زدم و فکر کردم و سختیهای زيادی کشيدم. خانواده همسرم خصوصا مادر همسرم سختیهای زيادی کشيد و حالا همه ما در انتظار قصاص هستيم. اميدوارم اين پرونده تمام شود تا من و خانواده همسرم کمی آرامش داشته باشيم... فکر میکنم ديگر همه چيز تمام شده و حالا من و خانواده همسرم در انتظار اجرای حکم هستيم. ما بايد امضا بزنيم تا اين پرونده برای اجرای حکم در نوبت قرار بگيرد و مراحل اداری را طی کند. حکم اعدام قاتل همسرم داده شد و خوشحالم که در نهايت تکليف همه چيز مشخص شد... من ۳۲ سال در اين فوتبال بودم و جدايی از فوتبال سخت است. خيلیها به من میگويند که بايد به فوتبال برگردم تا روحيهام عوض شود. من هم منتظرم تا اين پرونده تمام شود و بتوانم دوباره به فوتبال برگردم..." «سايت گُل دات کام»
شهلا خانم
نمی خواهم برايت مرثيه بخوانم، و دو روز بعد انگار نه انگار که آدمی را بر بالای دار کشيدند، مثل ده ها نفری که همين يکی دو سال گذشته به دار کشيده شدند و ما به فاصله ی يکی دو روز همه چيز از يادمان رفت. نه جانم. مرثيه برايت نمی خوانم. بغض هم نمی کنم. اشک هم نمی ريزم. فقط يک سوال از تو خانم دارم:
اين مردک پست –ناصر محمدخانی را می گويم- چه چيزی داشت که تو عاشق اش بودی و خودت را به خاطرش به کشتن دادی؟
راست اش دلم می خواهد بدترين فحش هايی را که بلدم بر زبان بياورم. دلم می خواهد کثيف ترين کلمات را نثار ناصر محمدخانی بکنم. اما وقتی فکر می کنم، به خودم می گويم که چه؟ اين سيستم صدها ناصر و صدها شهلا توليد می کند آن وقت ما از صبح تا شب بايد بنشينيم و فحش بدهيم...
ولی اين آقا ناصر حقيقتا نامرد است. عيش و نوش اش را با شما کرده، حالا با کشتن شما دنبال آرامش است! می خواهد عيش اش تکميل شود. لابد بعد از بلند شدن از پای منقل، يک استکان خون شيرين می چسبد. ايشان تازه می خواهد فوتبال هم بازی کند. خدا کند اين کار را بکند تا من بتوانم راحت او را هو کنم.
شهلا خانم
رفتی. خداحافظ. ۸ سال زجرکش شدی. نمی دانم پای چوبه ی دار چه گفتی و چه کردی. ديگران چه کردند. لابد به پای اوليای دم افتادند. لابد التماس کردند که از خون تو بگذرند. اگر يک نظام بشری بر ايران حاکم بود تو اعدام نمی شدی. اگر هم قانونی برای اعدام بود، اعدام ات را موکول به خواست اين و آن نمی کردند. با اين همه نقاط تاريکی که در پرونده ات هست اصلا چنين حکمی صادر نمی کردند. به هر حال. گذشت. و چه بر تو گذشت ای زن جوان.
نه. مرثيه نمی خوانم. بغض نمی کنم. اشک نمی ريزم...
طلای سياه يا بلای ايران
وقتی دوست ارجمندم کتاب طلای سياه يا بلای ايران را به من هديه داد، تصور نمی کردم کتابی باشد که فرصت مطالعه اش را پيدا کنم. کتابی در ۵۸۱ صفحه، آن هم تماماً در باره ی نفت، طبيعتاً جذابيتی برای خواندن ايجاد نمی کند، بخصوص وقتی در سال ۱۳۲۹ هم نوشته شده باشد. ولی با باز کردن صفحه ی اول، مطالب کتاب مرا به دنبال خود کشيد و جز چند جا که بحث برايم کسل کننده می شد، کتاب را خواندنی و آگاه کننده يافتم.

ما هر روز از نفت و درآمدهای نفتی و غارت نفت و اهميت نفت سخن می گوييم يا در جرايد در باره ی اين موضوعات می خوانيم، ولی اطلاعات و آگاهی ما قطعا به اندازه ی اهميت اين ماده ی مهم و حياتی نيست. کتاب آقای ابوالفضل لسانی در واقع بخشی از تاريخ نفت ايران است که خواندن آن به ما کمک می کند از چگونگی دست اندازی قدرت های بزرگ به اين ثروت ملی آگاه شويم و شيوه های زيرکانه ی آن ها را بشناسيم. با خواندن اين کتاب مطمئن خواهيم شد که نفت ما امروز هم در حال غارت شدن است و ما تنها از يک سری کليات با خبريم که اهل فن بايد ما را در جريان جزئيات قرار دهند.
کتاب طلای سياه يا بلای ايران شامل ۱۶ فصل است که از "اهميت نفت در دنيای صنعتی و جنگ" آغاز می شود و در فصل پايانی، نويسنده اين سوال را مطرح می کند که برای استيفای حق ملت ايران چه بايد کرد؟ توجه داشته باشيد که اين کتاب در سال ۱۳۲۹ يعنی همان سالی که قانون ملی شدن صنعت نفت به تصويب مجلسين رسيد منتشر شده است. نويسنده در فصل آخر، نظر خود را برای استيفای حق ملت ايران چنين بيان می کند:
"نويسنده بنام يکفرد ايرانی و علاقمند بسعادت مردم اين سرزمين باين پيشوايان سياسی دنيا که هميشه بنام دمکراسی اظهار دلسوزی و غمخواری ميکنند و در واقع مقصودی جز فروش اجناس متراکم و فاسد در انبارهای کارخانجات خود ندارند ميگويم: ملت ايران را بخير شما اميد نيست شر مرسانيد. شما که فقط از نظر داشتن زور و قوت مهمترين ثروت اينکشور را مانند سيل بممالک غربی سرازير ميکنيد حداقل حقوق قانونی اين ملت را بدهيد. آنوقت نه بقرضه احتياج داريم و نه کمکهای نظامی و نه قبول منت و نه رفتن تحت تاثرات سياسی و اقتصادی ملل غربی..." (ص ۵۵۰).
کتاب طلای سياه يا بلای ايران کتابی ست برای علاقمندان به تاريخ معاصر ايران که بر محور نفت شکل می گيرد. اين کتاب حاوی متن قراردادهايی ست که اغلب به ضرر ملت ايران منعقد شده اند. متنِ اسنادِ مهمِ مربوط به نفت که در اين کتاب گردآوری شده می تواند اطلاعات خوبی در اختيار خوانندگان علاقمند و محققان قرار دهد. اين کتاب، داستان يا رمان تاريخی نيست لذا تهيه و مطالعه ی آن تنها به علاقمندان جدی تاريخ توصيه می شود.
بيچاره خليج فارس
عجب گيری کرده ايم! از يک طرف دولت های بزرگ دنيا مثل چين و امريکا افتاده اند به جان خليج فارس ما، از طرف ديگر حکومت خودِ ما که مثلا خير سرش دارد از خليج فارس دفاع می کند. آن ها بر می دارند با وقاحت تمام نام خليج فارس را خليج ع رب ی می کنند. اين هم بر می دارد نقشه ی خليج فارس را روی "فلان"ِ ورزشکار ترسيم می کند. آدم می خواهد سرش را بکوبد به ديوار. آقاجون نخواهيم شما دفاع بکنيد که را بايد ببينيم؟ خيلی دلم می خواهد بدانم فکر ترسيم نقشه ی ايران و خليج فارس بر فلان آقای ورزشکار برای اولين بار به ذهن کدام آدم بيماری خطور کرده است. حالا اين آدمی است که به قرآن بی وضو دست نمی زند. کلمه ی الله را به صورت سه نقطه در روزنامه و مجله چاپ می کند که مبادا در مواقع استفاده ی بهينه از نشريات -مثل تميز کردن شيشه و سبزی پاک کردن- به مقدسات اهانت شود. آن وقت بر می دارد نقشه ی ايران را روی مايو چاپ می کند. حالا ده تا موضوع طنز با ديدن اين تصوير در ذهن ما نقش بسته که والله از خليج فارس خجالت می کشيم آن ها را روی کاغذ بياوريم. البته عده ای اظهار خوشحالی کرده اند که کشور امارات در فلان جای ورزشکار فرو رفته و جای خوبی پيدا کرده. ديگر نمی گويند که با امارات، تنگه ی هرمز و چند شهر ما هم در راستای مورد نظر قرار گرفته و زمينه برای... لاالهالاالله. بهتر است دهان مان را ببنديم و چيز ديگری نگوييم...

احمدی نژاد جاهل می شود
"به خدا اگر ترورها تکرار شود، تک تک اعضای دايم شورای امنيت را به محاکمه می کشانيم... محمود احمدی نژاد در واکنش به ترور روز دوشنبۀ دو استاد دانشگاه در تهران، با بيان اينکه "تقاص خون آنها را خواهيم گرفت"، گفت: به خدا اگر اين اتفاق بار ديگر تکرار شود، تک تک اعضای دايم شورای امنيت را به محاکمه می کشانيم. وی همزمان اظهار عقيده کرد: "نمی خواهيم که با نوچه های خيابانی آنان درگير شويم، بلکه ما يقه اربابشان را می گيريم و چند سيلی به گوش آنان می زنيم تا چرتشان پاره شود و بفهمند با چه کسی طرف هستند"..." «سحام نيوز»
ماشاءالله به آقای رئيس جمهور! به اين می گويند مرد! به اين می گويند حامی ترور شدگان! ما که کيف کرديم از شنيدن اين سخنرانی. يادِ قيصر افتاديم و پاشنه های ورکشيده و چاقوی ضامن دار. ولی رئيس جمهور کشور که معمولا از ميان افراد فرهيخته انتخاب می شود علی القاعده لات بازی بلد نيست. اين جملات هم قطعا جزو فرهنگ اش نيست و احتمال می دهم که در فيلم های فارسی شنيده و آن ها را بر زبان آورده. به همين خاطر می خواهم توصيه کنم، آقای رئيس جمهور، فيلم "جوجه فکلی" ارحام صدر را هم ببينند و يک دوره در انستيتو جاهلیِ آممدعلی رامين بگذرانند و بعد وارد گود شوند.
بالاخره لات بازی هم برای خودش اصولی دارد و نمی توان بی گدار به آب زد. يقه گرفتن، سيلی زدن، تنها يک بخش از کار است. بايد نسق گرفتن، عربده کشيدن، ميز برگرداندن و امثال اين ها را هم ياد گرفت. بخصوص که ايشان با نوچه ها هم کار ندارد و می خواهد سراغ بزرگ ترها برود و يقه ی آن ها را بگيرد. به اميد موفقيت ايشان در ديپلماسی لات مدار!
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۷ می خوانيد:
- آقای مهندس موسوی و امام رحمت الله عليه
- محمد جواد لاريجانی و عباس چاخان
- بميرم برای مظلوميت ات علی اکبر
- بخارا ۷۶
- بچه ها متشکريم
- فوتبال برای ايران، هروئين برای اروپا
- نامه اعتراضی به وزارت امور خارجه هند
آقای مهندس موسوی و امام رحمت الله عليه
"آيا قانون گريزيهای گسترده و حساسيت در برابر خواست بازگشت بدون تنازل به قانون اساسی وعدم تمکين در مقابل رای مردم و گريز از انتخابات های آزاد و رقابتی غيرگزينشی و بستن روزنامه ها جز اين معنی می دهد که عده ای خود را برتر از قانون و مستغنی از آرا و نظرات مردم می دانند؟ مگر امام رحمت الله عليه در سال ۵۹ نگفت «همه روی قانون عمل بکنند. اين قانونی که ملت برايش رای داده است. همين رای نداده است که توی طاقچه بگذاريد و کاری به آن نداشته باشيد. برويد مشغول کار خودتان بشويد.» ودر سال ۶۰ نيز فرمودند: «البته دزدها از قانون بدشان ميايد و ديکتاتورها هم از قانون بدشان می آيد»..." «از پيام مهندس ميرحسين موسوی به مناسبت آذر، ماه دانشجو؛ سايت کلمه»
ما مانده ايم با اين مهندس موسوی و امام رحمت الله عليه اش چه کار بکنيم. در باره اش بگوييم، نگوييم. بنويسيم، ننويسيم. نظرمان را آن طور که هست بيان کنيم، نکنيم. با تعارف و مجامله از کنار حرف هايی که قبول نداريم بگذريم، نگذريم. جدّاً گير کرده ايم وسطِ آنچه احساس مان می گويد، و آنچه منطق مان می گويد.
احساس مان می گويد خودت باش و حرف دل ات را بگو و نپذيرفتنی ها را نپذير. منطق مان می گويد خودت باش ولی سی ميليون جوان اسير در چنگال اژدها را فراموش نکن. به خاطر آن ها کمی خودسانسوری کن. به جای پرداختن به نپذيرفتنی ها، به پذيرفتنی ها بپرداز و در موردِ آن ها سخن بگو. وقتی آقای دکتر عليرضا نوری زاده می نويسند: "چند تن از ما در اين يکسال و نيم، مبارزه و استواریِ [مهندس موسوی] را قدر نهاده ايم؟... مرتب قر ميزنيم که بله موسوی نخست وزير خمينی بوده و مسئول کشتارهای سال فلان و بهمان است" (يک هفته با خبر ۹ تا ۱۲ نوامبر ۲۰۱۰)، گرفتار ناراحتی وجدان می شوم که واقعا در راحت و فراغت خود چقدر به فکر مهندس و ناراحتی ها و گرفتاری هايش بوده ام.
راه چاره ای ندارم جز آن که به خوب و بد سخنان مهندس، هر دو اشاره کنم با اين تاکيد که به رغم تمام بدها، چاره ای جز پشتيبانی از ايشان نمی بينم. ايشان دست از امام خمينی اش نمی تواند بشويد، و توقعی اين چنين داشتن طبيعتاً عَبَث است. به تاريخ گذشته هم نمی تواند با ديد انتقادی بنگرد، چرا که خودش يکی از سازندگان و مجريان آن تاريخِ خانمانسوز است. می ماند امروزِ ايشان که همراه است با ياد نوستالژيک از دوران طلايی امام. برخلاف عده ای که خوب ها را از حرف های ايشان سوا می کنند و بر بدها به طور کامل چشم می بندند، و برخلاف عده ای که بدها را از حرف های ايشان جدا می کنند و بر خوب ها به طور کامل قلم بطلان می کشند، ما به هر دو سو با نگاهی واقع گرايانه نگاه می کنيم. چاره ای نداريم. اگر چاقوی مهندس با اين گونه نگاه ميانه، کند می شود، بگذار بشود. نمی توان حقيقت را پای مهندس يا هر کس ديگر قربانی کرد. و اين واقعيت را هم بايد پذيرفت که امروز جز مهندس و آقای کروبی کسی را توان مقابله با حکومت برای کاهش فشار از روی مردم نيست. پيدا کردن راهی که بين ايده آل ها و واقعيت ها پلی بزنيم تنها با گفت و گوی انتقادی ميسر است. گفت و گويی که اهل قلم و انديشه بايد آغازگر آن باشند.
محمد جواد لاريجانی و عباس چاخان
"محمد جواد لاريجانی: بهراستی ايران چه جنايتی مرتکب شده که اينگونه مستوجب دشمنی و کينهتوزی کشورهای غربی و از جمله آمريکاست؟ يکی از دستاوردهای بزرگ جمهوری اسلامی در ۳۰ سال گذشته اين بوده است که يک دموکراسی مبتنی بر عقلانيت اسلامی در اين کشور پديد آورده است که اسباب پيشرفت جامعه ما را در همه ابعاد پديد آورده است... يک مامور امای ۶ انگليس که من میتوانم اسم او را افشا کنم، در يک روز دوشنبه به ايران میآيد و در همان روز در يک خيابان خلوت ندا آقاسلطان اين دختر مظلوم را میکشد و در همان روز به انگليس باز میگردد..." «آفتاب»
عباس چاخان را می شناسيد؟ همان که بهروز وثوقی در فيلم دشنه نقش اش را بازی کرد و خدای چاخان کردن بود. همان که می گفت: "از وقتی که يادم می آد همه تو خونه ی ما به هم ديگه دروغ می گفتن، خيلی هم خوش می گذشت." همان که می گفت: "دروغ تو ذات ما نيست" ولی وجود و ذات اش سرا پا دروغ بود. همان که اين قدر پُررو و وقيح بود که وقتی چک اش را بانک نقد نمی کرد به طلبکارش می گفت: "عجب خری هستی. واسه چی اومدی سراغ من. برو يقه ی بانک رو بگير. اون پول نداده. به من چه؟!"
حالا اين آقای محمد جواد لاريجانی را که می بينم ياد عباس چاخان می افتم. درست است که عباس چاخان آدمی بی سواد و لات بود و محمد جواد لاريجانی از نظر سواد و فرهنگ و خانواده با او قابل مقايسه نيست، اما محمد جواد در چاخان بودن و پُرروگری رو دست عباس زده و روی او را سفيد کرده است. روزی روزگاری اگر فريدون گله ی ديگری پيدا شود که بخواهد فيلمی مثل دشنه بسازد می تواند از محمد جواد لاريجانی و چاخان های او الگو بگيرد و اصلا هم نگران نباشد که مردم فيلم را اغراق آميز تصور کنند.
بميرم برای مظلوميت ات علی اکبر
"مهدی هاشمی: هدف، پدر مظلومم است." «راديو فردا»
بميرم برای مظلوميت ات علی اکبر! اصلا اسم تو يادآور مظلوميت و بی پناهی ست. يادآور اشک و آه و زاری ست. دلم کباب شد علی اکبر. جگرم خون شد علی اکبر. يادت هست وقتی قدرت داشتی، خدم داشتی، حشم داشتی، وزارت اطلاعات و امنيت داشتی، علی اکبر فلاحيان داشتی، مقام داشتی، نام داشتی، برای خودت عددی بودی، عاليجنابی بودی. حالا همه اش از دست رفت، باقی ماند يک کاخ گچ بُری شده و يک تعداد مبل و صندلی اشرافی و دو تا پُست بی خاصيت به اسم رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و خبرگان رهبری. آدم دلش خون می شود وقتی می بيند کسی را که يک زمانی برای خودش يلی بود، زندانی داشت، دستگاه شکنجه ای داشت، به يک اشاره اش آدم را خفه می کردند، به يک حرکت چشم و ابرويش طرف را از روی زمين محو می کردند، به اين روز بيفتد؛ به اين فلاکت بيفتد. به قول بولوتوس: آه! کجا رفت آن دوران خوش. آن عرض و طول بی کران. آن قدرت بی حصر. آه! يادش بخير. يادش بخير، دورانی که هنوز مظلوم نشده بودی.
خاطرت هست اوايل سال پُر برکتِ ۱۳۶۹ که ۹۰ نفر از شخصيت های ملی مذهبی نامه ای به صورت سرگشاده زير عنوان "جمعيت دفاع از آزادی و حاکميت ملی ايران" برايت نوشتند و در آن از شما خواستند که قانون اساسی جمهوری اسلامی را همان طور که هست اجرا کنی و آزادی هايی را که در اين قانون آمده به مردم بدهی؟ خاطرت هست که اين عده از شما خواستند جلوی انعقاد قراردادهای اسارت آور با بيگانگان را بگيری؟ خاطرت هست از روی دلسوزی وخيرخواهی از شما خواستند تا در جهت مردم گام برداری؟ و شما که آن زمان مظلوم نبودی و قدرت داشتی چه کردی! يادش به خير! دستگاه امنيتی شما ده بيست نفر از اين جمعيت را دستگير کرد و پدری از آن ها در آورد که هرگز از يادها نخواهد رفت! لابد کتاب آن دو پيرمرد، حبيب الله داوران و فرهاد بهبهانی را خوانده ای. چه چيزهای خوبی تعريف می کردند از دوران پيش از مظلوميت شما. چقدر لذت بخش بود بلاهايی که با قدرت بر سر آن ها آوردی. بميرم برايت علی اکبر که به چه روزی افتادی! به قول شاعر: روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد / چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد. ناراحت نباش. غصه نخور. پسرت که فعلا در سلامت و امنيت به سر می برد. خودت هم که هنوز اسم و رسم و بادی گارد و ماشين ضد گلوله داری. اين سيب تا به زمين برسد، هزار چرخ می خورد. چه بسا شما شدی رهبر! چه بسا شما شدی صاحب قدرت! باز بر می گردی همان پدری را که از مردم در آوردی در می آوری. عوض هر چه در دوران مظلوميت کشيده ای در می آوری. من که با چشم پر خون اين ها را می نويسم. منتظر شويم ببينيم فردا چه می شود، آه!...
بخارا ۷۶
بخارای شماره ی ۷۶ شامل جشن نامه ای ست در تجليل از نويسنده ی بزرگ کشورمان، محمود دولت آبادی. تصوير ايشان زينتبخش روی جلد مجله است. مقدمه ی ستايش انگيز علی دهباشی با اين جملات خاتمه می يابد:
"در اين شماره ما به وسع خود که هر چند ناچيز است به جشن هفتاد سالگی محمود دولت آبادی نشسته ايم. قصدمان يادآوری خاطراتی است که بيش از دو نسل با داستان ها و رمان های او زندگی کرده است و بس. و جز اين دعايش نگويم که رودکی گفته است: هزار سال بزی، صدهزار سال بزی" (ص۹).

در اين دفتر دو شعر از محمدرضا شفيعی کدکنی به نام های بونصر (۱۳۸۸) و شبِ خیّام (۱۳۶۹) می خوانيم که برای محمود دولت آبادی نوشته شده است:
"شايد کزين شب، اين شبِ خیّام / هرگز به قرن ها / سر بر نياوَرَد / خورشيدی از کلام..." (ص ۱۳).
آقای دکتر عزت الله فولادوند ترجمه ی "دومين رمانِ بزرگ غرب"، نوشته ی پی.ام. فارستر را به محمود دولت آبادی پيشکش کرده اند:
"بيشتر مردم همعقيده اند که جنگ و صلح تالستوی بزرگترين رمانی است که تمدن غرب بوجود آورده است. ولی بعد از آن، کدام رمان از همه بزرگتر است؟ من می گويم در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست..." (ص ۱۵).
و ساير مقالات و مطالب بخارا همچون گذشته خواندنی و آموزنده است. معرفی تک تک مقالاتِ اين مجله ی وزين حتی به صورت تک سطر نياز به مقاله ای مجزا دارد بنابراين من تنها به چند تای آن ها اشاره می کنم:
"مارکسيسم عاميانه به سان «ايدئولوژی منتشر در فضا»" مطلبی ست خواندنی از جناب داريوش شايگان.
"زبان در خدمت باطل" نوشته ی دکتر محمد رضا باطنی از مطالب خواندنی اين شماره است:
"فصل اول [کتابِ «نقش سياست در ارتباط» نوشتۀ کلوس مولر، جامعه شناس امريکايی] «ارتباط تحريف شده» نام دارد و در آن نويسنده نشان می دهد که چگونه بعضی از نظامهای سياسی با دستکاری کردن و سوء استفاده از ابزار زبان، مردم خود را فريب می دهند..." (ص ۷۵).
تازه ها و پاره های ايرانشناسی استاد ايرج افشار در اين شمارهی بخارا به عدد ۶۶ می رسد. در اين مجموعه ی متنوع که از شماره ی ۱۵۴۹ آغاز می شود و به شماره ی ۱۵۸۲ خاتمه می يابد، مطلبی می خوانيم در باره ی شجاع الدين شفا و زندگی فرهنگی او:
"پدرش، عليرضا پزشک شهرهای بود در قم. محکمهاش نزديک حرم بود. معروف است که بر کاشی سر در آن جا ابياتی نقش بود که «دوا اينجا، شفا آنجا» از مصاريع آن میبود. پس میبايد به همين مناسبت باشد که آنها نام خانوادگی شفا را انتخاب کردهاند..." (ص ۸۹).
مطالب بخارای ۷۶ مثل ساير شماره ها خواندنی و جذاب است. بالاخره موردی هم برای انتقاد از اين مجله پيدا کردم که از شماره ی قبل به چشم می خورْد ولی گمان می کردم موضوع به همان شماره ختم می گردد که متاسفانه چنين نشد. اين شماره نيز مانند شماره ی قبلی با فونت ريز حروفچينی شده که خواندن مطالب را برای چشم های ضعيفْ دشوار می کند. البته قابل فهم است که جایْدادنِ مطالبِ خواندنی در يک نشريه ی ۶۸۵ صفحه ای که بايد هم در جا و هم در هزينه صرفه جويی کند نيازمند اتخاذ چنين روش هايی ست ولی با در نظر گرفتن اين که اکثر مراجعان اين نشريه ی گرانسنگ، ميان سال و سالْمند هستند، در نظر گرفتن سهولت مطالعه لازم و واجب است. اگر ريز کردن فونت در صرفه جويی مقدار زيادی کاغذ و انتشار تعداد بيشتری مطلب موثر است، طبيعتاً آن را می پذيريم و بايد به فکر تهيه ی عينک جديد باشيم! در غير اين صورت بهتر است فونت به همان اندازه ی قبلی بازگردد.
بچه ها متشکريم
"کاروان ورزشی ايران در پايان روز هشتم با ۸ طلا، ۷ نقره و ۱۴ برنز در جايگاه چهارم قرار گرفت." «ايرنا»
بچه ها متشکريم. متشکريم نه به خاطر مدال های رنگارنگ تان؛ متشکريم به خاطر همت و پايداری تان. متشکريم به خاطر تحمل تمام مصائب و شدائدی که در محيط نامناسب ورزش ايران تحمل کرديد و خود را به بالاترين مدارج قهرمانی آسيا رسانديد. متشکريم به خاطر تمام توهين ها، تحقير ها، کمبود ها، پارتی بازی ها، حق کشی هايی که در طول تمرينات مداوم تان در ايران ديديد و خم به ابرو نياورديد. متشکريم به خاطر دندان روی جگر گذاشتن و از پا نيفتادن تان.
دخترهای ورزشکار! از شما بيشتر از پسرها متشکريم. متشکريم به خاطر بار سنگينی که موقع دويدن، موقع رزميدن، موقع پارو کشيدن، موقع تيراندازی به شکل حجاب و گرمکن ورزشی با خودتان حمل کرديد. متشکريم که خود را با اين بار گران به اين نقطه که اوج قله ی آسياست رسانديد. متشکريم که نگاه سنگين مسئولان ورزش و حراست تربيت بدنی را بر هر حرکت خود تحمل کرديد. متشکريم که بارِ خجالت دست ندادن با مسئولان ورزش جهانی را به تنهايی به دوش کشيديد. اميدواريم به مدال های هر چه بيشتر دست پيدا کنيد و نتيجه ی زحمات تان را ببينيد.
بچه ها متشکريم.
