برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
يکي از زيباييهاي وبلاگشهر، تنوع آرا و عقايد اهالي آن است. وبلاگشهر زنده است چون اگر دههزار نفر موافق چيزي باشند، صداي يک نفر مخالف در ميان همهمهي آنان گم نميشود. وبلاگشهر، شهر دمکراسي و آزاديست و موافقان و مخالفان ِ هر کاري، بي هيچ محدوديتي نظر خود را به اطلاع همگان ميرسانند.
امروز که در وبلاگشهر موجي عظيم در مخالفت با فيلم سيصد به راه افتاده، در کنار موافقان، صداي مخالفان نيز به گوش ميرسد. اين اتفاق فرخندهاي در جامعهي فرهنگي ماست که اقليت، با صدايي رسا، به مخالفت با اکثريت بر ميخيزد و نظر خود را قاطع و صريح بيان ميدارد. اين از برکتهاي وبلاگنويسيست. اگر بر بمب گوگليي سيصد، هيچ فايدهاي مترتب نباشد، اين يک فايده را نميتوان انکار کرد.
تا آنجا که ديدهام، پارسا صائبي و سلمان جريري و پسرفهميده و هاله مهربان بر اين حرکت ايراد گرفتهاند. احتمالا بعد از اين دوستان، گروه ديگري نيز –که به خاطر جو حاکم تا اين لحظه سکوت کردهاند- لب به سخن خواهند گشود. اين اتفاق مبارکيست.
نظر اين دوستان در وبلاگشان منعکس است و در برخي موارد ميتوان به آنها پاسخ داد ولي قصد من در اينجا بحث بر سر مسائل مورد اشارهي آنها نيست و بيشتر به جنبهي کلي کار نظر دارم.
من در طرحي که نويسندهي با ذوق "لگوماهي" براي سايت سيصد ارائه داده، هيچ احساساتي شدن و رگ ِ گردن نشان دادني نميبينم چه اگر چنين بود پيوستن به اين حرکت را مثل بسياري ديگر مورد ترديد قرار ميدادم. طبق نوشتهها، قرار است اين سايتي باشد، با نقاشيهايي که هنرمندان ما از تاريخ ايران ترسيم خواهند کرد و زيباييهاي گذشته را نشان خواهند داد. بر اساس شناختي که از لگوماهي داريم، مطمئنيم که سايتي آبرومند برپا خواهد کرد.
اگر قرار بود حمله به سفارتي ترتيب داده شود، يا نويسندهي داستان ترور شود، يا فيلمساز به قتل برسد، يا فحاشي و هتاکي به کسي شود، بدون شک در مقابل آن ميايستاديم، اما به راستي چه ايرادي در اين حرکت فرهنگي هست؟
خوب و بد ِ تاريخمان را نيک ميدانيم. از آدمکشيها و قتلها و جنايتها تا حدود زيادي با خبريم. شايد با 90 درصد آنچه در تاريخ کشورمان گذشته است، به طور کامل مخالف باشيم. در اينها ترديدي نيست. اما مسئلهي ديگري در ميان است و آن تصوير زشتيست که از ما در ذهن مردم جهان به وجود آمده و همچنان در حال گسترش است. شايد براي عدهاي اصلا مهم نباشد که مردم جهان در مورد ايرانيان چه فکر ميکنند و آنچه هست را حق ما بدانند. اين گروه، -که خود را از جنسي ديگر ميدانند- براي راحت کردن خودشان، اصلا ايراني بودنشان را نفي ميکنند.
اما گروه ديگري که ما باشيم، ميخواهيم چهرهاي متعادل از خود نشان دهيم. متعادل، يعني ترکيبي از خوب و بد، مثل مردم تمام دنيا. اين که بگوييم ما فقط خوبيم، دروغ است؛ همانطور که اگر بگويند ما فقط بديم دروغ است. بهترين مثال براي بد ِ مطلق، رمان و فيلم "بدون دخترم هرگز" است. آيا واقعا ما خانوادههايي مانند خانوادهي دکتر محمودي نداريم؟ آيا رفتارهاي فاجعهبار مانند آنچه در آن کتاب خوانديم به چشم خود شاهد نيستيم؟ آيا تعصب و فرهنگ عقبمانده در هيچ جاي ايرانمان وجود ندارد؟ چرا! هم خانوادههايي مانند خانوادهي دکتر محمودي وجود دارند، هم رفتارهاي فاجعهبار را هر روز به چشم خود ميبينيم، هم تعصب و فرهنگ عقبمانده در اعماق وجودمان رسوخ کرده است. پس آيا بايد حق را به خانم بتي محمودي و تهيهکنندگان فيلم بدون دخترم هرگز بدهيم؟ قطعا خير! چون بسياري از ما، با آنچه اين فيلم نشان ميدهد فرق داريم؛ چون بسياري از ما با جد و جهد بسيار بر ضد سنتهاي جاري و رفتارهايي که آن فيلم به تصوير کشيده مبارزه کردهايم. پس حق داريم با آن مخالفت کنيم و بگوييم چنين و چنان نيستيم.
من اگر سعي ميکنم، جستجوکنندگان فيلم سيصد در اينترنت را به سمت سايتي هدايت کنم که تصاوير زيبايي از گذشتهي ايران نشان ميدهد، قصدم ابدا تطهير خشايارشا و کشورگشايان گذشته و امثال نادرشاه مورد اشارهي سلمان جريري نيست. من امروز به چشم خود ميبينم که يک حاکم مستبد در آغاز قرن بيستويکم چه پوستي از انسانها ميکند و بر اين قياس نميتوانم خشايارشا و يا پادشاهان باستاني و يا حتي پادشاهان دورهي معاصر را از اشتباه و خطا، حتي جنايت و پليدي بري بدانم. من هم به اندازهي چند کتاب تاريخ از آنچه در زمان خشايارشا گذشته باخبرم و اتفاقا آنچه در اين فيلم ميگذرد، بر پايهي بخشي از تاريخ مدون است –که حال، به درست و غلط آن کار ندارم-.
با اين ديد، و به لحاظ نگرش هنرمندانهاي که طراح بمب گوگلي سيصد دارد، ايرادي بر اين حرکت نميبينم و اميدوارم دوستان ارجمندم –چه مخالف و چه موافق- در ارائهي تصوير مطلوبتر از ايران و ايراني موفق باشند. اين موج هم مثل موج خليجفارس فرو خواهد نشست و تنها چيزي که باقي خواهد ماند دوستي و همبستگي ما در اعتلاي نام ايران و فرهنگ ايراني خواهد بود.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
امروز ايميلي از مهدي جامي دريافت کردم که در آن پخش آزمايشي "راديو زمانه" را به دوستانش خبر داده بود. با سرعت اينترنتي که ما داريم، البته شنيدن اين راديو آسان نيست اما چه اين صدا شنيده شود، چه شنيده نشود، بايد خوشحال بود از تولد رسانهي فارسيزباني ديگر که حرف تازهاي براي گفتن دارد. هر رسانهاي که متولد ميشود، يک قمه و پنجهبوکس و اسلحه به زمين گذاشته ميشود. در جهان ِ سوم ِ ما، -آنکه در حال رشدش ميناميم-، حرف اصلي هنوز با سلاح سرد و گرم است و انديشه و زبان را قدرت در افتادن با اينها نيست. فکر، اگر مجالي براي بروز پيدا نکند، تبديل به خشم ميشود، و خشم، اسلحه ميجويد، اما همينکه فکر بر زبان جاري شد، و مخاطب، کلام را شنيد، آنگاه خشم، در آوردگاه منطق و بحث، تبديل به کلمه ميشود (گيرم کلام زشت و زننده و هجو) و گام اول به سوي رشد ِ فرهنگ و اخلاق برداشته ميشود. از همين روست که در جوامع متمدن و پيشرفته، رسانه از نظر کميت و کيفيت رشد ميکند، ولي در جوامع متحجر و عقبمانده، آنچه هم که باقي مانده، تعطيل ميشود. اما عصر و زمانه ديگر شده، و با پيشرفت تکنولوژي، صدا و تصوير و نوشته از هر جاي دنيا قابل پخش و نشر است.
زماني بود که مخالفان حکومت، در زير سايهي دولتهاي عثماني و آلمان و ديگران نشريه منتشر ميکردند و آن را در تيراژ چند صد نسخهاي، با هزاران دشواري، به دست خوانندگانشان در ايران ميرساندند. اگر حوصله نداريد متنهاي تخصصي و طولاني را بخوانيد، ورق بزنيد مثلا "از صبا تا نيما"ي آرينپور را و ببينيد اين نشريات چگونه منتشر ميشدند و چگونه به دست خوانندگان ميرسيدند. کاري بود کارستان که تنها با عشق ِ به ايران مقدور ميشد و انديشهاي جز خدمت به ايراني در آن نبود. اما امروز هر چه در سر داريم بر صفحهي کامپيوتر تايپ ميکنيم، و با يک اشاره اين مطلب در سراسر دنيا پخش ميشود. اين دستاورد کمي نيست و بايد آن را قدر دانست. اکنون تصوير و صدا هم به مدد همين فنآوري در سراسر دنيا قابل پخش است و چه پريشان ميکند اين خبر، خاطر ِ اهل تحجر و کهنهگرايي را. با اين حال در کشور ما، ميتوان جلوي اين صداها را گرفت و از طرف ديگر اين وسايل چندان شناخته شده و رايج نيست.
راديو، براي اکثر ما، بخصوص ميانسالان و سالخوردگان، همان راديوي موج کوتاه قديميست که به گوشمان تکيه ميدهيم و آنتنش را بيرون ميکشيم و با چرخاندن پيچ، صداي مورد نظرمان را پيدا ميکنيم. حتي آن راديويي که ديجيتال است و ميتوان امواج را روي حافظهاش با شماره ذخيره کرد، از نظر پيرمردهاي ما، راديو نيست! ما به اين چرخاندن و صداي توام با خشخش عادت کردهايم! اين راديو مثل کامپيوتر نيست که در اتاق فرزندمان نصب باشد و براي شنيدن صدا، مجبور باشيم پشت صندلي يا روي تخت بنشينيم و آنرا گوش کنيم (حالا بعضيهامان لپتاپ داريم را نميگويم، که آنهم وقتي به خط تلفن وصل است، اهل خانه جملگي صدايشان به اعتراض بلند ميشود که تلفن اشغال است!) هر بار خريدن کارت 5000 توماني (گيرم با تخفيف، 4500 تومان) و کنتور انداختن لحظه به لحظه، با شنيدن راديو جور در نميآيد! حالا در خارج ميتوان يک پولي به مخابرات داد و بيستوچهار ساعته به اينترنت وصل بود حکايت ديگريست. بچههاي داخل را فعلا از اين نعمت بهرهاي نيست (و اگر هم با خط مثلا دي. اس. ال ِ پارسآنلاين هست، آنهم چنان فيلتري بر سر راهش هست که بايد عطاي استفادهاش را به لقايش بخشيد). شنيدن ِ راديوي موج کوتاه ما، حتي مثل شنيدن راديو از طريق ماهواره نيست که صدا از داخل تلويزيون پخش ميشود. هر چقدر هم که اين صدا بيپارازيت باشد، آن راديو، چيز ديگريست! ميخواهم به اين نتيجه برسم که هر چند ارسال امواج راديو زمانه از طريق اينترنت و ماهواره خوب است، اما تا اين راديو از طريق موج کوتاه پخش نشود، از ديد بسياري هنوز راديو نيست. به هر حال اگر به غير از جوانان، روي سخن با پيران و ميانسالان نيز هست، بايد اين موضوع را در نظر گرفت. اين يک.
