June 30, 2005

احمدی‌نژاد گروگانگیر؟

عکس از بي بي سي

سال ۸۰ وقتی با عبدی و بعدش هم با اصغرزاده مصاحبه می‌کردم، می‌گفتند یکی
از دانشجویان آنقدر تندخو بود و بی‌منطق که می‌گفت برویم سفارت شوروی را هم اشغال کنیم. طرف بعد از مدتی قهر می‌کند و می‌رود.

ادامه در وب لاگ نيک آهنگ کوثر

توضيح: عکس فوق از بي بي سي برداشته شده و اگر چه شخص ِ گروگان گيري که در آن مشاهده مي شود بسيار شبيه به آقاي احمدي نژاد است ولي از نظر سني نمي تواند متعلق به ايشان باشد. اين عکس فقط جهت يادآوري آن دوران درج شده است.

Posted by sokhan at 04:38 PM | Comments (11)

June 29, 2005

آقاي احمدي نژاد! دست از سر شهيدان بر داريد و به کار خودتان برسيد!

برای خواندن اين مقاله در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 01:41 PM | Comments (5)

June 28, 2005

وب لاگ ها و زبان فارسي (7)

در اين نمونه ها مشاهده مي کنيم:

1- نويسندگان هر يک به نوعي خاص (که مي توان به آن "سبک" گفت) فکر و نظرشان را ابراز کرده اند.
2- نويسندگان در انتقال آن چه که در ذهن داشته اند موفق بوده اند.
3- نويسندگان از کلمات نه براي هنرنمايي هاي ادبي بلکه براي انتقال فکر استفاده کرده اند.
4- نويسندگان توانسته اند احساس خود را همراه با پيام به خواننده منتقل کنند.
5- نويسندگان يک راست به سراغ اصل مطلب رفته اند و کمتر از زائدات بهره گرفته اند.

در نمونه ي اول حتي مي توان مشاهده کرد که نويسنده حرف خود را عينا بر روي کاغذ (يا نمايشگر) آورده و ابدا سعي در ادبي کردن الفاظ نداشته است. به بيان ديگر، فکر عينا، بر زبان و همزمان، بر نوک انگشتان منتقل شده و بر سطح کاغذ يا نمايشگر نقش بسته است.

در ايام قديم ميان فکر نويسنده و سطح کاغذ، فيلتري به نام "زبان ادبي" قرار مي گرفت. اين فيلتر سه خاصيت داشت: 1- برخي کلمات از داخل آن عبور نمي کرد. 2- برخي کلمات موقع عبور در آن تغيير شکل مي داد. 3-اجزاي سازنده ي جمله موقع عبور از آن جا به جا مي شد.

چرک نويس – پاک نويس در کار چنين نويسندگاني نقشي اساسي ايفا مي کرد. کم بودند کساني که مطلب خود را يک ضرب و بدون چرک نويس بنويسند و آن را به ناشر بسپارند. اگر پاورقي نويسان و مترجمان پرکار ِ مطبوعات را - که مثل ماشين به توليد داستان و ترجمه مشغول بودند - استثنا کنيم، اهل انديشه و علم کمتر مي توانستند بدون چرک نويس – پاک نويس چيزي بنويسند. بد نيست همين جا يادي بکنم از مرحوم مجيد پاشا ابراهيمي که با سليقه و وسواس مطالبش را همان بار اول به خط بسيار خوش مي نوشت و کمتر در متن نوشته شده دست مي برد.

در فاصله ي اين چرک نويس – پاک نويس اتفاقي مي افتاد که جز در موارد لازم، مضر بود و آن دخالت تحميلي آموخته هاي مدرسه اي در متن نويسنده يا استفاده از همان فيلتر "زبان ادبي" بود. پاک نويس و ويرايش، آنجا که باعث بهتر منتقل شدن فکر نويسنده شود، بسيار هم خوب است، ولي در جايي که فکر به سادگي بر روي کاغذ آمده و نويسنده فقط در صدد ادبي کردن نوشته اش مي باشد، چنين تغييري قطعا مضر است.

به اولين نمونه اي که از نوشته ي وب لاگ ها آورده ام دوباره نظري مي افکنيم:

"عصر به چند حوزه ي رأي گيري سر زدم. به مردم توي صف نگاه مي کردم. غمي عميق در چشماشون بود. حال کسايي رو داشتن که در مراسم ختمي شرکت کرده بودن. و برعکس دفعه ي پيش به همديگه بدبينانه نگاه مي کردن. تقريبا ميشد حدس زد کي قراره به کي رأي بده. در نگاه بعضي ها نفرت به اون يکي جناح ديده مي شد. آدم هاي تابلو از هر جناح نگاه هاي نفرت آلود بيشتري رو تحمل مي کردن. دلم گرفت که مردم دو دسته شدن. دوباره برگشتيم به زمان حزب فقط حزبالله. هيچکس رو خوشحال نديدم. هر کس رأيي از روي لجبازي يا از روي نفرت به صندوق مي انداخت و مي رفت. اون قدر بغض تو گلوم بود که نتونستم وايسم..."

حال سعي مي کنيم نوشته را براي کتاب يا روزنامه اي آماده کنيم. آن را اين چنين (و اندکي با اغراق) پاک نويس مي کنيم:

"هنگام غروب از چند حوزه ي راي گيري بازديد به عمل آوردم. به مردم داخل صف نظري افکندم. غمي عميق در چشمهاي شان موج مي زد. حال ِ کساني را داشتند که در مراسم عزا و ختم حضور به هم رسانده اند. بر خلاف بار گذشته همه به همديگر بد بينانه نگاه مي کردند. به تقريب مي شد حدس زد هر کس به کدام نامزد راي خواهد داد..."

آيا مي توان گزارش روزنامه را به زبان صاحب وب لاگ، يعني زبان گفتار تهيه و تنظيم کرد؟ خير نمي توان. قطعا دبير و ويراستار آن را دستکاري و تبديل به زبان نوشتار خواهند کرد. آيا مي توان پاکنويس ِ ما را به صورت ِ گزارش منتشر کرد؟ بله، مي توان و امکان انتشار آن با کمي جرح و تعديل هست. حال سوالي که مطرح مي شود اين است که چرا متن اول غير قابل انتشار و متن دوم قابل انتشار است؟ چرا متني که در آن حس انساني موج مي زند و نگراني را با کلماتش به خواننده انتقال مي دهد و همه هم آن را مي فهمند قابل انتشار نيست ولي يک متن عادي مدرسه اي قابل انتشار است؟ چرا متني که حتي نمي توان به جاي جمله ي "مي شد حدس زد کي قراره به کي راي بده" اش جمله اي به همان اندازه قوي و قابل فهم قرار داد در زير ِ دست ِ ويراستار روزنامه، با يک عمل جراحي پلاستيک سنگين، تبديل به متني بي بو و خاصيت ولي "متين" مي شود؟ اين ها پرسش هايي ست که اميدوارم خوانندگان صاحب نظر در آن ها کنجکاوي کنند و به آن ها جواب دهند.

اگر نتوان فکر و نظري را به خاطر شکل بيان، در روزنامه يا کتابي منتشر کرد پس تکليفش چه مي شود؟ پاسخ اين است که آن فکر و نظر هم به مانند ميلياردها ميليارد فکر و نظر ديگري که روزانه توسط مردم جهان توليد و به طور شفاهي بيان مي شود، در هواپخش، توسط چند گوش جذب و به احتمال قوي بي هيچ اثري محو مي گردد. اينجاست که به جمله ي عميق و عالمانه ي عباس معروفي مي رسيم که "انقلاب فيروزه اي وب لاگ نويسي را بزرگ ترين اتفاق تاريخ ايران" مي نامد و آن را وسيله اي مي داند که "جامعه اي شفاهي و جمعيتي افواهي، به تمدني مکتوب مبدل مي شود".

ادامه دارد...

وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)
وب لاگ ها و زبان فارسی (6)

Posted by sokhan at 07:43 PM | Comments (0)

وب لاگ ها و زبان فارسي (6)

به راستي ساده نويسي – که شيوه ی وب لاگ نويسي امروز ايران است – از کجا شروع شد و چه کساني آغازگر آن بودند؟ از آن دورتر، پيچيده و مصنوع نوشتن از کجا شروع شد و چه ضرورتي آن چنان نوشتني را اشاعه داد؟ آيا مثلا مسجع نوشتن هميشه حُسن به شمار مي آمد و اصولا چه اجباري به بهره گيري از چنين شيوه اي وجود داشت؟ اين ها را مطرح مي کنم تا ببينيم چه طور به زبان ِ فارسي صاف و ساده ي وب لاگ ها رسيديم و امروز چه گوهر گران بهايي در اختيار داريم که اگر بر پايه ي درست بنشانيم جلوه و نمود خاصي پيدا خواهد کرد.

تا حدود دويست سال پيش نوشته ها به دو بخش دولتي و غير دولتي تقسيم مي شد. از جمله نوشته هاي دولتي، نامه هاي سياسي بود که به نام شاه رقم مي خورد و کسي که اين نامه ها را مي نوشت متخصص زبان و ادب بود و دانشي گسترده داشت. آقايي بود به نام قائم مقام فراهاني که آن سال ها وزير بود و قلمي خوش داشت و ساده نويسي در نامه هاي دولتي از ابتکارات اوست. البته اين ساده نويسي با آن چه مثلا من و شما مي نويسيم بسيار تفاوت دارد. نمونه اش اين چند خط زير به نقل از "هزار سال نثر پارسي" که در آن از برتري خلق ايران سخن رفته و مقام ما به عرش اعلا کشيده شده است!:

"و اينکه آن عاليجاه نوشته بود که رجال عثماني مردم ِ فارغ البال ِ بي شغل و بي کارند، و به تاني و تامل تربيت مي شوند و در مکالمات ِ دولت ها استادي به هم مي رسانند، راست است و في الحقيقه نوکرهاي اين دولت (يعني دولت ايران) هر کي هزار کار و گرفتاري دارند و اين طور وسعت ها در دولت و مملکت ايران ميسر نشده. لکن منکر اين مطلب نمي توان بود که هر که در کار تر است بر کار تر است و هر که بيکار تر است بي کاره تر. جناب اقدس الهي، جربزه و کياستي در خلق ِ اينجا (يعني خلق ايران) آفريده که از تاني و آرام و تعلم و تعليم ِ آنها (يعني عثماني ها) هزار بار بهتر و با نفع تر است..."

