برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
در پاسخ به سوال گوشزد:
هر روز صبح ساعت 4 ميروم در صف لواشي ميايستم بلکه 5 تا نان نصيبام شود. در زمان جنگ ايران و عراق، نانواي محلهي ما گاهي 7 تا لواش هم ميداد، منتها اينبار چون آمريکا حمله کرده و جمعيت هم حدود دو برابر شده، به همان 5 تا راضي هستم.
تعداد کافي باطري قلمي براي راديوي جيبيام ميخرم تا آژيرهاي قرمز و زرد و سفيد را به موقع بشنوم. اگرچه در جنگ قبلي، اول بمب ميآمد، بعد آژير به گوش ميرسيد، اما بالاخره اين جوري به خودمان قوت قلب ميدهيم که بمب، ناغافل توي سرمان نميخورد. شنيدن اطلاعيههاي ارتش با آن مارش هيجانانگيز هم البته خيلي لذتبخش است. همان اطلاعيهها که در يک حمله، شونصد تا تانک و هواپيما و ناو جنگي و سنگر و نفرات دشمن را نابود ميکرديم، بعد، سه چهار ماه که از شروع جنگ گذشت، ديدند اگر اين جوري بخواهيم تانک و هواپيما و غيره نابود کنيم، سر ِ سال، جمع آن به اندازه تمام تجهيزات ارتش عراق و اردن و عربستان و غيره خواهد شد که کوتاه آمدند، سه چهار تا سه چهار تا آمار دادند.
تهيه نردبان براي رفتن به بالاترين نقطهي پشتبام را فراموش نميکنم. بعد از اين که جايي را زدند، بد نيست از بالاي خرپُشته، دوربين بکشيم ببينيم کجا را زدهاند. اين کار، به شرطي که مراقب باشيد ترکش يا موج انفجار شما را به پايين پرتاب نکند خيلي کيف دارد. البته اگر سي.ان.ان مثل زمان حملهي آمريکا به بغداد، بمباران تهران را مستقيم پخش کند، پاي تلويزيون بمباران را تماشا ميکنيم (مشروط بر اينکه ماموران انتظامي تا آن موقع آنتنهاي ما را جمع نکرده باشند). از مسئولان محترم تقاضا ميکنيم، مثل همتايان عراقيشان، چراغهاي شهر را خاموش نکنند تا ويران شدن تهران ِ نازنينمان را قشنگتر ببينيم.
نوارچسب به صورت ضربدري به شيشهها ميچسبانم. شيشههاي ما که در مقابل بمبهاي فزرتي صدام ميشکست؛ نميدانم آيا در مقابل بمبهاي آمريکايي دوام ميآورد يا نه. اين دفعه بهتر است به جاي چسب، چند تا خالجوش به خود ِ پنجرهها بزنيم و شيشهها را کلا در بياوريم و به جايش نايلون بچسبانيم. آمريکاست؛ شوخي نيست! ميزند شيشههايمان ميشکند، در سرما ميمانيم.
غروبها، اتومبيلام را به صف بنزين ميبرم. آنجا، در صف پنج شش کيلومتري ميايستيم و هر قدم که ماشين جلويي پيش رفت، با دست، ماشين خودمان را هُل ميدهيم. خيلي کيف دارد. بعد با چند نفر از رانندهها که همگي دمپايي به پا دارند يا اينکه پاشنهي کفششان را خواباندهاند و چرتوچرت تخمه ميشکنند، ميايستيم و جوک تعريف ميکنيم و ميخنديم. آي ميخنديم! رئيسجمهور ِ زمان جنگ ايران و عراق آدم خندهداري نبود، ولي رئيسجمهور فعلي توي بورس است؛ حتما خوش ميگذرد. بعد ماشينهاي جلويي که حرکت کردند، ميدويم به طرف ماشينهايمان و آنها را با دست به جلو هل ميدهيم. خيلي مزه دارد. از بس خانه نشستيم و اينترنت نگاه کرديم پوسيديم.