فوتبال برای ايران، هروئين برای اروپا
"نيجريه: مقصد هروئين ارسالی از ايران اروپا بوده است." «راديو فردا»
ما هم بخواهيم دست از سر سعيد امامی برداريم، او دست از سر ما بر نمی دارد. هر اتفاقی که در اين مملکت می افتد و هر سياستی که حکومت دنبال می کند، آخرش ختم می شود به سعيد امامیِ معدوم. بيخود نيست می گويم او زنده است و روح اش در ميان ما حضور دارد. لابد ديده ايد که تلويزيون ايران هر چه مسابقه درجه ی يک فوتبال در جهان هست به طور مستقيم و با تقبل هزينه ی گزاف پخش می کند. يک دانه از اين مسابقه ها را در خارج از کشور بخواهيد به صورت پخش مستقيم ببينيد بايد کلی پول بپردازيد. مگر آقای ضرغامی عاشق چشم و ابروی ملت است که اين همه مسابقه از سراسر اروپا در تلويزيون ما پخش می کند؟ خير. اين طرح، طرح سعيد امامی خدانيامرز بود که برای مشغول کردن جوانان بايد آن ها را به سمت فوتبال کشيد و بهترين مسابقات جهان را برايشان فراهم آورد. دو ساعت پای تلويزيون نشستن هم دو ساعت است. همين را ضرب کنيد در تعداد فوتبالدوستان ببينيد چه رقمی می شود.
اما طرح ترانزيت هروئين و مواد مخدر به اروپا هم طرح جديدی نيست. بانی اين تفکر هم نيروهای نظامی و امنيتی ما هستند که آقا ما چرا خودمان را در مرزهای شرقی جلوی تير و تفنگِ اشرار قاچاقچی قرار بدهيم؟ به ما چه که اين مواد بچه های اروپا و امريکا را معتاد و بدبخت می کند؟ اصلا بهترِ ما! بگذار آن ها معتاد و مافنگی بشوند، تا ما بتوانيم ممالک شان را از چنگ شان بيرون بياوريم. يک پول هنگفت هم نصيب ما می شود. می آييم با قاچاقچی های بين المللی قرارداد می بنديم که مواد مخدر را مستقيما از کانال های تعيين شده به طرف مرزهای غربی و جنوبی ببرند. به کار ما هم کاری نداشته باشند. بابت عبور و مرورشان هم حقالعبور می گيريم. هم جيب مان پُر پول می شود، هم در مرزها سربازان ما کشته نمی شوند، هم خارج از سهمِ تعيين شده، مواد مخدر وارد ايران نمی شود (و قيمت ها فيکس و ثابت می ماند!)، هم غرب ضربه می خورد.
خب. بحمدلله مشاهده می شود که ديدگاه های اين چنينی به مرحله ی اجرا در آمده و اولين محموله ی کشف شده در نيجريه نشان دهنده ی گوشه ای از اين تجارت شيرين است. حالا چقدر از اين محموله ها قبلا به اروپا رسيده و در باراندازها تخليه شده، خدا می داند!
نامه اعتراضی به وزارت امور خارجه هند
"هند، سفير جمهوری اسلامی ايران را در ارتباط با گفته های اخير آيت الله خامنه ای فراخوانده است. وزارت امور خارجه هند روز جمعه رضا علايی، کفيل سفارت جمهوری اسلامی را احضار کرد و «ناخشنودی عميق» دهلی نو را ابراز داشت. دولت هند در بيانيه ای می گويد دهلی نو گفته های رهبر ايران را «تجاوزی به تماميت ارضی و حاکميت» خود می بيند. آيت الله خامنه ای هفته پيش در سخنانی از نخبگان مسلمان درخواست کرد از «پيکار» مسلمانان «ملت های افغانستان، پاکستان، عراق، فلسطين و کشمير» حمايت کنند." «سايت صدای امريکا»
در خبرها خواندم که وزير امور خارجه ی هند، سفير کشورِ ما را در ارتباط با گفته های اخير آيت الله خامنه ای احضار کرده، لذا وظيفه ی ميهنی خود ديدم که جهت جلوگيری از بحران، نامه ای به وزير خارجه هند بنويسم و موضوع را توضيح دهم. در اين نامه سعی کرده ام به پيوندهای هنری و فرهنگی ميان دو ملت بزرگ ايران و هند نيز اشاره کنم:
جناب آقای وزير امور خارجه هند سلام
ان شاءالله که حال شما خوب است. ابتدا عرض کنم که من به عنوان يک ايرانی بسيار خود را به فرهنگ و سرزمين شما نزديک احساس می کنم. گمان دارم بيش از ايران، با صحنه های زيبای کشور شما آشنا و مانوس باشم. ممکن است تعجب کنيد که چطور يک ايرانی سرزمين هند را به خوبی می شناسد. عرض کنم حضورتان که اين جانب از زمان نوجوانی هر چه فيلم هندی در سينما همای پخش می شد ديده ام و از طريق راج کاپور و ريشی کاپور و آميتا باچان و شاهرخ خان درس فداکاری و از خود گذشتگی آموخته ام. از شعله و سنگام تا گاهی خوشی گاهی غم در ذهن من و بسياری از ايرانيان نقش بسته و صنعت آجيل و خشکبار و دستمال کاغذیِ ما مديون فيلم های کشور شماست.
باری در اخبار چند روز پيش آمده بود که سخنان آقای خامنه ای بر شما گران آمده و شما سفير کشور ما را برای ادای پاره ای توضيحات به وزارت امور خارجه فرا خوانده ايد. می خواستم برای روشن شدن شما و جلوگيری از اتلاف وقت، خدمت تان عرض کنم که قربان، شما طرف را اشتباه گرفته ايد. اين آقای خامنه ای که شما می بينيد، يک مقام پيچيده ای در کشور ما دارد. از يک طرف هيچ کاره است، از يک طرف همه کاره. وقتی به صرف اش نباشد هيچ کاره است. وقتی به صرف اش باشد همه کاره است. در مورد اعتراض شما ايشان حتما خواهد گفت من که کاره ای نيستم. يک رهبر مذهبی هستم و کشور ما را رئيس جمهور اداره می کند؛ روابط خارجی ما را وزارت امور خارجه تنظيم می کند. بعد اين قدر قانونْ قانونْ و مقرراتْ مقرراتْ می کند که شما از اعتراض تان پشيمان می شويد. راست می گويد بنده ی خدا. ايشان فقط حرف می زند و دولت اجرا می کند. شما که نمی توانيد به يک رهبر مذهبی بگوييد حرف نزن. می توانيد؟
اما نقش اصلی ايشان برای ما ملت ايران است. ايشان حکم ولی و قیّم ما را دارد. ما، شصت هفتاد ميليون ايرانی، صغير و بلانسبت خر و احمقيم، لذا نياز داريم به کسی که عقل اش به همه چيز برسد و راه را از بيراه به ما نشان بدهد. شما فکر نکنيد چون گاندی را داشتيد يا جواهر لعل نهرو را داشتيد، همه مثل آن ها هستند. خير. ما طبق اصول ۵ و ۵۷ و ۱۰۷ و ۱۷۷ قانون اساسی کشورمان، ملتی هستيم عقب افتاده و صغير، که احتياج به ولی يی عالم و همهچيزدان داريم که دست ما را بگيرد و پا به پای خودش ببرد. اگر مثل بچه های خوب دنبال اش رفتيم، نوازش می شويم و توی جيب ما قاقالیلی می ريزد. اگر نرفتيم، دو تا می زند توی سر ما که آدم شويم و دنبال اش راه بيفتيم. اگر هم مقاومت کنيم، دست مان را می گيرد می کِشَد با چَک و لگد می بَرَد. آری اين سرنوشت ملت ماست که با سرنوشت ملت شما کمی فرق دارد.
باری اين ها را منبابِ توضيح عرض کردم که وقت تان را به خاطر کَلکَل کردن با اين "آقا" تلف نکنيد.
با آرزوی موفقيت برای شما.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۶ می خوانيد:
- نصف شدن تفسير خبر آقای چالنگی
- شعر سبز محمد رضا شفيعی کدکنی
- آيت الله العظمی ها اين جوری قضاوت می کنند
- نگاهی به کتاب زندگی و کارنامه مطبوعاتی ايرج افشار
پيش از شروع:
از هفته ی پيش، وب لاگ "گويای من" آغاز به کار کرد. هر سايت جديدی که پا به عرصه ی اينترنت می گذارد، باعث خوشحالی و شعف است و هر سايت قديمی که از کار باز می ماند موجب تاسف و اندوه. در فضای یأس آلود کنونی تولد وب لاگی مانند گويای من برای طرفداران آزادی بيان شادی آفرين است. هر رسانه ای که بتواند عقايد نويسندگان مختلف را منعکس کند کمکی خواهد بود به دفع استبداد که نه تنها در نظام حکومتی بل در وجود تک تک ما ايرانيان لانه کرده است. آغاز به کار گويای من به همين لحاظ رويدادی ست خجسته و من به نوبه ی خود از مسئولان محترم گويا که زحمت طراحی و راه اندازی و اداره ی اين سايت را کشيدند تشکر می کنم. از اين پس سعی خواهم کرد، مطالب روز را در همان روز در گويای من منتشر کنم. تعداد مطالب سه يا چهار تا در هفته خواهد بود؛ گاه بيش و گاه کم. در اين جا نيز سعی خواهم کرد کارْ بساز بفروشی و سرسری نباشد و کيفيتی را که تا الان داشته حفظ کند. اين که چند درصد مطالب طنز و چند درصد جدی خواهد بود، نمی توانم پيش بينی کنم. خوشبختی ما اين است که موضوعات جدی در زمانه ی ما با طنز پهلو می زند و باعث تفريح می شود. کشکول را هم چند هفته ادامه می دهيم و ضرورت وجود آن را برای انتشار مطالبی که در قالب وب لاگ نمی گنجد می سنجيم. اگر ضرورتی به بقايش باشد، با نظر مسئولان خبرنامه آن را نگه می داريم. در غير اين صورت کل مطالب آن به گويای من منتقل خواهد شد.
نصف شدن تفسير خبر آقای چالنگی
"مدت زمان برنامه تفسير خبر به تصميم مديران صدای امريکا نصف شد"... «نقل به مضمون از صحبت های ميهمانان و مجری برنامه تفسير خبر»
آقا ابتدا از طرف خودم تسليت، و از طرف آيت الله خامنه ای، محمود احمدی نژاد، و ديگر سران حکومت عربی-اسلامی ايران که چشم ندارند آقايان نوری زاده و سازگارا را هر هفته در جعبه ی جادويی ببينند تبريک عرض می کنم. تبريک و تسليت هم خطاب به مديران صدای امريکاست که آقای چالنگی می فرمايند اگر صدای مان را به گوش شان برسانيم خواهند شنيد و واکنش نشان خواهند داد. خدمت آقای چالنگی عرض می کنم، مديران صدای امريکا بايد خيلی سخت دچار ثقل سامعه شده باشند که صدای ما را نمی شنوند. صدا ديگر چه جوری بايد باشد که بشنوند؟ وقتی تفسير خبر چهارشنبه شب های سابق، جمعه های فعلی، اين قدر دوست داشتنی بود که زنان خانه دار هم در ساعت های برنامه می نشستند و به آن نگاه می کردند، اين صدا را اگر مديران نشنوند، يا بايد کر باشند يا خودشان را به کری زده باشند. الحمدلله در امريکا سمعک يک وسيله رايج است و به نظر نمی رسد آزمايش های اُديومتری، ضعف غير قابل علاجی را نشان دهد. می ماند خود را به کری زدن که آن هم حکايت موقعی ست که آدم دارد با موبايل با خانم همسر صحبت می کند، ايشان از آدم چيزی می خواهد که دوست دارد داشته باشد و آدم به دلايلی –مثلا داشتن رابطه با زنی ديگر يا بی پولی و امثال اين ها- دوست ندارد که خانم همسر آن چيز را داشته باشد. در اين جا، صدا ديگر به گوش نمی رسد، و آقای همسر داد می زند الو! الو! صدا نمی آد. مرده شور ايرانسل را ببره با اين آنتندهیش!
در اين حالت اگر کسی که ناظر جريان است بيايد به خانم همسر بگويد شما دوباره و سه باره و چهار باره زنگ بزن، صدای تو را آقای همسر خواهد شنيد و واکنش نشان خواهد داد، کمی به شوخی و سرِ کار گذاشتن خانم همسر می ماند و نتيجه اش هم معمولا "نو ريسپانس تو پيجينگ" است.
باری، مديران محترم صدای امريکا! اگر صدای ما را می شنويد، و روی صدای ما پارازيت نيست، عرض می کنيم که ما برنامه ی آقای نوری زاده و آقای سازگارا و آقای چالنگی را دوست داريم. خيلی ها دوست دارند صحبت های متين تحليل گر با دانشی مثل دکتر نوری زاده را گوش کنند. الو! الو! صدا میآد؟ بله. عرض می کردم، شما همه چيز را رها کرده ايد، زورتان به برنامه ی جمعه شب های آقای چالنگی رسيده است؟ چرا نمی گذاريد ته ديگ به ايشان برسد و تا بر آمدن آفتاب از فراز الوند و توچال، سهند و سبلان برای ما آرزوی فردايی بهتر کنند؟ الو! الو! انگار خط رو خط افتاده! صداها قاطی شده! چی؟ دکتر هوشنگِ چی چی؟ احمدی؟ امير؟ آقا قطع کن. اشتباه گرفتی. با کی کار داری؟ با پرزيدنت اوباما؟! آن ور خط احمدی نژاد است؟! چرا پرت و پلا می گی؟ نه؟ کی؟ رحيمِ چی؟ اسفنديار؟ آقا من با مدير صدای امريکا دارم صحبت می کنم، گوشی را قطع کن. من؟ من کی هستم؟ دائی جان ناپلئون؟! شوخی می فرماييد؟ يعنی چه؟ آقا مزاحم نشو...
ملاحظه می فرماييد آقای چالنگی! خط های امريکا بدتر از خط های ايران روی هم می افتد و اتصالی می کند! آمديم با مديران صدای امريکا صحبت کنيم، خط روی خط وزارت امور خارجه امريکا افتاد و يک بابايی به نام هوشنگ نمی دانم چی چی می خواست با احمدی نژاد و پرزيدنت اوباما صحبت کند. به هر حال آن چه گفتنی بود را گفتيم. ببينيم مديران محترم که ما را خيلی خيلی دوست دارند و برای ما و حقوق بشر ما می ميرند چه جوابی خواهند داد! [راستی اين چرا به من گفت دائی جان ناپلئون؟!!!]
شعر سبز محمد رضا شفيعی کدکنی
به يادداشت های پيشين و بر زمين مانده ام نگاه می کردم. در مسوده ای به شعری از استاد شفيعی کدکنی اشاره کرده بودم که آن را بعداً در يکی از کشکول ها بياورم. اگر چه کمی دير، اين شعر زيبا و پر مفهوم را که "آغاز و پايان" نام دارد برای تان می نويسم:
"ای خزان های خزنده، در عروق سبز باغ!
کاين چنين سرسبزی ما پايکوبان شماست
از تبارِ ديگريم و از بهارِ ديگريم
می شويم آغاز از آنجايی که پايانِ شماست"
«بخارا، شماره ۷۴، صفحه ی ۳۲»
اين شعر زيبا نياز به تفسير ندارد. اگر آن را چند بار با صدای بلند بخوانيم، تصويرش مثل تابلويی در ذهن مان نقش خواهد بست. بيت آخرش هم که گويای همه چيز است:
می شويم آغاز از آنجايی که پايانِ شماست!
آيت الله العظمی ها اين جوری قضاوت می کنند
بعضی وقت ها فکر می کنم در مملکت گل و بلبل ما سرنوشت مان به دست چه کسانی ست. يک اشتباه کافی ست تا گرفتار شويم. البته منظورم از اشتباه، اشتباه خودمان نيست، اشتباه ديگران است. مثلا شما داريد از شمال به طرف تهران می رانيد. در خط خودتان هم هستيد، سرعت تان هم مطابق تابلوی کنار جاده است. کمربند ايمنی تان را هم بسته ايد. مثل بچه ی آدم داريد می رانيد که يک دفعه ماشينی که شبيه ماشين شماست با سرعت خيلی زياد از شما سبقت می گيرد. در دل تان کلی فحش به جدّ و آباء راننده ی خطاکار می دهيد و می گوييد کاش پليس او را سر پيچ بعدی بگيرد و پدرش را در بياورد. از قضا به پيچ بعدی که می رسيد، يک پليس با تابلوی ايست وسط جاده ايستاده و منتظر است. ماشين خطاکار که ميان شما و پليس نيست. پس پليس منتظر کيست؟ منتظر شما! علامت می دهد که کنار بزنيد. کنار می زنيد. کمر بندتان را باز می کنيد که خم شويد کيف مدارک تان را برداريد. افسر در همين موقع سر می رسد و کارت ماشين و گواهينامه از شما می خواهد. شما تلاش می کنيد کمربند ايمنی تان را ببنديد؛ هول می شويد سوراخ کمربند را پيدا نمی کنيد. افسر با پوزخند به شما می گويد: کمربند هم که نبسته ای! خب راست می گويد. کمربند نبسته ايد! حالا از شما چه می خواهد؟ می گويد من سبقت شما را ديدم و به جناب سرهنگ هم که در ماشين نشسته [به جناب سرهنگ با دست اشاره می کند] گفتم که شما با چه سرعتی می رانديد و چطور جان سرنشينان اتومبيل خودتان و اتومبيل های ديگر را به خطر می انداختيد. شما احساس می کنيد زبان تان خشک شده و کف دهان تان چسبيده است. می خواهيد بگوييد اولا من نبودم، يکی ديگه بود، نمی توانيد [راستی آن يکی ديگه را انگار ديده بوديد که پيش از رسيدن به پيچ، کنار قهوه خانه نگه داشته. آره خودِ خودش بود]. می خواهيد بگوييد ثانياً من کمربند ايمنی ام را بسته بودم، اين جا باز کردم کيف ام را بردارم، نمی توانيد. افسر می گويد پياده شويد و برويد پهلوی جناب سرهنگ. جناب سرهنگ با روی ترش تمام اعمال زشت شما را پيش چشم تان می آورد. می خواهد گواهی نامه تان را ضبط کند. می خواهد شما را جريمه سنگين کند. در اين جا بچه تان به دادتان می رسد و بدو بدو می آيد می گويد بابا من فيلم ماشينی را که از کنار ما گذشت برداشتم. مامان گفت به اين آقا پليسه نشون بدم. خلاصه جناب سرهنگ فيلم را که می بيند متوجه اشتباه افسر و خودش می شود و از شما عذر خواهی می کند. البته شما فکر می کنيد که يک آدم نابود شده هستيد و به خودتان می گوييد عجب مملکتی داريم. ببين کارِ ما دست چه کسانی ست...
حالا اين داستان مهيج و پليسی را گفتم که يک موضوع ديگر را برای تان بنويسم. موضوعی که در شماره ی ۴ مجله ی مهرنامه منتشر شده و بسيار خواندنی ست. بعد از آن که آن را خوانديد شما هم مثل راننده ی فرضی ما خواهيد گفت، عجب مملکتی داريم. ببين کارِ ما دست چه کسانی ست:

نگاهی به کتاب زندگی و کارنامه مطبوعاتی ايرج افشار
پيش از آن که کتاب "ايرانشناس مجله نگار" را در دست بگيرم، فکر می کردم تصوير کاملی از خدمات علمی و فرهنگی استاد ايرج افشار در ذهن دارم. فکرم اشتباه بود و من با ورق زدن کتاب و مطالعه مطالب آن متوجه شدم که آن چه از استاد ارجمندمان می دانستم بسيار ناچيز و در حدّ صفر بوده است.
پيش از آن که به معرفی اين کتاب بپردازم، بايد به نکته ای اشاره کنم. برخی نام ها، برای بزرگ شدن، نياز به تيتر و لقب دارند. هستند اهل علم و دانشی که اگر در مقابل اسم شان، دکتر و مهندس و دانشمند محترم و غيره نگذاريم، شخصيت علمی شان کامل نخواهد شد و شأن و منزلت لازم را نخواهند يافت. اما معدود دانشمندانی هم هستند که اگر در مقابل نام شان دکتر و مهندس و دانشمند محترم قرار دهيم، از ارزش و وجهه ی نام شان کاسته خواهد شد! به عبارتی تيتر و لقب نه تنها به آن ها چيزی اضافه نخواهد کرد، بل که از شأن و منزلت شان خواهد کاست. درست مانند اين است که شما به کسی که مقام سپهبدی دارد بگوييد جناب سروان! در عالم علم و ادب ايرانزمين هستند دانشمندانی که نام شان در خود همه تيترها و لقب ها را حمل می کند. ايرج افشار يکی از اين دانشمندان است که گذاشتن تيتر و لقب در مقابل نام اش چيزی به مقام علمی اش اضافه نخواهد کرد. اين که من گاه از لفظ استاد در مقابل نام ايشان استفاده می کنم، به خاطر چيزهايی ست که به عنوان خواننده از کتاب های ايشان آموخته ام نه تعيين مرتبه ای که به مراتب بالاتر از آن است. امروز هم که به قول ايشان دانشگاه های قارچی در هر سو می رويد (بخارای شماره ی ۷۶ صفحه ی ۸۳) و لفظ استاد از دهان مردم نمی افتد، همان بِه که به ايرج افشار بسنده کنيم.

با ورق زدن کتاب ۱۲۰۰ صفحه ای سيد فريد قاسمی متوجه کار دشواری که ايشان به انجام رسانده است می شويم. تاليف کتابی چنين مفصل و پر مايه نيازمند مهارت و دانشی ست که در آقای قاسمی به عنوان متخصص تاريخ مطبوعات سراغ داريم.
کتاب "ايرانشناس مجله نگار" کتابی نيست که به دَردِ هر کسی بخورد. بخش بزرگی از اين کتاب به فهرست مطالبی که ايرج افشار در مجلات و نشريات گوناگون نوشته است يا فهرست مطالب نشرياتی که ايشان آن ها را مديريت کرده است اختصاص دارد که بيشتر به کار اهل تحقيق می آيد. به طور مثال در صفحات ۱۶۲ تا ۴۸۶، فهرست کامل دوره ی بيست و يک ساله راهنمای کتاب درج شده است.
بد نيست در همين جا انتقادی را مطرح کنم. من شخصا مخالف به کار بردن حروف ريز در چاپ کتاب هستم. با اين حال برخی کتب مانند دائرةالمعارف ها و فرهنگ ها بايد با حروف ريز منتشر بشوند. آقای قاسمی يا ناشر کتاب می توانستند فهرست هايی را که در خلال کتاب آورده اند، يا به صورت پيوست جداگانه، يا با حروف ريزتر منتشر کنند که هم صفحات کتاب را کم تر می کرد، و هم مطالبِ غير فهرست در ميان فهرست ها گم نمی شد.
شرح زندگی و خدمات علمی ايرج افشار بسيار خواندنی و آموزنده است. دامنه ی فعاليت های فرهنگی ايشان آن قدر وسيع است که انسان از انجام آن ها در شگفت می ماند. تعداد مطالب و مقالات و کتب ايشان نشان دهنده ی عظمت کار ايشان است. در طول کتاب با صفات و خصائلی از ايشان آشنا می شويم که تا پيش از اين اطلاعی از آن ها نداشته ايم. از صفحه ی ۱۱۰۸ تا پايان کتاب، اختصاص به عکس ها و تصاويری دارد که پيش از اين کم تر ديده شده و يا اصلا ديده نشده است.
در سرآغاز کتاب می خوانيم: "ايرج افشار بزرگمردی با کارنامه ی درخشان است که نام بلندآوازه ای در جهانِ ايرانشناسی و دنيای زبان فارسی دارد. او، کتابدار کتابشناس، تصحيح گر کاشف، نسخه شناس متن پژوه، سندپرداز مرجع نويس، گنجور مجموعه ساز، فهرستنگار دانش شناس، تاريخ نگار احياگر، سامانده نهادساز، نادره يار نامه نگار، شناساننده ی کمياب و ناياب، مُعرف کمنام و گمنام، منبع خاورشناسان، همنشين دانشوران، معاشر مشاهير، وارسته ی ناوابسته، دلسوخته ی ژرف انديش، جهانگرد ايران نورد، و گذشته پژوه آينده نگری است که يادگارهای ماندگاری در عرصه ی مطبوعات، کتاب و کتابخانه پديد آورد...".
از اين فشرده تر و جامع تر نمی توان ايرج افشار را توصيف کرد. تمام اين صفات در نام ايشان خلاصه شده است. نام ايرج افشار به ياد آورنده ی تمام اين مشخصات است. آقای سيد فريد قاسمی اين مشخصات را در طول کتاب گرانسنگ خود به خوبی تصوير کرده است.
کتاب ايرانشناس مجله نگار، چاپ و صحافی پاکيزه ای دارد. قيمت چاپ نخست آن که همين امسال در تيراژ ۲۲۰۰ نسخه منتشر شده، ۳۵۰۰۰ تومان است.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۵ می خوانيد:
- فرمول منطقی دکتر عبدالکريم سروش
- شکنجه گران آينده ی مملکت کجا تربيت می شوند؟
- پوزش و عذرخواهی از مربی انگليسی تيم ملی بيليارد
- وقتی قضای حاجت آدم هم کنترل می شود
- اين يک فيلم طنز نيست؛ اگر اعصاب قوی نداريد آن را نبينيد
- بيچاره قيصر
- نارنجکی که هادی خرسندی منفجر کرد
- يعقوب ليث دکتر ناصر انقطاع
- آرامشی که آرامش دوستدار بر هم زد
فرمول منطقی دکتر عبدالکريم سروش
"اديان عموما پشتوانه اخلاق اند. پس بنابراين سياست با دين هم يک رابطه ای دارد و اينکه عده ای اصراردارند بگويند دين از سياست جداست اشتباه می کنند. دين از سياست جدا نيست – سياست با اخلاق رابطه دارد- اخلاق با دين رابطه دارد پس بنابراين سياست با دين رابطه دارد. يک همچين فرمول منطقی در اينجا هست. اين که ما می گوئيم رابطه دارد، واقعا رابطه دارد يعنی اخلاق يک جامعه و دينی که آن اخلاق را به جامعه می دهد، بر سياست اش تأثير میگذارد... من ديدم در مطبوعات به خصوص در مطبوعات خارج از کشور، اينترنت، سايتهای مختلف – بحث بر سر سکولاريسم است: جامعه آينده بايد سکولار بشود - دين بايد از سياست جدا شود، معمولا هم بحثهای ساده نگرانه (سکولاريسم يک بحث فلسفی مشکل است. صرف "دين از سياست جداست" مشکل را حل نمی کند.) - مسئله را خيلی ساده می گيرند: حالا ساده باشد يا نباشد، آيا واقعا مسئله ما اين است؟ ما اگر از اين نقطه آغاز کنيم، می توانيم گره ها را باز کنيم؟ ام المشکلات ما اين است؟ حکومت اعلان کند ما ديگر کاری به دين نداريم و قوانين فقهی را اجرا نکنيم، مسائل ما حل می شود؟ ما می توانيم استبداد سکولار داشته باشيم –يکی بيايد استبداد بورزد دينی هم نباشد- چه اشکالی دارد؟ نه اينها نيست – نمی گويم اينها هيچ نيست ولی اينها نقطه آغاز ما نيست. و اگر از اين راه ها برويم داريم بی راهه می رويم. جامعه ديندار خودمان را بر می انگيزيم و آشفته می کنيم." «دکتر عبدالکريم سروش، جرس»
از دکتر بعيد است که سال ها در خارج زندگی کرده و موضوع نهادينه کردن اخلاق را در آن جا به چشم خود ديده و باز چنين می نويسد. خيلی از ما مانند دکتر در خارج زندگی کرده ايم و با رفتار و اخلاق غربی از نزديک آشنا شده ايم. اين که غيرت ايرانی ما اجازه نمی دهد خودمان را زير ضرب ببريم يک موضوع، با موضوع ديگر که تحسين رفتار و اخلاق فرنگی هاست چه بايد بکنيم.