البته اين آقاي قائم مقام – که بعدها به فرمان شاه ِ "جربزه دار و با کياست" به قتل رسيد – نامه هاي خصوصي لطيفي هم دارد که مي توان آن ها را سرآغاز نوشته هاي ساده ي غير دولتي دانست. غير از قائم مقام، پژوهندگان ِ تاريخ ادبيات ايران ميرزا محمد خان مجد الملک را که از مردان سياسي زمان ناصرالدين شاه و اپوزيسيون دربار قاجار بوده به عنوان يکي از پيشروان ساده نويسي معرفي مي کنند. اين هم نمونه اي از نثر ايشان به نقل از همان منبع پيشين که شايد در جاي ديگر هم نقل کرده باشم ولي چون بيان حال و روز ماست آن را باز مي نويسم:

"يکي از اسباب عمده اي که در اعدام (يعني نابودي) دولت ايران تعجيل دارد، بيانات متملقانه ي زبان آوران ِ اهل نظام است. يعني آنها که به چرب زباني فوج ها را تصاحب کرده اند و از هر يک فوج، بي زحمت ِ زرع و کشت و آفت ِ ارضي و سماوي به قدر ِ حاصل ِ يک دِه ِ معتبر منفعت مي برند. به تملق و شاه اندازي، يا به تفوق و بلند پروازي به عرض مي رسانند: "سربازان انگليس و فرانسه پيش سربازهاي ما داخل آدم اند؟ اگر يک روز جيره شان نرسد اسلحه مي ريزند و پي آزادي خودشان مي روند. سرباز، سرباز ِ ماست که از گرسنگي بميرد صدايش بيرون نمي آيد. اين همان سرباز است که در هرات سنگر گرفت و تا حيات داشت شکمش سير نشد. عوض که نشده است!" در اين فضولي ها (يعني ياوه گويي ها) و مدحت سرائي و تصويب عمل غيرتي از براي سربازان ايراني ثابت مي کنند و بي غيرتي و بي کفايتي براي اولياي دولت ايران که ذميمتي است فوق همه ذمايم. اهالي ايران اگر دولت و ملت را دوست داشته باشند اين زبان آوران و قاطبه ي اشخاصي که در پايه ي سرير اعلي (يعني تخت پادشاهي) به مزاح گوئي و استهزاء، اسباب ِ غفلت ِ خاطر ِ پادشاه مي شوند، آن ها را داخل حيوانات موذيه خوانند و در دفع آنها جهد بليغ خواهند کرد..."

الحق که زيبا نوشته است اين جد بزرگ ما و چه به زبان حال نوشته است حدود صد و خرده اي سال پيش. اپوزيسيون ِ دربار ِ آن زمان، اين گونه قلم مي زدند و چه خوش قلم مي زدند.

اينها آغازگران ساده نويسي در زبان فارسي بودند و پوسته ي سخت و زشت نثر پيش از خودشان را تا جايي که مي توانستند شکستند. نثري که امروز مصنوع خوانده مي شود مثل وزنه ي سنگيني بود که بر دست و پاي انديشه بسته شده و مجال عرضه و طرح آن را نمي دهد. دور افکندن اين وزنه البته آسان نبود ولي در مقابل زمان، هيچ سدي را توان مقاومت نيست.

اما خود ِ اين وزنه ها از کجا آمده بودند و چرا نويسندگان را اسير کرده بودند؟ در اين جا متاسفانه مجال ورود به اين بحث نيست ولي اشاره مختصري به برخي نکته ها خواهيم کرد. مثلا نثر مسجع و به کار گيري آن در نگارش ِ فارسي.

مسلمانان از همان ابتداي به قدرت رسيدن، اصرار عجيبي داشتند که شبيه ديگران نباشند و راه و روش خودشان را در پيش بگيرند. همان چيزي که امروز هم در ايران مي بينيم و مثلا زدن کراوات به خاطر شباهت با لباس کفار مذموم و ناپسند و در برخي موارد غيرقانوني تلقي مي شود. اعراب بعد از سيطره ي اسلام، چون کاهنان در دعاهاي شان سجع به کار مي بردند زياد به نثر مسجع رغبتي نشان نمي دادند و بهره گيري از آن را عيب مي شمردند. عده اي هم البته عقيده دارند که آقايان ِ عرب، مايل نبودند شيوه ي نگارش قرآن را تکرار و تقليد کنند و چنين کاري را گناه مي دانستند، لذا از آن دوري مي جستند. اما بالاخره اين ممنوعيت و اکراه در جايي کم اثر مي شود و نثر مسجع باب مي گردد. ملک الشعراي بهار، ماجراي اين تغيير و تحول را به دقت در سبک شناسي خود نوشته است.

در زبان فارسي هم مي توان گفت که نثر مسجع، فرزند ِ حلال زاده ي آقاي نثر و خانم نظم است. نويسنده اي که نمي توانسته فکر خود را در قالب شعر بريزد و بحور عروضي را براي ريختن محتواي فکري اش تنگ مي ديده به نثر روي مي آورده ولي براي اديبانه کردن اثرش آن را شاعرانه و آهنگين مي کرده.

اولين و زيباترين نثرهاي مسجع، مناجات خواجه عبدالله انصاري است که واقعا دل نشين است، چون شکل و محتوا در کمال تناسب است ولي بعد از اين سجاع ِ محترم، نويسندگان ديگري به جا و بي جا نثر خود را پر از سجع و آرايه هاي ادبي مي کرده اند و به جاي بيان انديشه، به هنرنمايي و شعبده بازي مي پرداخته اند که سخت دل آزار است.

به هر حال پيچيده شدن نثر فارسي از اين دوره - که حدود 1000 سال پيش است - شروع مي شود و تا حکومت قاجار ادامه مي يابد. در اين هفتصد هشتصد سال بايد اذعان کرد که اکثر نويسندگان چيز خاصي براي گفتن نداشته اند که بخواهند زبان شان را به زبان مردم نزديک کنند. به هر حال زياد وارد اين بحث نمي شوم که اگر چنين کنم هرگز به وب لاگ هاي امروزي نمي رسم!

با يک جهش ناگهاني از اعماق تاريخ به سال 1384 شمسي باز مي گرديم و به چند جمله از چند وب لاگ نويس فارسي زبان نگاهي مي اندازيم. در اين نمونه ها من نام نويسنده ي وب لاگ را نمي نويسم و خواهشي که از شما دارم اين است که بعد از خواندن اين جملات دقت کنيد آيا مي توانيد فرق مشخصي ميان نوشته ها احساس کنيد يا خير؟ من البته مطمئن هستم که خواننده ي حرفه اي وب لاگ ها با ديدن اولين کلمات حتي مي تواند تشخيص دهد که نوشته از آن کيست:

نوشته اول:
"عصر به چند حوزه ي رأي گيري سر زدم. به مردم توي صف نگاه مي کردم. غمي عميق در چشماشون بود. حال کسايي رو داشتن که در مراسم ختمي شرکت کرده بودن. و برعکس دفعه ي پيش به همديگه بدبينانه نگاه مي کردن. تقريبا ميشد حدس زد کي قراره به کي رأي بده. در نگاه بعضي ها نفرت به اون يکي جناح ديده مي شد. آدم هاي تابلو از هر جناح نگاه هاي نفرت آلود بيشتري رو تحمل مي کردن. دلم گرفت که مردم دو دسته شدن. دوباره برگشتيم به زمان حزب فقط حزبالله. هيچکس رو خوشحال نديدم. هر کس رأيي از روي لجبازي يا از روي نفرت به صندوق مي انداخت و مي رفت. اون قدر بغض تو گلوم بود که نتونستم وايسم..."

نوشته دوم:
"حکايت اين دوره از انتخابات رياست جمهوري حکايتي است آموزنده تا مردم اين کهنه ديار بر سر انتخاب دو راه پيش رو ( تحريم و يا حضور در انتخابات ، ) به مفهوم تعريف معناي سياست که مي گويند ، علم ممکنات است ، دست يابند و فارغ از سلايق شخصي ، آن را با پوست و استخوان خود لمس کنند .
به قول آن فرزانه غربت نشين ، در گذر عمر آدمي جز خير و شر و يا سياه و سفيد ، لحظاتي هم وجود دارد که. گاه به رنگ سبزکمرنگ و گاه خاکستري ملايم است که آدمي ناگزير به انتخاب يکي از آن دو مي گردد ، خاصه در زماني که از ميان بد و بدتر، گزينشي در ميان باشد . که امروز بخت نگون ، ما را بر سر همين دوراهي گزينش قرار داده است و چاره ، تن سپردن به تقدير است که غير آن چاره مان نيست ."

نوشته سوم:
"روستاي احمدآباد از آن رو بزرگ داشته مي شود که در همه نزديک چهل سالگي که از مرگ صاحبش مي گذرد مردم باعشق و با خوندل به ياد قهرمانشان به آن نگاه کرده اند. بيست و شش سال است که احمد آباد بي نگهبان شده و از قوروق به در آمده است. اول بار که سه هفته بعد از انقلاب صدها هزار تن بوديم و به آن جا گذر کرديم و هزاران اتومبيل در اطراف جاده کرج سرگردان شده بودند و راه نمي دانستند، خاطره اي خوش در يادها مانده. از جمله در ذهن کساني که کوتاه مدتي بعداز آن واقعه ميهن را ترک گفتند و هنوز مجال بازگشت نيافته اند. در آن سال همين آزاد شدن گذر بر احمد آباد نشانه اي از آن آزادي بود که در روزهاي انقلاب در خيابان ها فرياد مي شد. گيرم که گير و بند دو سالي ديگر باز برقرار شد. چنان که يک سالي بيش تر نام آن مرد بر جاده پهلوي سابق و وليعهد (ولي عصر) فعلي در تهران نماند، و هم بر تمامي خيابان هاي اصلي شهرها."

نوشته چهارم:
"جمع کنيد تحليل هاي مسخره تان را درباره ي دلايل محبوبيت احمدي نژاد و شکست ناگهاني اصلاح طلبي و ميانه روي. اين يک انتخابات عادي نبود که بشود نتايجش را اصولا تحليل کرد. کم کم همه اين را مي فهميد. بخصوص شما عقب افتاده هايي که از ناف حوادث ايران دوريد و حاليتان نيست که آن استراتژي احمقانه تحريم تنها به نفع برادر احمدي نژاد شد و بس."

نوشته پنجم:
"پس از اعلام نتيجه ي انتخابات، فضاي هيجاني کشور دوچندان هيجاني شده است. عدهاي دوره افتاده اند و خطر روي کار آمدن فاشيزم -با انتخاب احمدي نژاد- را گوشزد کرده و به اين وسيله، هاشمي را شايسته ي انتخاب دانسته اند. اين حرف با هر پايه از منطق و استدلال و رويکرد صحيح تاريخي، نياز به بسط و اثبات دارد. در اين شکي نيست که در شرايط تنگ فعلي، زمان کافي براي دامن زدن به بحثي گسترده از طرف طرفداران اين ايده وجود ندارد، ولي با اين وجود، در هيچ برهه و زماني، ايجاد هيجان در جامعه توجيه پذير نيست. وظيفه ي روشنفکر، هيجان زدايي از جامعه و تشويق عقل مداري است. در همين زمان کم، طرفداران ايده ي انتخاب رفسنجاني موظف هستند ايده ي خود را در قالب مقالاتي مستند و تطبيقي به جامعه ارائه دهند تا هم پايه ي کار خود را محکم کرده باشند، هم به شعور جامعه احترام گذاشته باشند، هم حرف جديدي براي طرفداران چند ميليوني احمدي نژاد و نيز تحريم کنندگان داشته باشند و هم، عمل خود را با روابط و قواعد جامعه ي مدني سازگار کرده باشند."

نوشته ششم:
"در سوي انتخاب احمدي نژاد هم من شخصا فکر مي کنم اين بهترين اتفاقي است که مي توانست در شرايط اسفناک انتخاباتي اينچنين بيفتد. از کوزه همان برون تراود که در اوست. تحليل از موقعيت جديد رهبر و دولت بماند براي کمي بعد تا ببينيم چرا رئيس جمهور شدن احمدي نژاد به شيوه اي که اتفاق افتاد ممکن است بيشتر از هر اتفاق ديگر به نفع جريان تغييرات دموکراتيک باشد؛ اما حاليا بايد به دوستانم دست کم بگويم که وقت خواندن شعرهاي سوزناک و خودتخريبي و نا اميدي و دامن زدن به نا اميدي نيست".

نمونه هاي متعدد ديگري مي توانم در اين جا بياورم که يکي از يکي خواندني تر و داراي سبک و سياق خاص نويسنده است. مضمون نوشته ها را هم به عمد سياسي انتخاب کردم تا ملاحظه کنيد نوشتن در باره ي سياست خود مي تواند شکل و فرمي خاص يابد و حتي شايسته ي نقد ادبي باشد.