روزنامهها را ورق ميزنيم تا تاريخ کوپنهاي بعدي را اعلام کنند. کوپن به دست، توي صفهاي طويل فروشگاههاي تعاوني ميايستيم شايد پاکتي شير، کاسهاي ماست، بستهاي پنير يا هر چيز ديگري نصيبمان شود. حواسمان هم هست که کسي جلو نزند و اگر جلو زد، حتما کتککاري ميکنيم.
ببخشيد سياهنمايي شد! اين وضعيت ِ 95 درصد مردم ايران است و اصلا اهميتي ندارد. 5 درصد باقيمانده، خيلي هم وضعشان خوب است و حسابي حال ميکنند. بچهشان را ميفرستند بلژيک يا کانادا و خودشان هم در داخل، زير بمبارانها زحمت ميکشند و عرق جبين ميريزند و ميليارد ميليارد پول جمع ميکنند. خدا خيرشان دهد! همين سردار محصولي خودمان، مگر در جبهههاي اقتصادي کم زحمت کشيد؟ جنگ هم که تمام شد، عدهاي از بستنيفروشي يکدفعه 160 ميليارد ثروت جمع ميکنند. هر جاي دنيا که هستند، داخل يا خارج از کشور، خدا حفظشان کند و بر ميلياردهايشان بيفزايد!
شبها پردهها را مي کشم که نور بيرون نزند و هواپيماهاي استيلت اف 117 آمريکايي که حتما دارند روي تهران گردش ميکنند ما را نبينند. با چراغ زنبوري گازي يا چراغ قوه و کيف اسناد و مدارک و شناسنامه (جهت کفنودفن در صورت شهيد شدن) و غيره آمادهي رفتن به زيرزمين خانه هستيم.
خب. با اين همه کار که گردن ما افتاده، حتما انتظار نداريد که برويم جبههي بندرعباس و بوشهر – يا کمي عقبتر، کازرون و ممسني- براي جنگ؟! اگر جنگ چند سالي طول کشيد، پسرمان را هم نميگذاريم برود جنگ چون يک بار خودمان رفتيم ديديم چه کلاه گشادي سرمان رفت. بعد از هشت سال جنگ و خونريزي و کشتار، وزير امور خارجهي صدام يزيد کافر براي شرکت در کنفرانس اسلامي به تهران آمد و زير پاياش فرش قرمز پهن کردند! اگر صد دام يزيد کافر ِ آدمخوار از حفاظت جاناش مطمئن بود، شايد اصلا خودش ميآمد! بعد صدام نامه نوشت براي آقاي رفسنجاني و او را -حالا درست يادم نيست- شهسوار يا پهلوان يا يک همچين چيزي خطاب کرد که آقا بيا دست به دست هم بدهيم، بزنيم پدر آمريکاييها را در بياوريم. بعد ديديم د ِ! حزباللهيهاي دوآتشه، گفتند برويم به کمک صدام، آمريکاييها را از عراق بيرون کنيم، که خدا رحم کرد نميدانم کدام شيرپاکخوردهاي در آن بالابالاها ندا داد خفه شيد ببينيم آمريکاييها چه غلطي ميکنند و با آن ندا، همگي خفه شدند و تلويزيون به پخش برنامههاي عادي خود ادامه داد و پلنگ صورتي و راز بقا و فوتبال جام ملتهاي اروپا پخش کرد تا آمريکا عراق را اشغال کرد و صدام را بالاي دار فرستاد و راه کربلا به دست آمريکاييهاي اشغالگر بر روي ما گشوده شد. ديديم همان هواپيماها که روي ماها بمب ميريختند به خودمان پناهنده شدند و در فرودگاههاي شيراز و تهران و غيره فرود آمدند و خلبانان جان بر کفشان مورد استقبال مسئولان محترم قرار گرفتند! چه رنگ سبز چمني خوشگلي هم داشتند! خب. انتظار نداريد که بگذارم پسرم هم دور از جان، مثل من خر بشود بعد با دست و پاي بريده، يا چه ميدانم چشم در آمده و ريه از هم پاشيده، ده سال بعدش ببيند که مثلا آقاي لاريجاني (رئيسجمهور بعدي ايران) با جناب الگور (رئيسجمهور بعدي آمريکا) در کاخ سفيد پالوده ميخورند و دل ميدهند و قلوه ميگيرند؟