بسياري ايراد گرفتهاند به بودجهي دولت هلند براي راهاندازي اين راديو. من، خود مخالف سرسخت دريافت کمک از بيگانهام، خواه آمريکا باشد، خواه انگليس باشد، خواه شوروي سابق باشد، خواه هلند و فرانسه و دانمارک باشد. مطلبي هم نوشتم در اشاره به اين مسئله که چه خطرهايي دريافتکنندگان اين کمکها را تهديد ميکند و در مظان چه اتهامهايي قرار ميدهد. اتهامهايي که مطلقا پايه و اساس ندارد ولي از آنها گريزي نيست. خيلي بهتر بود که ايرانيان ِ اهل ِ فرهنگ ِ سرمايه دار، پشتيباني ميکردند از چنين طرحهايي، و بدون توقع و انتظار، هزينههاي راهاندازي چنين شبکههايي را تقبل مي کردند اما چه ميتوان کرد که چنين کساني را نداريم و اگر هم داشته باشيم، به قدر يک دولت، خواسته و توقع از آن رسانه خواهند داشت! اين واقعيتيست که در شبکههاي تلويزيوني ماهوارهاي ميتوانيم آن را شاهد باشيم. کم نديدهايم مديران اين شبکهها را به حال زار و نزار که دست کمک به سوي بينندگانشان دراز کردهاند اما دريغ از يک دينار پول! کار به حراج و فروش ِ فرش و کاسه بشقاب و پرچم نيز کشيده است که آنهم اثر نکرده و اکنون صاحبان اين تلويزيونها، زمان ِ پخش ِ برنامهشان را به کساني که حتي آنها را قبول ندارند ميفروشند. پس در شرايط فعلي، نميتوان چشم ياري از مخاطب داشت.
فرهنگ اروپاييها و کمکهايي که به گروههاي غير دولتي ِ فرهنگي و هنري و سياسي و غيره ميکنند براي اکثر ما شناخته شده نيست. مثلا ما نميدانيم که اگر فرضا در دانمارک يک گروه تئاتر ايراني به راه بيندازيم و خودمان را به مراکز مربوط معرفي کنيم، خيلي راحت سالن و امکانات تمرين و وسايل لازم در اختيارمان قرار ميدهند و چيزي هم در قبال آن طلب نميکنند. نميدانيم که اگر فرضا در سوئد بخواهيم کلاسي براي آموزش موسيقي ايراني به راه بيندازيم، با يک تقاضا و کمي پيگيري کمکهاي بسيار زيادي به صورت مادي و معنوي به ما ميشود. اين فرق ميکند با زماني که مثلا عدهاي ايراني در زمان جنگ جهاني اول، با بودجهي دولت آلمان نشريهي "کاوه" را به راه انداختند. در آن دوران، آن بودجه براي نشر سياستهاي دولت آلمان پرداخت ميشد. مثلا نشريه بايد جهتگيري ضد انگليس و ضد روسيه ميداشت؛ بايد طرفدار سياستهاي آلمان ميبود. بايد از پيشرفتهاي دولت و ملت آلمان سخن ميگفت. در کنار اينها آقاي تقيزاده و علامه قزويني و مرحوم جمالزاده ميتوانستند حرفشان را در رابطه با ايران بزنند و مثلا خواهان پيشرفت به سوي تمدن ِ ايرانيان باشند. اين کار چنان خطرناک بود که در دورهي اول ِ کاوه که تا زمان پايان جنگ منتشر شد، نويسندگان حتي نام خودشان را پاي مقالات نميگذاشتند و تازه در دورهي جديد ِ نشريه، که بعد از جنگ منتشر شد و اهداف جنگي و آلماندوستانه در آن دنبال نميشد، نويسندگان اسامي خود را پاي مقالاتشان گذاشتند (بعدها در دورهي کامل ِ تجديد چاپ شده، استاد ِ ارجمند، ايرج افشار، اسامي نويسندگان مقالات را در تمام شمارههاي قديم و جديد يافتند و مشخص فرمودند).
اين نشريه، که با کمکهاي مستقيم دولت آلمان منتشر ميشد، و قصد از انتشار آنهم کاملا سياسي (و بلکه نظامي) بود، کمک بزرگي به بيداري ايرانيان کرد. بسياري از مطالب آن، حتي امروز هم ميتواند ما را بيدار کند! هيچکدام از آن آقايان هم جاسوس نبودند و به قصد منافع بيگانه قلم نميزدند. جملگي عاشق کشورشان بودند و فکري جز پيشرفت و سعادت مردم ايران نداشتند. امروز، دورهي کامل آن نشريه را به دست بگيريد و ورقي بزنيد. دورهي اول و دورهي دومش را ملاحظه کنيد. يادداشتهاي تقيزاده را در حاشيههاي آن ببينيد. مقالات قزويني را بخوانيد. پيشنهادهاي نويسندگان را براي مبارزه با جهل و عقب ماندگي دنبال کنيد. ترديدي ندارم که شما هم مانند من به اين قضاوت خواهيد رسيد که بهرهگيري از اين بودجه – گيرم با نيت خير براي ملت ايران نبوده باشد – بي هيچ ترديدي به نفع مردم ما بوده است.
من به لحاظ فرصت اندکي که دارم نميتوانم بيش از اين در اين باره بنويسم، والا نمونههاي ديگري هست که ميتوان به آنها استناد کرد. در بارهي استفاده از مطالب وبلاگها در برنامههاي راديو، نکات مهمي هست که اگر فرصتي دست داد، در بارهاش خواهم نوشت. براي مهدي جامي و ياران راديو زمانه، آرزوي موفقيت ميکنم.
اين نوشته، آخرين قسمت از مجموعه ي دنباله دار "وب لاگ ها و زبان فارسي" ست. شماره ي اين مطالب به 17 رسيد که مي شد تا 30 شماره نيز ادامه داد ولي بيش از اين باعث خستگي خواننده ي غيرمتخصص مي شد که ترجيح دادم چنين نشود و اگر ادامه اي لازم باشد قطعا اهل فن آن را دنبال خواهند کرد.
نگارنده از انتشار اين سري مطالب هدفي را دنبال مي کرد که شايد تمام و کمال به دست نيامده باشد و قطعات پازلي که در ذهن داشت به طور دقيق در جاي خود قرار نگرفته باشد ولي به همين اندازه نيز خرسند است که توانسته در ميانه ي مباحث سياسي روز به اين موضوع، به قدر توان خود بپردازد و اهميت آن را يادآور شود. براي اينجانب يک نوشته از اين نوع، به صد نوشته ي سياسي مي ارزد چه اين مي ماند و تاثير مي گذارد و آن بعد از ماهي و سالي اثرش را از دست مي دهد.
هدف اصلي من از طرح اين موضوع نشان دادن اهميت محتوا بود که خود حاصل تجربه و مشاهده و تفکر نويسنده است و اين که اين محتوا امروزه ظرفي براي عرضه يافته است به نام وب لاگ که آزادي مطلق از هر نظر به نويسنده مي دهد و محدوديت کتاب و نشريات چاپي را ندارد، با اين وجود آن چه پيش روي ماست، اقيانوسي است با عمق کم که اگر اين ابزار در اختيارمان نبود شايد گمان مي کرديم اين اقيانوس بسيار ژرف است که خوب يا بد مي بينيم که چنين نيست. مي خواستم نشان دهم که وب لاگ ها مي توانند آينه اي صاف و روشن براي انعکاس آن چه امروز واقعا در ذهن جوانان ايراني مي گذرد باشند و محققان بايد از زباني که اين آينه منعکس مي کند حداکثر بهره را ببرند. موضوعات ديگري نيز بود که قصد داشتم به قدر توان خود به آن ها بپردازم که فعلا به همين اندازه بسنده مي کنم و اين دفتر را مي بندم.
امروز، بعد از چند هفته کلنجار رفتن با يکي از عجيب ترين کتاب هاي زبان فارسي، بالاخره موفق شدم آن را براي بار دوم به پايان برسانم. کتابي که جزو شگفتي هاي ادب فارسي است و دست و پنجه نرم کردن با آن مثل بالارفتن از يک صخره صاف و مرتفع است که صخره نورد -حتي صخره نورد ماهر و با تجربه- دائما به زير فرو مي غلتد و اگر خود را درست با طناب ها ايمن نکرده باشد و يا توان مقاومت در مقابل سختي ها نداشته باشد به قعر سقوط مي کند. چنين سقوطي منجر به بستن کتاب و بخشيدن عطاي مطالعه به لقاي آن مي گردد!
اين کتاب "دُرّه ي نادرَه" نام دارد، به قلم ميرزا مهديخان استرآبادي، که مثلا قصد داشته تاريخ دوره ي نادرشاه را به رشته ي تحرير در آورد اما در عوض دشوار ترين کتاب نثر فارسي را به وجود آورده که کمتر کسي را توان درک آن هست. اين کتاب را استاد بزرگ جناب سيد جعفر شهيدي با رنج و مرارت بسيار تصحيح و با علامت گذاري و معنايابي قابل مطالعه کرده اند. اين کتابي است که خواندن آن را به هيچ کس توصيه نمي کنند ولي اگر در زبان فارسي ماجراجو باشيد، بد نيست کمي با آن کلنجار برويد. استاد محترم زحمت کشيده اند و بعد از اصل کتاب، خلاصه ي ساده شده اش را نيز ارائه نموده اند که کمک بزرگي است به خواننده.