اخلاق، سطوح مختلف دارد. يک سطح اش اخلاق اجتماعی ست که در مقابل نگاهِ همه ی شاهدانِ منصف است. باور نمی کنم دکتر اخلاق اجتماعی مردم اروپا و آمريکا را نديده باشد و آن را با اخلاق اجتماعی ما ايرانيان مقايسه نکرده باشد و زشت و زيبای اين دو را نسنجيده باشد. بعد مانند يک فيلسوف يا اهل تفکر به ريشه اين تفاوت و زشت و زيباها نينديشيده باشد. حتما ديده و حتما انديشيده و حتما به نتيجه رسيده. پس اين سخنان چيست؟ و منشاء اش کجاست؟
دکتر رابطه اخلاق و دين و سياست را در يک فرمول منطقی می گنجاند و نتيجه گيری می کند. او نيک می داند که نه اخلاق "الف" است و نه دين "ب" و نه سياست "پ"، نه ربط دادن اين ها با هم و نتيجه گرفتن صحيح است. مسئله ای که دکتر طرح می کند اجزائش جا به جا شده است و مثلا جدايی دين از حکومت را جدايی دين از سياست می نامد که مقوله ای ديگر است. بعضی حرف ها را هم در دهان طرفداران سکولاريسم می گذارد که درست نيست، مثلا کسی نگفته است و نمی گويد با جدا شدن دين از حکومت مشکلات سياسی و اجتماعی کاملا حل خواهد شد؛ کسی نگفته است و نمی گويد دين از حکومت به يک اشاره جدا می شود و آن بر اين و اين بر آن تاثير نمی گذارد. طرفداران سکولاريسم می خواهند دين در حکومت و قانون گذاری و قضا دخالت نکند و در اداره ی مملکت که امری فنی ست نقشی نداشته باشد. اشکالات مطلب دکتر سروش آن قدر زياد است که حتی طرح آن ها در يک بند کشکول نمی گنجد.
همه ی ما، بدون استثنا، وقتی پا به يک کشور اروپای شمالی می گذاريم بلافاصله حُسنِ رفتار و اخلاق اجتماعی مردم را در کوچه و خيابان می بينيم و لب به تحسين می گشاييم. بعد آن را با رفتار و اخلاق خودمان مقايسه می کنيم. به قول سيد جمال الدين اسدآبادی به غرب رفتم همه اسلام ديدم مسلمان نديدم به شرق رفتم همه مسلمان ديدم اسلام نديدم. اين رفتار و اخلاق را آيا مردم غرب از دين اخذ کرده اند؟ وقتی زنی دست بچه اش را گرفته و به او عبور از چراغ راهنمايی و خط کشی عابر پياده را ياد می دهد، به او می گويد به گفته ی عيسی مسيح يا به نوشته ی انجيل با اين رنگ عبور می کنی و با اين رنگ می ايستی؟ يا اين که او را با مزیّت ها و مضار عبور و ايستادن، و منافع آن برای خود و جامعه آشنا می کند و در نهايت برخورد قانون را به عنوان ترمزی محکم به او يادآور می شود. همين مثال ساده را در نظر بگيريد و به تمام عرصه های رفتاری و اخلاقی غربی ها تسری دهيد؛ قطعا نقشی از دين در آن نخواهيد ديد.
و ما مسلمانان، به رغم مجموعه ای از قوانين بازدارنده و مجازات های وحشتناک دنيوی و اخروی و به ميان کشيدن پایِ خدا و پيغمبر و امامان به تمام عرصه های زندگی، به بی اخلاقی و کج رفتاری شهره ی خاص و عاميم و اين مختص زمان حاضر و حکومت اسلامی هم نيست و آن چه در مورد ما ايرانيان از ديرباز نوشته شده سرشار از داستان های موهنی ست که باعث شرمندگی می شود.
دکتر از فرمول به ظاهر منطقی خود، به موضوع سکولاريسم می رسد و با پيچيده خواندن آن و احتمال پديدآيی استبدادِ سکولار و پيش کشيدن مسئله ی حق و حق مداری، مجدداً طنابی برای ما می بافد که با آن به چاهی برويم که با طناب زنده ياد دکتر شريعتی رفتيم. طناب پوسيده، يا اگر نخواهيم بگوييم پوسيده، سُست بافته شده ای که تحمل وزن انسان امروزی را ندارد و وسط چاه نرسيده به يقين پاره خواهد شد و فرزندان ما را گرفتار درد و بدبختی خواهد کرد، چنان که امروز خود ما گرفتار هستيم.
موضوعِ موهوم و الهیِ "حقّ" به مراتب پيچيده تر از موضوع مشخص و اين دنيايیِ سکولاريسم است. اتفاقا بهترين نقطه ی شروع هم همين سکولاريسم است و اگر نوانديشان مذهبیِ ما نخواهند برای ردّ و طرد اين تفکر پای احساسات مذهبی مردم ديندار را به ميان بکشند و آن ها را رو در روی سکولاريسم قرار دهند، از مردمِ مذهبی کسی با آن مخالفتی نخواهد داشت چرا که سکولاريسم با مذهب مخالفتی ندارد و اتفاقا باعث حفظ شان و منزلت و افزايش احترام آن خواهد شد.
شکنجه گران آينده ی مملکت کجا تربيت می شوند؟
از مسئله ی اخلاق و دين و رابطه ی آن با سياست که دکتر سروش مطرح کردند آغاز کرديم، اکنون می رسيم به مثال های مشخص اخلاق و دين و رابطه ی آن با سياست. اگر فيلم "زندگی ديگران" (The lives of others) که داستان برخوردِ بازجوی سازمان امنيت آلمان شرقی با يک روشنفکر مخالف حکومت را بازگو می کند ديده باشيد، کلاس درس بازجو، و چگونگی بازجويی و اعتراف گيری از متهم سياسی توجه شما را به خود جلب خواهد کرد. لابد اين سوال برای شما مطرح می شود که در ايران، شکنجه گران کجا تعليم می بينند و اساتيد آن ها چه کسانی هستند.
برای رسيدن به سطح يک بازجو و شکنجه گر به ظاهر مسلمان، بايد استاد به ظاهر مسلمانی داشت که با امر و نهی اسلامی، اخلاق اسلامی را در انسان نهادينه کند و انسانِ تعليم ديده در چنين مکتبی، بعد از اتمام دوره ی آموزش اسلامی، در جامعه ی اسلامی، با امر و نهی اسلامی، اخلاق اسلامی را به انسان های ديگر تزريق کند. اين تعليمديدگان اسلامی در سطح جامعه پخش می شوند و از مدرسه تا زندان به کار آموزش عقيدتی مشغول می گردند. در فيلم زير شما بخشی از تعاليم اسلامی، به منظور دستيابی به اخلاق اسلامی، که به قول دکتر سروش فردا در سياست اسلامی و جست و جوی حق کاربُرد خواهد داشت مشاهده می کنيد:
پوزش و عذرخواهی از مربی انگليسی تيم ملی بيليارد
"پاسخ رئيس فدراسيون بولينگ و بيليارد به شائبهها: مربی انگليسی تيم ملی قبلاً سنت شده بود!" «آينده نيوز»
موضوع ختنه شدن مربی انگليسی تيم ملی بيليارد ابعاد گسترده ای يافته و بعيد نيست به زودی در سازمان های بين المللی اين سوال مطرح شود که آيا ايشان قبلا بريده شده بوده يا بريده نشده بوده. رئيس فدراسيون بيليارد خيال ما را راحت کرد و گفت که حکومت اسلامی نقشی در بريده شدن فرد مزبور نداشته و ايشان خودش قبلا بريده شده بوده است. به گفته ی رئيس فدراسيون، مربی مزبور مانند يک زندانی از صبح تا شب در اردوی تيم ملی حبس بوده و فرصت استفاده از عضو شريف را نداشته لذا دليل خاصی برای بريدن وجود نداشته است. ايشان در ادامه ی سخنان خود اظهار می دارد: "زمان برگزاری مراسم به مترجمشان گفتم اشکال ندارد، ترجمه کنيد که بايد سنت انجام شود و روشهای بدون درد نيز آمده و مشکلی نيست که داوود پاسخ داد در دوره مسيحيتش سنت (ختنه) شده است و اگر میخواهيد میتوانيد بررسی کنيد که ما به ايشان گفتيم نيازی به بررسی نيست و حرف شما برايمان قابل قبول است..." البته نامبرده اضافه نکرده است که سر و وضع آشفته ی مربی مذکور در هنگام شيرينی خوران به چه علت بوده است.
به هر حال ما به دليل ايجاد شبهه در اين زمينه به نوبه ی خودمان از مسئولان محترم فدراسيون بيليارد و مربی انگليسی عذرخواهی می کنيم و اميدواريم ما را عفو کنند.
وقتی قضای حاجت آدم هم کنترل می شود
مشهور است که اسلام آقايان انقلابی با همه کار مردم کار دارد و سعی می کند همه چيز را کنترل کند تا خدای نکرده کسی قدم کج بر ندارد و امروز هم که فرمول اخلاق و دين و سياست و نتيجه گيری دکتر سروش از ذهن ما بيرون نمی رود، به هر طرف نگاه می کنيم عوارض اين فرمول پيش چشم ما آشکار می شود و اين جمله ی مشهور با آن فرمول ترکيب می شود و با ديدن عکس زير تبديل به اين مطلب می گردد.

بنده ی خدا کسانی را بگو که قضای حاجت مردم را مانيتور می کنند. شاهد صحنه هايی خواهند بود که تا پيش از اختراع سيستم مدار بسته تنها خدا می ديد و بس!
اين يک فيلم طنز نيست؛ اگر اعصاب قوی نداريد آن را نبينيد
يکی دو روز است که کلاً در هم ريخته ام. علت آن ديدن فيلمی ست که در زير می گذارم. خواندن مطلبی که در آن نوشته شده است کسانی به خاطر گرفتاری مالی کليه شان را می فروشند يک چيز است، ديدن اين اشخاص در يک ويدئوی مستند چيز ديگر. اميدوارم کسانی که اين فيلم را می بينند و از امکانات مالی برخوردارند، به کمک اين هموطنان مستاصل و درمانده که به خاطر مقدار اندکی پول ناچار به فروش بخشی از بدن شان هستند برخيزند و دست آن ها را بگيرند.
بيچاره قيصر
"شهيدی که برخاک می خفت / سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت / به اميد پيروزی واقعی / نه در جنگ / که بر جنگ..." «قيصر امين پور»
***
"با حمايتهای استاندار از اجرای اين پروژه، تاکنون ۴۰۰ ميليون تومان اعتبار به ساخت اين آرامگاه اختصاص يافت که اميدواريم با حمايت وزير ارشاد شاهد تکميل و همچنين نوآوریهای جديد ادبی در اين فضا باشيم..." «تابناک»
در مورد قيصر امين پور حرف و حديث بسيار است چنان که کانون نويسندگان ايران حاضر نشد به مناسبت درگذشت وی پيام تسليتی منتشر کند. ما را با اين حرف و حديث ها کاری نيست. اديبی بود که از دنيا رفت و خدايش بيامرزد. مراسم تشييع جنازه با شکوهی برای او برگزار شد و در رثايش شعرها سروده شد، اما کمتر کسی خبر دارد که چه بر سر مزارِ اين شاعر و استاد دانشگاه آمد.
به نوشته ی تابناک، استانداری با اختصاص بودجه ی ۴۰۰ ميليون تومانی مقبره ای برای او ساخته که ظاهرا به دليل اتمام بودجه نيمه کاره مانده است. به عکس های اين مقبره که نگاه می کنيم مقبره ای ست کوچک و محقر که ۴۰۰ ميليون تومان که هيچ، ۴۰ ميليون تومان هم برای ساخت اش زياد است. معلوم است کنتراتچی ها بخش اعظمِ اين بودجه ی کلان را نوش جان کرده اند.
اما صحبت من بر سر اين پول و حيف و ميل آن نيست. صحبت من بر سر کپی ناقص و احمقانه ای ست که طراح مقبره، از بنای يادبود شهدای عراقی برداشته و آن را در ابعاد کوچک اجرا کرده است.


مقبره قيصر امين پور

بنای يادبود شهدای عراقی
بايد به مجری طرح گفت، جا قحط بود رفتيد از بنای يادبود شهدای عراقی برای اين شاعر ايرانی الگو برداشتيد؟
نارنجکی که هادی خرسندی منفجر کرد
"...واقعيت اما اين است که من به آنجا رفتم و مجاهدين مسئول همهی قضايا بودند. چون مرضيه پيش آنها و مهمان آنها بود. من آن روز، آنجا نرفته بودم برای جنگ با مجاهدين. من نرفته بودم برای بازخواست مجاهدين. من برای آخرين ديدار با کسی که هم دوستم بود و هم صدايش در لحظات تنهايی همراهم بود، رفته بودم. من رفته بودم برای اينکه با مرضيه وداع کنم و اگر مرضيه در ۱۶، ۱۷ سال گذشته همراه مجاهدين بود، به اين خواست او و حضور او در اين جمع احترام گذاشتم و اين را هم گفتم و تکرار میکنم که هيچکدام از ما نه برای مرضيه، نه برای دلکش، نه برای سوسن که در گاراژی زندگی میکرد و در لوسآنجلس از دنيا رفت، هيچ کاری نتوانستيم بکنيم. اگر مسائل پزشکی و رفاهی و زندگی مرضيه را در اين چندسال گذشته مجاهدين تأمين کردند، من آنجا و دوباره همينجا، از آنها تشکر میکنم..." «هادی خرسندی در گفت و گو با شهزاده سمرقندی، راديو زمانه»
هادی خرسندی با سخنرانی خود در مراسم بزرگداشت بانو مرضيه نارنجکی منفجر کرد که ترکش های آن کماکان به اين سو و آن سو می رود و به ذهن ها برخورد می کند و موجب عکس العمل می شود. اين نارنجک نارنجکِ دمکراسی ست که چاشنی انفجاری آن سخنرانی آقای خرسندی بود. ممکن است بگوييد چرا از کلمه ی نارنجک استفاده می کنی؟ مگر کلمه ی بهتری برای تشبيه سراغ نداری؟ حقيقت اين است که ما به رغم ظاهر دمکرات و ادعای دمکراسی خواهی، نه دمکراتيم و نه از دمکراسی خوش مان می آيد. آن چه از دمکراسی در ذهن داريم، آزادی بی حد و حصر برای خودمان و محدوديت کامل برای ديگران است. می خواهيم خودمان آقا باشيم و بقيه دست به سينه، اوامر ما را اجرا کنند. نه اهل تنوعيم، نه تفاوت. نه با اختلاف نظر ميانه ای داريم نه با اختلاف عمل. به همين لحاظ شعار می دهيم اما در عمل کُمِیْت مان به شدت لنگ می زند و شعارمان با عمل مان يکی نمی شود.
آقای خرسندی با سخنرانی خود پوسته ی زيبای "دمکراتمَنِشی ايرانی" را در هم می شکند و چه خوب که اين اتفاق می افتد تا اذهان بی طرف در جست و جوی راه حلی برای اين مشکل بر آيند.
گفت و گوی آقای خرسندی با خانم شهزاده سمرقندی را در اين جا گوش کنيد:
http://www.zamahang.com/podcast/2010/20101101_Hadi_Khorsandi_Marziyeh_Shahzadeh_Final.mp3
آقای خرسندی در کيهان لندن اين هفته مطلب کوتاهی در باره ی سخنرانی اخير خود منتشر کرده اند و ضمن آن توضيح محبت آميزی در مورد نوشته های من داده اند و مطلبی را که من در کشکول هفته ی پيش نوشته بودم ضميمه ی مطلب خود کرده اند که در همين جا از ايشان سپاسگزاری می کنم. برای خواندن توضيح آقای خرسندی در کيهان لندن به اين نشانی مراجعه کنيد:
http://www.kayhanpublishing.uk.com/Pages/archive/weekly/1330/khorsandi.pdf
يعقوب ليث دکتر ناصر انقطاع
کتاب "يعقوب ليث، مرد برتر تاريخ ايران" نوشته ی آقای دکتر ناصر انقطاع، کتابی ست در ۲۸۲ صفحه که انتشارات شرکت کتاب در امريکا، با سرمايه ی آقای کريم احسايی آن را چاپ و پخش کرده است. دکتر انقطاع اين کتاب را به فرزند تازه درگذشته شان دکتر پيمان انقطاع تقديم کرده اند.
سرآغاز کتاب با اين تيتر آغاز می شود که "تاريخ را پاک و درست بياموزيم". سخنی ست متين و منطقی که بيشتر از آموزندگان و تاريخ خوانان، به آموزگاران و تاريخ نويسان بستگی دارد. پيش از هر چيز، تاريخ بايد پاک و درست نوشته شود، تا امکان پاک و درست آموختن آن به وجود آيد. تاريخ های آلوده به ايدئولوژی دينی و کمونيستی و شوونيستی، و تاريخ هايی که به خاطر علائق و منافع شخصی حقيقت را مسکوت گذاشته يا تحريف کرده اند به تاريخ ايران آسيب های جدی زده که رفع آن نياز به تاريخ نويسانی بی طرف دارد.
اگر چه از تاريخ و تاريخ نويسی چيز زيادی نمی دانم با اين حال در ميان چند کتاب معدودی که مطالعه کرده ام کتاب ها و شيوه ی تاريخ نويسی زنده ياد فريدون آدميت را پسنديده ام.
اصولا تاريخ کشور ما به دو صورت نوشته شده است: در قالب تاريخ آکادميک که پر از شک ها و ترديدها و اعداد و ارقام و نام ها و اسامی و رويدادهای متغیّر در متن های مختلف است و اين تاريخی ست که برای عوامِ اهلِ مطالعه ای مثلِ من خسته کننده و گاه بيزار کننده است که هر قدر هم دقيق باشد، جذابيتی برای خواندن و آموختن و بهره گرفتن در زندگی جاری ندارد.
قالب دوم قالب داستان و رمان است و تاريخ در اين قالب تبديل به داستان تاريخی و رمان تاريخی می شود که هر چند در آن شک و ترديدهای دانشمندانه ديده نمی شود و اعداد و ارقام و اسامی و رويدادها در آن فيکس و ثابت است ولی تاريخ نيست و چيزی که خواننده می خواند ممکن است اصلا واقعيت نداشته باشد. اين گونه تاريخ ها مورد پسند عوام اهل مطالعه است ولی متخصصان آن ها را نمی پسندند و مورد استهزا قرار می دهند.
اما تاريخ به معنای واقعی کلمه که بتوان آن را خواند و به درد اهل مطالعه ی غيرمتخصص بخورد حقيقتاً نادر و کمياب است، يا من آن ها را نديده ام و نمی شناسم.
کتاب دکتر انقطاع، کتابی است که در ميانه ی تاريخ خشک و رمان تاريخی نوسان می کند اگر چه برای نوشتن اين کتاب به کتاب های متعدد و معتبر تاريخی رجوع شده اما مرز تاريخ و داستان در آن مشخص نيست و گاه به اين سو و گاه به آن سو مايل می گردد.
اما زبان دکتر انقطاع شيرين است و به رغم به کار بردن کلمات فارسی شده به جای کلمات جاافتاده ی فارسی (مثلاً شاخابه به جای خليج، خودسالاری به جای استقلال، پی ورزی به جای تعصب، فرزند به جای ابن، زنجيره به جای سلسله، سد به جای صد، پنجسد به جای پانصد، شهربندی به جای محاصره و امثال اين ها) کتاب ايشان را می توان به سهولت و بدون سکته مطالعه کرد.
دو اشکال بزرگ در کتاب ايشان وجود دارد که ناچارم جسارت کنم و آن ها را بيان کنم:
اول اين که ايشان موقع نقل مطلب از کتاب های ديگر، کلمات را در آن فارسی سازی می کنند. مطلبی که از کتابی ديگر نقل می شود بايد حتما عين کتاب مرجع باشد (حتی به گمان من با رسم الخط و حتی اغلاط مطبعی –که البته بايد غلط بودن آن به خواننده تذکر داده شود-). به عنوان نمونه دکتر می توانند به دل خواه خود کلمه ی عیّار را ایّار بنويسند، ولی گمان نمی کنم که خواندمير در کتاب حبيب السير عیّار را ایّار نوشته باشد يا ابوسعيد عبدالحی در کتاب زين الاخبار چنين رسم الخطی را به کار برده باشد.
دوم اين که فارسی نويسیِ کلماتِ شاهنامه و مثلا تبديل کيومرث به کيومرس کمکی به فارسی گرائی و فارسی نويسیِ جوانان ايرانی نخواهد کرد و حاصلی جز گمراهی برای ايشان نخواهد داشت. در جايی که دکتر، يعقوب ليث را يعقوب ليث می نويسند، نه يعقوب ليس، دليلی برای نوشتن کيومرس به جای کيومرث وجود ندارد.
از مسائل شکلی گفتيم و فرصتی برای پرداختن به مسائل محتوايی نماند که خواننده خود به آن ها توجه خواهد کرد. کتاب يعقوب ليث کتابی ست برای آشنايی با يکی از مردان بزرگ تاريخ ايران که ماندگاری ايران و ايرانی و زبان فارسی مديون همت و مبارزه ی آن هاست. اين کتاب به قيمت ۲۸ دلار در امريکا فروخته می شود.
برای آقای دکتر انقطاع عمر طولانی همراه با تندرستی و شادی آرزومندم.
آرامشی که آرامش دوستدار بر هم زد
"نامه سرگشاده آرامش دوستدار به يورگن هابرماس" «خبرنامه ی گويا»
"سکوت يورگن هابرماس يا عدم اطلاع آرامش دوستدار" «اکبر گنجی، خبرنامه ی گويا»
"نامه حميد دباشی، احمد صدری و محمود صدری به يورگن هابرماس" «خبرنامه ی گويا»
"در حاشيه هجمه "دينخويان" دانشگاهی به آرامش دوستدار" «مسعود نقره کار، خبرنامه ی گويا»
"هان ای شرم! سرخیات پيدا نيست، درباره نامه آرامش دوستدار به يورگن هابرماس و واکنشها به آن" «مهدی اصلانی، ايرج مصداقی، خبرنامه ی گويا»
"پاسخ احمد صدری به منتقدانش" «خبرنامه ی گويا»
"آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد؛ پاسخی به دکتر احمد صدری ها" «مهدی اصلانی، ايرج مصداقی، خبرنامه ی گويا»
آرامشی که آقای دوستدار با انتشار نامه شان به يورگن هابرماس بر هم زدند آرامشی ست که دير يا زود به هم می خورْد و حرف های فروخورده به شکلی آتشفشانی از قلم ها جاری می شد و چه خوب که اين حرف ها در همين دوران رکود و سکون جنبش های سياسی بيرون ريخت و مشکلاتِ نظریِ انباشته و حل نشده را نشان داد.
اين همان مشکل بزرگی ست که به نحوی ديگر بعد از انقلابِ سالِ پنجاه و هفت خود را نشان داد، و شايد سوار شدن حاکمان امروزی بر موج انقلاب و سقوط در لجنزاری که اکنون در آن دست و پا می زنيم به خاطر بروز همين مشکل و عدم حل آن در وقت مناسب بوده است.
کاری ندارم که آقای دوستدار در نامه شان خشک و تر را با هم سوزاندند، يا آقای اکبر گنجی خطای آقای دوستدار را با لحنی نه چندان مناسب توضيح دادند، يا آقايان دباشی و احمد و محمود صدری به دليل آزردگی از لحن و شيوه ی آقای دوستدار با لحنی آزار دهنده و شيوه ی استدلالیِ نه چندان شايسته ی اساتيدِ بنامِ دانشگاهی به مقابله با ايشان برخاستند و ديگران نيز هر يک، توضيحات خود را در باب نظرات رد و بدل شده به شيوه های مختلف عرضه کردند، و باز کاری ندارم که چه کسی در اين پينگ پونگِ نظری بر حق و برنده بود و چه کسی از حد انصاف و اعتدال خارج شد، چه در اين زد و خورد قلمی نقاط ضعف و قوّت، هر دو، در تمام مطالب به چشم می خورد.
آن چه برای منِ ايرانیِ غير متخصص در امر سياست و ناظر اين مجادلات نظری مهم است اصلِ پرداختن به اين گونه موضوعات در زمان مناسبی ست که به گمان من همين امروز است، يعنی پيش از آن که خيلی دير شود و در ميانه ی بحرانِ تغيير يا حتی بعد از آن، انديشمندانِ دلسوز، گريبان يکديگر را بگيرند و رندانِ فرصت طلب بر موج تغيير و تحول سوار شوند و حاکميت را از آنِ خود کنند.
چه خوب است که آقای دوستدار همچنان از اين نامه ها و مطالب بنويسند و آقايان منتقد و طرفدار، به پاسخ گويی و توضيح برخيزند تا فوران آتشفشانی آرام گيرد و انديشه ها به شکلی نرم بر بستری منطقی جاری گردد و مردم اهل فرهنگ از اين گفت و شنود ها و پرسش و پاسخ ها بهره مند شوند.
آقای آرامش دوستدار با نامه ی خود به يورگن هابرماس آرامشی را بر هم زدند که بايد بر هم می خورد. با چنين آرامشی نمی شد به رشد و اعتلا دست يافت. بايد حرف ها زده می شد و خشم ها مجال بروز پيدا می کرد. اين گونه بحث ها اگر ادامه يابد و تبديل به کينه و خشم فروخورده نشود قطعا راهگشا خواهد بود.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۴ می خوانيد:
- مجاهدین خلق، هادی خرسندی، مرضیه
- یک مقاله که به اندازه ی یک کتاب ارزش دارد
- پاسخ امام رضا (ع) به رضا کیانیان
- جشن کشکولی به مناسبت ختنه کردن مربی انگلیسی تیم ملی بیلیارد
- لگد رجانیوز به علیرضا افتخاری
- رجانیوز و کپی رایت امشب شب مهتابه
- میری سراغ میکربها پدرسوخته
مجاهدین خلق، هادی خرسندی، مرضیه
"من عضو هیچ سازمان سیاسی نیستم اما مرضیه را تحسین اش می کنم بابت حرکت بزرگی که در هفتاد سالگی کرد... این ها را برای خوشایند شما نمی گم... این ها توی دِلَمِه... مرضیه را ستایش می کنم که نه به خاطر مُشتی دلار و نه به خاطر آلاف و اُلوف دولتی... آمد و یک تصمیمی گرفت که اگر این تصمیم اش فقط به خاطر منافع شخصی اش هم که می بود اقلاً تصمیم خیلی قشنگ و به جایی گرفت به اضافه ی این افتخار که مبارزه را آغاز کرد و صدای خودش را رساند به گوش هموطنانمون در داخل ایران... هر بهره برداری که سازمان مجاهدین یا شورای مقاومت از داشتن مرضیه هر لحظه کرده نوش جاناش باد... اما این طرز تفکر ضد دمکراسیست که ما یک هنرمندی را به خاطر این که فعالیت سیاسی می کنه در اون سازمانی که ما دوست نداریم... بخوایم اون هنرمند را دوست نداشته باشیم...". «بخشی از سخنرانی هادی خرسندی در مراسم خاکسپاری و بزرگداشت خانم مرضیه در اوسور اواز»
بیخود نیست که هادی خرسندی را این قدر دوست دارم. کسانی که مطالب مرا در طول سال های گذشته دنبال کردهاند می دانند که سازمان مجاهدین خلق را روی دیگرِ سکه ی حکومت اسلامی می دانم و خیانتی را که سازمان مجاهدین به گذشتهی خود، به بچه های کم سنّ و سالِ هوادارش، و به ایران کرد به عنوان یک ایرانی نمی توانم ببخشم.