در ميان اين نويسندگان ما چند نفر حرفه اي به مفهوم واقعي کلمه داريم و باقي هم گرچه بابت نوشته هاي شان پولي نمي گيرند ولي در اثر استمرار، مانند حرفه اي ها قلم مي زنند.

شايد پرسيده شود اين نوشته ها مي تواند بر روي کاغذ هم بيايد پس چرا بايد آن ها را در دايره ي وب لاگ ها بررسي کنيم؟ البته پاسخ اين سوال بر مي گردد به همان بحث شيرين و پايان ناپذير "وب لاگ چيست و چه چيزهايي بايد در آن نوشته شود" که قبلا در باره ي آن صحبت کرده ام ولي درج مستمر ِ اين نوع نوشته ها در فضاي وب لاگ به ما اين اجازه را مي دهد تا آن ها را مختص به وب لاگ بدانيم و در همان چارچوب تجزيه و تحليل کنيم.

ادامه دارد...
وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)

Posted by sokhan at 12:23 AM | Comments (4)

June 26, 2005

موج، تازه راه افتاده است؛ بايد منتظر رسيدن آن به ساحل بمانيم

برای خواندن اين مقاله در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 09:47 PM | Comments (9)

June 23, 2005

من راي ام را فروختم، آن هم با چه رضايتي!

برای خواندن اين مطلب در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 03:49 PM | Comments (32)

June 22, 2005

چرا خاتمي 20000000 راي آورد و معين 4000000؟

برای خواندن اين مقاله در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 06:08 PM | Comments (10)

شعار انتخاباتي احمدي نژاد: ايران را سراسر آبريزگاه مي کنيم!

برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 06:06 PM | Comments (1)

June 21, 2005

اقبال هم اعدام شد

دوستان خسته نباشيد. نام تان در تاريخ مطبوعات ايران ماندگار خواهد شد.



يقين داشته باشيد که ديکتاتور مجبور خواهد شد جواب اين اشک ها را بدهد. ترديد نکنيد.

عکس ها از تخته سياه

Posted by sokhan at 12:30 AM | Comments (14)

June 19, 2005

يک توصيه به جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي

برادران محترم!

اگر مي خواهيد آقاي احمدي نژاد نفر اول نشود، لطفا از دادن شعار و دعوت به پيوستن و پيشبرد امر دمکراسي و حقوق بشر و ترساندن مردم از ظهور فاشيسم مذهبي خودداري فرماييد. بگذاريد ما مردم اهل قلم کار خودمان را بکنيم. شما نشان داده ايد که مرد ميدان نيستيد و در بزنگاه، مردم را به حال خود رها مي کنيد. شعارهاي شما کم ترين پشتوانه ي اخلاق سياسي به همراه ندارد. لطفا بگذاريد ما کار خودمان را بکنيم.

دعوت شما جز منزجر کردن مردم و فراري دادن آن ها حاصل ديگري ندارد. همه ي ما با خط سياسي و فکري شما آشنا هستيم و مي دانيم به راحتي از اين دنده به آن دنده مي غلتيد و سياست بازان قهاري تشريف داريد. ما سياست باز نيستيم و فقط از احمدي نژاد مي ترسيم. مي ترسيم بعد از آباد شدن قبرستان هاي ايران به دست ياران ِ شما، کل ايران به دست ياران احمدي نژاد قبرستان شود. ما در اين عرصه از آبروي حرفه اي مان مايه گذاشته ايم؛ چيزي که شما براي آن ارزش چنداني قائل نمي باشيد. شما تلاش خودتان را کرديد حال لطف کنيد کمي سکوت اختيار کنيد تا اهل قلم کار خودشان را بکنند.
متشکرم

Posted by sokhan at 11:56 PM | Comments (14)

من به ضرر احمدی نژاد رای مي دهم!

از اين شعار وب لاگ گيليران استفاده مي کنم و مي گويم "من به ضرر احمدي نژاد راي مي دهم"! اين رساترين شعاري است که مي تواند ما را از شر چهره ي منحوس احمدي نژاد نجات دهد. خجالت چرا؟ بازي کثيفي شروع شده که در آن راي سفيد مردم را با نام احمدي نژاد پر کرده اند. حال ما مي خواهيم نشان دهيم که راي مردم ما به احمدي نژاد نيست. آقاي هاشمي خود نيک مي داند که راي ما به او نيست ولي ناچاريم که از شر عقرب جرار به مار غاشيه پناه ببريم.

پس آقاي هاشمي در همين جا به صداي بلند اعلام مي کنيم:
"ما به شما و نظام مقدس تان راي نمي دهيم بلکه به ضرر احمدي نژاد راي مي دهيم!"

نحسي اين چهره آن قدر هست تا از روي اکبر گنجي و ناصر زرافشان به خاطر رايي که مي دهم خجالت نکشم.

دوستان و خوانندگان عزيز توجه داشته باشند که اين فقط راي من است و هر کس که بخواهد "به ضرر احمدي نژاد راي دهد" طبيعتا خود تصميم مي گيرد.

Posted by sokhan at 10:02 PM | Comments (13)

فرداي انتخابات کانديداها چه کردند؟

برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 09:09 PM | Comments (3)

توضيح مهم در باره ي اي ميل های دريافتي

17 ماه ژوئن سال 2004 در وب لاگ قبلي، در باره ي آدرس اي ميلم اين مطلب را نوشتم و توضيح دادم که آدرس fmsokhan در صندوق yahoo.com توسط کس ديگري گرفته شده است.

اين توضيح را امروز مجددا ضروري مي دانم که اي ميل هاي عمومي اينجانب فقط و فقط از طريق آدرس fmsokhan@gmail.com ارسال مي شود و اگر نامه اي از طريق آدرس ديگري به نام من ارسال شود، مربوط به اينجانب نمي باشد. در صورتي که خوانندگان محترم با چنين موردي برخورد کرده اند لطفا مورد را از طريق کامنت يا اي ميل به من اطلاع دهند.

اين توضيح را نيز همين جا اضافه کنم که از طريق آدرس fmsokhan@yahoo.de هيچ اي ميلي ارسال نخواهد شد و چت با دوستان تنها بعد از تائيد از طريق آدرس جي ميل صورت خواهد گرفت.

با تشکر و احترام
ف.م.سخن

Posted by sokhan at 03:55 PM | Comments (1)

June 18, 2005

درس بزرگ انتخابات: "مردم را بازي ندهيد تا مردم نيز شما را بازي ندهند!"

برای خواندن اين مقاله در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 09:05 PM | Comments (17)

June 16, 2005

راي دادن يا ندادن؟ مسئله اين است!

هيچ دليل منطقي براي راي ندادن ندارم. عقل مي گويد بايد راي بدهي و ديگران را به راي دادن تشويق کني؛ دل مي گويد نه! بشين در خانه و به دست و پا زدن فريبکاران بخند! نمي توانم گنجي و زرافشان را در حال مرگ ببينم و به کاري که آنها راضي نيستند تن بدهم.

در معين و مشارکت و مجاهدين انقلاب صداقت نمي بينم. از گفتار و کردارشان بيزارم. اگر فقط و فقط آن چه را که واقعا مي توانستند انجام دهند -و به قول گنجي- پاي هزينه اش بايستند در برنامه هاي شان مي آوردند، حتي اگر از حداقل ِ حداقل هاي من هم کمتر بود باز برايم قابل قبول مي شدند، اما افسوس که چنين نبوده و چنين نيستند. از به خيابان کشيدن دخترکان و پسرکان و راي جمع کردن هاي اين چنيني بيزارم. خاتمي در دوم خرداد اين طور راي نياورد. اين جور کارها، گول زدن مردم است گيرم در مقابله با راست و نظاميان انجام شود.

اما از پس عقلم بر نمي آيم. عقل مي گويد شرکت نکردن در انتخابات عين حماقت است. روي کار آوردن قاليباف عين حماقت است. و از آن طرف احساس و قلب چيز ديگر مي گويند و کار ديگر مي خواهند.

آقاي جامي در بي.بي.سي نوشته اند ما جزو تحريم کنندگان انتخاباتيم. والله ما در حدي نيستيم که براي کسي تعيين تکليف کنيم و فکر نمي کنم کسي هم به آن چه ما مي گوييم بدون فکر کردن عمل کند ولي هرگز از کسي نخواسته ايم در انتخابات شرکت نکند و هرگز از کسي نخواسته ايم که در انتخابات شرکت کند. من گفته ام راي نمي دهم چون فکر مي کنم اکثريت راي نخواهند داد و بايد سعي کنيم راي ندادن آن ها بي اثر نشود. ولي اگر اکثريت تحريم نکنند – که بهنود که بسيار روش معتدل او را در سياست مي پسندم مي گويد تحريم نخواهند کرد – دليلي براي راي ندادن ندارم. من هنوز هم از راي دادن به خاتمي پشيمان نيستم هر چند انتظارم از خودش به مراتب بيش از اين ها بود و معتقدم مي توانست به مراتب کارهاي بيشتري به نفع مردم انجام دهد. سخن کوتاه کنم.

من نه از کسي مي خواهم که راي ندهد و نه از کسي مي خواهم که راي بدهد. بنشينيد با عقل و منطق تان درآمد و هزينه و سود و زيان و بهره ي پرداختي و کارمزد و غيره را مثل يک تاجر خوب حساب کنيد ببينيد چه چيز به نفع شما و به نفع ديگران است، بعد همان کار را بکنيد.

عالم سياست هم عين عالم تجارت است. با قلب و احساس کار ندارد. همه اش حساب کتاب است. من هم هيچ وقت حساب گر خوبي نبوده ام ولي اگر شما مي توانيد، اين کار را بکنيد، چون فرداي خودتان و همسر و فرزندتان به آن بستگي دارد. من هم نظر اين و آن، نظر نسل های مختلف را مي خوانم ببينم چه بايد کرد. خوابگرد مي گويد راي مي دهد، نيک آهنگ مي گويد راي نمي دهد -ولي به کسي هم نمي گويد راي بدهد يا ندهد-، بهنود مي گويد رای مي دهد، خانم عبادی مي گويد رای نمي دهد آقای سروش مي گويد رای مي دهد، آقای نوري مي گويد رای نمي دهد و خلاصه هر کس که مسئوليت حس مي کند سخت با خودش درگير است.

ما هم مانده ايم اين وسط با خودمان سخت درگيريم. در طول اين بيست و چند سال، راي دادن يا ندادن در هيچ انتخاباتي را به اين اندازه مهم و حياتي حس نکرده ام. صداي چکمه ي نظاميان بسيار ترسناک است، هر چند مي دانم زور معين و يارانش به پاسبان معمولي هم نمي رسد چه برسد به فرماندهان ترمز بريده ی سپاه. رفتار با دختر هاشمي نشان داد که نظامي ها زنجير پاره کرده اند و برای انتخاب شدن به روی کسي مثل هاشمي هم پنجه مي کشند. بايد عاقلانه رفتار کنيم. اين تنها چيزي است که مي توانم بگويم.

Posted by sokhan at 03:50 AM | Comments (19)

مخالفِ سياسي را توي ماشين هاي اين شکلي خفه مي کنند!

برای خواندن اين مطلب در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 12:34 AM | Comments (6)

June 14, 2005

آقاي نبوي! اجازه بدهيد يک مشت هم ما بزنيم!

برای خواندن اين مقاله در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 08:21 PM | Comments (8)

June 13, 2005

فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین


طرح از سرزمين آفتاب

Posted by sokhan at 03:33 PM | Comments (7)

يادداشتي بر "با تائيد صلاحيتش مي خواستند صداقتش را امتحان کنند..."