اما من اين کتاب را براي بار دوم، نه فقط به خاطر لذت دست و پنجه نرم کردن با کلمات، که به خاطر نوشتن اين مقاله و مقاله اي ديگر در همين زمينه مطالعه کردم. پيش از ورود به بحث، بندي از اين کتاب را که فهم آن آسان تر است با هم مي خوانيم. سعي کنيد بدون توجه به معني کلمات و استعاره ها اين دو خط را با صداي بلند بخوانيد:
عذوبَت ِ منظوماتش «زُلالي» را از خوي ِ خجلت دفتر سخن بآب اندازد، و «هلالي» را هلال آسا، برنگ زردي و نَقص، شُهرهء شهر و انگشت نماي آفاق سازد. در طُور طَور سخنوريش ، «کليم» گليم بر سر کلام خود کشد، و در بزم بلاغت گستريش، طبع «سليم»، سَليم آسا بطَبطاب ِ اضطراب افتد… (دُرّهء نادرَه، چاپ سوم، 1384، صفحه 73)
حالا در کنار کلمات، معاني ئي را که ميرزا مهديخان در هر يک از آن ها جا داده مي نويسيم تا ببينيد که نوشته ي او در عين سختي چندان هم بي محتوا نبوده:
عذوبَت ِ منظوماتش «زُلالي» (زلالي شيرازي معاصر و شاگرد اهلي (948 ه.ق.) است و شايد زلالي خوانساري (م- 1024) منظور است) را از خوي ِ (عرق بدن) خجلت دفتر سخن بآب اندازد، و «هلالي» (هلالي جغتائي (مقتول بسال 936 ه.ق.)) را هلال آسا، برنگ زردي و نَقص (از آنجهت که بر حسب رويت، بدر ماه شب چهارده که قرص کامل است از نيمه ء ماه رو بنقصان گذارد و هلال غايت انتقاص ماه است)، شُهرهء شهر و انگشت نماي آفاق سازد. در طُور طَور (حد، قدر) سخنوريش ، «کليم» (ابوطالب کليم کاشاني (م- 1061) و در آن ايهامي است بموسي کليم الله (ع)) گليم بر سر کلام خود کشد، و در بزم بلاغت گستريش، طبع «سليم» (سالم، آرام، معتدل و در آن ايهامي است به محمد قلي سليم معاصر طاهر نصر آبادي که بسال 1057 ه.ق. در گذشت)، سَليم (مارگزيده) آسا بطَبطاب ِ (تحته ء گوي بازي، چوگان پهنه) اضطراب افتد…
سوالي که پيش مي آيد اين است که چه ضرورتي باعث شده ميرزا مهديخان با اين فشردگي اين همه معني را در قالب کلمات بگنجاند و خود و خواننده را دچار چنين زحمتي کند. استاد شهيدي در مقدمه ي کتاب شان مي فرمايند: " قصد مولف تحرير نثر مشکل است و تاريخ نويسي براي وي در درجه دوم اهميت است. (مقدمه ي کتاب، صفحه ي د)" به عبارتي آقاي استرآبادي تاريخ را بهانه کرده تا هنر خود را در نوشتن نثر فني فارسي نشان دهد. معناي اين حرف اين است که بر خلاف اکثر ما که معتقديم محتوا اصل است و شکل بايد تابع محتوا باشد، در اين کتاب، شکل، حرف اصلي را مي زند و محتوا در مرحله ي بعد قرار مي گيرد. بنابراين اهميت محتوا که همواره به عنوان يک اصل بديهي شناخته شده، چندان هم بديهي نيست و اين امکان وجود دارد که نويسنده فقط و فقط به فکر فرم باشد و چون فرم بدون محتوا معني ندارد لذا محتوايي را هم به عنوان يک الزام در آن مي ريزند. اين ضرورت اگر در نقاشي و موسيقي وجود ندارد و شکل و صوت ِ بدون معنا هم، قابل عرضه و ارائه است، در نثر چنين نيست و نمي توان کلمات بي معنا به دنبال هم رديف کرد (در نظم البته شعر احمدا و بي معنا مي توان گفت که آن هم از نظر زيبايي شناسي چيزي براي عرضه نمي تواند داشته باشد و بحث در باره ي آن نيز در اينجا موردي ندارد). استرآبادي هم دقيقا اين کار را کرده است. مي گويند پيش از نوشتن اين کتاب، کلماتي را از فرهنگ هاي آن روزگار استخراج مي نموده و بعد، آن کلمات را بر حسب معني به دنبال هم رديف مي کرده و معنايي از مجموعه ي آن ها به دست مي آورده است. کاري شاق براي هنرنمايي صرف. تحليل اين هنرنمايي هم البته به همان نسبت شاق بوده و استاد شهيدي زماني طولاني را صرف قابل مطالعه کردن اين کتاب کرده است. به قول استاد ايرج افشار " با چند سطر معمول ِ ما ميسر نمي شود که از تصنع بيش از حد اين کتاب و جان ِ کُردي وار که دکتر شهيدي در تصحيح و تنقيح و توضيح اين کتاب مصروف کرده است صحبت کنيم… خدا را شکر که آقاي دکتر شهيدي اين کتاب نتراشيده و نخراشيده را که در 710 صفحه طبع شده به نثر ساده برگرداندند (صفحه ي اول از مقدمه ي مصحح بر چاپ دوم؛ راهنماي کتاب سال 1342 شماره ي دوم صفحه 131).
به راستي در دوره ي ميرزا مهديخان چه تفکري حاکم بوده که خود را ملزم به نگارش کتابي ديده که " گاهي مِحَک فضل منشيان و معيار بلاغت مترسلان بحساب آمده است، و گاهي اُضحُوکَهء معلمان و نشانهء تير ملامت استادان" (صفحه ي د)؟ اين مبحثي است جالب که خلاصه ي آن را در همين مقدمه مي خوانيم:
" ميدانيم که نثر فارسي در قرن سوم و چهارم و حتي در نيمه اول قرن پنجم ساده بود. آثار منثوري که از آن دوره باقي است اين مدعا را اثبات مي کند. علل اين ساده نويسي را ميتوان در چند چيز خلاصه کرد:
1- پيوند زبان دري با زبان پهلوي
2- عدم اختلاط کامل ادب فارسي و عربي
3- تازه کار بودن نويسندگان ايراني در ادبيات دري
4- ارتباط شديد نويسندگان با عامه مردم.
از اواسط قرن پنجم شرايط نويسندگي تغيير کرد، ارتباط با ادب فارسي و عربي قوي تر شد. آثار گذشتگان همچون لوحه سرمشق مقابل نويسندگان تازه قرار گرفت و آنان را به پديد آوردن اثري نو تشويق کرد، تا تفوق خود را بر نويسندگان گذشته نشان دهند. نويسندگان در بين طبقات عالي و دربارها طالباني يافتند و ناچار شدند در مقابل ادبيات ساده که مخصوص همگانست سبکي تجملي براي راضي نگاهداشتن طبقه اشراف يعني مخدومان خود بوجود آورند، و نثر فارسي را از رواني و آزادگي خارج کنند، و آنرا در قيد و بند صناعت هاي لفظي در آورند، و بزيور سجع، موازنه، طباق، مراعات النظير و تضمين امثال و اشعار و احاديث بيارايند، يا بهتر بگوييم آنرا بدين غلها و زنجيرها مقيد سازند. (صفحه ي ي از مقدمه)
در آغاز اين دوره، صنايع لفظي براي نثر فارسي حکم قلاده و ياره و خلخال عروسان را داشت، از يکسو آنرا زينت مي بخشيد، و از سوي ديگر سنگيني نامحسوسي به پيکرش وارد ميساخت. در ابتدا تحمل اين سنگيني برابر آن زيبايي عاريتي چندان نمودي نداشت، اما نويسندگان بعد بحدي در افزودن اين زيورها مبالغه و اسراف کردند که قامت نثر فارسي زير بار گران اين تجمل خميد، و چون پيکر زيباي معاني که اصالت با آن بود در پوشش اين زيور نهفته شد، زينتهاي تجملي هم بصورت نامطلوب و زننده اي نمايان گشت، چنانکه پس از گذشت کمتر از يک قرن خود نويسندگان فارسي متوجه اين مشکل شدند… (همانجا)
در اينجا يک نکته را نيز نبايد فراموش کرد، و آن اينست که نويسندگان ايراني در اتخاذ شيوه مشکل نويسي تا حدي از نويسندگان عرب متاثراند. آثار موجود نشان ميدهد که اديبان و فاضلان تازي بهيچوجه راضي نبودند آنچه مينويسند (مخصوصا در مسائل علمي و ادبي) با عبارتي باشد که همگان از آن برخوردار شوند… صحفه يا"
توضيح استاد شهيدي نشان مي دهد که به کار گيري چنين شيوه ي نوشتني تنها به اراده ي شخص نويسنده باز نمي گردد که مثلا يک روز مثل ميرزا مهديخان چنين سخت و ناهموار بنويسد و روز ديگر مثل نويسندگان امروزي سادگي پيشه کند و ازهر چه صنعت ادبي است دوري جويد. ونيز اين موضوع، جدا از مبحث ِ پيچيدگي ِ انديشه است که طبعا زبان پيچيده نيز با خود به همراه مي آورد. از نظر تاريخي، ما در عصر و زمانه اي هستيم که ساده نويسي به ما تحميل مي شود و جايي براي هنرنمايي هاي ادبي باقي نمي ماند. در اين عصر و زمانه ي ماشيني که مردم از صبح تا شب به دنبال ِ لقمه اي نان مي دوند ضرورت ديگري نيز به ما تحميل مي شود و آن کوتاه نويسي است. امروز کمتر کسي رغبت خواندن رمان هاي مفصل يا مقالات طولاني را دارد. خواننده ترجيح مي دهد مطالب کوتاه را مثل "فست فود" ببلعد و دنبال کارش برود. ديگر فرصت و رغبتي براي باريک شدن در ظرايف ادبي آن هم در هزار صفحه نيست. وب لاگ ابزاري است که هر دوي اينها را مي توان به راحتي در آن گنجاند: هم ساده نوشت و هم کوتاه. ظرف وب لاگ اصلا براي چنين محتوايي ساخته شده است.
اين بحث را در همين جا خاتمه مي دهيم. اميدوارم اهل فن موضوع را دنبال کنند و علاقمندان را از نتايج تحقيقات شان بهره مند سازند. وب لاگ نويسي ِ فارسي پديده اي است که قطعا بخش مفصلي از تاريخ ادبيات ايران را به خود اختصاص خواهد داد. هزاران جوان ايراني هم اکنون مشغول انعکاس انديشه هاي شان در وب لاگ ها هستند. اين امر ساده اي نيست و جا دارد ارزش کافي به چنين تحقيقي داده شود.
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
وب لاگ ها و زبان فارسی (11)
وب لاگ ها و زبان فارسی (12)
وب لاگ ها و زبان فارسی (13)
وب لاگ ها و زبان فارسی (14)
وب لاگ ها و زبان فارسی (15)
وب لاگ ها و زبان فارسی (16)
براي خواندن اين معرفي و نقد در بخش فرهنگ خبرنامه ي گويا روي اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين نقد در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
ديدم دوستان ( کورش عَلياني و آق بهمن و الپر و سيبستان) در باره ي مترجم بزرگ قرآن – استاد فولادوند- نوشته اند، مصاحبه اي را به خاطر آوردم که دکتر عرفان قانعي فرد با ايشان ترتيب داده بود. لينکش را اينجا مي گذارم تا خوانندگان بيشتر با وضع و روز و افکار ِ استاد آشنا شوند و ببينند کار بي توجهي به چهره هاي برجسته ي فرهنگي موضوع فقط امروز نيست و کار از بنياد خراب است. دلايل بي اعتنايي مقامات فرهنگي را نيز مي توان در همين مصاحبه پيدا کرد.
در يکي از مقالات اين مجموعه به موضوع تکامل زبان اشاره کردم و در اينجا به همين موضوع از زاويه اي ديگر مي پردازم.
جدال ِ بين اهل ادبيات و اهل زبان در دوره ي ما با شدت و حدت ادامه دارد و خوشبختانه زبان شناسان با دقيق تر شدن دانش زبان شناسي مي توانند تغيير و تکامل ِ زبان را به طور علمي توضيح دهند و قيدهايي را که اهل ادبيات و زبان ِ "سالم" بر پاي اهل قلم مي نهند بردارند.