اما امروز آن چه از صحبت های هادی خرسندی در مراسم بزرگداشت بانو مرضیه می فهمم، درک دمکراسی و آزادگی و آزادمنشی ست. رفتارِ یک ایرانیِ آزاده که اگر تمام اندیشمندان و اصحاب قلمِ ما به آن تأسی کنند می توان به فردای ایران امیدوار شد. زمانی که آقای خرسندی صحبت می کرد، به واکنش خانم مریم رجوی توجه می کردم. کاملاً مشهود بود که با نگرانی منتظرند چیزی از زبان آقای خرسندی بشنوند که باب میل شان نباشد و این از دستْ زدن های بیرمق و نگاه های پر از تردیدشان پیدا بود. ولی در پایان سخنرانی، لبخندی بر لبانِ نشستگانِ ردیف اول نشست که حاکی از قدرشناسی بود. لبخندی که شاید به تفکر ایشان منجر شود. لبخندی که شاید آغازی برای فهم معنای واقعی دمکراسی و آزادگی باشد.
درگذشت خانم مرضیه را به هادی خرسندی و به تمام کسانی که علیه حکومت جهل و جور و تعصب مبارزه می کنند تسلیت می گویم. سخنرانی هادی خرسندی را یک بار دیگر با هم گوش می کنیم:
یک مقاله که به اندازه ی یک کتاب ارزش دارد
قصد داشتم این هفته کتاب یعقوب لیث، نوشته ی دکتر ناصر انقطاع را معرفی کنم، ولی ترجیح دادم به جای آن از مقاله ای سخن بگویم که به رغم تعداد کم صفحات و کلمات، کارِ یک کتابِ پُر و پیمان را می کند و آن مقاله ی آقای فتح الله بی نیاز با عنوان "نگاهی موجز به آناتومی حکومت های توتالیتر" است که از طریق ای میل به دست من رسیده و مطالعه ی آن را به خوانندگان گرامی کشکول توصیه می کنم. منبع این مقاله، سایت "والس" قید شده که متاسفانه در دسترس نمی باشد و من نسخه ی پی.دی.اف شده ی آن را برای مطالعه در همین جا می گذارم.
خواستم زیر جملات مهم مقاله ی آقای بی نیاز خط بکشم تا آن ها را در این جا ذکر کنم که دیدم این کار شدنی نیست چرا که هیچ جمله ی غیر مهمی در این مقاله وجود ندارد!
نگاه آقای بی نیاز به کشور شوراها و بلوک شرق و سخنان لنین است ولی آن چه با این نگاه نوشته شده دقیقاً بر آن چه امروز در ایرانِ ما می گذرد منطبق است.
این که حکومت های توتالیتاریستی معمولا با پشتوانه مردمی، قدرت را به دست می گیرند و به مرور پایگاه خود را از دست می دهند و فقط بخش ناچیزی از مردم را که هنوز اسیر جهل اند یا منافع شان با حکومت گره خورده پشت سر خود دارند...
یا این که از مشخصات حکومت های توتالیتاریست یکی هم این است که به وسیع ترین و دهشت آورترین سیاست ها و روش های ارعاب برای سرکوب هرگونه اعتراض و نارضایتی و مخالفت متوسل می شوند...
یا این که آزادی های فردی در همه ی عرصه ها را از انتخاب کتاب و فیلم و موسیقی گرفته تا موضوع های پیش پا افتاده ای مانند لباس و کاربرد واژه ها سلب می کنند...
یا این که توهم وجود دشمنان خارجی تا حد یک باور برای آن ها مقبول و عادت شده...
یا این که ریا و عوام فریبی جزو اجزاء سازنده ی حکومت است...
یا این که جامعه، در حرف، «دمکراتیک ترین کشور جهان» اعلام می شود...
یا این که اگر روزی مردم به هر دلیلی برای خواسته ای، تقاضایی هر چند صنفی و کم اهمیت به اعتراضی مسالمت آمیز دست زدند، فوری آن را به دیگر کشورها و عوامل بیگانه نسبت می دهند...
سخنان آشنایی برای ما ایرانیان است که گویی نویسنده، حکومت اسلامی ایران را زیر ذره بین قرار داده و جزئیات آن را تشریح کرده است.
این که لنین گفته است: "ما در اصل هیچ گاه از ارعاب صرف نظر نکرده ایم و نمی توانیم بکنیم" یا "بحث کردن با تفنگ ها خیلی بهتر از بحث کردن در باره نظریات مخالفین است" خواننده ی ایرانی را به یاد تئوریسین حکومت اسلامی، آیت الله مصباح یزدی می اندازد.
نتیجه گیری های این مقاله نیز برای ما خوانندگان ایرانی جالب است:
این که چون حکومت «تب مبارزه ای موهوم» را در تبلیغات خود بالا نگه می دارد، مردم از هر چه مبارز و مبارزه است چندش شان می شود. طبق مندرجات آثاری که به فارسی هم ترجمه شده اند، مردم شوروی سابق از سیاه پوستان و مبارزان آمریکای لاتین منزجر بودند...
منِ خواننده ی ایرانی را به یادِ انزجار بخشی از ایرانیان از هر چه مبارز لبنانی و امریکای لاتین و نفرت از سید حسن نصرالله و چاوز می اندازد.
مقاله ی آقای بی نیاز، مقاله ای ست پُر بار و خواندنی برای حاکمان ایران که خود را تافته ی جدا بافته می پندارند. این مقاله خواب خوش آنان و توهم یگانه و الهی بودن شان را قطعا بر هم خواهد زد.
پاسخ امام رضا (ع) به رضا کیانیان
"رضا کیانیان بازیگر مشهدی سینمای ایران در آستانه ولادت امام رضا(ع) اعلام کرد حاجت بازیگر شدن را از امام هشتم گرفته است. «میرفتم توی حرم و از ضامن آهو میخواستم که توجهی به حال من کرده و حاجت بازیگر شدن مرا نیز در میان این همه حاجت ریز و درشت که از سوی زائران بیان میشد، ادا بکند.»... اکنون هم بازیگرم و هم در فیلمهایی بازی میکنم که دوستش دارم. اما رسیدن به این دو آرزوی بزرگ آیا باعث میشود که من دیگر به حرم نروم و در میان آنهمه حاجتمند نشسته روبهروی حرم، ننشینم و راز و نیاز نکنم. اتفاقاً میروم. هر بار که راهم به مشهد و حرم میافتد راهی میشوم. بدون شک برای من که دو حاجت بزرگ در زندگی از این بزرگوار گرفته جای هیچ شبهای نیست که همچنان سفره دل برایش باز کند. اما این سالها که میروم حرم، به جای بیان آرزو، سؤال میکنم. سؤالاتی که در زندگی برایشان پاسخی یا پیدا نمیکنم یا اگر پاسخی هست قانع نمیشوم. از امام رضا(ع) میپرسم که چگونه است که برای کار در یک اثر خوب هنری، باید از هزاران بیتخصص در هنر و متخصص در امور دیگر اجازه گرفت و برای هر اثری نازل و یک بار مصرف، همه آماده صدور هزار مجوز و دستوراند؟ چطور است کار خوبی که به آن اعتقاد دارم یا اجازه ندارد، اجرا شود یا اگر هم اجرا شد، به هزار بهانه محدودش میکنند؟ هرگز نفهمیدم چرا سینماهای شهرم باید تعطیل بشوند و ما بچههای سینمایی تو چرا نباید در شهر تو بهترین نمایش فیلمها داشته باشیم؟ چرا از وزارت فرهنگ و ارشاد، فقط ارشادش باقی مانده؟... چرا بهترین و زیباترین معماریهای جهان در شهر من نیست؟ چرا بهترین مجسمههای دنیا در مشهد کار گذاشته نمیشود؟ چرا بهترین سمفونیهای دنیا در مشهد اجرا نمیشود؟ چرا بهترین جشنوارههای هنری دنیا تو شهر مشهد نیست؟" «خبرآنلاین»
از امام رضا به رضا کیانیان
رضا کیانیان عزیز سلام. امیدوارم خوب و خوش باشی. لابد تعجب می کنی که این نامه را از من دریافت می کنی. اصولا وقتی حاجتی را بر آورده می کنم همه خبردار می شوند، ولی وقتی حاجتی را نمی دهم خب، طبیعتا کسی از دلایل آن با خبر نمی شود. ولی چون شما هر وقت که به مشهد می آیی، به دیدنِ ما می آیی، دل مان نیامد دلایل بر آورده نکردنِ حاجات ات را به شما اطلاع ندهیم، لذا تصمیم گرفتیم این نامه را برای شما بنویسیم که ان شاءالله در خوابی که بزودی خواهید دید، مفاد آن برای شما خوانده خواهد شد.
آقا رضای عزیز
شما جوری حرف می زنی که انگار نمی دانی اسلام چیست و شیعه چیست و فقه چیست و فقیه چیست. نمی دانی که شهر مقدس، مثل شهر مقدس قم و مشهد چیست. نمی دانی آخوند چیست، مجتهد چیست، "آقا" چیست. والله من هم که قرن ها این جا خوابیده ام، در طول این سی سال چیزهایی از زبانِ مردم شنیده ام که حیران و سرگردان مانده ام. مردم نجیب ایران درِ گوش ام و در کنار ضریح ام چیزهایی از زندگی شان گفته اند که هزار بار آرزوی مرگ ابدی کرده ام. مانده ام که اگر خود ما هم زنده می شدیم و به مشهد می آمدیم، آقایان با ما چه می کردند.
آقا رضای عزیز
شما تنها کسی نیستی که به حرم ما می آیی و درِ گوشِ ما شِکْوِه و شکایت می کنی. اگر بدانی چه چیزها از زبان مردم بدبخت و فلک زده شنیده ام، خواب خوش از چشمان ات ربوده خواهد شد. اصلا ترجیح خواهی داد بمیری و حرف مردم را نشنوی. منِ بیچاره را بگو که بعد از مرگ هم ناچار به شنیدن گلایه ها و کمک روحی به مردم هستم. البته راست اش من به کسی کمک نمی کنم ولی همین که مردم فکر می کنند من این جا حضور دارم که می توانم به آن ها کمک کنم، خودشان انرژی می گیرند و اگر بخت با آن ها یار شود گره ی کارشان را به دست خودشان باز می کنند. وجود من شاید به این لحاظ لازم باشد والّا خیلی از این زائرها از فرط استیصال می رفتند خودشان را می کشتند طوری که قبرستان ها جا کم بیاورد.
آقا رضای عزیز
وضع تو تازه بهتر از خیلی های دیگر است. در مملکتی که به فتوای آیت الله دستغیب اش یاد گرفتن و یاد دادن موسیقی و خرید و فروش آلات موسیقی گناه کبیره به شمار می رود، شما انتظار اجرای بهترین سمفونی های دنیا را داری؟! در مملکتی که فقهایش ساختن مجسمه را حرام می دانند، شما انتظار کار گذاشتن بهترین مجسمه های دنیا را در شهری که مقدس اش می خوانند داری؟! از شما تعجب می کنم که با این همه فهم و شعور و درایت این چه چیزهای غیرممکنی ست که از من می خواهی. فکر می کنی زور من به جهل و تعصب آقایان می رسد؟ والله نمی رسد؛ بالله نمی رسد. این ها دست شان به ما می رسید، ما را هم آویزان می کردند چنان که در زمان خود ما کردند. تو فکر می کنی هارون و مامون و امین چیزی غیر از آخوندهای حاکم بر شما بودند؟ والله نبودند. آن ها هم پدر ما و مردم را در آوردند.
آقا رضا عزیز
شما منتظر نشو که ما برای تو و مردم کاری بکنیم. به قول شاعرِ شما که به هموطناناش می گوید: مجو ای هموطن از ایزدِ تقدیر، بختِ خود / طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود.../ نه آید زآسمان ها هدیه ای نی قدرتی غیبی / برایت سفره ای گسترده اندر خانه در چیند / به خواب است آن که راه و رسم هستی را نمی بیند / کلید گنج عالم رنج انسانی ست آگه شو / دو رَه در پیش یا تسلیم یا پیکار جانفرسا / از آن راه خطا برگرد و با همّت بر این ره شو...
بله آقا رضای عزیز، برای آن چیزهایی که می خواهی باید خودت تلاش کنی. از اسمات، از رسمات، از شُهرتات بهره بگیر. سالن سینما می خواهی، کنسرت می خواهی، مجسمه می خواهی، زیباترین چیزها را برای شَهرت می خواهی، آستین بالا بزن و از اسم و رسم و شُهرت ات کمک بگیر. از نظر روحی هم خواستی به من تکیه کن، کمکات می کنم.
موفق باشی
امام رضا
جشن کشکولی به مناسبت ختنه کردن مربی انگلیسی تیم ملی بیلیارد
"سرمربی انگلیسی تیم ملی ایران سنت و مسلمان شد." «آینده نیوز»
مبارک است ان شاءالله. دهان تان را شیرین کنید. بالاخره یک نفر خارجی داوطلبانه رفت زیر تیغ ختنه تا ترس و وحشت را از خارجی هایی که فقط به خاطر همین یک مورد کوچولو حاضر به پذیرش اسلام عزیز نمی شدند دور کند.

البته در تاریخ فرهنگ و هنر معاصر به این مورد بارها و بارها پرداخته شده که بیشتر القای ترس می کرده، مثلا در فیلم محلل، حاج آقا، خارجی بدبخت را که می خواهد نقش محلل بازی کند، دنبال می کند تا او را بگیرد و به قول ادبا سنت کند:
یا در سریال ایتالیا ایتالیا، انورزمان پایش را در یک کفش می کند تا شمشیر سالواتوره سالواتوری را به قول آقای 93 تیز کند و بالاخره موفق می شود او را روی تخت شیرعلی قصاب بخواباند، ولی امان از فریاد آقای قاطبه.
حالا با دیدن عکس های شاد و سرحالِ مربی انگلیسی تیم بیلیارد، خیال مردان خارجی که علاقمند به ازدواج با دختران ایرانی هستند و در این راه باید از خودگذشتگی نشان بدهند تا حدی راحت می شود. خدا را شکر. این یک معضل هم به شکرانه حکومت اسلامی حل شد. پس ما هم به جای این که کشکول را ماتم سرا کنیم، به رقص و پایکوبی می پردازیم:
لگد رجانیوز به علیرضا افتخاری
"روایت علیرضا افتخاری و چرخش هایش... در یک سال اخیر مرسوم شده است که هنرمندان از این سو و آن سو اظهار نظر سیاسی میکنند و بعد با کمی ناملایمت از موضع خود عقب مینشینند. مهم نیست موضع سیاسی آنها چه باشد، اما به نظر میرسد آن عقب نشستن از موضع قبلی از هر چیزی بدتر باشد. شاید بهتر آن باشد که هنرمندان به حرفه خود مشغول باشند و راه ناهموار سیاست را به اهل آن بسپارند... افتخاری یک بار دیگر هم چرخش کرد و از موضع خویش بازگشت. حالا افتخاری با مصاحبه با 20:30 خبرساز شده است. مصاحبهای تلفنی که در آن بغض کرده و گفته است: «اهانتهایی که به خودم شد را می بخشم اما اهانتهایی که به دخترم در دانشگاه صورت گرفت را به هیچ عنوان نمی بخشم. در دانشگاه موهای دختر مرا کشیده اند و به وی توهین کرده اند در حالی که او یک استاد دانشگاه است». هنوز معلوم نیست آیا افتخاری با کمی ناملایمت از این موضع خود نیز باز خواهد گشت؟..." «رجانیوز»
آدم لال شود ولی این جوری از رجانیوز لگد نخورد. آدم چَهچَه زدن از یادش برود ولی این طور کنف نشود. واقعاً که! این همه فداکاری؛ این همه صمیمیت؛ این همه ادب و متانت نسبت به رئیس جمهور؛ آن وقت یکی برگردد این طور در موردِ آدم بنویسد. آدم به قول بچه های بالاترین آن طور "پرش" کند توی بغل رئیس جمهور، آدم خودش از مردم فحش بخورد و دخترش از دست مردم کتک، آن وقت یکی برگردد به آدم بگوید بچه جان برو خوانندگی ات را بکن؛ تو را با سیاست چه کار! آدم کچل شود، ولی این حرف ها را نشنود. عجب لگد دردناکی زد رجا نیوز، به جای همدردی. ما گفتیم الان خانه ای، ماشینی، چیزی به خاطر ماچ و بوسه مان با آقای رئیس جمهور می دهند، در عوض چه شنیدیم؟ این که افتخاری چرخش می کند.
نُچ! دیگر این کشور جای ماندن ما نیست. خانم ها، آقایان! من وقتی ناراحت باشم، نمی توانم بخوانم. مرا می بخشید؟ می بخشید؟ می بخشید؟ چی؟ یک بار بخشیدید چرخش کردم؟! شما هم؟! ای بابا. پس بهتر است رَخْت از این مُلک بی وفا بر بندیم و روانه ی دیار فرنگ شویم. ای جماعتِ فرنگنشین! ای ایرانیان مقیم فرانسه! من صاعقه ی سبز خوانده ام. البته به خاطر شرایط ایران، فقط اسم اش سبز است ولی قول می دهم که سبز باشم و سبز بمانم و دستبند سبز به دست کنم. چی؟ می ترسید چرخش کنم؟ شما هم! خدایا مرا مثل دکتر کردان پیش خودت ببر و از زخم زبان مردم نجات ام بده! آمین!
رجا نیوز و کپی رایت امشب شب مهتابه
"به گزارش رجانیوز، فیلمنامه "قهوه تلخ" در اصل برگرفته از "ماشااله خان در دربار هارون الرشید" است که نویسندگان این سریال آن را با شوخیها و کنایههای امروزی بهروز کردهاند. در عین حال، مهران مدیری کارگردان این سریال در ابتدای هر مجموعه سه قسمتی که بازار عرضه میکند، چند دقیقه از بینندگان التماس میکند که سریال را کپی نکنند، هیچ اشارهای به این کپیبرداری نمیکند. همچنین ترانه "امشب شب مهتابه" نیز در حالی با صدای مدیری بهعنوان تیتراژ سریال پخش میشود که این ترانه نیز کپیبرداری است و باز هم اشارهای به صاحب اثر نشده است..." «رجانیوز»
لابد شما هم بعد از خواندن این خبر مثل من انگشت به دهن مانده اید و حیران از گردِش چرخ و فلک و روزگار. این که رجانیوز برای ایرج پزشکزاد (البته بدون نام بردن از او) پستان به تنور بچسباند و به خاطر کپی رایت امشب شب مهتابه، اشک در چشمان اش حلقه بزند واقعا جای حیرت دارد. الهی بمیرم که چه کرده است مهران مدیری با اصحاب این خبرگزاری که آن ها هم همصدا شده اند با آقای شهرام همایون در تلویزیون کانال یک و به یاد حق و حقوق مولف افتاده اند. حالا باید برویم ورثهی مرحوم علی اکبر خان شیدا را که خودش در عهد ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه زندگی می کرده پیدا کنیم و حق و حقوق مرحوم مغفور جنت مکان را بابت تصنیف امشب شب مهتابه بپردازیم. از رجانیوز بعید نیست فردا برود و این ورثه را به کمک وزارت اطلاعات پیدا کند که یک تو دهنی به مهران مدیری زده باشد.
اگر هم رجانیوز خودش از سخنان آقای شهرام همایون کپی کرده که باید عرض کرد آن ها هم کسی را به نام علی اکبر خان شیدا نمی شناختند و فکر می کردند این تصنیف متعلق به بانو مرضیه است که نام اش نزد رجانیوزیون محو باد! عضو مجاهدین خلق حق زندگی هم ندارد چه برسد به حق خوانندگی و کپی رایت تصنیف.
تکلیف ایرج پزشکزاد هم که از نظر آقایان معلوم است. این وسط می ماند گرفتن حال مردم و حال تهیه کنندگان سریال قهوه تلخ که رجانیوز می تواند به خاطر آن به هر چیزی متشبث شود. باید از قول رجانیوزی ها به خودشان گفت که شما را چه به عالَمِ هنر؟ شما تشریف ببرید به سیاست و سخنان گهربار خانم فاطمه رجبی بپردازید و هنر را به اهل اش بسپارید. آره قربون ات برم. آره فدات بشم...
میری سراغ میکربها پدرسوخته
[استاد تاریخ، نیما زند کریمی، که بر اساس یافته های تاریخی، می داند اوضاع حکومت جهانگیر شاهِ دولو (dolou) خراب است و اگر وضع به همین منوال پیش برود، عن قریب ساقط خواهد شد، نزدِ بلدالملک می رود بل که با دادن هشدار، راه و روش حکومت و نظمیه ی سرکوب گر را عوض کند. بلدالملک که با تَبَخْتُر پشت میز کار خود نشسته و عده ای پاچه خار دور او را گرفته اند و مشغول واکس زدن کفش و آرایش چهره ی خشن اش هستند به نیما که سرزده وارد دفتر او شده نگاه می کند. نیما سعی می کند با ادب و متانت و لبخند سر صحبت را بگشاید]
نیما زند کریمی- سلام علیکم...
بلد الملک [با عصبانیت]- این چه طرز وارد شدن است پدرسوخته. مگر این عمارت صاحب ندارد همین جوری سرت را پایین انداخته ای مثل چهارپا می آیی داخل نظمیه، هان... مثلا می خواهی مچ ما را بگیری. می خواهی از کارهایی که ما می کنیم سر در بیاوری. بدهم پدرِ پدرسوخته ات را در بیاورند پدرسوخته؟...
نیما زند کریمی- جناب بلد الملک یک لحظه به من اجازه بدید. به جای داد و فریاد کردن بهتر است به حرف من گوش کنید. وقتی عصبانی می شوید چشمان تان بسته می شود و گوش های تان در اثر شنیدن فریاد خودتان قادر به شنیدن حرف دیگران نیست. یک لحظه جلوی عصبانیت تان را بگیرید ببینید من چه می گویم. اگر بد گفتم بفرمایید ماموران تان بیایند یک ضربه با جسم سخت به من بزنند و به زندان بیندازند.
بلد الملک [با نگاه عاقل اندر سفیه]- خب بگو ببینیم چه می خواهی بگویی پدرسوخته.
نیما زند کریمی- جناب بلد الملک، بفرمایید من پیش بینی زلزله کردم درست از آب در آمد یا نه؟
بلد الملک [با تمسخر]- خب. گیریم آمد. به شما چه؟ به من چه؟
نیما زند کریمی- شما اجازه بدید. بفرمایید گفتم ترور و سوء قصد به جان اعلی حضرت صورت خواهد گرفت، صورت گرفت یا نه؟
بلد الملک [با نگاهی پر از سوء ظن]- راستی پدرسوخته تو از کجا می دانستی که به جان اعلی حضرت سوء قصد خواهد شد. نکند خودت در سوء قصد دست داشتی پدرسوخته...
[نیما زند کریمی سعی می کند خونسردی خود را حفظ کند. در حالی که به دوربین نگاه می کند، لبخند می زند و به علامت استیصال سر تکان می دهد]
نیما زند کریمی- جناب بلد الملک، من تاریخدانام. من بر اساس آن چه در تاریخْ گذشته می توانم بگویم که چه بر سر حکومت اعلی حضرت خواهد آمد. تاریخ ایران، مشابهِ حکومتِ شما را بسیار دیده است. هیچ کدام آخر عاقبت خوبی نداشته اند. شما هر که را می خواهد دو کلمه حرف حساب بزند با جسم سخت می دهی توی سرش بکوبند و به زندان می اندازی. تا می خواهد دهان باز کند و به ظلمی که بر او می رود اعتراض کند ماموران ات را به جان اش می اندازی. اعلی حضرت هم که در توهمات خودش غرق است و گوش به مُشتی شیاد مثل داموس الملک داده است و جیب بادمجان دورِ قابْ چینانی مثل اعتماد الملک را پُر می کند. شما اصلا فکر نمی کنی که این حقه بازها که دور اعلی حضرت را گرفته اند، خیر اعلی حضرت و مُلک و مملکت را نمی خواهند و به تنها چیزی که فکر می کنند موقعیت خودشان در دربار و سکه هایی ست که از مردم بدبخت می گیرند و خرج ریخت و پاش های خودشان می کنند. از آن طرف این کاترین خانم، از روسیه آمده که ما را بچاپد. با ظاهر زیبایش می خواهد اعلی حضرت را فریب بدهد. جنابِ بلد الملک، من خبر دارم، این ها از قدیم چشم شان به منابعِ کشور ما بوده و در آینده نیز هم چنان به چپاول خودشان ادامه خواهند داد. شما خبر نداری، ولی من که از آینده آمدم می دانم که این ها به اسم فروش موشک اس 300 و ساختنِ نیروگاه اتمی بوشهر می خواهند سرمایه های ملی ما را تاراج کنند. [نیما با نگاه اندوهگین و بغض] نوادگان همین بانو کاترینِ پسرزا فردا می آیند به اسم چند پاره شدن اتحاد شوروی و تشکیل چند کشور مجزا، دریای مازندران را به نفع خودشان تقسیم می کنند و سهم ما را بالا می کشند. پول های ملت ما را به جیب خودشان سرازیر می کنند. آن وقت شما این را آورده اید بغل دست اعلی حضرت نشانده اید که برایش پسر بزاید. بعید نیست فردا برای پیشبرد اهداف اش بگوید که در چهره ی اعلی حضرت، مسیح را می بیند. این ها فریبکارند. این ها دغلبازند. فریب این ها را نخورید جناب بلد الملک. تو سر مردم نزنید جناب بلد الملک...
[بلد الملک در حالی که پاهایش را روی میز گذاشته و با چشمان وق زده به نیما خیره شده به حرف های او گوش می دهد. به ناگهان، مانند این که زیرش آتش روشن کرده باشند از جا می جهد و شروع به داد و فریاد می کند]
بلد الملک- تو هر چه به دهانت می آید می گویی، پدرسوخته! من چیزی نگویم تو همین طور ادامه می دهی پدرسوخته. بدهم پدرِ پدرسوخته ات را در بیاورند پدرسوخته. به ما می گویی جسم سخت تو سر ملت می کوبیم پدرسوخته؟ از یاران جانجانی ما داموس الملک و اِتی [اعتمادالملک] بد می گویی پدرسوخته؟ به بانو کاترین و کشور دوست و همسایه ی ما نسبت چپاول می دهی؟ با ما پسر خاله شده ای و هر چه به فکرت می رسد می گویی؟ نظمیه را به خطر می اندازی؟ می گویی ما زندان و شکنجه می کنیم؟ رفته ای سراغ میکرب ها و می خواهی ملت را مریض کنی پدرسوخته؟ یعنی می گویی اعلی حضرتِ ما خر است نمی فهمد پدرسوخته؟ بیایید این پدرسوخته را ببرید و پدرِ پدرسوخته اش را در بیاورید...