دوست ارجمندي با امضاي پوژن ذيل مطلب "با تائيد صلاحيتش مي خواستند صداقتش را امتحان کنند..." چنين نوشته است:

"چنان سخيف و عوام فريبانه بود که متعجب شدم. نه از اينکه طنزنويس چيره دستي چون شما مطلبي بدين کم ارزشي "خلق" و منتشر ساخته است. بلکه افسوسم از آن بود که انساني به دليل تعصب ورزيدن به عقيده اش (چه خام چه پخته) قلم به تخريب شخصيتِ فردي فرهيخته مي آلايد. شايد از خوي ايراني ماست که عقلِ کل، هماره در سر مبارک ما و همفکران مجيزگويمان بوده است و بس. اندرزِ بزرگانِ رنج کشيده و متفکران دنياديده اي چون دکتر سحابي و مسعود بهنود و فرخ نگهدار و ده ها شخصيت محترم ديگر را به پشيزي نمي انگاريم چرا که عقيده ي شخص شخيص "ما" چيز ديگريست.
چه باک البته اگر افکار متفاوت باشد. ليک دردِ ما بازي ناجوانمردانه با مخالفان عقيدتيمان است. تا شماي "روشنفکر" چنين مي انديشيد، بايد منتظر قاليبافان و رفسنجانيان بود که حيوانمان پندارند و افسارمان کشند. دست مريزاد!"

در باره ي برخي از نوشته هايم گاه انتقاداتي به مراتب تند تر از اين مي خوانم ولي رنجشي احساس نمي کنم. حتي آنان که هتاکي مي کنند چندان باعث آزردگي خاطرم نمي گردند. سعي مي کنم از هر نقدي آن چه را که صواب مي يابم در افکار و نوشته هايم به کار گيرم و آن چه را هم که بر خطا مي دانم به زمان بسپارم تا درستي و نادرستي اش را به من و يا نويسنده ي نقد ثابت کند.

شايد در نقد پوژن دو عبارت باعث ناراحتي من شد: يکي لفظ عوام فريبانه و ديگري بازي ناجوانمردانه.

جهت اطلاع ايشان و ساير خوانندگان عرض مي کنم که هرگز سعي نکرده ام تا عوام فريبي کنم و يا با ناجوانمردي پشت حريف فکري ام را به خاک بمالم. در نوشته هايم آن چيزي را نوشته ام که فکر مي کرده ام و اگر بر خطا بوده همواره سعي بر تصحيح آن داشته ام.

در اين مورد بخصوص يعني راهي که "اصلاح طلبان حکومتي" در پيش گرفته اند سعي کردم چنان بگويم و بنويسم که اگر امکاني براي برگشت باشد، برگردند و به فهم و شعور مردم احترام بگذارند و اکثريت را با خود همراه نمايند.

تکليف قلم من با دشمنان مردم روشن است. راهي براي اصلاح آن ها نيست و بايد چنان بر آنان تاخت که نتوانند لحظه اي در نزد اهل خرد سر بلند کنند. اما با آنان که راهي ديگر در پيش گرفته اند بايد با زبان تحذير سخن گفت، و زبان امروز ما با اصلاح طلبان حکومتي زبان تحذير است.

من به خود اين اجازه را نمي دهم که با آقاي دکتر معين ِ "امروز"، همان گونه سخن بگويم که با جنتي مي گويم ولي نمي توانم بر آن چه با تائيد حکم حکومتي کردند نيز چشم بر بندم. اگر من هم چشم بر بندم، مردم چشم بر نخواهند بست. يکي از دلايل در اقليت ماندن دکتر و يارانش همين کم بها دادن به فهم و درايت مردم عادي است. مردم عادي ممکن است حساب و کتاب پيچيده نکنند و با تئوري هاي سياسي و الاهم فالاهم کاري نداشته باشند اما به طور کاملا غريزي راست و دروغ و درست و نادرست و صادق و ناصادق را تشخيص مي دهند و بر اساس آن تصميم مي گيرند.

اگر دوست ما پوژن، جوان باشند، بايد بدانند ما "قاليبافان و رفسنجانيان" را خيلي خوب مي شناسيم و لطف و عنايت آن ها را به چشم خود ديده ايم. بايد بدانند که در سال هاي جنگ به خاطر سياست هاي اين آقايان و "آقايان اصلاح طلب ديروز" مثل حيوان در بيابان هاي جنوب زير باران گلوله وخمپاره زندگي کرده ايم و افسارمان را به هر سو که خواسته اند کشيده اند. به سمت مجنون، به سمت فاو، به سمت بصره، به سمت کربلا، به سمت ميدان هاي مين... در سال هاي ترور و خون و جنايت مثل حيوان از يک مکان به مکان ديگر گريخته ايم تا در قفس آقايان نيفتيم و سرمان را نبرند.

و اکنون بعد از گذار از اين درياي خروشان و طوفاني که حاصلش هزاران کشته و زندگي تباه شده بود به اين نقطه رسيده ايم و از امکاني که در اختيار داريم براي آگاهي دادن -و نه عوام فريبي- استفاده مي کنيم. مي گوييم و مي نويسيم تا دوباره همان راه هايي را که به دره هاي مخوف ختم مي شود طي نکنيم. مي گوييم و مي نويسيم تا حيوان مان نپندارند و افسارمان را نکشند؛ نه قاليبافان، نه رفسنجانيان، و نه هيچ کس ديگر. اگر بزرگان و متفکراني مانند آقاي بهنود و سحابي و نگهدار حضور در انتخابات را توصيه مي کنند، بزرگان و متفکران ديگري هم مانند خانم عبادي و اکبر گنجي و عبدالله نوري حضور در انتخابات را توصيه نمي کنند.

نظر من هم براي شرکت در انتخابات، هرگز تحريم نبوده است و تحريم را اگر اکثريت خواهان آن باشند توصيه مي کنم والا خير، که مي توانيد فشرده ي نظرم را در وب لاگ "بيلي و من" بخوانيد. اگر قرار بر "تحريم" همگاني نباشد، اولين گزينه ي من قطعا آقاي دکتر معين خواهند بود و تمام تلاشم را خواهم کرد تا امثال قاليباف روي کار نيايند. بنابراين "عقيده ي شخص شخيص ما" غير از آن چيزي است که آقاي پوژن تصور کرده اند.

با احترام
ف.م.سخن

Posted by sokhan at 02:41 PM | Comments (3)

June 12, 2005

انفجار بمب در تهران و اهواز

تا کنون در هيچ يک از انتخابات رياست جمهوري، انفجار بمب در اين ابعاد مشاهده نشده است. البته مي بايد منتظر نتيجه ي بررسي ها و تجزيه و تحليل کارشناسان ماند، با اين حال ذهن کنجکاو نمي تواند در اين پنج روز ِ آخر، عواملي که مي تواند منجر به انتخاب رئيس جمهور "قدرتمند و کارشناس" - که بتواند امنيت را در سراسر ايران برقرار کند و مانع تبديل اهواز به الاحواز شود - در نظر نگيرد.

از نظر اخلاقي نيز شاگردان و دستياران "حاج سعيد" در بمب گذاري هاي مشهد نشان داده اند که پاي بند هيچ اصلي نيستند و براي رسيدن به هدف، توانائي دست زدن به هر کاري را دارند. اينها اگر چه بر پايه ي حدس و گمان است ولي چندان دور از ذهن نيست و بايد هشيار بود.

Posted by sokhan at 10:26 PM | Comments (3)

گنجي در انفرادي، زرافشان در آستانه ي مرگ، و ما؟

برای خواندن اين مقاله در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 09:21 PM | Comments (0)

وب لاگ ها و زبان فارسي (5)

چرا وب لاگ مي تواند به داد نويسنده ي متفکر ومدرن شده ي ايراني برسد و راه را براي پيدا کردن زبان جديد به او نشان دهد؟ به اين سوال مي توان چند پاسخ ساده داد:

1- براي اين که مي توان در وب لاگ بي هيچ محدوديتي نوشت؛ نه محدوديت شکلي، نه محدوديت محتوايي، نه محدوديت فضا و تعداد کلمه، و نه هيچ محدوديت ديگر. وب لاگ نويس هر زمان اراده کند مي تواند مطلبش را منتشر کند. او نبايد منتظر رسيدن نوشته اش به نشريه بماند؛ او نبايد منتظر نظر سردبير بماند؛ او نبايد منتظر بيرون آمدن نشريه از زير چاپ بماند؛ او نبايد منتظر رسيدن نشريه ي چاپ شده به دست خوانندگان در يک محدوده ي جغرافيايي بسته بماند. نوشته ي وب لاگ نويس، به محض کليک بر روي کلمه ي "پابليش" در سراسر جهان قابل خواندن مي شود. به بيان ديگر در عرض يکي دو ثانيه، نوشته در چهار گوشه ي جهان به دست خواننده ي علاقمند مي رسد. امکاني که براي هيچ نشريه و کتاب کاغذی در هيچ کجاي دنيا وجود ندارد.

2- براي اين که مي توان در وب لاگ، بلافاصله بعد از انتشار، منتظر نقد و نظر خواننده بود. وقتي شکراللهي جمله ي زير را مي نويسد، دقيقا بر اهميت اين نقد و نظرها انگشت مي گذارد: "صادقانه اعتراف مي کنم که من شخصا وقتي پاي تهيه ي يادداشتي زحمت زيادي مي کشم و يقين هم دارم که خواننده هاي بسيار زيادي آن را با دقت مي خوانند و يقين هم دارم که دست کم صد نفرشان مي توانند يا ايرادي به متن من بگيرند و يا نکته اي بر آن بيفزايند؛ آن وقت مجموع نظرات به زحمت به 10 مورد مي رسد که دو سه تايش هم ربطي به موضوع ندارد، واقعا دچار احساس ناخوشايندي مي شوم... از نظر رواني احساس مي کنم دارم در خلاء مي نويسم. صريحا مي گويم که من در وب لاگم به نظرات خوانندگانم احتياج دارم. با نظرات آن هاست که احساس زنده بودن مي کنم، پخته مي شوم، آبديده مي شوم، آگاه تر مي شوم، کاستي ها را جبران مي کنم، احساس هويت مي کنم، ايده مي گيرم، عصباني مي شوم، خوشحال مي شوم، اميدوار مي شوم، نااميد مي شوم، لبخند مي زنم، اخم مي کنم، و زندگي مي کنم...". نقد و نظرهايي که محال است بتوان در عالم چاپ کاغذي، به آن ها به طور گسترده دسترسي پيدا کرد. در عالم کتاب هم که اين دايره محدودتر از نشريات است و تنها نمونه اي که من از آن سراغ دارم "ضميمه ي زمينه ي جامعه شناسي"ِ استاد بزرگ، زنده ياد اميرحسين آريان پور است که در آن نقد ِ ناقدان يک جا جمع و به پيوست کتاب اصلي منتشر شده است.

3- براي اين که مي توان در وب لاگ نظريه ها را از مرحله ي حرف به مرحله ي عمل در آورد و بازتاب اجتماعي آن را در زماني کوتاه مشاهده کرد. مثلا مي توان به خط لاتين نوشت و آرزوي آخوندزاده را لااقل در ميان اهالي وب لاگ شهر بر آورده کرد. کاري که وب لاگ Yadegari کرده و لابد منتظر نتيجه و بازتابش نشسته است. اين نوشتن از آن نوع نوشتن هاي کاغذي نيست که بازتاب نداشته باشد يا بازتابش بر ديگر خوانندگان معلوم نگردد. بازتاب اين نوع ابتکار ها را مي توان در نقد و نظر و نوشته هاي ديگر وب لاگ نويسان مشاهده کرد و درصد موفقيت چنين ابتکارهايي را اندازه گرفت. مي توان به فارسي ساده شده نوشت و فرضا از "س" به جاي "ص" و "ث" استفاده کرد.