بالاغيرتا فردا نيايند يقه ما را بگيرند که تو چقدر "کول" و خونسرد هستي و نفرينمان کنند که ذرهاي عـِـرْق ملي و درد دين نداري که به راحتيي خوردن يک ليوان آب، از حملهي اجنبي به خاک مقدسمان حرف ميزني و شرم و حيا نميکني و غيره و غيره. خودتان ميگوييد ما نگراني نداريم و از هيچچيز نميترسيم و حمله که ترس ندارد و با ترس نميتوان جنگ را اداره کرد و باز هم غيره و غيره. ما هم مثل شما، نه ميترسيم، و نه نگرانيم. ما هم مثل شما ميگوييم اگر جنگ با آمريکا بيست سال –چرا بيست سال؟ ما که بَخيل نيستيم ، سي سال؛ اصلا روندش کنيم، پنجاه سال- طول بکشد، ما ايستادهايم. ما هم مثل شما ميگوييم، جنگ جنگ تا پيروزي؛ جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم؛ جنگ جنگ تا زمان سقوط آمريکا؛ ما هم مثل شما ميگوييم، راه واشينگتن از کربلا و قدس و درياي مديترانه و اقيانوس اطلس و نيويورک ميگذرد و ما پرچم اسلام عزيز را بر فراز گنبد کاخ سفيد به اهتزاز در خواهيم آورد. ميبينيد که اصلا نميترسيم. فقط زودتر خبر بدهيد کي قرار است جنگ شروع بشود، ما کنسرو لوبيا و ماهي تـُـن و مايحتاج زندگي را براي روزهاي اول ذخيره کنيم!
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
از چند روز پيش که يکي از دوستان مرا برانداز ناميد از خواب و خوراک افتادهام و اوضاع روحيام به شدت مغشوش شده است. خودم را در هيبت چريکي ميبينم که در جنگلهاي سياهکل کلاش به دست گرفته و بر سينهاش ستارهي سرخي ميدرخشد؛ سرود ميخواند و دنبال دشمن خونخوار ميگردد تا با يک گلوله او را به درک بفرستد و حکومت جور را بر اندازد. يک تيرک برق پيدا ميکند که به پايهاش تي.ان.تي بچسباند، شايد با انفجار آن، ارکان نظام بلرزد و مقدمات براندازي فراهم آيد.
ولي نه! من هيچيک از اينها نيستم. من برانداز نيستم. من خواهان اصلاحام و اصلاحطلب. در دست من نه مسلسل هست، نه نارنجک. يک قلم دارم که با آن حرفهايم را مينويسم و همين.
اکنون که دورهي انتخابات فرا رسيده و برادران اصلاحطلب خستگيشان در رفته و از خواب ِ عميق ِ ميان دو انتخابات بيدار شدهاند، من هم خواستههاي اصلاحطلبانه خودم را مطرح ميکنم تا ثابت شود که برانداز نيستم و مثل آدمهاي متمدن خواهان دگرگوني ملايم از طريق شرکت در هر نوع انتخابات (رضاشاهي، رستاخيزي، "آري يا نه"اي، خبرگاني، شوراي شهري و غيره) هستم. اگر مطمئن شوم که برادران در آينده (دور و نزديکش فرق نميکند) اين موارد را اصلاح ميکنند نه تنها به ليست ائتلاف به طور کامل راي ميدهم بلکه دست ده تن از اعضاي صغير و نادان ِ خانوادهام را ميگيرم و به ضرب و زور به حوزهي رايگيري ميبرم و قول ميدهم تا رايشان را به صندوق نريزند از داخل حوزه جُنب نخورم. دو تا فحش آبدار هم به دانشجويان معترض اميرکبير ميدهم که وقت پيدا کردهاند براي "مرگ بر ديکتاتور" گفتن و عکس آتش زدن. کلي هم تعريف خواهم کرد از عُرضه و استعداد آدم هايي مثل آقاي محصولي که در متن جمهوري اسلامي ميلياردر مي شوند:
1- قانون اساسي، اصلاح بايد گردد! در مقدمه قانون اساسي کشور عزيزمان، تمام امور کشور به دين و مذهبمان ربط داده شده و باعث شده تا هر سياستمدار فرصتطلب و حقهبازي، دين و مذهب مورد احترام مردم را به بازي بگيرد و آن را به سياست و دروغها و کثافتکاريهايش بيالايد. ما خواهان اصلاح اين مقدمهايم.