[دو مامور گردن کلفت به طرف نیما زند کریمی یورش می برند و می خواهند با جسم سخت به سر او بکوبند. نیما سعی می کند جلوی ضربه زدن آن ها را بگیرد]
نیما زند کریمی- اجازه بدید. یک دقیقه اجازه بدید. من که شما هر دفعه می آیید خودم میام باهاتون. اصلا احتیاجی نیست به این جسم سخت. بفرمایید. بفرمایید. ما رفتیم... [به دنبال ماموران راه می افتد]
بلد الملک [که انگار دستگیری نیما هنوز از خشم و عصبانیت او نکاسته]- پدرِ پدرسوخته اش را در بیاورید. ببرید آن جا آویزان اش کنید تا دیگر برای ما زبان درازی نکند، پدرسوخته!
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۳ می خوانيد:
- آپانديس اکبر گنجی و شيرين عبادی
- مهران مديریِ اطلاعاتی و کپی رايتِ علی اکبر خان شيدا
- يورگن هابرماس طفل معصوم
- نيما زند کريمی در جمهوری اسلامی
آپانديس اکبر گنجی و شيرين عبادی
"به گزارش خبرگزاری آلمان شيرين عبادی، برنده ايرانی جايزه صلح نوبل و اکبر گنجی، روزنامهنگار ايرانی، به شيوه برگزاری مراسم اعطای جايزه «آزادی و آينده رسانهها» به کورت وسترگارد، کاريکاتوريست دانمارکی، که انتشار کاريکاتورهايش درباره پيامبر اسلام واکنش شديد مسلمانان را در پی داشت، اعتراض کردند..." «راديو فردا»
امان از دست دمکراسی. صد حُسن دارد و هزار بدبختی. يکيش همين که آدم نمی داند در مقابل کسی مثل کورت وسترگارد دانمارکی چه موضعی بگيرد. بگوييم در يک کشور دمکراتيک، کاريکاتوريست آزاد است هر کس را که دلاش خواست کاريکاتور کند، يک مصيبت پيش می آيد. بگوييم نبايد بکند، يک مصيبت ديگر پيش می آيد. بعد آدم را دعوت می کنند به مجلسی که قرار است در آن به کاريکاتوريست، به خاطر آزادی بيان جايزه داده شود. حالا اين مصيبت را بايد تحمل کرد يا آن مصيبت را؟ تصميم می گيريم هيچ کدام را تحمل نکنيم و از مجلس بزنيم بيرون. چه بهانه ای بياوريم که نه به اين بر بخورَد نه به آن. می گوييم چرا به ما آمدن طرف را اطلاع نداديد.
عجب گيری کرده ايم. اين بهانه ما را ياد رو در رويیِ ورزشکاران ايرانی با ورزشکاران اسرائيلی می اندازد. همين که ورزشکاران ما در مقابل ورزشکاران اسرائيلی قرار می گيرند يکی کمرش درد می گيرد، ديگری آپانديساش و هر کس به شکلی از مقابل آن ها در می رود. حالا شده است حکايت کاريکاتوريست دانمارکی. هر کس او را می بيند به انواع و اقسام بهانه ها روی اش را آن طرف می کند و می خواهد از شرّش دور بماند.
البته بنده غلط کنم بخواهم با اسم مستعار رهنمود بدهم که آقای گنجی و خانم عبادی که خيلی خيلی برای هر دويشان احترام و ارزش قائلم چه بکنند يا نکنند، اما حقيقتا اين بهانه که مسئولان برگزاری مراسم اعطای جايزهی «آزادی و آينده رسانهها» نبايد آمدن طرف را پنهان می کردند و بايد به اين دو شخصيت نامی صلح و دمکراسی در ايران قبلا اطلاع می دادند و چون اين کار را نکردند آن ها هم در مراسم اعطای جايزه به نامبرده حضور به هم نرساندند کمی شبيه به درد کمر و آپانديس ورزشکاران ماست. خيلی قشنگ تر بود که اين دو شخصيت نامدار دليل محکمی برای عدم حضورشان می آوردند مثلا می گفتند کاری که اين کاريکاتوريست کرده، از مقوله نفرت پراکنی و توهين است که ما به هيچ مذهبی روا نمی داريم و هر کس به هر مذهبی توهين کند ما در مقابل او می ايستيم. ولی اين دليل محکم هم اين گير را پيش می آوَرْد که تعريف مذهب چيست و مذاهبی که نبايد به آن ها توهين شود کدام است.
يک سوال بی جواب ديگر هم کماکان باقی می ماند و آن اين که اگر روزیروزگاری يک مسلمان غيرتمند، کاريکاتوريست دانمارکی را مثل فيلمساز هلندی بکشد، آقای گنجی و خانم عبادی و بنده و سرکار و ديگر آزادیخواهان و دمکراسیطلبان در مقابل اين قتل چه واکنشی نشان می دهيم؟ خوشحال می شويم؟ بد حال می شويم؟ حق را به قاتل می دهيم و می گوييم مقتول غلط کرد به مذهب توهين کرد؟ و اگر ما را به مراسم تشييع جنازه ی طرف دعوت کردند چه می کنيم؟ می رويم، نمی رويم... چه خاکی به سرمان می کنيم؟
عرض نکردم؟! دمکراسی و دمکراسیدوستیست و هزار مصيبت. کاش ناشناس بمانيم و گرفتارِ اين تصميمگيریهای دشوار نشويم. تا نظر آقای گنجی و خانم عبادی چه باشد.
مهران مديریِ اطلاعاتی و کپی رايتِ علی اکبر خان شيدا
"مهران مديری که خودش از مردم می خواهد تا سريال قهوه ی تلخ را کپی نکنند، ترانه خانم مرضيه را بدون اجازه ی ايشان خوانده است..." «نقل به مضمون از برنامه ی آقای شهرام همايون»
از دست رفت که رفت! يک قسمت از صحبت های تلويزيونی آقای شهرام همايون که يکی از دوستداران وی روی فيس بوک گذاشته بود زير ده ها لينک و خبر گم شد. حيف. می شد کلی مضمون از توی آن بيرون کشيد. البته آدم خيلی بايد ابله باشد که از مهران مديری، که به گفته ی آقای همايون اطلاعاتی ست و قهوه ی تلخ را به سفارش وزارت اطلاعات ساخته حمايت کند و خودش را در معرض اتهامات آقای همايون که کم ترين آن ها وابسته بودن به وزارت اطلاعات است قرار دهد، ولی خب، مضمون که جور شد، طنزپرداز ديگر برايش مهم نيست که اطلاعاتی خوانده شود يا نشود و حاضر است هر ريسکی بکند.
از صحبت های آقای همايون اين قسمت اش در خاطرم مانده که گلايه کرده اند چرا مهران مديری که از مردم میخواهد قهوه ی تلخ را کپی نکنند، خودش امشب شب مهتابه ی خانم مرضيه را بدون اجازه ی ايشان خوانده است. البته آدم که عصبانی باشد، روی حرف هايش کنترل ندارد و هر چه به زبان اش بيايد می گويد. مثلا هنرپيشه های خوب قهوه ی تلخ را دلقک خطاب می کند يا سريالی را که مردم به هر دليل دوست دارند و برای خريد آن پول میدهند بی ارزش می نامد يا همين موضوع کپی رايت تصنيف را پيش می کشد و مولکول های باقی مانده از تنِ مرحوم علی اکبر خان شيدا را در قبر می لرزاند. آدم که عصبانی باشد، زمين و زمان را به هم می دوزد تا يکی از بهترين هنرپيشه های کشور را مامور وزارت اطلاعات معرفی کند. سريالی که چند روزی سَرِ مردم را گرم خواهد کرد و بعد از مدتی از يادها خواهد رفت پروژه ی وزارت اطلاعات برای تخريب تاريخ ايران و نظام پادشاهی میخوانَد و نکته ای که در نظر نمی گيرد، شعور مردم برای تشخيص درست و غلط و مامور و غير مامور و لذت بردن و بهره مند شدن از امکاناتی ست که در درون جامعه ی بسته و خسته ی ايران به هر دليلی در اختيارشان قرار می گيرد. بله، آدم که عصبانی باشد چشم اش واقعيت ها را نمی بيند.
در همين جا تبريک می گويم به مهران مديری به خاطر کار خوبی که در عرصه ی طنز تلويزيونی ارائه کرده است. تبريک می گويم به نويسندگان سريال، امير مهدی ژوله و خشايار الوند. تبريک می گويم به سيامک انصاری به خاطر بازی فوق العاده اش... دستِ همگی درد نکند.
به نظرم هنوز موتور سريال گرم نشده است و مثل ساير کارهای مديری بايد مدتی بگذرد تا روی خط درست بيفتد. سريال ضعف های بزرگی دارد که به موقع از آن سخن خواهيم گفت. ولی اين ضعف ها باعث نخواهد شد تا لبخندی که بر لب ميليون ها ايرانی می نشاند ناديده بگيريم و قدر کار کارگردان و گروه اش را ندانيم. اگر اين پروژه آن طور که آقای همايون می گويد پروژه ی وزارت اطلاعات است، دست وزارت اطلاعات هم درد نکند و خدا کند از اين کارها بيشتر بکنند و از اين سريال ها بيشتر بسازند. صد البته بهتر از شلاق زدن و بالای طناب دار کشيدن است!
تکمله: خوشبختانه ویدئوی آقای شهرام همایون را در یوتوب پیدا کردم که آن را این جا می گذارم.
يورگن هابرماس طفل معصوم
"هشت سال پس از سفر شما به تهران، دو پيشامد متفاوت و از نظر اهميت ناهمسان همديگر را در ذهن من تداعی و نظر من را به خود جلب کردند. پيشامد اولی بود که وقوف من را نسبت به دومی تشحيذ نمود. اولی سال گذشته روی داده بود. منظورم «شوريدن آرام» مردم در ايران است. اين شورش آرام بهصورت تظاهرات ميليونها نفر از مردم اعم از دانشجو و کارگر، دانش آموز و کارمند اداره و هر طبقهی ديگر، سه ماه تمام ادامه داشت تا سرانجام آن را حکومت با قهری بيرحمانه در برابر چشم جهانيان سرکوبيد. بيشماری به زندان افتادند، به قتل رسيدند، زير شکنجه جان دادند و از زن و مرد مورد تجاوز قرار گرفتند. و شما آقای پروفسور هابرماس سکوت کرديد. خواستهای برحق اين مردم اين بود که از نظر کار و شغلشان تامين داشته باشند، ماهها در انتظار پرداخت دستمزد و حقوقشان ننشينند، از آزادی برخوردار باشند، طرز زندگیشان را خود انتخاب کنند، اميال خود را شخصا برآورند، لباس به سليقهی خود و هر جور و هر رنگی که میخواهند بپوشند. آيا اين مردم، با اين خواستها و ايستادگیها در برابر امر و نهی قيمومتها، مهمتر از نخبگانی نبودند که شما با آنان گفتوگوهای فلسفی و جامعهشناختی کردهايد، مهم تر از اشخاصی چون مهاجرانی، کديور، سروش، داوری، شبستری و مشابهانشان؟ اگر شما از آنان در تظاهراتی که به خاطر خواستهای برحقشان میکردند شخصا و رسما حمايت کرده بوديد، بر استيفای طبيعی حقوق آنان تاکيد میکرديد و آن را برحق میخوانديد، از دليری و ثبات آنها به شگفت میآمديد و آن را میستوديد، و بدينگونه از آنان پشتيبانی اخلاقی میکرديد، حتما تظاهرکنندگان اندکی کمتر احساس تنهايی میکردند. و اين اندک میتوانست، لااقل برای گروهی نسبتا بزرگ، بيشتر شود، چون امکانش بود برخی ديگر از همکاران شما در پی چنين نمونهای پا در ميدان ياری گذارند." «آرامش دوستدار، خبرنامه ی گويا»
آقا بگذاريد راست اش را بگويم: دو نفر هستند که من از اين که روزی، روزگاری آن ها را ملاقات کنم سخت می ترسم و دندان هايم به هم می خورد و زبان ام بند می آيد و ترجيح می دهم در روز ملاقات، دردِ آپانديس ام عود کند و در بيمارستان بستری شوم. يکی از اين دو نفر ابراهيم گلستان است، ديگری آرامش دوستدار.
نامه ی آقای دوستدار به هابرماسِ طفلِ معصوم را که خواندم ديدم حق داشتم بترسم، و هر چند هنوز پاسخ هابرماس به ايشان را نخوانده ام اما مسلم می دانم آن فيلسوف شهير برای حل مسائلی که در نامه ی آقای دوستدار مطرح شده، شب تا صبح خواب اش نبرده و بخشی از موهای سفيدش را در همان شب از دست داده است.
تازه ما نامه را به زبان شيرين و لطيف فارسی خوانديم و اين حال به ما دست داد. اگر نامه را به زبان خشک و خشن آلمانی می خوانديم چه حالی به ما دست می داد. ناگفته نماند يک اتفاق بزرگ با خواندن نامه ی آقای دوستدار برای من افتاد و آن اين که برای اولين بار، بدون اين که پنج بار موقع خواندن دنده عقب بزنم و جملات را از نو بخوانم، نوشته ی ايشان را فهميدم و اين برای آدم کمسوادی مثل من کلی امتياز به شمار می رود. ولی راست اش دل ام برای هابرماس سوخت.
بنده ی خدا چه حالی می کرده وقتی به ايران آمده و آن همه ايرانی فرهيخته را دور و بر خود ديده و بحث های عجيبی را که در هيچ يک از دانشگاه های آلمان به گوش اش نخورده از زبان آن ها شنيده. بعد برگشته به کشورش، با شوق و ذوق مقاله نوشته و ايرانِ زيبا، و مذهبی را که مانع تفکر نيست به آلمانی زبانان معرفی کرده.
آنوقت آقای دوستدار کاسه کوزه ی اين طفل معصوم را به هم ريخته که اين چرت و پرت ها چه بود که گفتی (البته استاد دوستدار اين طوری صريح نگفته اند ولی من برداشتم از گفتار ايشان چنين است). آن فوکو زرنگ بود، وقتی ديد ايرانی ها چه جوری سر کار گذاشتن اش رفت و پشت سرش را نگاه نکرد، اما شما آقای هابرماس هنوز اندر خم يک کوچه ای.
والله من اصلا دل ام نمی خواست جای هابرماس بودم. طفلی چقدر جا خورده است. پيش خودش فکر کرده مگر می شود اين طور که آقای دوستدار می گويد باشد؟ يعنی اين هِر مجتهد شبستری که آلمانی را روان حرف می زند و هرمنوتيک از دهانش نمی افتد و هِر دکتر سروش که می خواهد اسلام را امروزی و مدرن کند ما را سر کار گذاشته اند؟ که پَهلَوی ها ايران را ساخته اند و اين آقايان خراب کرده اند؟ که آن جمعيت جوانی که برای ديدن من و شنيدن حرف های من جمع شده بودند همه شان سياهی لشکر بودند و نقش بازی می کردند؟
ببينيد اگر شما جای هابرماس بوديد با اين سوال ها که نامه ی آقای دوستدار در ذهن تان به وجود می آورد خواب تان می بُرد يا نه؟ من که خواب ام نمی بُرد و حتما کابوس می ديدم. حالا ببينيم هابرماس چه جوابی داده است. نوشته ی او هم قطعا به اندازه ی نوشته ی آقای دوستدار خواندنی خواهد بود. موضوع را زياد کِش نمی دهم چون همان طور که گفتم از آقای دوستدار می ترسم!
نيما زند کريمی در جمهوری اسلامی
"حفاظت از خامنهای و نزديکانش بر عهدهی واحد ويژهای از سپاه پاسداران است که "سپاه ولیامر" ناميده میشود. افراد اين سپاه منحصرا در خدمت حفاظت از دفتر رهبری قرار دارند و مستقل از تمام واحدهايی فعاليت میکنند که حفاظت از ديگر سران جمهوری اسلامی را بر عهده دارند. سرپرست اين سپاه و مسئول امنيت دفتر شخصی است به نام اصغر حجازی که در دوران رياست جمهوری خامنهای معاون امنيت خارجی وزارت اطلاعات بوده است... برخی از منتقدان حکومت حجازی را متهم میکنند، يکی از هماهنگکنندگان اصلی قتلهای زنجيرهای در دههی هفتاد بوده است. هنوز در اين ارتباط اطلاعات دقيق و اسناد محکمی منتشر نشده. گرچه به نوشتهی جرس «ترديدی هم نيست که حجازی از دوستان نزديک سعيد امامی، از طراحان قتلهای زنجيرهای بوده است.» گزارشهای ديگری از نزديکی حجازی با برخی ديگر از کسانی خبر میدهند که به نوعی با قتلهای زنجيرهای در ارتباط بودهاند..." «دويچه وله»
خلاصه ی داستان...
نيما زند کريمی، استاد تاريخ، که در اثر فشار مالی ناچار شده خانه ی استيجاری اش را تخليه کند، تصميم می گيرد کتاب هايش را به کتاب خانه ای اهدا کند. در کتاب خانه با دختر خانمی که دانشجوی تاريخ است آشنا می شود. دختر خانم سوالی مطرح می کند که استاد تاريخ ما انگشت به دهن می ماند: شما که از تاريخ گذشته ی ما اين قدر دقيق اطلاع داريد، و می دانيد که فلان پادشاه در فلان دوره ی تاريخی چه کرد، آيا خبر داريد امروز حکومت ايران چگونه اداره می شود و نقش ولی فقيه در اداره ی حکومت چيست؟ استاد نيما که از طول سبيل ناصرالدين شاه تا آلياژ شمشير نادرشاه همه را می داند، سعی می کند پاسخی برای اين سوال پيدا کند، اما نمی تواند. او که افکارش در هم ريخته تصميم می گيرد به طرف کاخ شاه سابق در شميران برود و کمی هواخوری کند. در داخل کاخ بر روی ميزی، يک فنجان قهوه ی داغ و خوش عطر گذاشته شده. آن را بر می دارد و می نوشد. به محض خوردن قهوه دچار سر گيجه می شود و چشمان اش سياهی می رود. چشم که باز می کند خود را در اتاقی می بيند که يک عده ريشو با کت و شلوارهای گشاد و پيراهن هايی که يقه اش تا بيخ گلو بسته شده در حال آمد و شد هستند. اين شما و اين دنباله ی داستان...
[اولين چيزی که به مشام نيما زند کريمی می خورد بوی بد پاست. او که به رغم فقر، لباس آراسته و تميزی بر تن دارد، و ريش اش را هم سه تيغه تراشيده، کاملا از افراد حاضر در محل متمايز است. ناگهان يکی از ريشوها که هيکل درشت و غول آسائی دارد و در هر يک از انگشتان پشمالوی دست اش يک انگشتر عقيق درشت به چشم می خورد، متوجه حضور نيما می شود و با ابروهای در هم کشيده به طرف او می آيد. رنگ از رخسار نيما می پرد.]
مرد ريشو- شما؟!
نيما- من نيما زند کريمی استاد تاريخ هستم. [دست اش را به طرف مرد دراز می کند و لبخند می زند] احوالِ شما؟
مرد ريشو [با نگاه امنيتی و بدون اين که به او دست بدهد]- استاد تاريخ؟! شما اين جا چه کار می کنی؟! دست هات را ببر بالا ببينم.
[نيما با نگاهی متعجب فنجان قهوه را زمين می گذارد و دست هايش را بالا می برد. مرد او را تفتيش بدنی می کند]
مرد ريشو- شما نبايد اين جا باشی. سالنی که آقا در آن صحبت خواهند کرد آن طرف است. با من بيا.
[مرد ريشو نيما را به سالن بزرگی که عده ی زيادی آن جا نشسته اند می برد و نقطه ای را در وسط جمعيت به او نشان می دهد که برود آن جا بنشيند. نيما می رود و می نشيند. آقا، شروع به سخنرانی می کند و از دشمنان قديم و جديد و تاريخ منحط پادشاهان گذشته سخن می گويد. نيما که روی اشتباهاتِ تاريخی وسواس دارد و پايش هم در اثر روی زمين نشستن خواب رفته، مدام می خواهد بلند شود و چيزی در ردِّ سخنان آقا بگويد ولی جمعيت هر بار که آقا حرفی می زند که اعتبار و اساسی ندارد به هيجان می آيد و با مشت های گره کرده الله اکبر می گويد. نيما که از اين سخنرانی طولانی و ملال انگيز خسته شده از ميان جمعيت بر می خيزد و به طرف در خروجی می رود. او سعی می کند از ساختمان خارج شود که چشم اصغر حجازی به او می افتد. حجازی با شتاب به طرف نيما می آيد. نيما می خواهد از دست او در برود اما نمی تواند...]
حجازی- دکتر خوش آمدی! منتظرتان بوديم!
نيما [با تعجب]- بله؟! من دکتر نيس...
حجازی- بله بله. متوجه هستم. قرار شد شما به کسی نگوييد دکتر هستيد که خبر بيماری آقا به بيرون درز نکند. با من می توانيد راحت باشيد. حالا با من بياييد. آقا که سخنرانی شان تمام شد شما می توانيد ايشان را ويزيت کنيد. [دست نيما را که حيران مانده و مقاومت می کند می گيرد و به دنبال خود می کشد]...
...
[حال آقا خوب نيست. يک ليوان شربت برای او می آورند تا اوضاع اش رو به راه شود. ايشان، در حالی که لبه ی تخت نشسته، عمامه اش را بر می دارد و با حالتی زار و نزار که گاه به خشم و تندی می گرايد جملاتی بر زبان می آورد:]
آقا- مردک شرم نمی کند. ناسلامتی رئيس مجلس ما بوده. حالا برای ما شاخ و شانه می کشد. شاخ ات را می دهم فرماندار شميران می شکند. چی خيال کردی؟ آن يکی را بگو که با زن اش دور برداشته. يکی نيست به او بگويد در دوران نخست وزيری خودت کم زندانی سياسی داشتيم که حالا سنگ زندانی های اين دوره را به سينه می زنی. کاش سعيد جان زنده بود. کاش دست ام می شکست نمی گذاشتم خاتمی رئيس جمهور شود و سعيدم را از من بگيرد. حالا دندان تيز کرده اند برای پاره پاره کردن اين يکی سعيدم. [رو به مجتبی] مجتبی آن تخته را بياور بگذار زير پايم. با بازجوها صحبت کردی؟ [مجتبی به علامت تائيد سر تکان می دهد] بگو خيال شان از هر جهت راحت باشد. بگو تا وقتی من زنده هستم از ايشان حمايت می کنم. بگو هر کاری می کنند در راه اسلام عزيز است و ترسی به دل راه ندهند. بگو سربازان گمنام امام زمان مجازند در راه حفظ حکومت اسلامی دست به هر کاری بزنند. مبادا صحبت های اين و آن بترساندشان و فکر کنند همان بلايی که سر سعيد جان ما آمد سرِ اين ها هم خواهد آمد. خدايا! کی می شود روی آرامش را ببينم. کی می شود ميان مجلس و دولت وحدت برقرار شود اين قدر توی سر و کله ی هم نزنند... [چشم اش به نيما می افتد که با تعجب به او نگاه می کند]
آقا [با نگرانی]- اين کيست؟ اين جا چه می کند؟
اصغر حجازی [با خضوع]- آقا. ايشان پزشک معالج شما هستند که امروز از آلمان به تهران رسيده اند [نيما در حالی که چشمان اش از تعجب گشاد شده، با دست خود را نشان می دهد و با صدايی که انگار از ته چاه درمی آيد می گويد:]
نيما- من؟! قربان من نيما زند وکيلی...
اصغر حجازی [با لبخند]- بله. دستور داده بوديم ايشان را به صورت ناشناس اين جا بياورند. ايشان از روی احتياط اينجا هم خودش را معرفی نمی کند [می خندد]. بفرماييد آقای دکتر. بفرماييد آقا را معاينه کنيد... ضمنا آقا، ناهار هم آماده است. امروزخورش بادمجان داريم... آقای دکتر شما هم ناهار را در حضور آقا صرف خواهيد کرد...
و اين داستان ادامه دارد...
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۲ می خوانيد:
- شاهبال خرد عبدالکريم سروش
- متن نامه حضرت محمود احمدی نژاد (ص) به باراک اوباما رئيس جمهور امريکا
- حسين درخشان و حقوقبشرچیها
- نشد ديگر آقای موسوی، نشد!
- مايکل فلپس های آينده ی ايران
- احسان طبری و نقد ادبی
- طرح عظيم استفن هاوکينگ
شاهبال خرد عبدالکريم سروش
"...علم دوستان علم پرور ، با دامن در کشيدن از سياست، چندی به جد، فلسفه و تاريخ علم را در مطالعه گيرند و از کيفيت تکوين و تولد علوم، نيک با خبر شوند. و زايمان دردناک دانش را از مادر تجربه، شهود، رياضيات، نقد، تفکر، بخت و اقبال مشاهده کنند تا شتاب زده و نا آزموده در اين دريای پرتلاطم جهش نکنند و بی گدار به آب نزنند و مويز را قبل از غوره نخواهند. بل فروتنانه و قدرشناسانه دستآوردهای ديگران را به ديده تامل بنگرند و مقراض به احتياط بزنند مبادا شاهبال خرد را ببرند..." «دکتر عبدالکريم سروش، جرس»
آن چه دکتر در "راز و ناز علوم انسانی" نوشته اند، نشان دهنده ی نزديک شدن ايشان به قله ای ست که از فراز آن می توان به تمام عرصه های هستی، آزادانه نگاه کرد. در اين نقطه، هيچ مانعی در مقابل چشم و عقل آدمی قرار ندارد. ديواره ای که دکتر سروش برای رسيدن به اين قله از آن عبور کرده است، ديواره ای ست صعب و دشوار که کم تر کسی توانايی عبور از آن را دارد. معمولا کسانی که به اين ديواره می رسند، در پای آن، کمپی می زنند و جا خوش می کنند و از همان ارتفاع اندک، به افق محدودی که در مقابل چشمان شان قرار دارد می نگرند. برای عبور از اين ديواره، وسايل بسياری لازم است، و نيز اراده ای پولادين و عشقی پايان ناپذير به پيشرفت و دانايی. از جملهی وسايل، علم است و اعتقادِ راسخ به آن. با موهومات و دستِ خالی و ورد و دعا از اين ديواره نمی توان عبور کرد. طناب های بافته شده با فناوری مدرن، قلاب های سَبُک ولی مستحکمِ فلسفی با آلياژی که سال ها طول کشيده تا نوع بشر به فرمول آن دست پيدا کند، کفش های علوم نوين که هر قسمت اش با دقت و ظرافت فنی طراحی و توليد شده، و ده ها وسيله و ابزار ريز و درشت ديگر برای بالا رفتن و گذر از اين ديواره لازم است.