4- براي اين که مي توان در وب لاگ از نظر محتوا نيز نوگرا بود و نوگرايي خود را بي هيچ خودسانسوري بروز داد. اين موضوع خودسانسوري موضوعي محوري است که بايد جداگانه به آن پرداخته شود ولي همين قدر کافي است بدانيم که در وب لاگ – به خصوص با نام مستعار – مي توان از پنهان ترين زواياي درون فرد گفت و نوشت و آن را در معرض خوانده شدن قرار داد. امکاني که در هيچ رسانه ي ديگري وجود ندارد و جزو خصايص ِ منحصر به فرد وب لاگ است.

5- براي اين که مي توان در وب لاگ بدون نگراني از هزينه هاي مادي دست به قلم برد. شايد اين موضوع در وهله ي اول عجيب به نظر برسد اما وقتي به نويسندگان جواني بينديشيم که براي انتشار اولين کتاب شعر يا داستان شان بايد دست در جيب کنند و هزينه ي انتشار کتاب را تمام و کمال به ناشر بپردازند و فقط از نام ناشر بهره بگيرند تا کتاب شان در تيراژ 500 يا حداکثر 1000 نسخه آن هم بعد از انتظاري يک ساله منتشر شود و 90 درصد نسخ چاپ شده هم در انبارهاي ناشر سال هاي سال خاک بخورد و دست آخر به صورت هديه به اين و آن داده شود، آن گاه اين موضوع اهميت خاص مي يابد. سرويس هاي شناخته شده اي مثل "بلاگ اسپات" يا "پرشين بلاگ" يا "بلاگ فا" براي راه اندازي و ارائه ي صفحات وب لاگ هيچ پولي از کاربر نمي گيرند و اين امتيازي بزرگ براي نويسنده ي "آزاد" و "آزاد انديش" به شمار مي آيد...

غير از اين 5 مورد مي توان بيست سي مورد ديگر نيز بر شمرد که به همين اندازه قناعت مي کنم و به آن چه گمان دارم در اين حيطه اهميت درجه اول دارد مي پردازم: زباني که بايد با آن در عصر حاضر با مخاطب ارتباط برقرار کرد. زباني مدرن، شايسته ي محتواي مدرن. زباني که نه فقط انتقال دهنده ي فکر، بلکه سازنده ي فکر هم مي باشد. زباني که نه عوامانه بلکه ساده است؛ نه همه فهم، که قابل فهم است؛ نه زودياب، که قابل دريافتن است؛ نه گفتاري، که براي گفتن است و نه نوشتاري، که براي نوشتن است؛ زباني که فکر پيچيده را مي تواند توضيح دهد، و فکر ساده را عينا منعکس کند. زباني که فکر پيچيده را مي تواند قابل فهم کند و نه فکر ساده را غير قابل فهم. زباني با مختصات جديد و کاملا کاربردي. زباني نه براي اديبانه نوشتن، نه براي فرهيخته جلوه کردن، بلکه براي منعکس کردن انسان ِ ايراني ِ پا گذاشته در قرن بيست و يکم. زباني براي مکتوب کردن آن چه تاکنون شفاهي، بلکه انديشه ي صِرف بوده و نه تنها بر کاغذ، که بر زبان هم نمي توانسته است جاري شود. زباني تاريخ ساز، چه تاريخ فقط در صورت مکتوب مي تواند ساخته و پرداخته شود.

باز سري مي زنيم به گذشته و دوران قاجار و زبان و کلام قائم مقام و حاجي فرهاد ميرزا معتمدالدوله و حسنعلي خان امير نظام گرّوسي، چه از گذشته است که مي توان براي امروز درس گرفت. جائي که اين آخري براي شخصي به نام ملاعباس مي نويسد: "اظهار فصاحت و و عربيت و عرض مطلب با سجع و قافيه لزومي نداشت، اگر بدون تعقيد و با عبارات معموله ادا مي کرديد، کافي بود" جائي است که انديشمندان ايراني به نقطه تحول رسيده اند و ظروف قديمي را براي حمل مظروف جديد مناسب نمي دانند...

ادامه دارد...


وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)

Posted by sokhan at 12:57 AM | Comments (3)

June 11, 2005

"با تائيد صلاحيتش مي خواستند صداقتش را امتحان کنند" به کسي گفته مي شود که ...

برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 02:59 PM | Comments (11)

June 10, 2005

تک مضراب نيک آهنگ که روزی ضرب المثل خواهد شد!

معین:با ردصلاحيت من می‌خواستند صداقتم را زير سوال ببرند

نيک آهنگ: گمانم با تایید صلاحیتش هم می‌خواستند صداقتش در مورد عدم پذیرش حکم حکومتی را ارزیابی کنند!

Posted by sokhan at 04:08 PM | Comments (4)

وب لاگ ها و زبان فارسي (4)

به فاصله چند روز از اولين پست سلمان، در تاريخ 3 مهر 1380 (25 سپتامبر 2001)، حسين درخشان اولين پست خود را در وب لاگي به نام "سردبير: خودم" منتشر مي کند و در 15 مهر (7 اکتبر) ِ همان سال با دريافت اي ميلي از سلمان جريري متوجه مي شود که اولين وب لاگ فارسي متعلق به ايشان است. درخشان در مطلب 7 اکتبر خود چنين مي نويسد: "سلمان جريري ايميل زده و گفته که در اصل اولين وبلاگ فارسي مال اوست، نه من. باشه، تسليم. راستش چه اهميتي دارد وقتي الگوي اين «اولين» وبلاگ فارسي، هزاران هزار وبلاگ انگليسي است؟ برق که اختراع نکردهايم، کپي کردهايم مثل هميشه از روي خارجيها. مهم اينست که الان سه تا وبلاگ فارسي داريم در اينترنت وجود دارد. خدا زيادتر کناد."

ايده آل حسين درخشان در اين تاريخ - که تعداد وب لاگ هاي فارسي مجموعا 3 عدد است -، رسيدن به عدد 100 است، و هيچکس را گمان آن نيست که در زماني کوتاه اين عدد از مرز 100000 نيز در گذرد و از نظر کميت در جهان به جايگاه چهارم (و به روايتي سوم) دست يابد؛ هيچکس را گمان آن نيست که سياسي نويسي چون مسعود بهنود، طنزنويسي چون ابراهيم نبوي، رمان نويسي چون عباس معروفي، زبان شناسي چون داريوش آشوري و شاعري چون يدالله رويايي صاحب وب لاگ شوند و شانه به شانه ي آن ها هزاران جوان با ذوق، نوشته ها و اشعارشان را به خوانندگان اينترنتي عرضه کنند. اما اين اتفاق خجسته مي افتد و زبان و ادب فارسي وارد مرحله ي جديدي از حيات خود مي شود. حسين درخشان هم به خاطر تدوين اولين راه نماي وب لاگ فارسي، پدر وب لاگ نويسي فارسي لقب مي گيرد.

اين انفجار غير منتظره و پر سر و صدا ناشي از يک ضرورت تاريخي است. ضرورت نوشتن و سخن گفتن. ضرورت ارتباط برقرار کردن و پيام خود را به ديگران رساندن. ضرورت بغض فروخورده ي يک ملت کهن سال را بروز دادن. ضرورت عبور از عصر سنت به دوران مدرن.

اين ضرورت را ما در دوران مشروطيت نيز مي بينيم. اهل قلم در آن دوره، با آماده شدن زمينه هاي سياسي و اجتماعي، مي خواستند نشان دهند که اگر آب باشد شناگران ماهري هستند و يا لااقل اهل شنا کردن هستند. اگر چه اکثريت شان به جاي شنا، فقط توانستند تني به آب بزنند و برخي نيز به محض ورود به آب به دليل ناآشنا بودن با فن شنا خفه شدند!

اکثر نويسندگان آن دوره از اوضاع و احوال جهان آگاهي نداشتند و معني آزادي سياسي را درست نمي فهميدند و چون چيزي از آنچه به دست آمده بود نمي دانستند، حرف هاي کلي مي زدند و زماني هم که وارد جزئيات مي شدند همه چيز را با هم قاطي مي کردند. در آن دوران هم مثل دوران ما، کاسه - کوزه ها فقط بر سر حاکمان مي شکست و گناهي پاي خود مردم و اهل تفکر ثبت نمي گشت.

قبل از مشروطه، اکثر نويسندگان چنان پيچيده و مغلق مي نوشتند که محال بود مردم عادي از نوشته ي آن ها سر در آورند. نويسندگان دوران مشروطه نمي توانستند جا در جاي پاي آن ها بگذارند و مسائل روزشان را به سبک قديم بيان دارند. مشکل بزرگ آنجا بود که زبان ساده اي براي نوشتن نمي شناختند و نمي دانستند که براي مردم عادي چگونه بايد بنويسند. ماحصل کار البته شتر گاو پلنگ بود! مفاهيم جديد، در قوالب قديم و گاه شکل هاي جديد، که به شدت بچه گانه و ابتدايي مي نمود (نقل به مضمون از کتاب از صبا تا نيما نوشته ي يحيي آرين پور).

مثلا روزنامه نويس هيجان زده اي در اولين شماره ي "روزنامه ي اصفهان" در سال 1325 قمري (يعني چيزي حدود 100 سال پيش) اين طور مي نويسد: "پس از شکر خدا و صلوة و سلام بي منتهي بر خاتم انبيا و ائمه ي هدي عليهم الصلوة و السلام، به احترام، معروض محضر انور مطالعه کنندگان عظام مي دارد، ساليان درازي بود که خاطر فاتر، خيال ترتيب و طبع روزنامه، و به قدر قوه ي عاجزانه تصور تقديم اين خدمت ناچيز را مي نمود، و هر وقت، به يک مانع و محظور، موفق به مقصود و منظور نمي شد، تا در اين اوان، که تقدير پروردگار و گردش افلاک و ادوار، بنده را به اين خاک و ديار انداخت، و از بعضي جهات ديگر تا اندازه اي زمان را مساعد و معاضد براي آن ساخت، لهذا بي افاته وقت به اجراي مقصد ديرينه پرداخت."(همان جا. ويرگول براي سهولت در خواندن از من)

جد بزرگ ِ ما نويسندگان، مي خواهد با اين جملات اديبانه بگويد که هميشه دوست داشته روزنامه اي چاپ کند و هر بار مشکلي پيش مي آمده تا بالاخره گردش افلاک - که ظاهرا در آن دوران کار مهم ديگري جز کمک به روزنامه نويسان نداشته- شرايط لازم را فراهم آورده و پدر بزرگ ما توانسته در اصفهان روزنامه اش را منتشر کند!

اين جملات آهنگين زنجيرهاي کلامي است که تا همين اواخر به دست و پاي نويسندگان آماتور ِ ما پيچيده بود و اگر مي خواستند "ادبي" بنويسند چنين الگويي در ذهن شان وجود داشت. طبع جوان و مدرن، البته گرايش به راندن در امتداد ِ مسير زبان دهخدا و هدايت و شاملو و آل احمد داشت ولي "مدارس" و "اساتيد ِ ريش و سبيل دار"، علامت ورود ممنوع بزرگي در مقابل اين شاهراه هاي "غير ادبي" و "فاسد کننده ي زبان فاخر فارسي" گذاشته بودند. نوشتن در وب لاگ، اين تابو را از جبهه اي ديگر درهم شکست و تابلوي ورود ممنوع را از بيخ و بن برکند.