اگر قرار بود اهل ادبيات ِ هر دوره حرف شان حجت باشد و با امر و نهي آنها زبان از تکامل و تغيير باز بماند امروز بايد چنين جملاتي مي خوانديم و مي شنيديم:
"... و اين ديگر همه ي ايران زمين است از بهر ِ آنکه ايران بيشتر اين است که ياذ کرديم و بدانکه اندر آغاز اين کتاب، مردم فراوان سخن گويند و ما ياذ کنيم گفتار هر گروهي، تا دانسته شود آن را که خواهذ برسذ و آن راهي که خوشتر آيدش بر آن بروذ، و اندر نامه ي پسر مقفع و حمزه اصفهاني و مانندگان ايذون شنيديم که از گاه ِ آدم صفي صلوات الله و سلامه عليه فراز تا بدين گاه که آغاز اين نامه کردند، پنج هزار و هفتصد سال است و نخستين مردي که اندر زمين بديذ آمذ آدم بوذ..."
آري اگر کار با مرحوم ابومنصور بود ما بايد امروز جملات مان را با چنين بافتي مي نوشتيم و به جاي "د" هم از "ذ" استفاده مي کرديم و احتمالا بر اين اعتقاد هم پاي مي فشرديم که از زمان حضرت آدم تا سال سيصد و چهل و پنج شش هجري قمري که مقدمه ي شاهنامه ابومنصوري نوشته شد، همه اش 5700 سال بوده، يعني همان چيزي که مسيحيان به آن اعتقاد داشتند و به خاطرش آدم مي سوزاندند. حتما اگر کسي از اين شيوه تخطي مي کرد متهم مي شد به بيسوادي و از آن بدتر به فاسد کردن زبان شيرين فارسي. در آن دوران هم کسي به نام فردينان دو سوسور نبود که علم زبان شناسي را دقيق کند و نتيجه اين مي شد که اهل تحول و تکامل، تک و تنها گير يک مشت آدم بد اخلاق اديب مي افتادند و نمي دانستند چرا بايد به جاي "د" از "ذ" استفاده کنند و دائم کلمه ي "اندر" به کار ببرند و و "دانسته شود" و "خوشتر آيد" و "نامه کردن" افعال شان باشد. وب لاگ هم نبود که کسي جسارت کند و پته ي بيسوادي خودش را روي آب بريزد و زبان را به ابتذال بکشد و خلاصه کار مردم بسيار دشوار مي شد.
اما اين تحول صورت گرفت. نه تنها اين تحول، بلکه تحولاتي به مراتب عجيب تر و پيچيده تر و "وحشتناک تر". از خودم سوال مي کنم اگر استاد بزرگ و حقيقتا دانشمندي که امروز حال شان از جدانويسي و نبودن حساب کتاب در خط فارسي بد مي شود و آن قدر عواقب اين بد شدن ِ حال زياد است که فرهنگستان زبان و ادب دوباره بخشنامه صادر مي کند که "ها" را مي توان هم به صورت ِ پيوسته و هم ناپيوسته نوشت، چند قرن پيش در صحنه ي ادبيات حضور داشتند و مي ديدند که مذکر و مونث و خنثاي کلمات قرار است از ميان برود و همه کلمات يک شکل و بي هويت شوند چه حالي به ايشان دست مي داد؟
ما چيزي به نام فساد زبان نداريم. آن چه هست تغيير، بنا بر ضرورت است. کلمات مي آيند و مي روند و تغيير ِ معني مي دهند. اين يک اصل است و متناسب با زمان، و توليدات مادي و معنوي بشر به وقوع مي پيوندد. هر اختراعي، واژگان خود را مي آفريند و مجموعه ي اين واژگان، جملات جديدي را خلق مي کنند و مفاهيم جديدي را بر زبان ها جاري مي سازند. اين تغيير حتما نبايد تخصصي و فني باشد بلکه فکر و انديشه و هنر را هم در بر مي گيرد. آن جا هم که فن و انديشه در پيوند با مردم عادي، خود مي نماياند، فرهنگ عمومي و عامه هم تحت تاثير قرار مي گيرد، چنان که نفوذ گسترده ي صنعت رايانه و اطلاعات در سطوح مختلف اجتماعي، زبان و کارکرد آن را هم خيلي سريع اشاعه داده است. اصل اساسي اين است: آن جا که ضرورت ايجاب کند، تغيير به سرعت انجام مي شود و منتظر هيچ دستور و فرمان و مجوزي نمي ماند.
چند سال بيشتر از آن روزهايي که کامپيوتر تازه در ايران نفوذ کرده بود و اهل فن، نگران ِ چگونگي شکل دادن خط فارسي ِ مطلوب براي اين دستگاه بودند نمي گذرد. طبق معمول، بحث هاي ريزنگرانه و دعواهاي خاله زنکي بر سر جزئياتي که عقل جن هم به آن ها نمي رسيد در گرفته بود. نتيجه اين شد که تا آقايان بيايند به خودشان بجنبند، غربي ها به خاطر ضرورت (آن هم ضرورت عرب زبان ها به استفاده از رايانه و فروش سريع تر محصولات سخت افزاري و نرم افزاري در بازارهاي عربي) ترتيب کار را دادند و انواع و اقسام حروف را در قالب يونيکد ريختند و فارسي عزيز ِ ما هم خود به خود شامل اين اختراع و ابداع شد. آقايان ِ ريزبين هم زبان در کام کشيدند و سکوت اختيار کردند و به گوشه اي خزيدند تا شايد بار ديگر براي کشف و اختراعي جديد آستين ِ همت بالا بزنند! غرض اين که زمان منتظر بنده و سرکار نمي ماند و در عرصه ی زبان و خط جايي که بايد تغيير ايجاد کند، مي کند، چه ما بخواهيم و چه نخواهيم؛ چه راضي باشيم و چه نباشيم.
تغيير ِ دستور زبان البته کندتر است و هرگز به يک باره و ناگهاني صورت نمي گيرد اما آن هم اگر ضرورت ايجاب کند، تغيير مي کند چنان که در طول دو قرن سکوت ِ حاکم بر ايران بافت زبان از هر نظر تغيير کرد.
اکنون، با رشد وب لاگ ها و زبان پويا و جاري وب لاگي، احتمال وقوع تغيير در بافت زبان فارسي بيشتر شده است. اگر زبان ِ امروز ِ ما گنجايش بيان افکار ِ امروزي را داشته باشد، خب به همين صورت باقي خواهد ماند و تغييري صورت نخواهد گرفت. بايد ديد آيا ظرف ِ قديمي زبان، گنجايش افکار نو را دارد يا خير. شايد گنجايش ِ بيشتري هم داشته باشد و سطح افکار پايين باشد، آن وقت اصلا صحبت از ضرورت هم خطاست. اما اگر فکر در اين ظرف نگنجد، بايد قالب را تغيير داد. اديبان ِ بزرگ معتقدند - و هميشه معتقد بوده اند - که ظرف ِ زبان از زمان فردوسي و سعدي تا کنون به اندازه ي کافي بزرگ بوده و هر فکر و دانشي از انديشه هاي کانت و دکارت گرفته تا علوم فضايي و رياضي مي توانسته به همان زبان دوران فردوسي و سعدي بيان شود و اگر نشده به خاطر بيسوادي استفاده کنندگان و نشناختن ظرفيت هاي آن بوده است و هر تغييري که به بهانه ي افزودن ِ ظرفيت ِ زباني صورت گرفته خطا و فساد و ابتذال بوده. مثال آن هم رماني که همان استاد بزرگ از فرانسه به فارسي ترجمه کرده اند و از زبان اهل فرنگستان، اشعار ِ حافظ بيرون مي آيد يا تلاش جانکاه ملک الشعراي بهار براي جاي دادن توصيف طياره و خط آهن در زبان غزل.
ادامه دارد...
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
وب لاگ ها و زبان فارسی (11)
وب لاگ ها و زبان فارسی (12)
وب لاگ ها و زبان فارسی (13)
وب لاگ ها و زبان فارسی (14)
وب لاگ ها و زبان فارسی (15)
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
نوشته ي امروزمان را با درس آشپزي شروع مي کنيم! البته من اصلا و ابدا آشپزي نمي دانم و نسخه اي که در اينجا مي گذارم از براي مثال است و علاقمندان به غذاهاي خوشمزه مي توانند به کتاب مستطاب آشپزي نجف دريابندري و يا همان کتاب مشهور همه پسند رزا منتظمي مراجعه کنند!
فکر کنيد که دويست گرم گوشت چرخ کرده در اختيار داريد! نه فلفلي، نه نمکي، نه پيازي و نه هيچ چيز ديگر. با اين ماده ي اوليه چه غذايي مي توان درست کرد؟ هيچ! شايد بتوان آن را به نحوي برشته کرد و براي رفع گرسنگي خورد ولي قطعا نام غذا بر آن نمي توان نهاد.
حال همراه با گوشت، مقداري روغن و نمک و فلفل و پياز در اختيار شما قرار مي گيرد. چه غذايي مي توان با آن درست کرد؟ تنها چيزي که مي توان با اين مواد محدود درست کرد کباب ديگي دانشجويي است! آيا مي توان غذاي ديگري با اين مواد درست کرد؟ خير! آيا مي توان تنوع غذايي با اين مواد ايجاد کرد؟ خير!
اگر چند عدد تخم مرغ و آرد و زعفران و سيب زميني هم در اختيارتان باشد، با مجموع اين مواد مي توانيد کتلت هم درست کنيد! با اين مواد متنوع، شما قدرت انتخاب خواهيد داشت و خواهيد توانست ميان نيمرو و کباب و کتلت يکي را انتخاب و طبخ کنيد.
فکر، و در مرحله ي بعدي نوشته هم مانند همين غذاهاست. ماده ي اوليه ي فکر و نوشتن، کلمه است. هرگاه تعداد کلمات محدود باشد، قدرت ِ ساخت ِ فکر و نوشته محدود مي شود. هر گاه تعداد کلمات زياد باشد، قدرت ساخت فکر و نوشته زياد مي شود. البته کميت به تنهايي مهم نيست. متفکر و نويسنده بايد بلد باشد که کلمات را چگونه کنار هم بچيند و حرفي تازه با آن ها بزند. به عبارتي اگر گوشت و تخم مرغ و سيب زميني را در اختيار داشته باشيد و بلد نباشيد که چطور آن ها را با هم ترکيب کنيد، قطعا غذايي به نام کتلت بر سفره تان قرار نخواهد گرفت و يا اگر از روي کتاب هاي آشپزي هم موفق به طبخ آن شويد قطعا چيز ِ خوشمزه اي نخواهد شد و رد ناشيگري به همراه خواهد داشت. اين جمله معمولي را نگاه کنيد: "در شهر نگاري نيست که دل ما ببرد". حال نيست را به اول سطر ببريد تا همين جمله ي معمولي تبديل به شعر حافظ شود: "نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد". اين جمله ي روزمره را نگاه کنيد: "اصل چيزي ست که هست و بوده". حال کمي کلمات را جا به جا کنيد تا همين جمله ي عادي نوشته ي ابراهيم گلستان شود: "چيزي که هست و بوده است اصل است".
نوشتن، مثل غذا پختن، نياز به تمرين و ممارست دارد. در اثر تمرين و کار مداوم، قدرت خلاقه تقويت مي شود و امکان آفرينش پديد مي آيد.