اما همه ی اين ها بدون اراده ای که بخواهد به بالای اين ديواره برسد و عشقِ به اين که بداند بر فراز قله چه چيزهايی ديده خواهد شد کم ترين ارزشی ندارد. بسياری می ترسند وقتی به بالا رسيدند، با دره ای مهيب رو به رو شوند و راه پس و پيش نداشته باشند. بسياری نشستن در پای ديواره و ماندن در کنج عافيت را ترجيح می دهند. بسياری از همين گروه، افق محدود پيش روی شان را با تئوری سازی های شِبْهِ علمی، افقِ گسترده و بی کران معرفی می کنند و چه کتاب های مفصل و قطوری که در باب کوه پيمايی و قله ای که هرگز به آن نرسيده اند نمی نويسند.
اما دکتر سروش با گام های کوتاه و استوار، سانتی متر به سانتی متر اين ديواره را پيموده و اکنون به نزديکی های قله رسيده است.
به اين قله شايد کسان ديگری با ابزارهای ديگری پيش تر رسيده باشند، اما اين گروه از ديواره هايی بالا رفته اند که پيمودن اش دشوار نبوده است. سرنوشت بشری، ديواره های آسانرُو را پيش پای آنان قرار داده. اين گروه به خاطر فتح ساده ی قله، به ارزش آن و ارزشِ نگاهِ آزادی که می توانند به جهان پيرامون خود داشته باشند پی نمی برند و صِرف اين که به قله رسيده اند خوش حال شان می کند. چون ساده به قله رسيده اند رسيدن به آن را برای همه ساده می پندارند و جز شعار دادن و دعوت لفظی، کاری برای در پايينماندگان انجام نمی دهند.
امثال دکتر سروش اما با نوشته هايشان مسير طاقت فرسايی را که پيموده اند ترسيم می کنند و از گام به گامِ راهی که طی کرده اند خاطرات آموزنده دارند. اينان می توانند به ديگران برای رسيدن به قله کمک کنند.
دکتر سروش با شاهبال خِرَد به اين نقطه ی مرتفع رسيده است که اميدواريم هر چه بيشتر، از آن چه در اين نقطه می بينند بگويند و بنويسند تا امثال ما برای رسيدن به قله از آن استفاده کنيم.
متن نامه حضرت محمود احمدی نژاد (ص) به باراک اوباما رئيس جمهور آمريکا
"احمدی نژاد با اشاره به سخنان مسوولان آمريکايی برای مذاکره با ايران و همچنين روی ميز بودن همه احتمالات برای مقابله با برنامه هستهای ايران، اضافه کرد: «به خود جرات داده و ملت ما را تهديد میکنند و میگويند راه حلها روی ميز است، مرده شور خودتان، چهرهتان و ميزتان که دنيا را به لجن کشيدهايد ببرد. فکر کردهاند دنيا بیصاحب است و به بهانه آن هرگونه که بخواهند میتوانند بازی کنند.»... وی اضافه کرد:« اشغالگران منطقه اگر با پای خود از منطقه خارج نشويد، ملتهای منطقه شما را با اردنگی از منطقه خارج خواهند کرد.»" «خودنويس»
به نام خداوندِ گند زننده به هيکل کافران
از محمود بنده و فرستاده ی آيت الله العظمی سيد علی خامنه ای به باراک اوبامای سياه برزنگی، بزرگ آمريکائيان
با تو ام خره. با خودِ خودت. يابو علفی، کاه يونجه ات زياد شده داری هی جفتک می اندازی؟ ما به نيويورک می آئيم به خيالِ خامِ خودت ما را می چزانی؟ پيشنهاد مذاکره ی سرّی می دهيم، آن را رد می کنی؟ آن زنيکه، نماينده ات، چاک دهن اش را باز می کند هر چی لايق خودش و شوهرش و ارباب اش است نثار ما می کند؟ بزنم تو دهن ات؟ الاغ، اجداد تو مسلمان بودند، تو چرا اين طوری شدی؟ از اسم حسين خجالت بکش که رویت گذاشته اند. مرده شور ريخت و قيافه و همه چيزت را ببرد که آدم نمی شوی. خوب شد ما بر سر کار آمديم تا با اين نامه ها افسارت را بکشيم. حالا به تو توصيه می کنيم پيش از آن که مردم مظلوم آمريکا تو را با اردنگی از کاخ سفيد بيرون کنند، به ما پناه بياوری. تو را با سپاهت به سوی خداوندگارم، حضرت آيت الله العظمی خامنه ای فرا می خوانم. من پيام خداوندگارم را با زبانی که تُویِ احمق حالی ات شود ابلاغ کردم و اندرز دادم. مذهب ما را بپذير تا سالم بمانی و اگر دريغ کنی زرت ات قمصور خواهد شد.
محمود احمدی نژاد
بنده و نوکر حلقه به گوشِ سيد علی خامنه ای
حسين درخشان و حقوق بشرچی ها
"محکوميت حسين درخشان به نوزده سال و نيم زندان" «سايت VOA»
حقوقبشرچی کلمه ای ست بر وزن مطبوعاتچی و چاپچی و گاريچی و امثال اين ها برای معرفی کسانی که اهل رعايت حقوق بشر هستند و ماشاءالله مثل بذر گندم، همين طور در حال تکثيرند. بزنم به تخته، چشم نخورند ان شاءالله. حالا برخی ممکن است تصور کنند با وَضعِ اين اصطلاح می خواهيم به طرفداران حقوق بشر توهين کنيم و سطحشان را تا سطح گاريچی پايين بياوريم که چنين نيست و چنين مباد و حقوق بشرچی ها البته روی تخمِ چشم ما جا دارند.
حالا حقوق بشر چه ربطی دارد به حسين درخشان و نوزده سال و نيم زندانِ او که در تيتر مشاهده می شود؟ راست می گوييد والله، اين دو مقوله خيلی پارادوکسيکال و ناهمگون و نامربوط به نظر می آيند و من هم هر چه فکر می کنم ربطی ميان اين دو پيدا نمی کنم. شما می کنيد؟ شما هم نمی کنيد که تا اين لحظه در مورد محکوميت حسين درخشان چيزی نگفته ايد و واکنشی نشان نداده ايد. دم تان گرم. همه با هم در اين مورد خاص اشتراک نظر داريم. مگر حسين درخشان بشر است که برای حقوق او سينه چاک بدهيم؟ مگر او انسان است که از حق انسانی او دفاع کنيم؟ تازه نوزده سال ونيم که چيزی نيست. کلی آدم هر روز در زندان ها اعدام می شوند ما حقوق بشرچی ها کک مان هم نمی گزد.
من البته منتظر بودم آن هايی که هِی در حالِ بخششِ شکنجه گران و آدم کشان حکومتی هستند، حسين را هم به خاطر خطاهايی که در حق دوستان اش کرد ببخشايند و از گناه او در گذرند و به خاطر او هم توی سر و سينه بکوبند. اما خوشبختانه چنين نشد و اين دوستان نشان دادند که يک قاتل و متجاوز حکومتی به مراتب ناز و دوست داشتنی تر از حسين درخشان وب لاگ نويس است. بی خود نيست حکومت می گويد بشر داريم تا بشر و حقوق داريم تا حقوق. ما هم دست کمی از حکومت مان نداريم والله.
نشد ديگر آقای موسوی، نشد!
"سياستهای ويرانگر کنونی را به رفراندوم بگذاريد." «ميرحسين موسوی، سايت ايران امروز»
آقای موسوی عجب کَلَکی هستی شما! همان تاکتيکی را که در انتخابات می خواستی پياده کنی، اينجا هم می خواهی پياده کنی؟! نشد ديگر آقای موسوی، نشد! ما که حکومت باشيم می خواستيم شما در انتخابات رياست جمهوری شرکت کنی. شما چه کردی؟ زرنگی! يعنی آمدی گفتی مردم به اين دولتِ بلانسبت وقيح و خرابکار و بی عُرضه رای ندهيد، به من رای بدهيد. خب معلوم است که اين جدال، جدالی نابرابر بود و با بيانات حضرت عالی، هيچ آدم عاقلی نمی رفت به آقای احمدی نژاد رای بدهد که به صفات وقيح و خرابکار و بی عرضه مُتَّصِف بود. حالا هم داری همان کلک را می زنی و می گويی سياست های ويرانگر را به رفراندوم بگذاريد؟ خب کدام آدم عاقلی در صورت برگزاری چنين رفراندومی می رود به سياست های ويرانگر رای مثبت بدهد؟ شما هم ناقلايی ها!
مايکل فلپس های آينده ی ايران
مايکل فلپس را به خاطر داريد؟ همان شناگر آمريکايی که در المپيک ۲۰۰۴ يونان شش مدال طلا و در المپيک ۲۰۰۸ پکن هشت مدال طلا را مالِ خود کرد. لابد به خودتان می گوييد اين بابا دست از فلسفه و هنر و سياست برداشت، رفت سراغ ورزش آن هم ورزش شنا! نخير. عجله نفرماييد. نمی خواهم در مورد شنا و فن شناگری سخن بگويم. نمی خواهم در مورد طول دست های مايکل فلپس يا شکل عجيب غريب بدن او سخن بگويم. می خواهم عرض کنم ما بزودی شناگرانی در حد مايکل فلپس تربيت خواهيم کرد. هم اکنون مربيان کارآزموده ای مشغول تعليم و تربيت کودکان شناگر ما هستند که به حول و قوه ی الهی چند سال بعد نتيجه ی تعاليم درخشان و اسلامی آن ها را خواهيم ديد. فيلمی در اين رابطه با دوربين مخفی تهيه شده است که شما را به ديدن آن دعوت می کنم:
http://www.4shared.com/video/bus6idtS/Shiroodi.html
احسان طبری و نقد ادبی
"افکار و نظريات احسان طبری در حوزۀ علوم سياسی و فلسفی و اجتماعی بر ذهن نسلی از روشن انديشان معاصر ايران تأثير بسيار داشته است... در خور يادآوری است که توجه ما به ميراث مکتوب منتقدان به دور از گرايش های سياسی و اجتماعی ايشان است و کسانی که نظرياتشان در تاريخ نقد ادبی ايران دارای اهميت و نفوذ بوده، به دور از تمايلات سياسی و فلسفی ايشان، در حوزه تحقيق ما قرار گرفته است..." «احسان طبری و نقد ادبی، ايرج پارسی نژاد، چاپ اول، ۱۳۸۸، انتشارات سخن»
چند ماه پيش در يکی از کشکول ها اشاره ای به کتاب "احسان طبری و نقد ادبی" کردم و قول معرفی مُفَصَّلِ آن را دادم. جناب پارسی نژاد مجموعه ای فراهم آورده ارزش مند که آخرينِ آن "نيمايوشيج و نقد ادبی" نام دارد و قبل از اين، "روشنگران ايرانی و نقد ادبی"، "علی دشتی و نقد ادبی"، "خانلری و نقد ادبی" از اين مجموعه منتشر شده است. اين کتاب ها که مطالعه و يادداشتبرداری شد به تدريج به معرفی آن ها اقدام خواهم کرد.

مشکلی که در معرفی احسان طبری وجود دارد، همانا خط سياسی و فکری اوست که چون شبحی وحشتناک، بعد از سال ها که از مرگ او می گذرد، هم چنان محققان را می ترساند. حق دارد آقای پارسی نژاد که در مقدمه اش مینويسد توجه ايشان به ميراثِ مکتوبِ منتقدان به دور از گرايش های سياسی و اجتماعی آن هاست چرا که خطر، همچنان کسانی را که به بررسی افکار و عقايد دانشمندانی مانند احسان طبری مشغول اند تهديد می کند و اين گونه توضيحات در اصل واکسنی ست که محقق را از ابتلا به بيماری زندان و حرمان و عدم انتشارِ اثر مصون می دارد.
از اين مقدمه که بگذريم به خود کتاب می رسيم که انتشارات سخن آن را بر روی کاغذ کلفت مقوايی به شکلی زيبا چاپ کرده و به قيمت ۷۵۰۰ تومان روانه ی بازار نموده است. کتاب، کتابی ست کم غلط (صفحات ۲۵، ۳۸، ۴۴، ۷۸، ۸۱، ۱۰۳، ۱۱۰، ۱۱۷، ۱۳۶، ۱۹۸، ۲۰۰، ۲۰۷، ۲۱۱، ۲۲۴ (در پانوشت)، ۲۳۱، ۲۵۳، ۲۵۴، ۲۶۵، ۲۷۹، ۲۸۵) و اغلب غلط ها اشتباهات تايپی ست و در مطالعه و درک مطلب خللی ايجاد نمی کند. کل کتاب، ۳۴۲ صفحه است که شامل ۹ فصل و ۲ پيوست و زندگی نامه و حاصلِ گفتار و کتاب شناسیِ مراجع و فهرستِ راهنماست.
فصل ها عبارتند از: نقد هنر، نقد شعر، حافظ شناسی، دربارۀ مولوی، در بارۀ ادبيات ايران، دربارۀ داستان نويسی، دربارۀ فرهنگ ايران و سياست درست فرهنگی در کشور ما، خصوصيات نقد طبری از ادبيات و هنر، ديد نوآور و پيشرو طبری؛ و پيوست ها عبارتند از: شعر طبری و نثر طبری.
نگاه آقای پارسی نژاد به طبری و کار او در مجموع مثبت است و ضمن انتقاد به برخی از نوشته های او، بيشتر با تحسين ايشان رو به رو هستيم. در جاهايی از کتاب هم با نگاه نويسنده که چندان درست نيست برخورد می کنيم. مثلا اين اظهار نظر آقای پارسی نژاد در باره ی طبری که به نظر اين جانب ابداً صحيح نيست:
"ظاهراً طبری با همۀ دانش و دانايی گاه، در تأثير عقايد مسلکی و فلسفی خود، منطق هنر را با منطق حکمت و اخلاق در هم می آميزد و از هنر انتظار تبليغ و موعظه دارد..." (ص ۲۹).
نکته ای که در اين کتاب فقدان آن را مشاهده می کنيم، در نظر گرفتن دوره های مختلفی ست که طبری پشت سر گذاشته و متناسب با سن و افزايش تجربه، ديدگاه هايش دچار دگرگونی شده است.
به اعتقاد آقای پارسی پور "احسان طبری از عقل نقاد برخوردار بوده و واقعيت های هنر و انديشۀ جهان را در هر زمان در می يافته، اما دليری آن را نداشته که با تعبد و تعصب کمونيسم روسی در آويزد و با احکام آن ستيزه کند. آن قدر هست در فرصت هايی که احساس آزادی می کرده رای و نظر واقعی خود را در حمايت از نوجويی و نوخواهی فاش می کرده است..." (ص ۶۷).
و سپس می افزايد:
"در بارۀ او بايد با انصاف داوری کرد..." (همانجا).
البته اين همان وادی يی است که کم تر کسی جرئت پا گذاشتن در آن را دارد: بررسی بی طرفانه و منصفانه ی ديدگاه هايی که طبری را طبری کرد و امروز آن ديدگاه ها بدون در نظر گرفتن شرايط زمانی و مکانی نه نقد که نفی می شود.
آقای پارسی پور حين انتقاد، از اين کلمات و جملات استفاده می کند: "بحث مهمل" (ص ۹۴)، "تعبير من در آوردی" (ص ۹۶)، "نداشتن قاطعيت" (ص ۹۷)، "سردرگمی" (ص ۱۱۵)، "مبهم بافی" (ص ۱۲۰) و امثال اين ها. اما در مجموع ديدی منصفانه و سرشار از تحسين نسبت به طبری دارد. در خاتمه ی کتاب، در بخش حاصل گفتار چنين می خوانيم:
"طبری با نوشتن مقاله هايی در معرفی و تأييد آثار صادق هدايت، بزرگ علوی و نيمايوشيج در ادبيات، در موسيقی: پرويز محمود، حسين ناصحی، مرتضی حنانه و ايرج گلسرخی، در ترجمه: ابراهيم گلستان، پرويز داريوش، محمود اعتمادزاده (به آذين)، محمد قاضی و ابراهيم يونسی، در تئاتر: عبدالحسين نوشين و بسيارانی ديگر در برکشيدن استعدادها موثر بود. به ياد بياوريم که در روزگار کوشندگی احسان طبری در عرصۀ فرهنگ و هنر نو جامعۀ ايرانی بيشتر در انحصار فضلايی از نوع وحيد دستگردی و مجلاتی از قبيل «ارمغان» و «وحيد» بود و از دانش و ادبيات و فرهنگ و هنر زندۀ جهانی کمتر سخن می رفت. طبری با طرح مباحثی در نقد ادبيات و هنر، از نظرگاه فلسفی خود، به اين نوع خاص، که هنوز در ايران چندان معروف و معمول نبود، اعتبار و آبرو بخشيد. طبری نقد و پژوهش را وسيله ای برای بسيج انديشۀ معاصران به سوی ترقی جامعۀ ايرانی می خواست. هر چند نقد و نظر او گاه به اغراض سياسی و مسلکی آلوده می شد، با اين همه جهت حرکت او به سوی بيداری و هشياری بود و روی به آينده داشت. سهم احسان طبری در ترويج تفکر انتقادی و گسترش ادبيات و هنر و فرهنگ نوين ايران در خور حق گزاری است و در کارنامۀ پر برگ و بارش، در داوری تاريخ، هنرش بيش از عيب اوست" (ص ۳۱۴).
طرح عظيم استفن هاوکينگ
"چرا چيزی غير از هيچ وجود دارد؟ چرا ما وجود داريم؟ چرا اين مجموعه از قوانين خاص [بر جهان حاکم اند] و نه قوانين ديگر؟ اين ها پرسش های غايی مربوط به زندگی، کائنات، و تمام چيزهاست..." «The Grand Design, Stephen Hawking and Leonard Mlodinow صفحه ی ۱۰»
استفن هاوکينگ سعی کرده است در کتاب ۱۹۸ صفحه ای خود به اين سوالات پاسخ دهد. اين کتاب را با کنج کاوی بسيار مطالعه کردم. تصورم اين بود که با کتابی دشوارفهم و ثقيل رو به رو خواهم شد و با انگليسی شکسته بسته ای که می دانم چيز زيادی از آن دستگيرم نخواهد شد. اما بر خلاف تصورم کتاب به زبان ساده و قابل فهمی نوشته شده بود هر چند نکات مورد اشاره ی آن نکات پيچيده ای بود که برای درک هر يک از آن ها بايد ده ها جلد کتاب مطالعه کرد و از علم فيزيک جديد و فيزيک کوانتوم مطلع بود. چيزی که مرا بيشتر کنج کاو می کرد طرح اين بحث توسط پروفسور هاوکينگ بود که آيا طرح عظيم کائنات نياز به آفريننده ی کريم و بخشنده ای دارد يا اين که علم، توضيح ديگری برای اين طرح ارائه می کند؟ (توضيح نوشته شده بر روی لفاف کتاب).

هاوکينگ بعد از يک مقدمه ی کوتاه و طرحِ چند پرسش و بيان کلی نظرش به سراغ فيلسوفان دوران باستان می رود. چون بشر از قوانين طبيعت بی اطلاع بود، در ذهن اش خدايانی خلق می کرد که بر تمام جنبه های زندگی اش تسلط داشتند. خدايان عشق و جنگ؛ خدايان خورشيد، زمين، آسمان؛ خدايان اقيانوس ها و رودها؛ خدايان باران و طوفان؛ حتی خدايانی برای زمين لرزه و آتشفشان (ص ۱۷). اين بينش ادامه داشت تا زمان طالس مَلَطی که حدود ۶۲۴ تا ۵۴۶ پيش از ميلاد مسيح می زيست يعنی ۲۶۰۰ سال قبل. اين ايده با او شکل گرفت که طبيعت تابع قوانين ثابتی ست که بايد رمزگشايی شوند (همانجا). نتيجه ای که هاوکينگ از اين بحث می خواهد بگيرد اين است که تا زمانی که رمز پديده ای بر ما آشکار نشده آن را به خدا يا خدايان نسبت می دهيم ولی همين که از آن پديده رمزگشايی شد، قوانين حاکم بر آن، جای خدا يا خدايان را می گيرد و اين از ابر و باد و باران و گردش خورشيد و ماه آغاز شده و امروز موضوع کائنات و خلقت آن به مانند اين پديده ها که قرن ها ناشناخته بود، موضوع شناخت بشری ست. اگر شکل پديدآيی کائنات بر ما روشن شود، آن گاه موضوع آفرينش و آفريدگار به کناری نهاده خواهد شد.
نکته ی جالبی که در کتاب به غايت جدّی هاوکينگ با آن برخورد می کنيم طنزی ست که در نوشته اش به کار می بَرَد (صفحات ۲۵، ۲۶، ۴۲، ۴۳، ۶۷، ۷۳، ۹۲، ۱۱۴، ۱۲۸، ۱۲۹، ۱۳۸، ۱۵۱، ۱۵۸). حتی پروفسور در قسمت سپاسگزاری، که در انتهای کتاب آمده -و معمولا توسط خواننده ی عادی خوانده نمی شود-، با طنزی لطيف سخن اش را آغاز کرده است:
"کائنات طرحی دارد و کتاب هم. ولی بر خلاف کائنات، کتاب، خود به خود از هيچ به وجود نمی آيد..." (ص ۱۸۷).
يک نمونه از طنز هاوکينگ را در صفحه ی ۹۲ می خوانيم که از توانايی چشم انسان در تشخيص پرتوهای برقاطيسی (اصطلاح از زنده ياد دکتر غلامحسين مصاحب) سخن می گويد و مثال می زند که موجودات سيارات ديگر احتمالا توانايی ديدن پرتوهايی با طول موج متفاوت -که خورشيد آن ها شديدتر ساطع می کند- را دارند. بدين ترتيب موجودات بيگانه ای که قادر به تشخيص اشعه ی ايکس باشند می توانند در بخش امنيت فرودگاه شغل خوبی به دست آورند!
کاش اساتيد بزرگوار ما در رشته های مختلف علمی، بيان ساده و قابل فهم و طنزآميز مسائل جدّی را از امثال هاوکينگ بياموزند.
هاوکينگ بعد از مطرح کردن "اِم-تئوری"، قوانين فيزيک کوانتوم (ص ۶۶)، اصل عدم قطعيت هايزنبرگ – که در سال ۱۹۲۶ توسط ورنر هايزنبرگ مطرح شد- (ص ۷۰)، و طرح اين سوال قديمی که اگر ما بپذيريم کائنات را خدا آفريده، اين سوال پيش خواهد آمد که خودِ خدا را چه کسی آفريده ( ۱۷۲) در پايانِ کتاب به موردی اشاره می کند که به ما کمک خواهد کرد تا به موضوع واقعيت و آفرينش دقيق تر فکر کنيم و آن "بازی زندگی" ست که در سال ۱۹۷۰ توسط رياضی دان جوانی در کمبريج به نام جان کانوِی اختراع شده است. البته اين يک بازی نيست و برنده و بازنده، و اصولا بازيکنی ندارد. اين بازی که در اصل بازی نيست مجموعه ی قوانينی ست که بر جهانی دو بعدی حاکم است.
اين که با خواندن اين کتاب می توان نتيجه گرفت که جهان به طور قطع نيازی به آفرينشگر ندارد، بيان اش در صلاحيت من نيست. کتاب را بايد خواند و خواننده نسبت به دريافت خود، پاسخ اين سوال را خواهد داد.
اين کتاب با جلد سخت، با کاغذ و چاپ بسيار مرغوب، با تصاوير رنگی و کارتون هايی که شرح طنزآميز دارند به قيمت ۲۸ دلار عرضه شده است.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۱ می خوانيد:
- حلول روح آقای خمينی در جسم حجةالاسلام کروبی
- منشور ضد بشر خامنه ای کبير
- دعوای قرآن و انجيل
- آپانديس و رابطه ی آن با فلسطين عزيز
- همنوع عيسی سحرخيز
- خدا شاه را بيامرزد
- شيوا نظر آهاری های مجازی در مقابل دادستانی تجمع کردند
- احمدی نژاد دشمنان را غيب کرد
چند کلمه با خوانندگان
عادت به نوشتن از خود و بخصوص مشکلات ندارم ولی شايد حمل بر بی اعتنايی به خوانندگان شود اگر دو سه کلمه در باره ی تاخير در انتشار کشکول ها ننويسم. ابتدا به خاطر جابه جايی های پی در پی و عوارض نامطلوب ناشی از آن و در ماه گذشته به دليل بيماری، انتشار کشکول دچار بی نظمی شد که اميدوارم با رفع مشکلات و به دست آوردن سلامتی کامل، کشکول سر وقت و منظم منتشر شود. شايد خوانندگان ارجمند با مشاهده ی اين تاخيرها تصور کرده باشند که اين جانب مثل برخی از نويسندگان دچار یأس سياسی شده ام. چنين نيست و تجربه ساليان گذشته ما را اين بار هشيار نگه داشت تا امکان ترصد و عقب نشينی را از نظر دور نداريم به همين خاطر جايی برای یأس و دلمردگی نيست هر چند نمی توان اندوه ناشی از حاکم شدن اختناق بر کشورمان را منکر شد. به اعتقاد من، نويسنده ی سياسی بايد قلم اش در روزهای سکوت و سرکوب و یأسِ عمومی فعال تر شود و با نوشته هايش بذر اميد بپراکند و منتظر بماند اين بذر در زمان مناسب رشد کند و جوانه زند. البته نبايد تبليغ خوشباشی و خوشخيالی و خوشباوری کرد که اين ها برای جامعه ی جوان ما سمّ است. می توان در فضای غم آلود کنونی با طنزِ اميدبخش، دل ها را شاد کرد و اين با اميد دادنِ عبث فاصله ی بسيار دارد. خوشباشیهای تصنعی و خوشخيالیهای ساده لوحانه و خوشباوریهای رقت انگيز باعث موفقيت نمی شود؛ موفقيت در مبارزه ی مستمر و پافشاری بر اصول است، چه عملی، چه قلمی. به هر حال ما دوران سختی را می گذرانيم. بايد در حفظ خود بکوشيم. "حفظ خود" معنای وسيعی دارد: منظور از "خود" خودی ست که در درون ماست. همان قدر که بايد مراقب بود تا خود بيرونی از گزند گزمگان در امان بماند بايد مراقب بود خودِ درون هم از گزند یأس و نااميدی مصون بماند. طنز وسيله ای ست که می تواند جلوی چنين گزندی را بگيرد. برای خوانندگان عزيز کشکول شادی و سلامتی آرزو می کنم.
حلول روح آقای خمينی در حجةالاسلام کروبی
"مهدی کروبی، يکی از رهبران مخالفان دولت در ايران، در نامه ای به اکبر هاشمی رفسنجانی، رئيس مجلس خبرگان اين کشور، خواهان اعمال نظارت بر عملکرد رهبر ايران و نهادهای تحت نظر او شده است. آقای کروبی در اين نامه که تاريخ روز ۲۲ شهريور را دارد و يک روز پيش از آغاز اجلاسيه اخير خبرگان نوشته شده است، رهبری را طبق قانون اساسی در قبال اختياراتش مسئول دانسته و گفته است که مجلس خبرگان بايد جلوی "تزلزل جايگاه ولايت فقيه و رهبری به واسطه اهمال در انجام وظايف يا استفاده نادرست از اختيارات" را بگيرد." «بی بی سی»
غلط نکنم روح آقای خمينی در جسم آقای کروبی حلول کرده است. نامه ی ايشان به رئيس مجلس خبرگان را که می خوانيم ياد سخنان آقای خمينی می افتيم در باره ی کاپيتولاسيون. شجاعتی که امروز در آقای کروبی می بينيم مشابه همان شجاعتی ست که آقای خمينی در زمان شاه از خود نشان داد. حرف های او عينِ حرف های آقای خمينی ست که در زمان شاه می زد. بيانيه های او عين بيانيه های آقای خمينی ست که در زمان شاه صادر می کرد. حتی مَنِش او با منش آقای خمينی تفاوت چندانی ندارد. همين منش بود که سال ۵۷، ميليون ها ايرانی را به خيابان ها کشيد و طرفدار خمينی کرد.