طبيعي است که اثرات قيد وبند چند صد ساله بعضا بر دست و پاي جوانان ما مشاهده شود. صد سال بعد از نويسنده ي روزنامه ي اصفهان، نويسنده ي وب لاگ "همزباني خويشي و پيوندي است..." شروع ِ کارش را چنين اعلام مي کند: " همزباني خويشي و پيوندي است / مرد با نامحرمان چون بندي است. وقتي هيچ گوش بيولوژيک پرواي شنيدن تو را نداشته باشد ميتواني به آي پي فکر کني درست مثل پيام در بطري براي همزباني در ساحلي دوردست به اميد شنيدن تو..."

در اين عرصه مسائل ديگري هم مطرح مي شود: براي جوان ِ مدرن شده ي ايراني، آيا نثر همه فهم ِ جمال زاده و هدايت و شاملو کافي است يا ريختن مفاهيم مدرن در قالب زبان ِ آن ها، به همان مسخرگي سخن گفتن نويسندگان مشروطه با زبان نويسندگان قبل از خود است؟ آيا برخي از نويسندگان اين دوره که از اوضاع و احوال جهان مدرن و فراصنعتي آگاهي ندارند و معني آزادي سياسي و مفاهيم مدرن را عميقا درک نکرده اند و به دليل لمس نکردن ِ حقيقت زندگي مدرن، حرف هاي کلي مي زنند و زماني هم که وارد جزئيات مي شوند همه چيز را با هم قاطي مي کنند مي توانند نوشته هايي در خور عصر خود ارائه دهند؟ آيا نويسندگاني که مي خواهند نشان دهند اگر آب باشد شناگران ماهري هستند و يا لااقل اهل شنا کردن هستند، مانند برخي ازاجدادشان در دوره ي مشروطيت، فقط تن به آب خواهند زد و گروهي نيز به دليل ناآشنا بودن با فن شنا خفه خواهند شد؟

اينجا نيز وب لاگ است که مي تواند به داد نويسنده ي متفکر و مدرن شده ي ايراني برسد و راه را براي پيدا کردن زبان جديد به او نشان دهد...

ادامه دارد...

وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)

Posted by sokhan at 02:02 AM | Comments (6)

June 08, 2005

نيروهای قاضي مرتضوی در اطراف خانه ی گنجي به کمين نشسته اند

امروز:ضابطان قوه قضاییه شب سه شنبه برای جلب اکبر گنجی به منزل وی مراجعه کردند.
بنا به گزارش رسیده به سایت امروز، چند تن از ضابطان قضایی به نمایندگی از قاضی مرتضوی به بهانه بازبینی مدارک تمدید مرخصی استعلاجی اکبر گنجی ،روزنامه نگار زندانی که هفته گذشته پس از اعتصاب غذا به مرخصی آمده بود مراجعه کردند.
این نیروها با ورود به منزل گنجی به تفتیش خانه وی و همسایگان پرداختند و پس از نا امیدی از یافتن وی، در اطراف منزل گنجی به کمین نشسته اند.علیرغم فضای امنیتی حاکم بر منطقه، تعداد کثیری از هواداران دفتر تحکیم وحدت در مقابل منزل وی تجمع کرده اند. همچنین یوسف مولایی، وکیل گنجی و شمس الواعظین عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات از دیگر حاضران در محل هستند.
گفتنی است گنجی اعلام کرده است در صورتیکه وی تا پایان هفته به زندان بازگردانده شود دست به اعتصاب غذای نا محدود خواهد زد.

لينک در خبرنامه ی گويا

Posted by sokhan at 12:05 AM | Comments (12)

June 07, 2005

نامه ۱۶۰ صفحه اي پرزيدنت معين به فردا

برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 09:57 PM | Comments (1)

فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»

سال‎هاست که زنان برای دستيابی به حقوق برابر تلاش می کنند. دشواری ها و موانع بسيار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن بست های قانون اساسی و قوانين مدنی و جزايی حاکم بر جامعه يکی از مهمترين اين موانع است.

ما زنان برای پيگيری و دستيابی به حقوق برابر از تمامی شيوه های مسالمت آميز بهره می جوييم تا با ياری يکديگر صدای اعتراض خود را به قوانين موجود هرچه رساتر اعلام کنيم.

از همه زنان و مردانی که به نقض حقوق زنان در قانون اساسی و ناديده گرفته شدن حقوق گروه های مختلف زنان و تحقير آنان در قوانين اعتراض دارند می خواهيم به گردهم آيی که به اين منظور در روز يکشنبه 22 خرداد ماه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر (مقابل در اصلی دانشگاه تهران واقع در خيابان انقلاب) برگزار می شود بپيوندند.

فهرست حمايت کنندگان را در وب لاگ امشاسپندان بخوانيد و در صورت تمايل به حمايت از اين حرکت روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 01:30 PM | Comments (1)

June 06, 2005

پيشنهاد گنجي به دکتر معين: آزادي زندانيان سياسي تا يک هفته!

برای خواندن اين مقاله در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 05:16 PM | Comments (5)

وب لاگ ها و زبان فارسي (3)

پيش از ورود به بحث اصلي، توضيح مختصري راجع به سبک اين نوشته مي دهم. براي برخي از دوستان اين سبک از نوشتن تازگي دارد و فراز و فرودهاي آن را مي پسندند. برخي ديگر هم شايد نپسندند که از دريافت نظرات انتقادي شان خوشحال خواهم شد. اين سبک، با فضاي "بنويس و برو" ي وب لاگ ها بسيار همخوان است و نوعي سبک "پازلي" به شمار مي آيد. نويسنده، تصوير بزرگ و مشخصي را که در ذهن دارد به قطعات کوچک و نامشخص پازلي تقسيم مي کند و تکه به تکه آن را در اختيار خواننده قرار مي دهد. خواننده ي پيگير، قطعات را مي گيرد و زماني که به پايان نوشته مي رسد، تصوير بزرگ مورد نظر نويسنده را در ذهن خود مشاهده مي کند. اين سبک، مانع از خستگي خواننده و موجب تنوع متن مي شود و بخصوص براي خوانندگان جوان جذابيت دارد. اما بحث اصلي...

مردم هميشه به زبان "آدميزاد" سخن مي گويند و حرف و کلام شان قابل فهم است. همين مردم وقتي مي خواهند چيزي بنويسند عزا مي گيرند و حرف زدن عادي شان را هم فراموش مي کنند. از يک نامه ي معمولي تا يک درخواست اداري نوشتنش عذاب اليم مي شود و شخص در مي ماند که چه کند و از که ياري بخواهد. زبان مردم وقتي روي کاغذ مي رود، تبديل به زبان "جني" مي شود و معنا فداي شکل مي گردد.

اين مردم که از آن ها سخن مي گوييم حتي مي توانند دانشگاه رفته و تحصيل کرده باشند، و اين معضل نه فقط در زبان فارسي که در ساير زبان ها نيز قابل مشاهده است. به راستي مشکل در کجاست؟ چرا ما نمي توانيم فکرمان را همان طور که بر زبان مي آوريم روي کاغذ منتقل کنيم؟ ريشه هاي ترس از نوشتن در کجاست؟

اگر بخواهم به تک تک اين سوالات پاسخ مفصل بدهم نوشته بسيار طولاني مي شود به همين لحاظ سعي مي کنم به اختصار و در حد لزوم مسئله را بشکافم و پاسخي به دست آورم.

نوشتن از دوران پيش از اسلام تا حدود صد و خرده اي سال پيش فقط کار نويسندگان و اديبان و منشيان بوده است و مردم عادي دليلي براي نوشتن نداشته اند. به همين خاطر سواد، در انحصار گروهي خاص بوده که معمولا اشخاص ثروتمند و طبقه ي اشراف بوده اند. اين گروه از مردم، طرز بيان خاص خود را داشته اند که در نوشته هاي عادي شان نيز بازتاب مي يافته است. الگوهاي نوشتاري اين مردمان نيز کتبي مانند گلستان سعدي بوده که بياني غير از بيان مردم عادي داشته است.

آرام آرام زمانه عوض مي شود و مردم عادي نيز نياز به خواندن و نوشتن پيدا مي کنند. حوادث مشروطه و رويدادهاي جنگ هاي اول و دوم جهاني باعث مي شود تا مردم بخواهند در جريان اخبار و رويدادها قرار بگيرند و جرايد و شب نامه ها را مطالعه کنند. در کنار نقل شفاهي رويدادها، و گنجاندن مفاهيم در قالب هاي شعري - براي راحت تر خوانده شدن و به ياد ماندن-، مراجعه به "مکتوبات" نيز مرسوم مي گردد. سطح سواد بايد بالا برود و مردم عادي نيز بايد بتوانند بخوانند.

اما هنوز ضرورتي براي نوشتن نيست. نامه نگاري هاي خصوصي که مملو از سلام هاي پي در پي به کسان و احوالپرسي هاي پي در پي از اشخاص و تعارفات پي در پي و در انتها خداحافظي هاي پي در پي است با رشد صنعت پُست، ضرورت هاي نخستين را براي نوشتن مردم عادي به وجود مي آورد. با گسترش دستگاه هاي اداري، نامه نگاري هاي اداري نيز رواج عام مي يابد. اما هنوز هستند کساني که با کمک ديگران مي خوانند و مي نويسند و طبقه ي جديدي از منشيان و مُحرِران روي کار مي آيند.

اين طبقه، زبان عوام را با زبان خواص پيوند مي زنند و اگرچه اديب نيستند سعي در اديبانه نوشتن مي نمايند. افعال و کلمات عادي در نوشته ي اين گروه تغيير شکل مي يابد و در جايگاهي رفيع تر از بيان عادي قرار مي گيرد. اين زبان، زبان استاندارد نامه ها و مکاتبات مي شود که با زبان "آدم" فرق دارد و تسلط بر آن هم کار آساني نيست.

اين نکات در کنار مسائلي که بزرگان علم و ادب در کتاب هاي مختلف به آنها اشاره کرده اند موجب مي شود تا مردم نتوانند راحت بنويسند.

در زبان ادبي نيز از قرن ششم هجري به بعد نويسندگان ايراني سعي وافر در استفاده از نثر مصنوع و خودنمائي با کلمات و جملات عربي دارند به نحوي که براي خواندن يک مطلب ساده ي فارسي، خواننده بايد به زبان عربي نيز تسلط داشته باشد والا از نوشته چيزي سر در نمي آورد. همين زبان ادبي که يک بار هم بعد از دوران سبک هندي و احساس "ابتذال" و "معمولي شدن"، به سمت عقب تغيير مسير مي دهد، در دوران مشروطيت به خاطر ضرورت ها به شدت ساده و همه فهم مي شود و در روزنامه ها انتشار مي يابد.

از آن زمان به بعد زبان فارسي به شکل و فرم اصلي اش نزديک مي شود و کوشش نويسندگاني چون جمال زاده و هدايت و مترجمان و پاورقي نويسان مطبوعات راه را براي نويسندگان بعدي هموار مي سازد. اما تمام اينها هنوز در عرصه علم و ادب و مطبوعات رخ مي دهد و مردم عادي را به اين قلمرو راهي نيست.