اما وب لاگ، آشپزخانه اي است که به ما امکان تجربه در پخت غذاهاي مختلف مي دهد. مواد اوليه ي لازم براي تهيه نوشته در وب لاگ، کلمه است. اين کلمات مي تواند محدود يا گسترده باشد. وب لاگ نويس مي تواند در استفاده از کلمات بي تجربه يا متبحر باشد. چيزي که مهم است اين است که اولا اين امکان به وجود آمده و در اختيار کساني که اهل تجربه کردن هستند قرار گرفته و ثانيا موقعيتي به وجود آورده براي تمرين کردن که خود باعث خلاقيت و آفرينش مي شود.
وب لاگ نويسي که با ششصد کلمه و پنجاه ايده شروع به نوشتن مي کند، - و غذايي شبيه به نيمرو درست مي کند – اگر پي گير باشد، دير يا زود مجبور خواهد شد که در نوشته هايش تنوع ايجاد کند و حرف هاي تازه بزند. او دو راه خواهد داشت: يا با همان کلمات و ايده ها بازي کند و بعد از مدتي به تکرار خود و انديشه هايش بيفتد – که در عالم نويسندگي يعني مردن -، يا به فکر کلمات جديد و ايده هاي نو باشد و با مطالعه و مشاهده و تفکر به کسب مواد جديد اقدام کند.
کساني که با شوق و ذوق شروع به نوشتن مي کنند و گمان دارند که آن قدر حرف براي گفتن دارند که کار يک روز و دو روز نخواهد بود، بعد از يکي دو ماه نوشتن، به اين نقطه مي رسند، که ديگر نمي دانم چه بگويم و چه بنويسم و ايده کم آوردم و خسته شدم و غيره و غيره. اين همان لحظه اي است که کلمه و ايده تمام مي شود و شخص به تکرار مي افتد و تکرار، خواننده را خسته و گريزان مي کند و نويسنده تنها و بي خواننده مي ماند.
اينجا مي توان با مشاهده آن چه در اطراف مان مي گذرد، با مطالعه ي خواندني ها و ديدني ها و شنيدني ها، با فکر کردن در باره ي مسائل مختلف، به اقيانوسي از افکار و انديشه ها و کلمات نو دست يافت. وب لاگ ِ ما، محلي خواهد بود براي نشان دادن اين خلاقيت و آفرينش؛ خلاقيت و آفرينشي که اگر کسي هم متوجه آن نشود، خودمان متوجه آن خواهيم شد.
ادامه دارد...
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
وب لاگ ها و زبان فارسی (11)
وب لاگ ها و زبان فارسی (12)
وب لاگ ها و زبان فارسی (13)
وب لاگ ها و زبان فارسی (14)
آيا مي توان فکر را عينا به زبان آورد؟ پاسخ قطعا منفي است. فکر را نمي توان در شکل ِ خام خود بر زبان آورد (وقتي مي گوييم زبان، مرحله ي بعدش بر روي کاغذ – يا بر روي صفحه ي نمايشگر - آوردن است که طبعا آن هم ممکن نيست).
فکر خام – يعني آن چيزي که در زمان بيداري، بي لحظه اي مکث در سر ما جريان دارد، اغلب بريده بريده است؛ ساختار نحوي درستي ندارد؛ آگاهانه نيست؛ مثل نفس کشيدن خود به خودي است؛ جسته گريخته است؛ از شاخه اي به شاخه اي ديگر پريدن است؛ گاه ترکيبي از يک يا دو کلمه است؛ گاه بي فعل و فاعل است؛ بسيار سريع و عمرش در حد يک جرقه ي کوتاه است؛ بنزين عمل است (يعني اغلب نتيجه ي فکر به ارگان هاي ديگر بدن منتقل و باعث حرکت آن ها مي شود).
در اين باره بسيار مي توان نوشت ولي بد نيست که خودتان ده دقيقه اي در گوشه اي آرام بنشينيد و به روند فکر کردن و چگونه فکر کردن، فکر کنيد! به نظر کار ساده اي مي آيد ولي ساده نيست! درست مثل اين که بخواهيم فکر کنيم آيا تصاويري که در ذهن مي بينيم رنگي است يا گام هاي مختلفي از خاکستري. فکر کردن به اين مسئله براي ذهن هايي که آماده و ورزيده نباشد بسيار خسته کننده است و بعد از يکي دو دقيقه، "تحقيق"شان را رها مي کنند و پي کار و زندگي شان مي روند اما براي ذهن هاي ورزيده – بخصوص براي کساني که به چند زبان آشنايي دارند – جالب و گاه هيجان انگيز است.
فرق يک نويسنده معمولي با يک آدم معمولي در اين است که نويسنده مي تواند اجزاي فکرش را جمع و جور و قالب بندي کند، ولي آدم معمولي نمي تواند. اين اجزاي فکر، کلمات براي ساختن "يک" جمله نيست؛ اين کار را همه مي کنند. مهم اين است که بتوان فکري را از يک مقدمه به يک نتيجه رساند و آن را به خواننده منتقل کرد (قدم بعدي انتقال احساس به وسيله ي کلمات است که بحث آن را اينجا باز نمي کنيم). اگر خواننده بتواند چيزي حدود نود درصد فکر نويسنده را بگيرد، نويسنده، نويسنده ي خوبي است. وقتي مي گوييم خواننده، منظورمان الزاما عامه ي خوانندگان نيستند بلکه گروهي مد نظر ماست که روي سخن نويسنده با آن هاست.
اما يک نويسنده ي خلاق، اجزاي فکري را جمع و جور مي کند و روي کاغذ مي آورد که به طور عادي در ذهن او جريان "ندارد" و اين جريان در اثر حالتي دروني که به آن هنرمندانه مي گوييم به وجود مي آيد يا – در نويسندگان حرفه اي - به وجود آورده مي شود و بعد به روي کاغذ مي آيد (اين مطلب در مورد ساير هنرها هم صادق است که وارد آن نمي شوم).
فکر هنري و خلاق چون جهت دار و هدفمند است الزاما به عمل شخص فکر کننده ختم نمي شود. اين جهت دار و هدفمند، عبارتي چند پهلوست که مي تواند باعث مناقشه شود که چون قصد ورود به آن ندارم اين مطلب را همين جا درز مي گيرم.
شخصي که داراي فکر و انديشه ي خلاق است، و مي تواند کلمات و فکر جديد توليد کند و مي تواند به قول هگليان، تز و آنتي تز و سرکه و روغن زيتون را با هم ترکيب کند و سنتز و سالادي رنگارنگ به وجود آورد، مغزش در اثر تمرين مداوم و آفرينش پي در پي ورزيده مي شود و بعد از مدتي به طور خودکار شروع به توليد فکرها و ايده هاي بکر مي کند. البته عمر اين توليد ابدي نيست و مثل هر چيز ديگر در اين دنيا مي تواند دچار کهنگي و يک نواختي و گنديدگي بشود. مطالعه براي نويسندگان و شعرا، ديدن نقاشي و عکس براي تصويرگران، شنيدن موسيقي براي نوازندگان و موسيقي دانان، مشاهده ي هنري اجسام و حجم ها در طبيعت و موزه ها براي مجسمه سازان، باعث مي شود که اين رود پيوسته لايروبي شود و از رسوبات تهي گردد. بدترين چيزي که رود آفرينش و خلاقيت را کم عمق مي کند و دست آخر هم آن را به لجنزار بدل مي سازد، غرور و چشم بستن به جهان اطراف است.
باري، فکر به صورت کلمه در ذهن مي آيد و مي رود و نويسنده آن ها را گاه به صورت تکي و گاه به صورت گروهي، گاه سريع و گاه کند، به تور مي اندازد و بعد از شکل دادن روي کاغذ مي آورد.
زبان اينجا نقش مهمي در نوع فکر کردن بازي مي کند. يک انگليسي يا فرانسوي يا آلماني مثل يک ايراني فکر نمي کند! اين يک واقعيت است و دلايل نحوي و دستور زباني دارد. به خاطر همين شکل زبان، نوع فکر هم متفاوت است. مثلا ساختار جمله نزد يک انگليسي بيشتر شبيه به ما فارسي زبانان است تا يک آلماني. شما در آلماني وقتي جمله اي را با کلمه ي "زيرا" يا "آيا" شروع کنيد قسمت صرف شده ي فعل را بايد در آخر جمله بياوريد حتي اگر آن جمله شامل ده جمله ي تو در توي ديگر باشد و لابد مي دانيد که زبان آلماني از اين لحاظ استعداد خاصي دارد و به همين لحاظ جان مي دهد براي بيان افکار پيچيده و تو در توي فلسفي (آن يک جمله ي مارکس مشهور است که چيزي حدود دو صفحه ي کتاب است! حتي کلمات با پيوستن به يکديگر توليد کلمه ي جديد مي کنند که مي تواند به اندازه ي يک سطر کامل دراز باشد!) . آن فعل که قرار است آخر از همه بيايد در ذهن گوينده نبايد فراموش شود و اين يعني که از اول به آن چه آخر به عمل بايد در آيد فکر کردن و تصميم گرفتن. اين شکل جمله پردازي نحوه ي تفکر را خواه ناخواه تغيير مي دهد. يا قبايل بدوي آفريقايي کلماتي که براي تعريف رنگ ها به کار مي برند بسيار اندک است ولي شايد براي بيان ِ رنگ سبز چندين کلمه داشته باشند – که ما در زبان هاي ديگر مشابه اش را نداريم -. (متاسفانه اطلاعاتم در اين مورد دقيق نيست و از روي حافظه است و ممکن است درست نباشد. استناد من به نشريه ي "پيام يونسکو"ي بيست سال پيش است که در باره ي زبان هاي آفريقايي نوشته بود و اکنون در دسترسم نيست).
با زبان ساده و کلمات محدود نمي توان افکار بلند را توضيح داد و به روي کاغذ آورد. براي دقت در بيان فکر، هم بايد کلمه به اندازه ي کافي در اختيار داشته باشيم و هم ساختار زباني که گنجايش جاي دادن مفاهيم بزرگ را دارد.
در وب لاگ، چون با کاغذ و ناشر و ويراستار و حتي خواننده رو به رو نيستيم و مي توانيم بدون نگراني از همه اينها و با آزادي تمام هر چه را که مي خواهيم بنويسيم، لذا مي توان فکر را همان طور که در سر جريان دارد روي نمايشگر آورد و آن را در معرض و قضاوت و نقد عموم قرار داد. حتي مي توان فکر منقطع و خام را، همان طور به شکل اوليه در وب لاگ نوشت و امکان نتيجه گيري هاي زبان شناسانه و جامعه شناسانه و روان شناسانه و غيره را فراهم آورد. فقط اشکال بزرگ کار در اين است که اگر چنين اتفاقي هم بيفتد ممکن است به خاطر ناشناس ماندن و معرفي نشدن هرگز توسط افراد صاحب نظر ديده نشود و يا از آن بدتر بدون هدف و برنامه باشد و نتيجه ي لازم از آن به دست نيايد. به هر حال آن چه که در اين نوع آزمايش ها مهم است، رفتار علمي و هدفمند و نيز پي گيري و استمرار است.
باز هم در اين باره خواهيم نوشت.
ادامه دارد...