2- در قانون اساسي، شخصيتي هست به نام ولايتفقيه. ما هر چه مواد قانون اساسي را زير و رو کرديم و به طرق مختلف ِ دستي و کامپيوتري به هم ربط داديم، در نهايت مشاهده نموديم همهي تصميمگيريها به اين شخصيت محترم ختم ميشود. در کتابهاي دورهي ابتداييي سي چهل سال پيش خواندهايم که وقتي در مملکت يک نفر تصميم بگيرد و بقيه سمعا طاعة بگويند، آن مملکت ديکتاتوري ميشود. لذا اصلاح مادهي مربوط به ولايتفقيه يکي ديگر از خواستههاي اصلاحطلبانهي ماست.
3- ما خواهان اصلاح شوراي نگهبان هستيم. اين اصلاح بايد از بيخ و بن باشد. ما که سواد درست و حسابي نداريم ولي با اين دو تا چشم خودمان ميبينيم هر کاري در اين مملکت ميشود، اول بايد شوراي نگهبان تصويب کند وبعد آن کار انجام شود. از انتخاب رئيسجمهور گرفته تا انتخاب شوراي شهر و غيره، اينها نه تنها نظارت ميکنند، بلکه دخالت هم مينمايند. نظر به اينکه جز اين دوازده نفر، ميليونها انسان عاقل و خردمند و دانشمند در اين مملکت هست که ميخواهند خودشان براي خودشان تصميم بگيرند و شايد تصميمشان با اين چند تا پيرمرد فرق داشته باشد، لذا اصلاح کامل اين شورا يکي ديگر از خواستههاي مدني ماست.
4- ما خواهان اصلاح قوهي قضائيه هستيم. تکان ميخوريم به زندان ميافتيم. همه جاي دنيا اول ميگويند اتهام چيست، بعد آدم را زندان مياندازند، اينجا اول آدم را زندان مياندازند و بعد از شش هفت ماه بازجويي علمي و فني (همان که براندازان ِ مزدور به آن شکنجه ميگويند) اتهام آدم مشخص ميشود. بيشتر اتهامات هم ناموسيست و آدم بعد از آزادي خجالت ميکشد سرش را جلوي سَر و همسر و دَر و همسايه بلند کند و مجبور ميشود برود مثل يک اسب در سبزهزارهاي شمال بدود و از اجتماع آدميان به دور باشد. تازگيها هم آدم بعد از بيرون آمدن از زندان، سرطان زبان ميگيرد و مثل آن جاسوس روس به مرض لاعلاج دچار ميشود. فردا پس فردا هم ممکن است تشعشعات پلوتونيوم از بدن زندانيان سابق بيرون بزند. لذا برادران بعد از به دست گرفتن قدرت، اين مورد جزئي را هم اصلاح فرمايند.
5- ما خواهان اصلاح وزارت اطلاعات هستيم. همه جاي دنيا وزارت اطلاعاتشان جاسوسهاي بيگانه را تعقيب ميکند، اينجا زورشان به يک مشت روزنامهنگار و نويسنده بيپناه ميرسد. وارد جزئيات نميشوم، چون آن موقع حرفهايم شبيه براندازها ميشود که نقض غرض است. بنابراين لطف کنند اين يک مورد را هم خودشان هر جور صلاح ميدانند اصلاح کنند.