کتاب را نويسندگان تحصيل کرده مي نويسند، و متون خارجي را مترجمان تحصيل کرده ترجمه مي کنند و روزنامه را روزنامه نگاران تحصيل کرده به چاپ مي سپارند و هنوز جايي براي عرض اندام انسان هاي معمولي و ناشناخته نيست. کسي که مي خواهد نوشته اي از خودش را چاپ کند لابد نويسنده يا شاعر است و ميلي براي نوشتن و انتشار اثرش دارد و به هر زحمت و هزينه اي هست نوشته و شعرش را با مرکب روي کاغذ چاپ مي کند و به دست خواننده ي احتمالي مي رساند.

اما مردم عادي که نه نويسنده اند و نه مترجم و نه شاعر، غير از مکاتبه و نوشتن انشاي مدرسه و نامه نگاري هاي اداري، چه دليلي براي نوشتن شان هست؟ دليلي نيست و شايد در ايام جواني چند صفحه دفتر خاطرات سياه کرده باشند که آن هم جز خودشان خواننده اي ندارد و درکشوي ميز و يا داخل کارتن خاک مي خورد.

اين بي دليلي تا 16 شهريور 1380 برابر با 7 سپتامبر 2001 ادامه مي يابد. در اين روز ِ -از نظر زبان شناسي فارسي- "تاريخي"، از طريق خطوط ارتباطي اينترنت، صفحه اي بر نمايشگرهاي کامپيوتر به خط فارسي آشکار مي شود که "وب لاگ فارسي" نام دارد. وب لاگي که بر بالاي آن نام "سلمان" به چشم مي خورد...

ادامه دارد...

وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (2)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)

Posted by sokhan at 05:13 PM | Comments (6)

June 05, 2005

" ف م سخــن" عزیز، سعی کنید از دستش بگیرید نه از پایش(!)

اين مطلب در سايت "آژانس خبري کوروش" منتشر شده که عينا در اينجا درج مي گردد:

ف م سخــن عزیز

خبر صــدور "حکم زندان" برای مجتبی سمیعی نژاد را روز جمعه درسایتهای مختلف خواندم و بدنبالش مطلب جنابعالی را در وبلاگتان مطالعه کردم. به عنوان یک ایرانی ، نمی توانم تاثرعمیق خود را از این ماجرا پنهان کنم. کار شما و دیگر وبلاگ نویسان را در حمایت از این هموطن – فارغ از هر اختلاف عقیده و مسلک – می ستایم و بدان مباهات می کنم. مطمئنا تلاش هموطنان ما در این عرصه ، دشوار کردن کارها نیست که گشودن گره ای از این کار فروبسته است.

اما پیرامون مواردی که در مطلبتان ، خواننده را به نوشته های جناب ابطحی ارجاع داده اید حرفهایی دارم:

ــ در اینکه جنجالی نکردن موضوع و متوسل نشدن به وکیل و ارجاع ندادن کار به رادیوها و رسانه های خارجی می تواند در آزاد ساختن فرد بازداشتی موثر باشد ، شکی نیست. من موارد متعددی از این فرآیند موفق را سراغ دارم. همین چند روز پیش بود که خبردستگیری ، بازداشت و آزار و اذیت یکی از وبلاگ نویسان مطبوعاتی در شهر ســاوه (محمدرضافتحی) که با شکابت مدیران دولتی صورت گرفته بود ، بر روی سایتهای خبری قرار گرفت. اتفاقا این ماجرا را با دقت دنبال می کردم. ایشان با هیچ رادیوی خارجی مصاحبه نکرد (درحالیکه ظاهرا درخواست انجام مصاحبه هم داشته). در کمال تعجب ، وکیـل هم نگرفت با وجودی که از تهـران خبر موثق دارم که وکیل داوطلب هم داشت. نامه او به محمد خاتمی هم بدون جواب ماند. ایشان تنها با گذاشتن یادداشتی اعتراض آمیز در وبلاگش با وبلاگ و وبلاگ نویسی خداحافظی و ادعا کرد که قلمش را می شکند!! فراموش نکنیم که او هنگامه ای درمطالب منتشره بر روی وبلاگش ، گروهی از مدیران ارشد دولتی را بی کفایت و بی لیاقت قلمدادکرده بود که علی یونسی (وزیر اطلاعات ایران) طی سخنرانی در جمع فرمانداران سراسر کشور ، انتشارهرگونه نوشته یا اظهار نظر برای ناکارآمد نشان دادن مدیران حکومتی را مصداق عینی براندازی نظام می دانست که البته تحقق چنین جرمی ، مجازاتی به غایت وحشتناک برای نویسنده اش در پی دارد. آخرین اطلاعی که من از این وبلاگ نویس دارم قطعیت مجازات "سه سال ممنوع القلــم" شدن است که البته این هم در جای خودش ، مجازات روحی هولناکی است ، اما با حوصله می توان تحملش کرد. پرونده وبلاگ نویس دیگری به نام" سینــامطلبی " نیز به فرجامی خوش نشست و البته او تبرئه شد و از زندان آزاد گردید. وی نیز با وکیل گرفتن و جنجالی کردن موضوع مخالفت نموده ، از شرایط موجود بطور شایسته ای استفاده کرد.

البته من نمی گویم باید همه قلمها را شکست یا کار نوشتن و انتقاد کردن را کنار گذاشت اما لجبازی کردن در مقابل سیستم و جنجالی کردن موضوع هم ، نشانه عقلانیت نیست یا دست کم ، همیشه نمی تواند راه حل مناسبی برای رهایی از گرفتاری باشد. شما باید به شرایط سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی و فضایی که قوه قضاییه ایران در آن حکم صادر می کند واقف باشید. جو مسموم جامعه و استبداد فکری و اعتقادی که ـ با ســو استفاده از نام اسلام ــ بر این جامعه سایه افکنده ، قوه قضاییه را ناگزیر از صدور چنین احکامی ناعادلانه می کند. آقای سمیعی نژاد یک " وکیل کراواتی" اختیار کرده بود و به قول کاوه شیرزاد(وبلاگ نویس) عامل اصلی بدبختی اش نیزداشتن همین وکیل کراواتی بود!! وکیل محترم ایشان نیز به دفعات با رادیوهای فارسی در خارج مصاحبه کرد و متاسفانه قوه قضاییه را در مقابل عمل انجام شده قرار داد و راه را بر هرگونه مماشات و اغماض قوه قضاییه بست. به نظرمن ، وکیل گرفتن برای پرونده های سیاسی و مطبوعاتی در ایران ، اقدامی ساده لوحانه ، خطرناک و بعضا ویرانگر است. در این کشور، جرم سیاسی اصلا تعریف نشده و هر دادستــان یا قاضی بیسوادی می تواند نظر شخصی اش را مصداق عمل مجرمانه بداند یا آن را نفی و تبرئه کند و بر اساس همین نظر شخصی اش ، حکم بدهد. اینجا دیگر چه نیازی است آیا به وکیل؟!...

حمایت گزارشگران بدون مرز و امثال آن ، تنها برای کاهش فشار روحی بر روی فرد محکوم وزندانی موثر است که تا حدی به او حس اعتماد به نفس می دهد و گرنه تجربه نشان داده ، اگر این فرد، پشتش به احزاب و دستجات سیاسی در داخل کشور، گرم نباشد محکوم به فناست: همچنان که هاشم آقاجری از مجازات اعدام رهایی یافت اما مهرداد لهراسبی که پنج سال زندانش پارسال تمام شده ، هنوز در زندان مانده و هیچکس هم در باره او بیانیه صادر نمی کند!! در این مملکت که هنوز صدها هزار جوان داوطلب وجود دارند که حاضرند برای یافتن اجساد باقیمانده از کشته شدگان زمان جنگ در بیست سال پیش ، روی میـن بروند وجانشان را از دست بدهند ، لذا در چنین شرایطی انتظارمعجزه داشتن ازنهادهای بین المللی برای تحت فشار قرار دادن حکومت، نشان از ناآگاهی یا ناآشنایی فرد از درونمایه جامعه فعلی ایران دارد.

ــ استمداد شما ازآقای هاشمی شاهرودی برای رها شدن این وبلاگ نویس ستودنی است اما اصرار شما برای انتشار نامه آقای سمیعی نژاد از زندان جای سوال دارد. از برکت نظام جمهوری اسلامی ، روزانه هزاران ایرانی وارد زندان می شوند(!) و براحتی مردم ایران می توانند ــ نخوانده – محتوای نامه او را توصیف کنند . نگهداشتن یک جوان وبلاگ نویس در زندان مجرمان اخلاقی خطرناک و در بین سارقان مسلح و قاچاقچی، خود مصداق شکنجه ای وحشتناک است. فساد اخلاقی واستعمال مواد مخدر در زندانهای ایران بیداد می کند. اقدام به تجاوز جنسی و تعرض اخلاقی به یک جوان، محتمل ترین گزینه ای است که اتفاقا در زندانهای جمهوری اسلامی از آن بوفور یافت می شود. خاطره " آقای علیزاده طباطبایی" از زندانهای ایران را اگر خوانده باشید حتما حرفم را تصدیق می کنید که چگونه یک جوان پاک و صادق ، در اولین شب ورودش به زندان ، مورد تجاوز جنسی دیگر زندانیان قرار می گیرد ودچار امراض روحی خطرناک می شود. شاید با انتشار چنین موارد احتمالی در نامه سمیعی نژاد، تنها درد خانواده اش را بیشتر می کنید و پس از رهایی از زندان نیز، زندگی را به کامش تلخ خواهیـد کرد. فراموش نکنید که طبق قانون ایران ، هرگونه اهانت به رهبر مذهبی کشور، حکم اعدام در پی دارد اما درمورد این وبلاگ نویس ، از مصادیق تخفیف در مجازات است که به ظـن قوی ، توسط رهبر کشوردر یک موقعیت مناسب ، مورد عفو(!) قرار خواهد گرفت بنابر این لطف فرموده ، به دوستان وبلاگ نویس هم توصیه کرده ، اوضاع را برای ایشان و خانواده اش سخت تر نکنید.

مردم خوب آذربایجان ، مثلی دارند که می گویند: وقتی می خواهید به کسی کمک کنید از دستش بگیرید نه از پایش!! در این مثل هوشمندانه ، نکات جامعه شناسی و روانشناختی مهمی نهفته است . معلوم نیست که جنجالی کردن موضوع ، اگر مثلا برای آزادی اکبرگنجی منفعت داشته ، پس حتما برای این وبلاگ نویس هم مفید به فایده باشد. به کار گرفتن یک روش مشابه برای آزاد سـازی این دو نفر که بخاطر نوشته هایشان اسیرشده اند ، اشتباهی محض است. البته اگر هدف ، تنها استفاده سیاسی و ابزاری از موضوع برای تسویه حسابهای قبلی با حکومت ، یا تخلیه هیجانات سیاسی خود و دیگران است مطمئنا هزینه اش را تنها وبلاگ نویس وخانواده اش خواهند داد اما اگر هدف " رها ساختن" او از اسارت است، قطعا روش فعلی در جار وجنجال یا تهیه امضاهای اینترنتی و از این قبیل رفتار کودکانه ، کارساز نیست و باید بگذاریم تا مسیردادگاه تجدید نظر، دیوانعالی کشور و ... طی شود و دست آخر هم می توان نظر به عفو و بخشش داشت که اتفاقا منفعت حکومت مدعی اسلامی در شرایط فعلی ، فقط همین است.

نکته جالب اینجاست : کسانی با طرح درخواست بخشودگی مخالفت می کنند که خودشان با اسم مستعار مطلب می نویسند و می خواهند تا هزینه توسعه دمکراسی را از جیب دیگران بدهند و خرج کنند!!. فراموش نکنیم که حکومت جمهوری اسلامی ، به لحاظ رویگردانی تدریجی مردم از حاکمانش ، دچار مخمصه جدی شده ، لذا برای نفوذ در قلوب آنان ، نیازمند شرایطی است تا رابطه عاطفی حاکمیت را با مردم تحکیم بخشد.