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
وب لاگ ها و زبان فارسی (11)
وب لاگ ها و زبان فارسی (12)
وب لاگ ها و زبان فارسی (13)
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
فکر هر انساني به رغم استعداد بي کرانگي همواره در داخل قالبي محصور است. هرچه انسان با سوادتر باشد و کتاب بيشتر خوانده باشد و با قشرهاي مختلف اجتماعي بيشتر سر و کله زده باشد اين قالب بزرگ تر مي شود. با کمي تسامح ظرفي را در نظر بگيريد که در داخل آن تعدادي کلمه ريخته شده و فکر انسان بر اساس آنها شکل مي گيرد. اگر يک شخص در طول زندگي اش مثلا 1000 کلمه ياد گرفته باشد و بنا به دلايل اجتماعي و شغلي و خانوادگي فقط از 500 تاي آن ها در صحبت هايش استفاده کند، فکرش در محدوده ي همين پانصد کلمه شکل خواهد گرفت نه بيشتر. چنين شخصي قطعا نخواهد توانست مفاهيم عالي و ذهنيات پيچيده را به زبان يا روي کاغذ بياورد. وب لاگ نويسي ابعاد اين حصار را گسترش مي دهد و پانصد کلمه ي ديگر را هم که شخص کم تر از آن ها استفاده مي کند به ميدان بازي مي کشد. نه اين که اين حصار کلا از ميان برداشته شود و نه اين که ذهن به چنان تحرک و پويايي دست يابد که از عمق زمين تا اوج کهکشان را در نوردد اما همين که ماشين ذهن در اثر کارکرد دائمي روغن مي خورد و به جستجوي مفاهيم تازه بر مي آيد و تحرک مداوم، باعث افزايش قدرت پردازش مي شود مزيت ديگري است که وب لاگ نويسي به جامعه ي فرهنگي ما عرضه مي کند. اينها نکاتي است که البته محققان ما بايد با آمار و ارقام روي آن ها کار کنند و اين فقط تبويبي است بر آن چه که نگارنده به طور پراکنده يادداشت کرده است.
وب لاگ نويسي بر انديشه ي توسن لگام مي زند و او را در راهي که بايد، پيش مي راند. شايد اين جمله کمي بيش از حد ادبي شد که سعي مي کنم آن را کمي ساده تر کنم. در ابتدا مثالي مي زنم. در ميان ما هستند کساني که آرزو مي کنند در آمريکا يا اروپا زندگي کنند و از آزادي ِ "مطلقي" که در آن جا وجود دارد بهره مند گردند. کساني که در اين کشورها زندگي کرده اند، اما نظر ديگري دارند. آنها مي دانند نه تنها در اين کشورها آزادي مطلق به مفهومي که برخي از هموطنان شان فکر مي کنند وجود ندارد بلکه قيدها و حصارهاي اجتماعي چنان قوي است که انسان جرئت نمي کند به اندازه ي سر سوزني پا کج بگذارد. اين قيدها و حصارها البته به صورت خودکار عمل مي کنند و اگر کسي وجود آنها را ناديده بگيرد قانون با او طرف مي شود.
وب لاگستان نيز جايي است مثل آمريکا و اروپا که انسان در آن احساس آزادي مطلق مي کند و هرچند قانوني براي منع وجود ندارد اما قانون ِ دروني و نانوشته اي که به طور خودکار حاکم بر انسان هاي انديشمند است عناصر "نامطلوب" و "سوءاستفاده چي" را با مکانيسم هاي پنهان پس مي زند و آن ها را در جايي مثل محل تجمع ِ معتادان و رانده شدگان اجتماعي گرد مي آورد.
براي اين که بتوان در چنين اجتماعي مخاطب پيدا کرد بايد بتوان به انديشه و کلام لگام زد. به عنوان معترضه و استراحت فکري عرض کنم که براي برخي اين سوال مطرح است که "ف.م.سخن"خلاصه شده ي چيست؟ چون تا حدي به اين بحث مربوط مي شود توضيح کوتاهي در باره ي آن مي دهم. معلمي داشتم بسيار دانا و به معناي واقعي کلمه معلم. ايشان شعاري داشت به اين مضمون که فکر کن، متر کن، سخن بگو. مي گفت همان طور که پول جيب تان را با حساب و کتاب خرج مي کنيد و حساب صنار سه شاهي را هم داريد وقتي حرف مي زنيد، در مصرف ِ کلمات هم مقتصد باشيد و سعي کنيد آن قدر حرف بزنيد که لازم است؛ نه بيشتر و نه کم تر. به اين مي گويند متر کردن. مثل يک پارچه فروش که ده سانتي متر هم پارچه ي مجاني به کسي نمي دهد شما هم حرف بيخودي نزنيد که مي شود حرف مفت! کلمات ِ شما مي تواند به اندازه ي جواهر قيمت داشته باشد، چنان که کلمات حافظ و سعدي دارد. کلمات ِ آنها از زمان خودشان تا به امروز به اندازه ي ميلياردها تومان فروخته شده است! البته حرف هاي اين معلم عزيز باعث شد که ما از همان دوران دبيرستان، بدون اين که کم ترين آگاهي سياسي و اجتماعي داشته باشيم درگير آقاي مدير و تذکرات و اخطارهاي ساواک شويم و در نتيجه ي عدم حضور در راهپيمايي شش بهمن و تشويق ديگران به عدم حضور، از انضباط تک بگيريم و غيره و غيره ولي بالاخره ياد گرفتيم که فکرمان را اول متر کنيم بعد سخن بگوييم و شعار استاد را تبديل به نام دوم مان کنيم. خدايا، هر کجا هست سلامت دارش.
اما يکي ديگر از خواص وب لاگ ها همين است که بعد از مدتي جولان دادن و شلنگ تخته انداختن، نويسنده مجبور مي شود که فکر و انديشه اش را تحت انقياد در آورد و با حساب و کتاب بنويسد. با حساب و کتاب نوشتن مثل با کنترل اسکي کردن است. شما اگر اسکي بلد نباشيد و خودتان را از بالاي کوه ول کنيد، آن پايين جسم آش و لاش تان را جمع خواهند کرد! اسکي ِ کسي که بر حرکاتش کنترل ندارد هم زشت است و هم اهل فن متوجه مي شوند که طرف کاملا ناشي است و از سر راهش کنار مي روند و منتظر زمين خوردنش مي شوند. اما اسکي باز ماهر که بر هر حرکتش کنترل دارد، اسکي اش زيبا و با هدف است. از مبدائي شروع مي کند و به مقصدي مي رسد. در جايي هم اسکي مي کند که مي داند در حد توانايي هاي اوست. بي گدار به آب نمي زند و در جاهايي که مخصوص حرفه اي هاست پا نمي گذارد. وب لاگ نويس خوب هم مثل اسکي باز خوب بر هر حرکت قلمش کنترل دارد. مبدائي دارد و مقصدي. با حساب و کتاب مي نويسد. وارد عرصه هايي که در حد او نيست نمي شود. به همين لحاظ کارش زيبا خواهد بود و خواننده خواهد داشت. وب لاگ محلي است که مي توان در آن اسکي کنترل شده با کلمات را آموخت. زبان فارسي از اين جهت نيز غناي بسيار خواهد يافت...
ادامه دارد...
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
وب لاگ ها و زبان فارسی (11)
وب لاگ ها و زبان فارسی (12)
تا اينجا، بيشتر به نوشته هاي عادي و جدي در وب لاگ ها پرداختيم اما وب لاگ شهر بسيار وسيع تر از چيزي است که در وهله ي اول به نظر مي آيد. به اين پست از وب لاگ "من از پايان شروع کردم" توجه کنيد:
"الهي بميري، آدم اينقدر آشغال، بي ظرفيت، متنفرم ازت".
خواندن اين چند کلمه در يک وب لاگ کافي است تا انسان را با استاد آشوري هم داستان کند که از وب لاگ چيزي نصيب خواننده نمي شود اما به نظر من چنين نيست. ما با اين جملات به صورت نوشتاري در دو سه جا مثل سناريوي فيلم ها و نمايش ها، و يا در متن داستان ها و رمان ها رو به رو مي شويم که نويسندگان آن ها نه از روي احساس دروني، بلکه بر اساس خلاقيت ذهني دست به نوشتن آن ها مي زنند. اينجا ما با صورت مکتوب و مستقيم فکري انساني رو به رو هستيم که در لحظه، و بدون آرايش و پيرايش، کلمات آفريده شده در ذهنش را بر روي صفحه ي نمايشگر نقش مي کند و خواننده را در معرض احساس و عواطف خود قرار مي دهد.
اگر بتوان کاري تحقيقي در اين زمينه صورت داد قطعا نتايج قابل توجهي به دست خواهد آمد. ما در کنار فرهنگ هاي عمومي مانند "سخن" يا "فارسي امروز" شاهد فرهنگ هايي مانند "فرهنگ لغات مخفي" هستيم که به انعکاس لغات و اصطلاحات متداول در جامعه ي جوان مي پردازد. اين کلمات طي يک دوره ي کوتاه مثلا بيست ساله پديد آمده و عمر آنها نيز بسته به کاربردشان مي تواند کوتاه يا بلند باشد.
اما مجموعه ي اين کلمات به مراتب بيش از اينهاست و هيچ محققي حتي از طريق توزيع فرم در مدارس و دانشگاه ها نخواهد توانست به کل کلماتي که در ذهن بچه ها مي گذرد دست يابد. اين کار را مثلا در "فرهنگ جبهه"ي آقايان فهيمي و مهرآبادي نيز شاهد بوده ايم که گردآورندگان آن با زحمت بسيار فرم هاي مخصوصي را ميان کساني که در جبهه بودند توزيع کرده و حتي به صورت حضوري به راهنمايي آنها پرداختند ولي نمي شد انتظار داشت که شخص حاضر در جبهه، به راحتي ذهن خود را مثلا در دو سه ساعت يا حتي در دو سه روز، روي کاغذ پياده کند. حذف دروني و سانسور ذهني و خجالت از کاستي و يا خودداري از انعکاس الفاظ و اصطلاحات رکيک و بسياري چيزهاي ديگر مانع از درج درست ذهنيات شخص مي گردد.
اما وب لاگ مکاني است که مي توان به راحتي محتويات ذهن را در درون آن تخليه کرد. اين محتويات مي تواند از عفن ترين تا والاترين انديشه ها و کلمات را در بر بگيرد و اگر سانسور دولتي نباشد، طبعا مانعي بر سر راه انعکاس آن نخواهد بود. از اين نظر وب لاگ ها گنجينه اي خواهند شد براي فرهنگ نگاران ما که نه به مفهوم بسته ي فرهنگ نگارانه که به مفهوم گسترده ي فرهنگ نگاري ملي مي تواند بسط يابد.
شايد بتوان رد و اثر کلماتي که در بالا ذکر کردم در کتاب کوچه استاد احمد شاملو، يا فرهنگ فارسي عاميانه ي استاد بزرگ جناب آقاي نجفي دنبال کرد اما بي ترديد صدها اصطلاح و کلمه هست که از ديد جمع آوري کنندگان فرهنگ ها به دور مانده و محل انعکاس آن ها مي تواند همين وب لاگ ها باشد.
چه خوب بود اگر برنامه ريزان دولتي به جاي اصرار و پافشاري براي فيلتر کردن وب لاگ ها، طرحي مي ريختند تا وب لاگ ها در تمام شهرستان ها و حتي روستاها فراگير شوند تا جوانان علاقمند بتوانند افکار و انديشه هاي شان را به همان زبان و اصطلاحات محلي بر روي وب لاگ ها منتشر کنند تا محققان بتوانند به منابع عظيم زباني دست يابند.