فقط يک چيز ما را ناراحت می کند و آن رفتار و منش آقای خمينی بعد از کسبِ قدرت است. اميدواريم روح آقای خمينی بعد از پيروزی جنبش سبز از جسم آقای کروبی خارج شود و در هيچ جسم ديگری حلول نکند!
منشور ضد بشر خامنه ای کبير
"منشور حقوق بشر کوروش موسوم به استوانه کوروش صبح جمعه وارد کشور و تحويل موزه ايران باستان شد. به گزارش خبرنگار مهر، لوح کورش که قرار است به مدت چهارماه در ايران بماند فردا از محفظه ويژه، با حضور رئيس موزه ملی بريتانيا و نمايندگانی از دو کشور ايران و انگلستان باز و پس از اعتبارسنجی و انجام مراحل مقدماتی برای نمايش عمومی آماده می شود. اين لوح توسط جان کرتيس، مدير بخش خاورميانه موزه ملی بريتانيا به صورت پلمب شده و با حفاظت ويژه به موزه ملی ايران تحويل و در خزانه آن قرار گرفت... ابتدا تصور می رفت نوشتههای گرداگرد اين استوانه گلی از فرمانروايان آشور و بابل باشد. اما بررسيهای بيشتری که پس از گرته برداری و آوانويسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد که اين "نبشته" در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد به فرمان کورش بزرگ هخامنشی و به هنگام ورود به شهر بابل نوشته شده است، نوشته ای که برگردان آن حيرت باستان شناسان را برانگيخت: "آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذيرفتند… مَردوک (خدای بابلی) دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد… نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. من برای صلح کوشيدم. بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند شد… فرمان دادم… تمام نيايشگاههايی را که بسته شده بود، بگشايند... اهالی اين محلها را گرد آوردم و خانههای آنان را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم."" «خبرگزاری مهر»
و اکنون منشور ضد بشر خامنه ای کبير:
آن گاه امام خمينی رفت و من وارد شدم... مردم همه توی سرشان می کوبيدند... من جسم ام ناقص بود و اعتماد به نفس نداشتم... آن گاه آقای هاشمی به من اعتماد به نفس داد و من دُور گرفتم... من دور گرفتم و "آقا" شدم... بعد رهبر شدم... اگر بگذارند حاضرم خدا هم بشوم... من هيچ چيز را ارجمند و گرامی نداشتم جز خودم... حتی به قانونی که خودم نويساندم پایبند نماندم... دل های پاک مردم ايران، تنفر از مرا در درون خود جای داد... آن گاه با مردم وارد جنگ شدم... سپاه [پاسداران] بزرگ من با خشم و عصبانيت وارد کارزار شد... مردم فحش می دادند، سربازان من تير در می کردند... مردم اعتراض می کردند، سربازان من آن ها را با ماشين زير می گرفتند... زندان ها را پر کردم از جوانان و پيران... از زنان و مردان... از نويسندگان و روشنفکران... سربازانِ من با بطری نوشابه از زندانيان پذيرايی می کردند... [اين قسمت از منشور در اثر خون آلود بودن قابل بازخوانی نيست]... شکنجه می دادند... شلاق می زدند... متهمين را در سلول های قبر مانند زندانی می کردند... خدای بزرگ از دست من ناخرسند شد... به دَرَک... فرمان دادم... درِ چند مسجد را گِل گرفتند... چند قبرستان را تخريب کردند... بدبختی و بيچارگی را به تمام مردم اعطا کردم...
دعوای قرآن و انجيل
"حضرت آيت الله ناصر مکارم شيرازی از مراجع عظام تقليد گفت: اگر عده ای مسيحی نادان بخواهند در سالروز واقعه ۱۱ سپتامبر در کليسای خود در آمريکا، کتاب مقدس قرآن را آتش بزنند، ما باز هم به عيسی (ع) احترام می گذاريم." «خبرآنلاين»
قرآن- بسم الله الرحمن الرحيم...
[انجيل با پوزخند حرف قرآن را قطع می کند]- ول کن بابا. تو هم ما را گرفتی ها! اين را می گويی ولی قاصم الجبارين بيشتر به تو می آيد. از من ياد بگير که اين قدر مهربان هستم و می گويم که پدر آسمانی ما عيسی مسيح آمد تا بار گناهان شما را به دوش بکشد و شما بخشيده شويد.
قرآن- هِه. حالا ما تو را در متنِ خودمان تائيد می کنيم بچه پُررو نشو ديگه. می گيم قبول ات داريم ولی عزيز، تو که راس راستی انجيل نيستی؛ تو تحريف شده ی انجيلی. مثل بچه ای می مونی که از پرورشگاه گرفته باشند و بزرگ کرده باشند و او هم فکر کند حقيقتا بچه ی پدر و مادرش است در حالی که نيست. اين اوّلنْدِش. دُوُّمَنْدِش همچين حرف می زنی که کسی که تاريخ نخونده باشه فکر می کنه شما اصلا خشونت و کشتار تو مرامت نيست. عزيز جان، هر کی يادش نباشه، ما که يادمون هست خواننده های تو چقدر مخالفان شان را به اسم جادوگر و کافر زنده زنده در آتش سوزاندند. جالب هم استدلال آن ها بود که چون تویِ تُو نوشته شده است نبايد خون آدم ها را زمين ريخت پس آدم ها را بايد زنده زنده سوزاند. هه هه هه...
انجيل- خب. نمی خواستم وارد اين صحبت ها بشم ولی حالا که حرف از خشونت به ميون آوردی بد نيست يادآوری کنم که خواننده های شما مثل طالبان و مسئولان حکومت اسلامی و گروه های ديگه ای که تو را روی سرشان می ذارن و حلوا حلوا می کنن همين طور در حالِ آدم کشتن و شکنجه و تجاوز به مردم هستند. حالا تاريخ قرون وسطی را به رخِ من می کشی؟
قرآن [با عصبانيت]- حالا حرف حسابت چيه؟
انجيل- حرف حساب من؟! حرف حسابِ تو چيه؟
قرآن- يعنی چه؟ کشيش هوادارِ تو می خواد مرا آتيش بزنه بعد می پرسی حرف حسابِ من چيه؟ چرا فرا فِکَنی می کنی؟
انجيل- من فرا فکنی می کنم؟! الحق که کارِت پُلِميکه. يادته هوادارای تو اوايل انقلاب نمی ذاشتن من منتشر بشم. يادته تو صفحه ی اول من می نوشتند بسم الله الرحمن الرحيم...
قرآن- خوبه ياد سی سال پيش افتادی. حالا لابد به همين دليل هوادارای تو می خوان مرا آتش بزنند.
انجيل [با بی حوصلگی]- ببين من حال و حوصله ی دعوا مرافعه ندارم.
قرآن- ولی من دارم. نه تنها من بل که هوادارهای من هم دارند. نديدی هنوز مرا آتش نزده يک عده شروع به اعتراض کردند.
انجيل [با پوزخند]- آره. يک مشت گری گوری افتادند به جونِ هم. يک عده هم کشته شدند.
قرآن- هوادارهای منو مسخره می کنی؟ بزنم تو دهنت؟
انجيل- جرات داری بزن. فکر می کنی هوادارهای متعصب من که خون خون شون را می خوره بی کار می شينن تا هوادارهای تو هر غلطی دلشون خواست بکنند؟ باور کن اگر دولت های سکولارِ غرب جلوی اون ها را نمی گرفتند بدتر از کشورهای اسلامی با شما رفتار می کردند.
قرآن- آره؟! اين طورياست؟
انجيل- بله. همين طورياست.
[قرآن و انجيل دست به يقه می شوند. پدرشان آن ها را از هم جدا می کند. هر يک از کتاب ها به گوشه ای می روند و کينه ی ديگری را به دل می گيرند. منتظر می شوند تا فرصت مناسبی پيش بيايد و ضربه ی خودشان را بزنند...]
آپانديس و رابطه ی آن با فلسطين عزيز
"طالب نعمتپور فرنگی کار وزن ۹۴ کيلوگرم ايران در مسابقات جهانی ۲۰۱۰ مسکو که طبق قرعه به حريف اسرائيلی برخورد کرده بود، به دليل آن چه درد شديد از ناحيه آپانديس عنوان شده است به بيمارستان منتقل شد." «دويچه وله»
به لطف جمهوری اسلامی دايره ی لغاتِ استعاریِ فارسی روز به روز گسترده تر می شود. از اين به بعد وقتی می گويند آپانديس کسی درد گرفت، ياد مبارزه مسلمانان انقلابی ايران در راه فلسطين می افتيم. آنفولانزا هم يعنی حمايت از حقوق مردم فلسطين. کمر درد هم يعنی تلاش در راه مستضعفانِ فلسطينی.
عزيزم! اگر داری مبارزه می کنی، مثل بچه های ايران که با جمهوری اسلامی مبارزه می کنند، مثل روزنامه نگاران و نويسندگان و روشنفکران ايرانی سرت را بالا بگير بگو دارم مبارزه می کنم. به خاطر مردم فلسطين روی تشک کشتی نمی روم. هر طور هم می خواهد بشود بشود. يعنی چه درد آپانديس ام عود کرده يا آنفولانزا گرفته ام يا کمر درد شده ام. مردم فلسطين از کجا بفهمند که دردِ آپانديس يعنی مبارزه در راه آن ها؟ مرض ها که ته کشيد چه می کنی؟ وقتی رو به روی حريف اسرائيلی قرار گرفتی می گويی اسهال گرفته ام؟ يا پروستات ام ورم کرده شاش بند شده ام؟ يا بر عکس، فشار بهم آمده سلسلةالبول گرفته ام؟ بيچاره مردم فلسطين را بگو که مبارزات شان به چه استعاره هايی آراسته خواهد شد!
همنوع عيسی سحرخيز
"آقای دادستان! به عيسی سحرخيز به عنوان يک هم نوع نگاه کنيد؛ نامه همسر سحرخيز به دادستان تهران..." «خبرنامه گويا»
خانم سحرخيز در اثر ناراحتی زياد دچار اشتباه بزرگی شده و ناخواسته به همسر دلاورِ خود توهين کرده است. آقای سحرخيز کجا از نوع آقای دادستان است که خانم سحرخيز از او انتظار نگاه به "همنوع" دارد؟ سحرخيز انساندوست است، دادستان انسانکُش. سحرخيز آزادی خواه است، دادستان اسارت خواه. سحرخيز دنبال انسان سر افراز است، دادستان دنبال حيوان سر به راه. سحرخيز انسان را در اوج می خواهد، دادستان انسان را تو سری خور. سحرخيز زبان گويا می خواهد، دادستان زبان بريده. با اين تفاصيل آيا دادستان را می توان همنوعِ سحرخيز دانست و از او انتظار حمايت و ياری داشت؟ بهتر است خانم سحرخيز اين اشتباه را به نحوی تصحيح کنند.
خدا شاه را بيامرزد
"شيوا نظرآهاری به شش سال حبس به همراه تبعيد به زندان ايذه و ۷۶ ضربه شلاق محکوم شد." «کلمه»
***
"حکم ۸ سال و نيم زندان مجيد توکلی در دادگاه تجديدنظر تاييد شد." «آفتاب نيوز»
خيلی اعتراف ناجوری دارم می کنم ولی حقيقت را بايد گفت: واقعا ما آدم های خری بوديم که از دادگاه ها و يا به عبارتی بيدادگاه های نظامی شاه انتقاد می کرديم! ببخشيد که توهين می کنم ولی اين توهين به خودم بر می گردد. بياييد منطقی باشيم. در زمان شاه شما می آمديد يک کتاب مارکسيستی می خوانديد، با دوستان هممرامتان جلسه می گذاشتيد، اصلا وحشتناکتر از همه، اسلحه بر می داشتيد و با نارنجک و بمب به جنگ عوامل امپرياليسم می رفتيد، با شما چه کار می کردند؟ می بردند زندان، می زدند، شکنجه می کردند، بعد هم می فرستادن تان دادگاه نظامی آنجا يک محاکمهی فرمايشی برگزار می شد و شما محکوم به اعدام يا حبس ابد می شديد. اعدام تان هم با نهايت احترام صورت می گرفت. وصيت نامه ای می نوشتيد و وصيت نامه تان در اختيار خانواده قرار می گرفت و قبر مشخصی هم داشتيد که لااقل خانواده تان می توانستند بيايند برای تان فاتحه بخوانند.
اما حالا چی؟ افتاده ايم دست کسانی که يک محاکمه ی فرمايشی هم برای آدم برگزار نمی کنند. خودشان می بُرند و خودشان می دوزند و خودشان به تن می کنند؛ رای زندان و شلاق و تبعيد و اعدام صادر می کنند. وکيل تان هم که بيايد حرف بزند، خودش را می گيرند می اندازند زندان تا ديگر از اين غلط ها نکند. اعدام هم که می کنند حق فاتحه خواندن به خانواده تان نمی دهند. وصيت نامه تان را هم سانسور می کنند. در شاهکار آخرشان هم دختر مردم را به شهری تبعيد کرده اند که اصلا زندانش بند زنان ندارد (محمدشريف، وکيل شيوا نظرآهاری: زندان ايذه بند زنان ندارد چه برسد به زندانی سياسی «راديو کوچه»). آخر بابا. يک ظاهرسازی چيزی بکنيد لااقل آدم دل اش خوش باشد که قوه ی قضائيه مستقل دارد و از بازجو دستور نمی گيرد و کار قاضی ادامه ی کار شکنجه گر نيست. واقعا خاک بر سر ما که قدر بيدادگاه های شاه را ندانستيم.
شيوا نظر آهاری های مجازی در مقابل دادستانی تجمع کردند
"شيوا نظر آهاری به ۶ سال حبس و ۷۶ ضربه شلاق محکوم شد." «خودنويس»
طبق گزارش های دريافتی، کسانی که در اينترنت و فضای مجازی شعار داغ و هيجان انگيزِ "ما شيوا نظرآهاری هستيم" داده بودند، اکنون در مقابل دادستانی در صفوف به هم فشرده گرد آمده اند و به حکم صادره توسط دادگاه اعتراض می کنند. نامبردگان با حمل تصاوير شيوا و شعار ما همه شيوا هستيم آمادگی خود را برای مقابله با حکم شيوا اعلام می کنند. عده ای با نشستن در وسط پياده رو، عده ای با نشستن در وسط خيابان، عده ای با بوق زدن، عده ای با پوشيدن پيراهن سبز، عده ای با سر کردن روسری سبز، صدای اعتراض و شيوا بودن خود را به گوش مسئولان می رسانند. طبق آخرين خبرها، ترافيکِ سايت های خبری و اشتراک اخبارِ اينترنتی به شدت کاهش يافته وتعداد بازديدکنندگانِ همزمان سايتِ بالاترين به رقم باورنکردنی ۳۰۰ نفر رسيده که سايت آمارگير نشان می دهد تمامیِ اين ۳۰۰ نفر ساکنان خارج از کشور می باشند. البته اين امر کاملا طبيعی ست چرا که شيوا نظر آهاری های مجازی اکنون در وسط خيابان هستند. خبرهای تکميلی متعاقبا اعلام خواهد شد.
احمدی نژاد دشمنان را غيب کرد
"سخنرانی احمدینژاد برای صندلیهای سازمان ملل." «خودنويس»
***
"اظهارات زير متن پياده شده اظهارات احمدینژاد درباره هاله نور در ديدار با آيتالله جوادی آملی است: «خودشون آنقدر عليه ما تبليغ کرده بودند که همه گوشها و چشمها به سمت ما بود، که اين احمدینژاد کی هست... و عجيب بود که تو خيابون راه میرفتيم... توی هر ساختمون که میرفتيم همه توجهها به سمت هیأت ايرانی بود...اصلا ديگران کانه وجود نداشتند... من روز آخری که صحبت میکردم يک نفر از اين همين هیأت به من گفت...گفت وقتی که شروع کردی بسم الله و اللهم گفتی...من ديدم يه نوری اومد اينجوری تو رو احاطه کرد[احمدینژاد با دست اندازه هاله نور را نشان میدهد] و تو رفتی توی حصنی و حصاری...تا آخر...خودم هم اينو حس کردم...و جالب بود که در اون ۷-۸ دقيقه اونهايی که پايين نشسته بودن تا آخر مژه نمیزدند. اين که میگم مژه نمیزدند غلو نمیکنمها، نه همينطور نشسته بودند و چشمها و گوشهاشون باز شده بود و نگاه میکردند»!" «آفتاب نيوز»
[احمدی نژاد در مسجد جمکران کنار آيت الله جنتی نشسته و برای ايشان از سخنرانی در سازمان ملل تعريف می کند. آيت الله جنتی که اخيراً موفق شده از دست عزرائيل فرار کند با شعف بسيار به سخنان او گوش می دهد]- بالاخره تبليغات دشمن بی اثر نيست. خيلی ها با چشم بد به ما نگاه می کردند. راست می رفتيم، می گفتند سکينه، چپ می رفتيم، می گفتند شيوا. حالا يکی نبود بهشون بگه تو که نمی دونی مروه شروينی کيه چه حقی داری بگی سکينه و شيوا. دو سه تا عکس هم در جيب ام نگه داشته بودم که به محض باز شدن سر صحبت آن ها را بيرون بکشم که ديدم دشمن اين بار با برنامه ريزی جلو اومده و خانم امان پور برام کامپيوتر بيرون می کشه [پوزخند می زند]. گفتم اگه عکس از تو جيب ام بيرون بيارم ملت ايران خجالت زده ميشه که چرا رئيس جمهور منتخب اش [جنتی ابروهايش را به علامت تعجب بالا می بَرَد و لبخند مليحی بر لبان اش می نشيند، و خيلی آهسته درِ گوش احمدی نژاد می گويد: حالا که اين جا کسی نيست بهتر است بفرماييد رئيس جمهور منتخب امام زمان، و احمدی نژاد هم يک چشمک می زند و با لبخند حرف او را تائيد می کند] بله. همان که شما می فرماييد [لبخند سی و دو دندان می زند وبينی اش از آنی که هست درازتر می شود] عرض می کردم که ممکن است ملت نجيب ايران خجالت زده شود که چرا ما لپ تاپ نبرده ايم که دستور داديم اسفنديار جان برای سفر بعدی يک بيست و يک اينچ اش را آماده کند که تو دهن خانم امان پور بزنيم [جنتی با شنيدن نام اسفنديار ابرو در هم می کشد ولی اخم اش فوری باز می شود و موضوع را از ياد می بَرَد]. باری در سخنرانی سازمان ملل هم همان طور که ملاحظه کرديد، توانستم به حول و قوه ی الهی به کمک امام زمان که همراه و ياور من بود دشمنان را غيب کنم. ديدم معجزه ی هاله ی نور، اين احمق ها را بيدار نمی کند پس بهتر ديدم آن ها را از روی صندلی های شان محو کنم تا مردم مظلوم فلسطين ببينند که ما اگر بخواهيم می توانيم دشمنان را از صحنه ی روزگار و صحنه ی سازمان ملل و هر صحنه ی ديگری محو کنيم. عکس هايش را هم آوردهام. ملاحظه کنيد:


برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۳۰ می خوانيد:
- امام زمان مورد سوء قصد قرار می گيرد
- ياحق به جای ياهو
- خودسر يعنی...
- ما شيوا نظرآهاری نيستيم
- وکيل خوب (نمايش در يک پرده)
- من نويسنده همشهری آنلاين شدم
- خامنه ای در دادگاه
- جفنگيات آينده ساز
امام زمان مورد سوء قصد قرار می گيرد
"صهيونيستها میخواهند امام زمان را بکشند." «مجتبی ذوالنور جانشين نماينده ولیفقيه در سپاه، خبرگزاری فارس»
امام زمان شبانه از چاه بيرون می آيد و به اطراف نگاه می کند. پاکت نامه هايی را که موقع بيرون آمدن از چاه به لباس او گير کرده از خود جدا می کند تا نور ماه را منعکس نکنند. طبق تماسی که از طريق رابط احمدی نژاد با مرکز فرماندهی ناجا گرفته شده، قرار شده است راس ساعت ۱۲ هليکوپتر نيروی انتظامی ايشان را به ام القراء اسلام يعنی تهران برساند و ايشان از آن جا حرکت سرنوشت سازش را آغاز و با ۳۱۳ تن از ياران اش عدل و داد را در دنيا بر پا کنند. سردار رادان با يک گروه کماندويی با هليکوپتر به سمت جمکران پرواز می کنند. امام زمان پشت يک تپه موضع گرفته و منتظر رسيدن هليکوپتر نيروی انتظامیست. رابط آقای احمدی نژاد به ايشان خبر داده است که صهيونيست ها در صدد ترور ايشان هستند، لذا بايد نهايت مراقبت را در استتار خود به عمل آورند.
ناگهان نور شديدی به چشمان امام می تابد. برای لحظاتی ايشان جايی را نمی بيند. گمان می کند افراد سردار رادان ايشان را يافته اند. در اين لحظه چند نظامی غول پيکر با تجهيزات ويژه بالای سر ايشان می رسند. امام زمان به زبان عربی از فرد نظامی که بالای سر او رسيده و با احترام به ايشان نگاه می کند می پرسد:
- شما سربازان من هستيد؟ سردار رادان شمائيد؟
فرد نظامی اما به زبان انگليسی به حضرت می گويد:
- شالوم الخم. آر يو امام زمان؟ ولکام تو آر وُرلد. وی وانت تو سِيو يور لايف.
امام زمان که تمام زبان های زنده و مرده ی دنيا را می داند رو به سرباز خارجی می کند و با تعجب می پرسد:
- شما آمده ايد جان مرا نجات دهيد؟ من شنيده ام که صهيونيست ها می خواهند مرا از بين ببرند!
نظامی لبخند می زند و با آرامش و احترام می گويد:
- ما يک گروه سرباز آمريکايی و اسرائيلی هستيم که آمده ايم شما را نجات دهيم قربان.
- از دست کی؟
- همين الان متوجه می شويد قربان.
صدای هليکوپتر به گوش می رسد. هليکوپتر نيروی انتظامی ست. سردار رادان از دريچه ی بغلی هليکوپتر با انگشت موضع امام زمان را به مسلسلچی نشان می دهد. امام زمان به خيال اين که ياران او برای نجات اش آمده اند دست تکان می دهد. مسلسلچی موضع امام زمان را به قصد کشتن ايشان به گلوله می بندد. سرباز اسرائيلی امام زمان را روی زمين می خواباند و خودش را حائل قرار می دهد. پشت مسلسلچیِ نيروی انتظامی چهره ای آشنا نشسته است. مردی با عمامه ی سياه و عينک دودی و جسمی ناقص. در اين لحظه هليکوپتر آپاچی نيروهای مشترک آمريکايی و اسرائيلی از راه می رسد و هليکوپتر نيروی انتظامی را فراری می دهد. امام زمان ناباورانه به صحنه می نگرد. نگاهی به هليکوپتر و نگاهی به چاه می اندازد. او در حالی که برای سربازان خارجی دست تکان می دهد و از آن ها تشکر می کند با يک شيرجه خود را به داخل چاه می اندازد. سربازان سوار آپاچی شده و منطقه را ترک می کنند.
ياحق به جای ياهو
"ياحق به جای ياهو!" «همشهری»
می گويند قرار است در اينترنت ملی، ياحق جای ياهو را بگيرد. در اين صورت بايد چند سايت اسلامی ديگر به عنوان جايگزين طراحی شود تا پروژه اينترنت ملی کامل گردد. نام های پيشنهادی ما از اين قرار است:
به جای خبرنامه گويا: خبرنامه لال
به جای خودنويس: قلم و دوات
به جای امروز: روزهای خوب صدر اسلام
به جای عصر نو: عهد دقيانوس
به جای سکولاريسم نو: خمينيسم نو
به جای پيک ايران: پيک عرب
به جای راه توده: راه امت
به جای سايت دکتر عليرضا نوری زاده: دُورِ اسم نوری زاده و هر چه به طور مستقيم يا غيرمستقيم به ايشان مربوط می شود کُمپلت قلم بگير که تغيير نام يافته اش هم برای ما خطرناک است!
به جای اخبار روز: اخبار هزار و چهارصدسال پيش
به جای مدرسه فمينيستی: مدرسه فاطمه زهرا «س»
به جای بی بی سی: بی بی شهربانو
به جای ايران در جهان: ايران در فلسطين
به جای مردمک: [با عرض معذرت] فَرْج
به جای جديد آن لاين: قديم آن لاين
به جای خواندنيها: سوزاندنی ها
به جای همشهری: همقبيله ای
به جای فرهيختگان: عَمَلِگان
به جای ابتکار: انتحال
به جای دنيای اقتصاد: دنيای الاغ ها
به جای آی طنز: آی ذکر مصيبت
به جای مردم سالاری: رهبر سالاری
به جای شهرزاد نيوز: خديجه نيوز
خودسر يعنی...
"سپاه محمد رسولالله: تجمع مقابل منزل کروبی ساخته عناصر خودسر بود" «راديو فردا»
ما از همان وقت که قتل های زنجيره ای کار عده ای خودسر اعلام شد، معنی خودسر را فهميديم ولی به رویمان نياورديم تا امروز که سپاه ادعا کرد حمله به منزل آقای کروبی کار عده ای خودسر بوده است. حالا سعی می کنيم اين کلمه را برای خودمان و شما معنی کنيم.
خودسر يک کلمه يا صفت است که آدم وقتی آن را می شنود کمی می ترسد، کمی می لرزد، کمی حالت فرار و دويدن به او دست می دهد، و کمی احساس کشته شدن می کند. البته قديم ها کلمه ی خودسر چنين حالتی ايجاد نمی کرد، و اين حالت از زمانی ايجاد شد که محمد مختاری و محمد جعفر پوينده و پروانه و داريوش فروهر به دست آدم های خودسر به طرز وحشيانه ای به قتل رسيدند.
اگر من جای دکتر حسن انوری بودم، و بخش "خ" فرهنگ سخن در اختيار من بود، حتما زير کلمه ی خودسر اين را می نوشتم: ويژگی کسی که ظاهراً از آقا دستور نگرفته ولی گرفته است. البته در فرهنگ لغت، جا برای شرح و بسط نيست که ما اين جا اين شرح و بسط را می دهيم: وقتی به کسی می گويند خودسر، يعنی او از آقا دستور نگرفته ولی همه ی ما می دانيم که او از آقا و فرماندهان زير دست اش دستور گرفته و همه چيز را برنامه ريزی شده انجام داده است. اين که ما می دانيم ايشان از آقا دستور گرفته، به هوش خيلی زياد يا اطلاعات دست اولِ ما مربوط نمی شود بلکه وقتی خودسرها بعد از انجام عمل يا در حين عمل وِلوِل می گردند و هيچ کس با آن ها کاری ندارد، معلوم می شود که مقام بالايی از آن ها حمايت می کند.