اکنون اما ، کشور ایران بزرگترین زندان روزنامه نگاران ونویسندگان در خاورمیانه است که این ، باعث شرمساری ملت ایران شده است . مردم ایران را تنهــا باید از این موضوع آگاه کرد. این نکته ای است که درخواست دارم زین پس ، به هنگام اقامه طرح درخواست برای رهاسازی وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران در اسارت ، بدان عنایت داشته باشید.

کـــرج ــ 15 / خــرداد/ 1384

Posted by sokhan at 04:42 PM | Comments (5)

وقتي مردم را احمق فرض کنيم ...

برای خواندن اين مطلب در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 02:50 PM | Comments (1)

June 04, 2005

وب لاگ ها و زبان فارسي (2)

در نوشته ي پيشين، از قديمي ترين شعرها مثال آوردم چرا که شعرهاي قديمي تري نسبت به نثر در اختيار است و درک محتواي شعر اصولا از درک محتواي نثر دشوار تر است. اگر بخواهيم از متون نثر مثال بياوريم شايد نزديک ترين آن ها به مقصود ما "قابوس نامه"ي کيکاووس زياري باشد - که چون نامش يک سطر کامل را پر مي کند آن را به اين صورت خلاصه کرده ام-.

اين آقاي زياري حدود هزار سال پيش از ما مي زيسته است. شاهزاده بوده است و به زبان شاهزادگان احاطه و تسلط داشته است. زبان شاهزادگان هم قطعا در آن زمان زبان عوام نبوده و با آن تفاوت هاي آشکاري داشته است. ايشان کتاب اش را خطاب به پسرش گيلان شاه مي نويسد و بر آن "نصيحت نامه" نام مي نهد. ديگران اسم کتاب را تغيير مي دهند و به نام صاحب اش "قابوس نامه" مي نامند. اما اينجا، ما کاري به تاريخ ادبيات و نام گذاري ها نداريم ومستقيما به متن اين کتاب مراجعه مي کنيم تا ببينيم اين شاهزاده ي شمالي، هزار سال پيش به چه زباني انديشه هايش را روي کاغذ مي آورده است. ايشان در فرازي به پسرش مي گويد: "پس اي پسر، تو خود را از جمع ِ داناتران مدان، که چون خود را نادان دانستي دانا گشتي، و سخت دانا کسي باشد که بداند که نادان است". عجب جمله ي زيبا و رسائي! ببينيد چقدر زيبا منظورش را در قالب کلمات ريخته و فکر و انديشه اش را به من و شما – خوانندگان ِ هزار سال بعد- منتقل کرده است.

اين جمله نکات زيادي را بر ما روشن مي سازد. اول آن که شاهزاده هاي قديمي هم که به زبان اديبانه سخن مي گفته اند اگر اراده مي کرده اند مي توانسته اند از زبان جني دست بشويند و به زبان آدميزاد سخن بگويند ("فارسي شکر است" جمال زاده را به خاطر آوريد). دوم اين که مي توان با ساده ترين کلمات، "زيبا" سخن گفت و به کلمات ارزش ادبي بخشيد.

حال اين جمله را از يک وب لاگ نويس ايراني مي خوانيم: "مي شد باز هم لعنت فرستاد به سانسور، خصوصا از نوع بي قاعده اش که وقتي «پورنو»ترين تصاوير روي امواج فراگير ماهواره و الواح فراوان فشرده چشم و دل مشتريانش را به سادگي سيراب مي کند و هيچ چيز هم نمي تواند جلودارش باشد، چند جمله و پاراگراف از يک داستان «ادبي» روي کاغذ، آن هم با شمارگان هزارتا و دو هزارتا چنان حساسيت انگيز مي شود که براي سانسورش اداره تاسيس مي کنند و کارمند استخدام مي کنند و حقوق مي دهند و هزار جور بالا و پايين مي روند تا سرانجام يا نويسنده عطاي چاپ اثرش را به لقايش ببخشد، يا کتابش از نشرهاي ايراني بيرون از ايران سر در آورد، و يا اين که به دامان پر مهر وب رو آورد."

نويسنده ي اين عبارت آقاي شکراللهي، صاحب وب لاگ "خوابگرد" است و عجب عبارتي نوشته است! شايد خود او هم نداند که در اين چند خط چه کرده است! جمله هاي پي در پي، که بايد يک نفس خوانده شود، در بلند ترين صورت و رسا ترين شکل ممکن، تارهاي ذهن خواننده را به لرزه در مي آورد تا او بيدار شود و فرياد نويسنده را به گوش جان بشنود. من مي توانم يک ساعت تمام در باره ي همين دو سه خط سخن بگويم و مطلب بنويسم و نوشته ي فوق العاده زيباي شکراللهي را کالبد شکافي کنم اما در اينجا فعلا فرصت تجزيه و تحليل ندارم و ناچارم سخن را مختصر کنم.

اين چند جمله از شکراللهي را عمدا انتخاب کردم تا نشان دهم مي توان حتي يک مسئله ي سياسي يا اجتماعي "پيش پا افتاده" را به زبان زيبا و گيراي ادبي نوشت و خواننده را نه فقط با محتوا که با فرم نيز به تحرک فکري واداشت. اين زبان، زبان روزنامه اي و ژورنالي نيست؛ زبان کتابي هم نيست؛ اين زبان، زبان فاخر وب لاگي است که در سير تکامل طبيعي زبان فارسي متولد شده و خود را آشکار کرده است.

زبان شاهزاده کيکاووس هزار سال پيش و زبان رضا شکراللهي معاصر هر دو خواندني و فهميدني است و يکي در ادامه ي ديگري – گيرم با هزار سال تاخير – به منصه ظهور رسيده است. اين زبان، ارگانيک و اعضاي آن به هم پيوسته و داراي ژن مشخص خانوادگي و اصيل است. زباني که در ترکيب ظرفي به نام وب لاگ با خواننده ي مشخص و انتظارات مشخص و سطح فرهنگي مشخص خود را بالا مي کشد و به نمايش مي گذارد.

ادامه دارد...

وب لاگ ها و زبان فارسی (1)
وب لاگ ها و زبان فارسی (3)
وب لاگ ها و زبان فارسی (4)
وب لاگ ها و زبان فارسی (5)

Posted by sokhan at 10:22 PM | Comments (4)

آقاي ابطحي! نامه ي مجتبي را منتشر کنيد!

جناب آقاي ابطحي،
تلاش شما در جهت رساندن صداي وب لاگ نويسان و اهل قلم دربند به گوش مردم بسيار ارزشمند است. من به نوبه ي خود از شما تشکر مي کنم. در مطلب آخرتان از رنج نامه ي مجتبي سميع نژاد نوشته ايد و اين که اقوام او راضي به انتشار آن نيستند.

جناب آقاي ابطحي
شما بهتر از من شيوه ي دستگاه قضائي را مي شناسيد و مي دانيد که با وعده ي آزادي يا صدور حکم خفيف، زنداني و خانواده ي او را وادار به سکوت و حتي چشم پوشي از گرفتن وکيل مي کنند. نتيجه ي اين کار هميشه به نفع زنداني نبوده است و نويسندگاني که تن به اين کار داده اند امروزه پذيرش آن را نفي مي کنند.

جناب آقاي ابطحي
شما تصور بفرماييد که دوستان وب لاگ نويس آزاد شده، در باره ي فشارهايي که بر آن ها آمد سکوت مي کردند يا شما بلاهايي که برسرشان آمده بود را منتشر نمي کرديد. نتيجه چه مي شد؟ اگر قرار بر زير فشار و شکنجه رفتن باشد، اصل نوشتن نامه توسط مجتبي خود موجب آن خواهد شد. اما انتشار اين نامه و فشار مجامع بين المللي حقوق بشر به دستگاه قضائي، اميد به آزادي او را افزايش خواهد داد.

جناب آقاي ابطحي
به عنوان يک شهروند ايراني از شما در خواست مي کنم نامه ي مجتبي را منتشر کنيد.

Posted by sokhan at 05:56 PM | Comments (3)

مجتبي را "آزاد کنيم"!

گفته مي شود که مجتبي سميع نژاد به دو سال زندان محکوم شده است: مجازاتي سنگين به خاطر اهانت به "مقام معظم رهبري". آرزو مي کنيم که اين خبر صحيح نباشد. آرزو مي کنيم که در دادگاه تجديد نظر اين حکم لغو و مجتبي از زندان آزاد شود. آرزو مي کنيم که حکومت ايران اين گره را مثل گره اکبر گنجي با دست باز کند تا کار به چنگ و دندان نکشد.

تجربه نشان مي دهد که آرزوي آزادي مجتبي تنها مي تواند تا زمان برگزاري انتخابات محقق شود. نامزدهاي رياست جمهوري، امروز براي محبوب شدن دست به هر کاري مي زنند و اين فرصتي است طلائي براي آزاد کردن مجتبي سميع نژاد و ديگر زندانيان سياسي.

ما تا ديروز به ديگران مي گفتيم "آزاد کنيد!" اما امروز به خودمان مي گوييم: "آزاد کنيم!"

قصد اغراق در توانائي هاي مان ندارم و نيک آگاهم که قدرت چنداني نداريم و آنچه داريم، تنها همصدايي ماست. کلمات ما زماني قدرت مي گيرد که حمايت نهاد هاي بين المللي مثل گزارشگران بدون مرز و سازمان هاي حقوق بشري را پشت سر داشته باشد. صداي اعتراض جمعي ما زماني در جهان طنين مي افکند که پشتيباني راديوها و نشريات خارجي را به همراه داشته باشد؛ و نبايد فراموش کنيم که اثر اين قدرت، فقط تا زمان برگزاري انتخابات است.

ديروز از آيت الله شاهرودي خواستيم تا مجتبي را آزاد کند؛ از ايشان تقاضا کرديم که نگذارد عمر يک جوان به خاطر بيان عقيده در زندان تلف شود؛ اما صداي ما به گوش ايشان نرسيد و اگر رسيد توجهي نکردند. دوستاني هم که کار جمع آوري امضا را شروع کرده بودند کار را در ميانه ي راه رها کردند و ادامه اش را به تحريم گران انتخابات سپردند چون تبليغ براي کانديداي مورد نظرشان فرصت حتي کپي و پيست نامه به ايشان نمي داد.

و اکنون ماييم و ما. هر چه تعدادمان بيشتر باشد و صداي مان بلند تر، حمايت نهادهاي حقوق بشري از ما و از مجتبي بيشتر خواهد شد. من از دوستان روزنامه نگار و وب لاگ نگارم تقاضا مي کنم فعالانه در اين حرکت شرکت کنند. اين تقاضا را بايد براي آزادي عليجاني و صابر و رحماني و باطبي و تمامي آنان که به خاطر گفتن و نوشتن و اعتراض کردن به زندان افتاده اند بکنيم ولي چه مي توان کرد که فقط کار ِ متمرکز بر روي يک نام مي تواند موثر واقع شود و مجتبي به خاطر جواني اش امروز در اولويت است.

فراموش نکنيم که مجتبي با تمام جواني اش و به رغم تمام آزار و اذيت ها بر سر حرفش ايستاد و مقاومت کرد؛ فراموش نکنيم که هيچ حزب سياسي و کانديداي رياست جمهوري و مقام دولتي از مجتبي حمايت نکرد؛ و فراموش نکنيم جزاي اين پايمردي و بي کسي، غل و زنجيري بود که بر دست و پاي مجتبي زدند و او را وادار