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
وب لاگ ها و زبان فارسی (11)
از اتوبوس يا تاکسي که پياده مي شوي خودت را در ميان امواج پر تلاطم مردم مي بيني. اينجا ميدان انقلاب است که پيش از انقلاب، بيست و چهار اسفند ناميده مي شد. نمادي که در نهايت بد سليقگي ساخته شده در وسط ميدان خودنمايي مي کند. بوي دود و گازوئيل مشام را مي آزارد ولي فقط چند دقيقه لازم است تا هر چه زشتي و کژي است از ياد ببري و غرق در دريايي شوي که ساحل آن چند قدم جلوتر است: درياي کتاب!
کتاب خوانان و کتاب بازان مي دانند که هيچ لذتي بالاتر از قدم زدن در پياده روي روبه روي دانشگاه نيست. از دم مغازه هاي رنگ ووارنگ و بستني فروشي و ميوه فروشي و کتاب فروشي هايي که کتب تخصصي کامپيوتر مي فروشند بگذري به دهنه ي بازارچه ي کتاب مي رسي. اينجا هوا چند درجه اي خنک تر از بيرون است ولي جمعيت در داخل آن مثل جاهاي ديگر موج مي زند. کافي است داخل "اختران" شوي و نگاهي به تازه ترین و پرفروش ترین کتاب ها که روي ميز چيده شده بيندازي. کساني که داخل مي شوند تکه کاغذي در دست دارند و بيشتر دنبال کتاب درسي مي گردند. کساني هم هستند که با کنجکاوي و علاقه به جلد کتاب ها چشم دوخته اند و چون جيب شان خالي است جز تماشاي کتاب نصيبي نمي برند.
از ميان اين همه مشتري اما، کمتر کسي مي داند که اين بازارچه ي کتاب قبلا چه بوده و چگونه به وجود آمده است. کمتر کسي مي داند که چگونه مرکز ثقل کتابفروشي ها از شاه آباد به رو به روي دانشگاه منتقل گشته است. کمتر کسی می داند که کتابفروشي خوارزمي را چه کسي بنیاد گذاشته است؛ صاحب کتابفروشي آگاه که بوده است؛ فروشگاه اميرکبير چطور در آن نبش تاسیس شده است؛ و... به راستي پاسخ اين سوال ها را از کجا بايد يافت؟
در سال هاي اخير کتاب هاي خوبي در باره کتاب و نشر منتشر شده است. کتاب هايي مثل "تاريخ شفاهي نشر" ِ آذرنگ و دهباشي و کتاب گرانقدر "در جست و جوي صبح" استاد عبدالرحيم جعفري – که به واقع دائرةالمعارف نشر ايران است - به بسیاری از سوالات بالا پاسخ می دهند. اما تا چندي پيش هيچ کتابي به طور تخصصي به موضوع "کتابفروشي" نپرداخته بود که درگذشت اندوه بار يک کتابفروش ِ فرهيخته زمينه ي تهيه و نشر آن را فراهم آورد.
بابک افشار پسر استاد ِ بزرگ ايرج افشار در سن 56 سالگي در اثر سکته ي قلبي درگذشت و پدر دانشمندش در مراسم ختم او تصميم به صرف هزينه ي مراسم ديگر را براي انتشار ِ کتابي در باره ي کتابفروشي اعلام کرد و به دنبال آن نامه اي به برخي از دوستانش نوشت که در آن آمده بود:
ارادتمند، پس از درگذشت فرزندم، بابک افشار، بر آن شدم که به جاي مراسم مرسوم سوگواري کتابي با عنوان «کتابفروشي» به ياد او منتشر کنم...به طور پيشنهاد اميدوارم قبول بفرمائيد که در موضوع... گفتاري مرقوم داريد و مرا رهين مراحم خود قرار دهيد..." و چنين بود که مرگ يک کتابفروش فرهنگي باعث خلق اثري شد ماندگار در باره ي کتابفروشي در ايران.
تک تک مقالات اين کتاب را با علاقه ي بسيار مطالعه کردم. بعد از ديباچه ي عالمانه ي عبدالحسين آذرنگ به "نخجيرگاه تاريخ" اُوانس اُوانسيان رسيدم و همپاي او به کتابفروشي هاي قديم و جديد سر زدم. راست مي گويد آذرنگ که کتابفروشي، پيوند گاه سه چيز است: "کالاي فرهنگي، رويداد فرهنگي، و ديدار فرهنگي"؛ و بايد اضافه کرد که همه ي اينها در طول زمان تبديل مي شود به خاطره ي فرهنگي آن طور که آقاي اوانسيان به دقت نقل مي کند:
"اما راسته کتابفروشان آن زمانهاي (1320 – 1355 ش) خيابان شاه آباد، ميان چهار راه مخبرالدوله که با کتابفروشي ابن سينا شروع مي شد تا ميدان بهارستان که با کتابفروشي صفي عليشاه نبش خيابان خانقاه و سپس کتابفروشي اسدي در ميدان بهارستان جنب کلانتري محل به پايان مي رسيد...."
آقاي اوانسيان از کتابفروشي هاي تهران مي گويد ولي کتابفروشي فقط در تهران و شاه آباد نيست. اينجا نويسندگان ديگر قلم به دست مي گيرند و از شهرستان هايشان مي نويسند: از بروجرد تا کازرون، و از سمنان تا یزد و تبريز و کاشان و دورترين شهرستاني که چند ميليون ايراني در آن زندگي مي کنند: لوس آنجلس! خواننده ي علاقمند مي تواند دستش را مثلا به دست آقاي پرويز اذکائي بدهد تا ايشان او را در تک تک ِ کتابفروشي هاي همدان بگرداند:
"کتابفروشي ايران زمين، واقع در خيابان پاستور (از طرف آرامگاه بوعلي) بود که مدرن ترين و معتبرترين کتابفروشي نه تنها در همدان، بلکه در سراسر خطه غرب ايران مي باشد. آقاي امير نصيري (فرهنگي پيشين) که قبلا ضمن اشتغال به کار پر در آمد لباس فروشي به جمع کتب معتبر هم علاقمند مي بود، در سال 1380 با فروش هر چه داشت و با عشق و همت تمام، کتابفروشي ايران زمين را بنياد کرد..."
آقاي محمد گلبن در اين کتاب مقاله اي دارند خواندني زير عنوان دانشمندان کتابفروش و کتابفروشان دانشمند که در بخشي از آن يادي کرده اند از زنده ياد کريم امامي و ديگر معاصران:
"کريم امامي نقاد و مترجم معروف يکي از دانشمندان عرصه فرهنگ است که در اوايل انقلاب که موسسه فرانکلين تعطيل شد او براي سر و سامان دادن به زندگاني خود دست به تاسيس کتابفروشي «زمينه» زد و با همسرش خانم گلي امامي به شغل شريف کتابفروشي روي آوردند... يکي از دانشمندان پر آوازه که سالها به کتابفروشي مشغول بود استاد فرزانه پرويز شهرياري است که علاوه بر مجله نگاري و تاليف و ترجمه کتابهاي متعدد رياضي شغل کتابفروشي را دوست دارد..."
"کتابفروشي" با 716 صفحه متن و 10 صفحه عکس در تيراژ 2200 نسخه و به قيمت 6500 تومان منتشر شده است. چاپ پاکيزه اي دارد. طراحي جلد آن از استاد مرتضي مميز است و خوشنويسي عنوان توسط استاد محمد احصايي انجام شده است. انتقادي دارم به استاد احصايي که امضايي که در اينجا و در کارهاي ارزشمند ديگرشان مي گذارند چنان بزرگ است که در ديدن اصل کار مزاحمت ايجاد مي کند. آثار ايشان آن قدر از نظر کيفي متفاوت است که نياز به امضا ندارد و اگر هم ضرورتي هست حداقل در اندازه ي آن تجديد نظر فرمايند.
استاد ايرج افشار در صفحه ي آخر کتاب نوشته اند که از يکصد و بيست نفر درخواست مطلب کرده اند که قرار بوده است جملگي پيش از پايان شهريور 1383 به دست ايشان برسد که چنين نشده و بعد از اين کتاب که 55 مقاله را شامل مي شود ما شاهد جلد دومي خواهيم بود که وعده ي آن به بهار 84 داده شده که اکنون که در تابستان 84 هستيم تازه همين جلد اول در کتابفروشي ها توزيع شده و لابد کار جلد دوم يکي دو سال ديگر به طول خواهد انجاميد. انتقاد ديگري که دارم در مورد تبليغ همين جلد اول است که از فاصله تبليغ که انتشار آن را خبر مي داد تا توزيع واقعي در کتابفروشي ها و حتي عرضه در خود انتشارات فاصله اي زياد وجود داشت که موجب اتلاف وقت خواستاران کتاب مي گشت.
خواندن اين کتاب گرانسنگ را به تمام علاقمندان کتاب و کتابخواني توصيه مي کنم.
استاد ملک الشعراي بهار در کتاب سبک شناسي (جلد دوم، چاپ چهارم، 1356 شمسي) نثر فارسي دري ِ بعد از اسلام را از "لحاظ سبک و شيوه ي انشا" به شش طبقه تقسيم مي کند:
1-دوره ي ساماني (300 تا 450 هجري)
2-دوره ي غزنوي و سلجوقي اول (450 تا 550 هجري)
3- دوره ي سلجوقي دوم و خوارزمشاهيان – نثر فني (550 تا 600 هجري)
4-دوره ي سبک عراقي و نثر صنعتي (600 تا 1200 هجري)
5-دوره ي بازگشت ادبي (1200 تا 1300 هجري)
6-دوره ي ساده نويسي (1300 تا به زمان خود ِ ملک)
اکنون ما در سال 1426 هجري قمري هستيم، به عبارتي ملک الشعراي بهار نثر فارسي را از حدود 1000 سال پيش تا زمان خودش زير ذره بين قرار داده و از زمان ملک تا به امروز را نيز مي توانيم از روي تحقيقات انجام شده توسط ديگران دنبال کنيم.
پنج شش نکته در اين طبقه بندي هست که مي تواند مورد توجه قرار گيرد:
اول اين که نثر فارسي در دوره ي ساماني نثري "ساده و موجز و بي صنعت و مرسل بوده و لغات فارسي بر لغات عربي مي چربيده" و آرام آرام اين نثر، پيچيده شده و به سبک عراقي و نثر صنعتي نزديک گشته است.
دوم اين که نثر دوره ي اول براي خواننده ي عادي قابل فهم بوده اما در طول زمان و با افزايش پيچيدگي در دوره هاي بعد غيرقابل فهم شده.
سوم اين که روند "پيچيده شدن" از مرحله اول تا مرحله ي سوم، 150 سال طول کشيده که مدت زمان نسبتا کمي است ولي مرحله ي "پيچيده ماندن" قريب به 600 سال دوام آورده که مدت زمان نسبتا زيادي است.
چهارم اين که بازگشت به ساده نويسي دو مرحله اي بوده و به يک باره و انقلابي انجام نشده و به دوره اي 200 ساله نياز داشته. اين را هم بايد در نظر داشت که سادگي ِ مرحله ي دوم با سادگي مرحله ي اول تفاوت ماهُوي دارد که به جاي خود بررسي خواهد شد. تاريخ در اينجا تکرار نشده بلکه مرحله ي دوم ساده نويسي بر مسير ِ مارپيچي ِ تاريخ زبان، در نقطه اي بالاتر بر روي مرحله اول ساده نويسي قرار گرفته است.