***
انگار کمي زيادهروي شد. شرمندهام. به آدم که رو بدهند همين ميشود؛ ميآيند ثواب کنند، کباب ميشوند. تا بزرگواري ميکنند و فرصت ميدهند، آدم خواستههاي ايده آليستياش را –که دستکم چند صد سال وقت براي دستيابي به همهي آنها لازم است- مطرح ميکند؛ اين قدر پررويي ميبينند که عطاي ثواب را به لقايش ميبخشند. طفليها حق دارند بگويند:
"آخر اين خواستهها به انتخابات شوراي شهر چه مربوط است؟ شما بايد از ما بخواهيد که کف خيابانها را به طور اصلاحطلبانه آسفالت کنيم؛ لامپهاي سوختهي روشنائي را به طور اصلاحطلبانه عوض کنيم؛ به طور اصلاحطلبانه در حاشيه خيابانها درخت و گل بکاريم؛ به طور اصلاحطلبانه زبالهها را جمع آوري نماييم. آنوقت شما اين حرفهاي نامربوط را ميزنيد! مثل اين است که رفتگر محله بخواهد در کار شهردار دخالت کند و براي شهرداري قانون بگذراند! لابد انتظار داريد حرفاش را بزنيم که شوراي محترم نگهبان صلاحيت ما را رد کند و از همين يک ذره بختي که براي خدمتگزاري به مردم شريف باقيمانده محروم شويم؟ آخر مگر ميشود، مذهب را از سياست جدا کرد؟ آنوقت ما تئوريهاي نوانديشانهمان را کجا عملي کنيم؟ مگر ميشود ولايت فقيه نداشت؟ يک ولي فقيه دمکرات و متجدد و نوگراي ديني چه اشکالي دارد؟ فردا اگر کردستان و آذربايجان و لرستان سر به شورش بردارند و بخواهند از کشور جدا شوند، آنوقت ما به فرمان چه کسي آنها را سرکوب کنيم؟ مگر در آمريکا شوراي نگهبان نيست، که اينجا نباشد؟ مگر قوهي قضائيه آمريکا هم ابتدا متهمان را در گوانتانامو و ابوغريب بازجويي نميکند و بعد اتهامشان را بهشان تفهيم نمينمايد که شما از قوه قضائيهمان شکايت ميکني؟ حالا سر فرصت يک دستي به سر و رويش ميکشيم که اينقدر اصلاحطلبان را اذيت نکند. مهم اين است که به کار ما کار نداشته باشد ولي شماها را که نميشناسيم چطور بگوييم به شما هم کار نداشته باشد؟ مگر وزارت اطلاعات را براي همين توطئههاي مطبوعاتي و کودتاهاي خزنده و غيره، خود ما اصلاحطلبان درست نکرديم که حالا ميخواهيد آن را از بيخ اصلاح کنيم؟ اشکال کار فقط اين است که به جان خود ما افتادهاند که انشاءالله با کمي فشار از پايين و چانهزني در بالا آنرا هم حل ميکنيم. چهقدر انتظار؟ چهقدر رو؟ حقتان همين است! براندازهاي وطنفروش! (اعضاي محترم شوراي نگهبان، لطفا اين صحبتها را در پروندهمان ثبت کنند تا موقع نظارت استطلاعي و استصلاحي سربلند بيرون بياييم)"...
راست ميگويند بندههاي خدا! وقتي ميتوان به نمايندگان حزب رستاخيز شاه راي داد، چرا به اصلاحطلبان حکومتي يا همان پيروان راستين خط امام خودمان راي ندهيم؟ آخر اين چه عدم فهم از دمکراسي و مشارکت مدنيست؟ توقع ما جداً زياد است! گفتن اينها هم تقصير "بيلي و من" شد که وادارمان کرد اصلاحطلبي غيرحکومتي را برايش دقيقتر شرح دهيم و سکوت انتخاباتيمان را بشکنيم!