باور نمی کنيد، همين امروز در مجتمع خودتان يک ترقه بترکانيد، يا روی ديوار همسايه تان بنويسيد، مرگ بر همسايه ی مزاحم يا پنجره ی يکی از ساکنان مجتمع تان را با سنگ بشکنيد، يا چادر از سر خانمی که در حال گذر از کوچه است بکشيد، می بينيد در عرض پنج دقيقه پليس مسلح می ريزد روی سرتان، به دست تان دستبند می زند و شما را به کلانتری می برد. چرا؟ چون شما خودسر نيستيد، يعنی آقا از شما حمايت نمی کند. اگر خودسر باشيد، پنجاه نفری جمع می شويد سر خيابان آقای کروبی، اول عرق می خوريد، بعد سينه می زنيد و روضه ی سيدالشهدا می خوانيد، بعد به منزل او و همسايگان اش هجوم می بريد، بعد در و پنجره را می شکنيد، بعد داخل خانه کوکتل مولوتف پرتاب می کنيد، بعد روی ديوارها شعار می نويسيد، بعد چادر از سر زنِ عابر می کشيد، و اين کار را نه سريع و مثلا در عرض چند دقيقه، که در عرض چند روز به طور مداوم انجام می دهيد، آن وقت نه تنها ماموران نيروی انتظامی به شما کاری ندارند، بل که يک دست مريزاد و خسته نباشيد هم بِهِتان می گويند. چرا؟ چون شما خودسريد يعنی آقا پشتيبان شماست.
اميدوارم بحث "خودسرشناسی"ِ امروز برای تان مفيد بوده باشد.
ما شيوا نظرآهاری نيستيم
در جايی ديدم نوشته اند ما شيوا نظرآهاری هستيم. با عرض معذرت بايد عرض کنم ما غلط کرده ايم که شيوا نظرآهاری باشيم. ما نه شيوا نظرآهاری هستيم، نه احمد زيدآبادی، نه نسرين ستوده، نه هيچ يک از اين زنان و مردان شجاعی که اکنون در زندان های مخوف جمهوری اسلامی هستند. ما يک مشت آدم ورّاج هستيم که در حال گول زدن خودمان و ديگرانيم. ما اهل شعاريم، آن ها اهل عمل. ما اجازه نداريم بگوييم که آن هاييم. ما خودمانيم آن ها خودشان. آن ها در زندان ها و سلول های تنگ در حال زجر و آزار ديدناند ما در خانه هايمان، پشت ميز کامپيوتر در حال خودشيوابينی، خوداحمدبينی، خودنسرينبينی. حوزه ی عمل ما همين است که هست و ايرادی هم ندارد اما دچار اين توهم نشويم که تاثير عمل ما با آن ها يکی ست. حد ما همين است که هست. اين حد را قبول کنيم و احترام خودمان و آن ها را حفظ کنيم.
وکيل خوب (نمايش در يک پرده)
"نسرين ستوده بازداشت شده است." «دويچه وله»
آقای رئيس دادگاه
من به عنوان وکيل متهم، تمام اظهارات شما و نماينده ی محترم دادستان را می پذيرم و از اين که دفاع چنين موجود خبيثی را بر عهده دارم احساس شرم می کنم. من تمام اطلاعاتی را که متهم در گفت و گوهای خصوصی با اين جانب در اختيارم قرار داده، به صورت مکتوب به منشی آقای دادستان تحويل دادم که خوشبختانه از آن در کيفرخواست استفاده شده است. اين متهم [با انگشت متهم را نشان می دهد] يکی از پليدترين موکلانی ست که تا کنون داشته ام. نامبرده، قصد داشته از طريق جمع کردن يک ميليون امضا، زنان را عليه شوهرانشان بشوراند و بنيان خانواده ها را در هم بريزد. طرحی که گلداماير بانی آن بود و صهيونيست ها تا امروز در صدد پياده کردن آن در کشورهای مسلمان هستند. متهم [با انگشت متهم را نشان می دهد] تبه کاری ست که بايد به سزای اعمال ننگين خود برسد و من به عنوان وکيل ايشان تقاضای حداکثر مجازات را دارم. اميدوارم با اين دفاع، جان من و خانواده ی من از آسيب هايی که وکلای مدافع ديگر ديده اند محفوظ بماند و رياست محترم دادگاه از نحوه ی دفاع اين جانب راضی بوده باشند. با تشکر.
من نويسنده همشهری آنلاين شدم
"۲۰ سال از انتشار کلک و بخارا گذشت." «همشهری آنلاين»
داشتم در صفحات همشهری آنلاين سير و سياحت می کردم که چشم ام به اين تيتر افتاد: "۲۰ سال از انتشار کلک و بخارا گذشت." پيش خودم گفتم چه جالب! بالاخره يک رسانه ی درست حسابی پيدا شد که به مناسبت بيست سالگی بخارا مطلبی بنويسد. صفحه را که باز کردم، ديدم جملات خيلی آشناست. احساس يک نوع همذاتپنداری با نويسنده ی مطلب کردم. يعنی گفتم اگر من او بودم، همين ها را می نوشتم. مثل معتقدان به تناسخ احساس می کردم مطالبی را که می خوانم قبلا در جايی ديگر خوانده ام و اين کلمات از عمق وجود خودِ من بر می خيزد و بر صفحات همشهری آنلاين جاری می شود. خيلی احساس خوشآيندی بود. همين طور که کلمات را می خواندم و جملات را می خواندم، يادم آمد که من هم چيزی در باره ی بيست سالگی بخارا نوشته بودم و آن چه که من نوشته بودم و تاريخ اش هم قبل از مطلب همشهری بود، خيلی شبيه به چيزی ست که در همشهری نوشته شده. شبيه که چه عرض کنم، عين چيزیست که در همشهری نوشته شده. احساس کردم من يک برادر يا خواهر دارم که دی.اِن.اِ های ما يکی ست. افکارِ ما، کلمات ما، دايره ی لغات ما، جملهبندی ما، فارسی نويسی ما، يکی ست. خيلی خوشحال شدم. خيلی خيلی خوشحال شدم. کسی باشد که عين آدم سخن بگويد. عين آدم بنويسد. کلمات اش، جملات اش همه چيزش شبيه کلمات و جملات و همه چيز آدم باشد. مرسی خدا جان که يک همزاد برای من آفريدی. خيال ام راحت شد که اگر فردا افتادم مُردم کسی هست که عين من بگويد و بنويسد و جای خالی مرا پُر کند.
توضيح: اين يک مطلب طنز است. ممنونم از همشهری آنلاين که بخشی از نوشته ی مرا در سايت اش منتشر کرده است. محدوديت های نام بردن از نويسنده ای چون خودم را می دانم و انتظار و توقعی ندارم.
خامنه ای در دادگاه
"رهبر ايران مسئول خشونت عليه مخالفان است." «کمپين بين المللی حقوق بشر»
- آقای خامنه ای! آيا شما از هجوم اراذل و اوباش به منزل آقای مهدی کروبی مطلع بوديد؟
- هجوم اراذل و اوباش؟ کدام هجوم؟ کدام اراذل و اوباش؟ راجع به چی صحبت می کنيد؟
- پس خبر نداشتيد. بسيار خوب. نامه خانم کروبی چطور؟ آن نامه به دست شما رسيد؟
- نامه؟ کدام نامه؟ اگر نامه ای به دست ام رسيده بود حتما پاسخ می دادم. من از ارادتمندان حاج آقا کروبی هستم. من ايشان را بزرگ کرده ام. در درس فقيه عالیقدر حضرت آيت الله العظمی منتظری...
- کافی ست. پس نامه خانم کروبی را هم ملاحظه نکرده ايد. بسيار خوب. شما تلويزيون بی بی سی را نگاه می کرديد؟
- نخير. نگاه نمی کردم. من از آن ها بدم می آمد چون می خواستند حکومت ما را سرنگون کنند.
- وی.او.اِ را چطور؟ خانم ستاره درخشش؟ آقای جمشيد چالنگی؟ آقای دکتر سازگارا؟ آقای دکتر نوری زاده؟
- [آقای خامنه ای با شنيدن اسم دکتر نوری زاده به لرزه می افتد و تمام بدن اش کهير می زند. سعی می کند خودش را بی خيال نشان بدهد] نخير. من اصلا اين ها را نمی شناسم. من يک جسم ناقصی دارم...
- کافی ست. پاسخ تان را شنيدم. آيا شما اينترنت داشتيد؟
- بله. داشتيم ولی فيلتر بود. چيزی نمی توانستيم ببينيم. با اين جسم ناقص هم من نمی توانستم تايپ...
- کافی ست. متشکرم.
- پس شما از کدام رسانه استفاده می کرديد؟
- حقيقت اين که من با اين جسم ناقص می نشستم روی کاناپه و رسانه ی ملی خودمان را می ديدم. سخنان آقای رحيم پور ازغدی را می شنيدم. اذان و دعا و مناجات و سخنرانی های خودم را هم در تلويزيون گوش می دادم مبادا مرا هم سانسور کنند. آخر می دانيد...
- بله می دانيم. لازم نيست چيز ديگری بگوييد...
[رئيس دادگاه دستور خاموش کردن ميکروفون ها و دوربين های تصويربرداری را می دهد. رو به ماموران امنيتی حاضر در دادگاه:]
- ببريد اين را با جسم ناقص اش از پا آويزان کنيد همچين بزنيد که خون بالا بياورد. رَوِش خيلی خوبی را به ما ياد داد. انکار! گفته اند که ديوار حاشا بلند است. کی بود کی بود؟ من نبودم؟ من خبر نداشتم. من نمی ديدم! من نمی شنيدم. حالا هم ما اين را می بريم چپ و راست اش می کنيم و بعد حاشا می کنيم. کی بود کی بود من نبودم. ببريد او را...
- [آقای خامنه ای وحشت زده] آقای رئيس دادگاه، شما حرف مرا بد فهميديد. اين طور نبود که عرض کردم. يعنی اين طور بود، ولی آن طوری که شما فکر می کنيد نبود. من از تمام قضايا خبر داشتم. از حمله به منزل آقای کروبی هم خبر داشتم. از نامه ی همسر ايشان هم خبر داشتم. من با اين جسم ناقص ام دچار آلزايمر شده ام و بعضی وقت ها يادم می رود که خبر داشتم يا نداشتم. ولی فکر کنم خبر داشتم. شما لطفا دستور بدهيد مرا نزنند چون جسم ناقص من تحمل کتک ندارد. از بس فيلم آمده ام و نان و ماست خورده ام به جان شما جان ندارم. شما از کارهايی که ما کرديم ياد نگيريد و روش های ما را اجرا نکنيد. خيلی ها به ما گفتند جواب نمی دهد، ما گوش نکرديم. در سايت ها مرتب خطاب به ما نامه می نوشتند و بر حذر می داشتند. حالا هم می بينيم که خدمت شما هستيم و آن ها حق داشتند. شما هم اگر می خواهيد به سرنوشت ما دچار نشويد کاری را که ما کرديم نکنيد. ضمنا من يک جسم ناقص دارم که اگر امکان داشته باشد شما مرا به خاطر همين جسم ناقص عفو کنيد. به خدا غلط کردم. به خدا...
جفنگيات آينده ساز
"مجتبی ذوالنور: صهيونيستها برای مکانهای زيارتی همچون مکه، کوفه، کربلا، کاظمين و... که احتمال حضور مهدی در آنجا رفته است، تدبيرات امنيتی خاصی انديشيدهاند و به سربازانشان مأموريت دادهاند که هر کجا فردی را با اين ويژگیها ديدند فوراً بکشند و حتی ريسک دستگيری او را نيز نکنند، زيرا او انسان بسيار شگفتانگيز و خطرناکی است." «خبرگزاری فارس»
جفنگيات بر دو نوع است: يکی آن است که با دوستان دور هم می نشينيم و ضمن خوردن و آشاميدن و دود کردن از هر دری سخنی می گوييم و کار کم کم به گفتن جفنگيات می رسد. مثلا يکی در حال تعريف کردن از آزادی در کشورهای اروپايی ست که ديگری می گويد آره وقتی آمستردام بوديم خيلی از اين آزادی لذت برديم. چقدر جنس ها مرغوب بودند. از بس کشيديم همه چيز را هشت تا می ديديم. در ردلايت هم کلی طعم آزادی چشيديم. بعد ديگری می گويد مگه آزادی تو مملکت خودمون کمه؟ والله حالی که ما اين جا می کنيم اروپايی ها نمی کنند. کدوم اروپايی می تونه با داشتن زن، بِرِه با هر چند تا زنِ ديگه که می خواد قانوناً رابطه داشته باشه؟ يک روز يک آلمانی به من می گفت شما مردهای ايرانی خيلی خر يد که قدر صيغه را در کشورتون نمی دونيد و هی سنگ حقوق زنان را به سينه می زنيد. الاغ! برو هر چند تا که می خوای زن بگير! اون ام واسه يه ساعت و دو ساعت! چيه نشستی هی حقوق زنان حقوق زنان می کنی. بعد نفر بعدی در حالی که بشکن می زند و ليوان ها را پُر می کند يک دفعه می زند زير آواز که بدنام برو از همه دور شو، بدنام برو طعمه ی گور شو. و همه بشکن می زنند و همان طور نشسته با شلوار کردی و پيژامه و زير پيراهنی توری قر کمر می دهند. اين يک نوع جفنگيات است.
اما نوع ديگری جفنگيات داريم که من به آن جفنگيات آينده ساز می گويم. اين جفنگيات، کلماتی هستند که گوينده از جفنگ بودن شان بی خبر است و فکر می کند که خيلی حرف های قشنگی می زند و تاثير مثبت می گذارد غافل از اين که کاری که اين کلمات می کنند، هزار کتاب فلسفه ی ماترياليستی نمی تواند انجام دهد. مثلا حجةالاسلامِ محترمی در مقابل دوربين تلويزيون اين ها را می گويد:
و خيال می کند با گفتن اين ها عده ی زيادی علاقمند به اسلامِ مورد نظر ايشان خواهند شد. يا حجةالاسلام ذوالنور خيلی جدی می گويد: "صهيونيستها میخواهند امام زمان را بکشند" و گمان می کند محبوبيت امام زمان با اين گفتار بيشتر خواهد شد.
اما اين ها جفنگياتی ست که اهل عقل و انديشه را از اين حجةالاسلام های محترم دور می کند به اين نتيجه می رساند که بايد حکومت از دست اينان گرفته شود و دست آدم های معقول و معتدل داده شود. بايد برای حفظ دين و مذهب و امامان مورد احترام اکثريت مردم، جلوی اين بيانات سخيف گرفته شود و حداقل، راديو تلويزيون در اختيار اين آقايان نباشد که باعث از ميان رفتن حرمت دين و مذهب شود.
به اين جفنگيات می گوييم جفنگيات آينده ساز. جفنگياتی که شايد مايل به شنيدن آن ها نباشيم، اما وجودشان بسيار لازم است. با بيان چنين جفنگياتی آشکار خواهد شد که چرا حق با طرفداران جدايی دين از حکومت است و چرا احترام دين در صورت جدايی از حکومت حفظ خواهد شد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در کشکول شماره ی ۱۲۹ می خوانيد:
- بيست سالگی مجله بخارا
- افطاری آقا
- علی آقا دوسِت داريم
- اگر چاه پُر شود
- رابطه ی انگشت توی دماغ کردن با شجاعت سياسی
- ای جان!
- معمای ترانه موسوی
بيست سالگی مجله بخارا
"از اولين شمارۀ کِلک که در فروردين ماه ۱۳۶۹ متولد شد، قريب به بيست سال می گذرد. هفت سال از اين مدت را به نشر کِلک گذرانديم که ماهانه در می آمد و به نود و چهار شماره رسيد. آخرينش جشن نامه دکتر فريدون آدميت بود که در دی ماه ۱۳۷۶ نشر يافت. تا اينکه به بخارا رسيديم که داستان خواندنی دارد و در جای ديگری بايد يادداشت های آن را چاپ کنم. در دوران بخارا که اولين شماره اش در شهريور ۱۳۷۷ نشر يافت، بيماری تنگی نفس (آسم) کهنه تر شد و افزايش مشکلات کار ما را به نشر دو ماه يکبار بخارا رسانيد. پس بخارا از ابتدا دو ماهانه شد... با اين شماره که يکجا و تواماً در پيش رو داريد، به بيست سالگی کار مجله داری رسيده ام..." «علی دهباشی، بخارا در بيست سالگی، مجله بخارا، شماره ۷۵، فروردين-تير ۱۳۸۹»
بيست سالگی کلک و بخارا را به آقای دهباشی عزيز تبريک می گويم. اين دو، فرزندان برومندِ آقای دهباشی اند که سال های سال و بل که چند ده سال عمر خواهند کرد و قدر و منزلت شان روز به روز بيشتر شناخته خواهد شد. کلک، و ادامه ی آن بخارا به اعتقادِ من يک پديده ی بزرگ فرهنگی ست؛ پديده ای که اثر آن بر جامعه ی فرهنگی ما سال ها بعد معلوم خواهد شد.

مايل نيستم در سالروز بيست سالگی بخارا نوشته ام طعم گلايه و اندوه بگيرد، اما ناگزيرم به نکاتی اشاره کنم که چندان شادی آفرين نيست. مجله ای که امروز با ۷۱۳ صفحه پيش رو داريم، مجموعه ای ست از آثار بهترين نويسندگان و محققان و مترجمان و شاعران ايران. اين مجله گرانقدر به قيمت هفت هزار تومان در اختيار ما قرار گرفته است. جای تاسف است که سردبير بخارا هم چنان از عدم تسويه حساب مشترکان گله مند است و ناچار بايد هر بار اين نکته را گوشزد کند. به نظر اينجانب، کسی که حاضر نيست برای به دست آوردن بهترين مطالب و مقالات و ترجمه ها هفت هزار تومان در چهار ماه (يعنی ماهی هزار و هفتصد و پنجاه تومان) صرف هزينه کند اهل فرهنگ نيست و چنين کسی لياقت آن را ندارد که مجله برايش ارسال شود.
از سوی ديگر باور کردنی نيست که در ميان اين همه ايرانیِ تحصيلکرده و اهل فرهنگ، چه در داخل و چه در خارج از کشور، تنها عده ی معدودی مشترک چنين مجله ی فرهنگ سازی شوند، به قدری که ميزان اشتراک، کفاف هزينه های مجله را هم نکند.
از گلايه های مالی بگذريم و به گلايه های قلمی برسيم. من در کشکول خبری شماره ی ۸۲ که در تاريخ ۱۷ خرداد ۱۳۸۸ منتشر شد نويد بيست سالگی بخارا را دادم و انتظار داشتم اهل قلم در اين باره مطالبی شايسته ی زحمات آقای دهباشی بنويسند. با کمال تاسف شاهد چنين چيزی نبوديم و اميدوارم اين کار با تاخيری که معمول ما ايرانيان است صورت بگيرد و در طول ماه های آينده مقالات شايسته ای به اين مناسبت منتشر شود.
اما برسيم به خود بخارا و شماره ی ۷۵ آن. در اين شماره شعر "لحن سی و يکم، پرويز مشکاتيان را ياد" را از بهرام بيضايی می خوانيم.
مطلب بسيار جالبِ "تلقّی قدما از وطن" نوشته ی استاد بزرگ محمد رضا شفيعی کدکنی مطلب سوم بخاراست. "آنچه در اين بحث کوتاه مورد نظر است، بررسی برداشت های گوناگون و تصورهای متفاوتی ست که وطن در ذهن و انديشۀ شاعران اقوام ايرانی داشته و در طول تاريخ بيش و کم تغييراتی در آن راه يافته است..."
اما مطلب جرج اُرول، به نام "جلوگيری از ادبيات"، که استاد عزت الله فولادوند آن را به شکلی درخشان به فارسی برگردانده اند، مطلبی ست که گويا از زبان اهل ادبيات امروز ما نوشته شده است! "اين مقاله در ۱۹۴۶ در اوج اقتدار جهانی رژيم استالين نوشته شده است، در عصری که هنوز نه تلويزيون به اين حد از پيشرفت فنی رسيده بود و نه از اينترنت خبر بود. ولی آنچه ارول ۶۵ سال پيش در زمينه های فکری و اجتماعی و فرهنگی و سياسی می گويد نه تنها همچنان به ارزش خود باقی است، بلکه حتی موضوعيت بيشتری يافته است چنانکه خواهيد ديد." در اين مقاله می خوانيم: "...اگر آزادی انديشه بميرد، مرگ ادبيات قطعی است. ادبيات نه تنها در هر کشوری با ساختار توتاليتر محکوم به مرگ است، بلکه هر نويسنده ای که ديدگاه توتاليتر اختيار کند و به عذرتراشی برای تعقيب و آزار بپردازد و دست به قلب و تحريف واقعيت بزند، خود را بعنوان نويسنده نابود کرده است... فکر و ذهن خود فروخته، فکر و ذهنی ضايع است... آفرينندگی ادبی محال می شود و حتی خود زبان بجمود و تحجر می گرايد مگر آنکه خودانگيختگی به نحوی به ميدان بيايد... نيروی تخيل و آفرينندگی نيز مانند بعضی جانواران وحشی در قفس از زايش باز می ماند. هر نويسنده يا روزنامه نگاری که اين واقعيت را انکار کند (و امروز کمابيش همۀ ستايش هايی که نثار اتحاد شوروی می شوند به تلويح يا به تصريح چنين انکاری در بر دارند) عملاً خواستار نابودی خويش است..."
چهارمين قسمت از داستانِ داستان نويسی را به قلم حسن ميرعابدينی در اين شماره از بخارا می خوانيم که شاملِ بررسی مقاله ای از تقی مدرسی و کتاب تاريخ ادبيات ايران بزرگ علوی و مطلبی در باره ی اسماعيل فصيح است.
تازه ها و پاره های ايرانشناسی استاد بزرگ ايرج افشار به شماره ی ۶۶ می رسد و مواد شماره ی ۱۵۰۸ تا ۱۵۴۸ را در بر می گيرد که يکی از يکی خواندنی تر و آموزنده تر است.
ژاپنشناسیِ استاد هاشم رجب زاده هم به شماره ۲۴ رسيده و ما را با زيبايی ها و گاه زشتی های چشمه ی خورشيد آشنا می کند. مثلا در طول يک سال چه تعداد از ژاپنی ها خود را می کشند. اين که در سال ۲۰۰۹، دقيقاً ۳۲۷۵۳ ژاپنی خود را کشته اند شايد جلب نظر کند اما جالب تر از آن اين است که استاد رجب زاده می نويسند "پليس ژاپن آمار خودکشی ها و جزئيات آن را، با تفکيک انگيزه ها و سن مرتکبان، منتشر می کند...". در ماده ی ۴۴۲، با عنوان "زنبور درشت بی مروّت" آمده است که "به تصور کمتر کسی می رسد که هر ساله در ژاپن مترقّی شماری از مردم از نيش زنبور و گزيدن مار و حملۀ خرس جان خود را از دست می دهند. آمار اين مرگ و ميرها در سال ۲۰۰۸ به ترتيب ۱۵ و ۴ و ۳ نفر بوده است. در يکی از سال های دهۀ ۱۹۸۰ که اوج اين تلفات بود، ۱۹۴ نفر از نيش زنبورهای درشت که سُوزُومه باچی ناميده می شود مردند. و هزاران تن جراحت برداشتند. اين بهايی است که ژاپن طبيعت دوست برای حفظ محيط زيست می دهد، و پند سعدی در گلستان به گوش اين گزندگان نمی رود که: زنبور درشت بی مروّت را گوی / باری چو عسل نمی دهی نيش مزن..."
جشن نامۀ سرکار خانم دکتر سيمين دانشور همراه با عکس های جالب ايشان بخشی از مجله را در بر می گيرد.
مطلب بسيار جالبی برای اهل تاريخ دوران قاجار توسط آقای علی فردوسی، استاد و مدير بخش تاريخ و علوم سياسی دانشگاه "نوتردام دو نامور" کاليفرنيا يافته و ترجمه شده است و آن مصاحبه ی يک روزنامه نگار آمريکايی با حاج سیّاح، جهانگرد مشهور دوران قاجار است.
آويزه های آقای ميلاد عظيمی هم از احسان طبری و نقد ادبی او آغاز می شود و به مسائل جالبی از جمله دکتر مصدق و مجلۀ يغما می پردازد.
سومين شماره از قلم رنجه های استاد بهاءالدين خرمشاهی به موضوع خواندنی و به يادماندنیِ دفتر تلفن ايشان اختصاص دارد! دفتر تلفنی که يک پايگاه ادبی-فرهنگی و بل که يک جُنگِ هنری ست و بخشی از تاريخ فرهنگ معاصر ايران در آن ثبت و ضبط شده است!
فهرست کامل مطالب اين شماره از بخارا را در سايت مجله ی بخارا می توانيد مشاهده کنيد. آن چه در اين جا نوشتم، مختصری ست در معرفی اهمّ مطالب. بيست سال با بخارا در عرصه ی فرهنگ ايران زمين گام برداشتيم. بيست سال از او و نويسندگان اش آموختيم. بيست سال همراه با هم رشد کرديم و سن مان بالا رفت. او جوان شد و ما قد کشيدن اش را ماه به ماه ديديم. اميدواريم، عمری طولانی همراه با سربلندی و سر افرازی داشته باشد. برای آقای علی دهباشی عزيز شادی و تندرستی آرزو می کنيم.
افطاری آقا

آدم بعضی وقت ها از خودش بدش می آيد. اين حالتی بود که با ديدن عکس افطاری آقا به من دست داد. يک جورهايی از خودم و حيوانیّت خودم بدم آمد. ديدم گرسنه که می شوم هوس چلوکباب می کنم. آن هم چلوکباب برگ شرف الاسلام بازار. يا يک ديزی مَشْت روی تخت های دربند و درکه. يا هف هش ده تا تخم مرغ نيمرو در يکی از قهوه خانه های جاده چالوس با سه چهار پنج تا نان لواش داغ و چند عدد پياز و فلفل سبز تند بغل اش.
عکس آقا را که ديدم از خودم بدم آمد. گفتم عجب جانوری هستم من. افکارم پُر از چلوکباب و ديزی ست آن وقت رهبر معظم من ميز غذايش به اين ظرافت و لطافت و پاکيزگی ست. آب جوش و سبزی و خرما و کمی برنج... آه... بميرم من... ياد داستان عروسی پسر ايشان افتادم که خانم برايش شام نگذاشته بود، پاسدار را صدا کرد گفت شما چی داری برای خوردن آن بی انصاف هم جز نان خشک و خالی چيزی نداشت برای تعارف کردن به آقا. اشکم سرازير شد...
از لا به لای اشک دوباره به عکس نگاه کردم. يک، دو، سه، چهار نفر کنار ديوار، بيخ گوش آقا، دست به شکم ايستاده بودند. بله بادی گاردهای آقا. اين طرف اين تعداد هستند؛ ببين آن طرف چه خبر است. لابد ده، بيست، سی نفر. بعد پشت ديوار را ببين. بعد داخل حياط را ببين. بعد دور تا دور محوطه ی پاستور را ببين. اَاَاَاَ......... اين همه آدم. خب اين ها با چی سير می شو