پنجم اين که ساده شدن ِ نثر، دوباره باعث قابل فهم شدن آن شده.
ششم اين که اگر وب لاگ نويسي باعث ساده تر شدن نثر فارسي شود باز در همين دوره ي آخر مي گنجد که پويايي تاريخ اجتماعي ِ 150 سال گذشته را نشان مي دهد.
سوالي که در يکي از مقالات پيشين مطرح کردم اين بود که آيا پيچيده شدن نثر و شکل نوشتن، به پيچيده شدن فکر و انديشه ي نويسنده بستگي داشته يا فقط هنرنمايي و عشق به فرماليسم شخص نويسنده بوده؟ آيا اصولا مي توان حکمي کلي در اين مورد صادر کرد؟ و سوال عکس اين است که اگر پيچيده شدن نثر به پيچيده شدن فکر بستگي داشته، آيا ساده شدن نثر به معناي ساده شدن فکر است؟ آيا طرز فکر اهل قلم ِ دوران ما، با طرز فکر اهل قلم دوران ساماني از نظر سادگي و شفافيت برابر است؟ تاثير اين دو بر يک ديگر چه بوده؟ زبان ِ پيچيده، فکر پيچيده خلق کرده، يا فکر پيچيده زبان پيچيده به وجود آورده، يا اصلا اين هر دو به صورت کنش و واکنش و تاثير متقابل بر هم اثر گذاشته اند؟
به طور خلاصه غرض از طرح اين سوالات و پاسخ کوتاه به آنها ايجاد انگيزه براي تفکر و نماياندن ابعاد کار بزرگي است که هر يک از وب لاگ نويسان - دانسته و ندانسته - در حال انجام آن هستند. به نظر اينجانب ما هم اکنون در سرآغاز دوره ي نوزائي و روشنگري کشور خود هستيم و تنش هاي حاضر - که ناشي از پيکار کهنه و نو و سنت و تجددست - بر اساس تئوري امواج آلوين تافلر ضرورتي است گريزناپذير و وب لاگ نويسي – و زبان آن - به عنوان ابزار ثبت تفکر در از ميان برداشتن موانع موجود و باز کردن مسير پيشرفت و تکامل اجتماعي نقشي اساسي ايفا مي کند.
ادامه دارد...
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)
وب لاگ ها و زبان فارسی (7)
وب لاگ ها و زبان فارسی (8)
وب لاگ ها و زبان فارسی (9)
وب لاگ ها و زبان فارسی (10)
باز به گذشته برگرديم و ببينيم آيا سخنوران ما مي توانستند آن چه را که در فکر داشتند مستقيما و بدون واسطه روي کاغذ بياورند يا خير. جواب کلي البته منفي است و فاصله اي که ميان انديشه و نوشته در گذشته وجود داشت آن قدر زياد بود که خواننده براي فهميدن متن نياز به تفسير داشت. مي توانيم اين قاعده ي کلي را در نظر بگيريم که هر چه فاصله ي فکر و نوشته بيشتر باشد، سخن چند پهلوتر مي شود و هر چه پهلوهاي سخن بيشتر شود تفسير سخن لازم تر مي گردد.
يکي از دلايل فاصله ميان فکر و نوشته، خود ِ قالب سخن بود. سخن را اکثر سخنوران در قالب شعر مي ريختند و نثر، خريدار چنداني نداشت. لباس ِ شعر اگر چه زيبا و موزون بود اما به شدت تنگ بود و هيکل ِ معني، بايد به زور در آن گنجانده (و گاه چپانده!) مي شد. تعداد کلمه ها محدود به ديوارهاي شعر بود و تمام مقصود بايد با همان کلمات اندک رسانده مي شد که اغلب امکان پذير نبود و جاي تفسير هميشه باز مي ماند.
در نثر هم اگر چه وضع سخنور بهتر بود، باز هم قالب سخن و محدوديت هاي فکري و خودسانسوري نويسنده جا را براي بيان صريح تنگ مي کرد و تفسير را ضرور مي ساخت.
خلاصه هيچ شاعر و نويسنده اي نمي توانست به زبان سر راست بگويد که چه مي خواهد و حرف حسابش چيست. همه چيز بايد در هم مي پيچيد و آرايه هاي مختلف به کار گرفته مي شد والا از پول و صله و سکه ي طلا خبري نبود! شاعر و نويسنده مجبور بود هر چه مي گويد به آيات و احاديث و سخن بزرگان استناد کند تا اولا حرف اش عالمانه جلوه گر شود و ثانيا موجب آشوب و اعتراض نشود و ثالثا جناب خريدار - که خليفه و سلطان و حاکم و وزير است - از خواندن آن خشنود گردد. اين پيچيدگي ها را آن قدر به کار بردند که بازگشايي و "دِکُد" کردن شعر و نثر تبديل به يک رشته ي علمي شد و "معاني" و "بيان" نام گرفت.
معاني و بيان بر خلاف آن چه در دانشگاه ها ياد داده مي شود، علم و فني نيست که به کمک آن بتوانيم بهتر بنويسيم بلکه علم و فني است که به کمک آن مي توانيم سر در آوريم شاعر و نويسنده ي معذب و عصا قورت داده ي ديروز، چه زنجيرهاي عجيب و غريبي به دست و پايش پيچيده بوده و چه قدر براي گفتن يک حرف ساده پشتک و وارو زده است! معاني و بيان در واقع علمي است که با آن ها همين پشتک زدن ها را کشف و قانون مند مي کنيم!
مثلا مي گويند استعاره يا ارسال المثل يا مماثله يا استطراد يا تجنيس يا اقتباس يا تجاهل العارف يا هزار اسم عجيب و غريب ديگر. اينها چيزهايي نيست که نويسنده يا شاعر هزار سال پيش آن ها را مي دانسته و بر اساس آن ها چيزي سروده يا نوشته بلکه نويسنده و شاعر بر اساس سُنَت زمان، شعر و نثري مرتکب شده و بعدها ديگران براي اين که سر در بياورند مقصود او از آن شعر و نوشته چه بوده، قانون ِ شيرين کاري هاي او را کشف کرده اند و وقتي مرتب توسط او يا ديگران به کار رفته نامي بر آن نهاده اند.
بگذاريد کمي در تعريف ها دقيق تر شويم. شايد برخي حوصله خواندن اين مطالب را نداشته باشند که مي توانند مطالعه متن را همين جا متوقف کنند و به سراغ مبحث بعدي ما بروند.
مي گويند فايده ي علم "معاني" در اين است که کسي که بر آن آگاه باشد مي تواند رازهاي بلاغت و "شيوايي سخن" در نظم و نثر را دريابد. به زبان "آدميزاد" معاني علمي است که عالِم ِ آن مي تواند بفهمد چرا يک شعر يا نوشته ي نثر، زيبا و دلنشين است. مثلا شماي خواننده اگر از نثر ف.م.سخن خوشتان آمد (يا خداي ناکرده بدتان آمد!) اگر مجهز به دانش بيان باشيد مي توانيد بفهميد که چه چيز در مطالب او باعث خوب (يا بد) شدن نوشته شده. اينجا کسي نمي گويد آقاي نويسنده شما حرفت را بزن و مقصودت را برسان و به هر زباني که سخن مي گويي سخن بگو فقط جوري بگو که ما بفهميم تو چه مي گويي، بلکه نوشته را عده اي اديب و جراح و متخصص ِ کلمه و دستور ِ زبان، روي تخت جراحي مي خوابانند و آن را تکه پاره مي کنند تا کشف کنند چه عواملي کلمات و جملات را به هم پيوند مي دهند و نوشته را خوب يا بد مي کنند.
يک علم ديگر هست به نام "بيان" که اين يکي بيشتر به بحث ما مي خورد و آن علمي است که به کمک آنها مي توانيم بفهميم که شاعر يا نويسنده چه مي خواسته بگويد و چقدر حرف را پيچانده تا به آن چه که اکنون در مقابل ماست دست پيدا کند! درست مثل اين است که شاعر يا نويسنده حرف سر راست را - که مثل يک تکه نخ صاف است - در دستش گرفته و بنا به "مُد ِ روز" بارها گره زده و شکل داده و "آرايه" بسته و وظيفه ي علم بيان باز کردن اين گره ها و صاف کردن ِ نخ و درک مطلب است.
شما براي اين که متون و شعرهاي قديمي را بفهميد جدا بايد مسلح به اين علم باشيد والا غير ممکن است به مقصود نويسنده پي ببريد. مثلا يکي از کارهايي که شاعر و نويسنده در نوشته اش انجام مي داد "اشاره" يا به زبان فرنگي Allusion بود (خواننده ي علاقمند اگر مايل باشد مي تواند به ريشه ي لاتين اين کلمه و معني آن مثلا در يک فرهنگ اِتي مولوژي زبان انگليسي يا فرهنگ "وبستر" توجه کند که قطعا برايش جالب خواهد بود).
معني اشاره مشخص است: همان حرکتي که با انگشت و چشم و ابرو و حرکت تن و بدن انجام مي دهيم و با اين حرکت چيزي را نشان مي دهيم. يعني به جاي حرف زدن و گفتن اين که مثلا "اون آقا رو ببين"، يک ذره کله را به سمت جلو حرکت مي دهيم و اندکي ابرو را به بالا مي اندازيم و طرف را با همين اشاره نشان مي دهيم و کل جمله را در اين حرکت خلاصه مي کنيم. خاصيت اين اشاره آن است که کسي جز ما و شخص مخاطب متوجه آن نمي شود و به کار بردن اين فن بر ضد ماموران سانسور البته لازم و واجب بوده است!
معني ادبي اشاره هم همين است که شاعر و نويسنده، معني زياد را با کلمات کم بيان کند. چه ضرورتي بوده که شاعر و نويسنده چنين کند و حرف را در کلمات اندک بگنجاند، وارد آن نمي شوم چون سخن طولاني مي شود. اما چنين بوده و اين اختصار گاه مانع فهم مطلب مي شده و اين علم براي توضيح قانون مندي هاي آن به وجود آمده است.
به همين ترتيب تلميح و اقتباس و تمثيل و امثال اينها که براي تفسير کلام و فهم شعر و نثر ضروري بوده است.
اين ها تا زماني که نوشته ها وارد عرصه ي اجتماع نشده و جنبه ي هنري و تفنني داشته البته لازم و قابل تحمل است ولي وقتي نوشته يا شعري وارد عرصه اجتماع مي شود و با توده مردم عادي سر و کار پيدا مي کند ديگر قابل استفاده و تحمل نيست و بايد به قدري مصرف شود که حداقل مقصود شاعر و نويسنده را درست برساند.
جايي که
"شعر
رهايي است
نجات است و آزادي.
ترديدي است
که سر انجام
به يقين مي گرايد
و گلوله اي
که به انجام کار
شليک مي شود.
آهي به رضاي خاطر است
از سر آسودگي" (شاملو)
ديگر نمي توان نشست منتظر عالِم ِ بيان شد که طرف چه مي گويد. اينها نه نفي معاني است نه ن