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
قدم نورسيده ي اتمي را به مقام معظم رهبري و رئيس جمهور محبوب تبريك و تهنيت عرض مي نمايم. به همين مناسبت کيك زرد رنگي (*) به شكل بمب اتمي به قنادي سر خيابان مان سفارش داده و از دوستان عزيزم دعوت كرده ام تا به مناسبت اين ولادت خجسته جهت صرف شيريني و شربت ما را مفتخر فرمايند. دل مان پوسيد از بس اين چند ساله آه و ناله و نميشه نميشه شنيديم! ديديد که خواستيم و شد. چه رويدادي فرخنده تر از اين تولد مقدس مي توانست چنين ما را شاد سازد.
پيشنهاد مي کنم هر چه زودتر تقويم هاي جديدي كه در آن ها روز ۲۰ فروردين به عنوان روز اتمي ايران نام گذاري شده منتشر شود و اين روز تعطيل رسمي اعلام گردد.
ضمنا اين مجلس سرور، به منزله ي گودباي پارتي اينجانب براي رحل اقامت افکندن نزد عروس و پسرم در سرزمين کفر و الحاد، آمريکاي جنايتکار مي باشد.
و من الله توفيق
يکي از سربازان گمنام سياسي - اقتصادي
(*) با كيك زرد اهدا شده به آستان قدس فرق دارد. نگران نشويد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
بعد از افزايش قيمت گوشت در تهران، گورخرهای يزدی فرار را بر قرار ترجيح دادند
عکس های سمت راست، سفره ی پر برکت احمدي نژاد را در نيويورک و تهران نشان مي دهد
آقا اگر ما نخواهيم اين نفت بشکه اي شصت دلار را بر سر سفره مان ببينيم چه کسي را بايد ببينيم؟ از وقتي نفت را در سفره مان گذاشتند، ديگر رنگ گوشت را به خاطر گراني نديديم. از ديروز هم مي گويند به جاي گوشت، مرغ بخوريد، و دور از جان آنفولانزاي مرغي بگيريد. عجب گرفتار شده ايم! "روز" به نقل از همشهري نوشت «در اثر نبود سلاح بيهوشي، گورخر يزدي "درگذشت"». اگر اهانت نباشد و راه پيمايي نشود، مي گوييم انالله و انا اليه راجعون؛ خدا رحمتش کند. مرحوم، گور خر مهرباني بود. باري اگر گورخر زيادي هست به جاي نفت به ما گوشت گورخر بدهند بخوريم شايد کلسيم و آهن بدن مان جور شود اين قدر هذيان نگوييم. آمديم کمي غر بزنيم، خانم به ما چشم غره رفت و زير لب گفت "شرکت واحد"؛ "اسانلو"؛ "دوي الف". بعد آرام سر تکان داد و انگشت به دماغ گذاشت و گفت هيس! و ما غر زدن يک هو يادمان رفت. عجب معجزه مي کند اين کلمات. آدم خود به خود گرايش پيدا مي کند به شعر و عرفان. من اين قدر اين چند وقت مثنوي خوانده ام که دارم مثل دکتر سروش همه اش را از حفظ مي شوم. خدا حفظ کند اين حکومت را که آدم را در اين سن و سال شاعر و عارف مي کند. بي بي سي نوشت، شاخص بورس دو باره چهار رقمي شد. آخ آخ آخ! چه بد شد! هر چند من سهام ندارم ولي خب، وب لاگ که دارم. نويسنده ي بي بي سي گفته است وب لاگ نويسان در آرام کردن بورس تهران تاثير دارند. بهتر است اين موضوع گوشت و نفت و درگذشت نابهنگام گورخر ناکام را ول کنم و بروم بازار بورس را آرام کنم. بله اين طور بهتر است...
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
![]()
هواپيماهای ما اصولا اين شکلي هستند. بهتر از اين ديگر چه مي تواند باشد؟ البته متاسفانه برای همه در اين جور هواپيماها جا نيست. ملاحظه مي کنيد که نمازگزاران چطور به هم چسبیده اند و فضا چقدر برای شان تنگ است. شرمنده.
بعضي از سي130 های ما اين شکلي هستند. نگران نشويد! با اين ها پرواز نمي کنيم، بلکه از روی اين ها باز مي کنيم روی هواپيمای پاييني مي بنديم (منبع عکس اينترنت و نوع ِ هواپيما برای حفظ آبرو، خارجي است. داخلي ها وضع شان به مراتب خراب تر است. دوست داشتيد مي توانيد بقايای اين نوع هواپيماها را در نمايشگاه هوائي واقع در اول اتوبان تهران کرج ببينيد).
![]()
اين هم مشابه هواپيماهای خودمان. دوربين های فيلم برداری و عکاسي خبرنگاران روی اين ادوات فوق العاده دقيق کامپيوتری(!) و ماهواره ای (!) و کاک پيت ِ شيشه ای (!) اثر گذاشته و باعث سقوط هواپيما شده. خوشحاليم که اين بار تقصير خبرنگاران بود و خلبان گناهي نداشت!
-هواپيمای سي130 به هنگام پرواز کاملا سالم بوده: بهترين هواپيما!
-فرودگاه مهرآباد براي فرود بهترين گزينه بوده: بهترين فرودگاه!
-دستگاه ناوبري در طول شش ساعت تاخير توسط تکنيسين هاي ماهر تعمير شده: بهترين تکنيسين!
-خلبان گوهري با 2200 ساعت پرواز جزو با تجربه ترين خلبانان بوده: بهترين خلبان!
-کنترل مهرآباد با مدرن ترين دستگاه ها و تجهيزات، ريزبين ترين مراقبت پرواز بوده: بهترين مراقبت پرواز!
-گروه بررسي سانحه متشکل از 29 کارشناس خبره ي هوايي -که امروز سه نفر ديگر هم به آن ها اضافه شد و تا سي روز ديگر که زمان استيضاح وزير محترم دفاع است (البته اگر آقاي حداد و پدر داماد ِ ايشان اجازه بدهند) لابد به صد و پنجاه تن افزايش خواهد يافت- دقيق ترين گروه تحقيق بوده: بهترين گروه کارشناس!
-با مشاهده اين مجموعه از بهترين ها و تاپ ترين ها در کنار ِ اجساد کاملا کباب شده و متلاشي، اگر مقامات کشوري و لشکري از حرف ِ زيادي زدن ِ ما ناراحت نشوند بايد اذعان کنيم که سقوط اين هواپيما در تاريخ هوانوردي جهان، بهترين و فني ترين سقوط ها، و بررسي آن جامع ترين و دقيق ترين بررسي ها بوده! (با اين همه چيز ِ تاپ، بررسي مي خواستيم چکار؟!)
بعد از کشف دو دليل (استفاده از وسايل الکترونيکي و ساختمان سازی در مسير فرود هواپيماها) توسط مقامات ارتش: ما، پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر کشته شدگان و ساکنان مال باخته ي بلوک 52، از مسئولان محترم کشوري و لشکري، به خصوص وزير محترم دفاع و فرمانده محترم ارتش و فرمانده محترم نيروي هوايي از صميم قلب به خاطر شک و ترديدي که در اثر تبليغ سوء رسانه ها در ما ايجاد شد عذرخواهي مي کنيم و اميدواريم اين بزرگواران خطاي ما را که با سوالات بي جاي مان باعث رنجش و ناراحتي و اتلاف وقت شان شديم ببخشند. ما پوزش مي خواهيم که فرزندان ِ نادان ما سوار هواپيما شدند و وزن هواپيما را زياد کردند و با بازی کردن با دوربين و موبايل و وسايل عکاسي شان، در سيستم فوق مدرن و ماهواره ای و صد در صد الکترونيکي هواپيما اختلال به وجود آوردند و باعث خرابکاری شدند. ما عذر مي خواهيم که آپارتمان هاي سازماني ما بر سر راه پرواز هواپيما قرار داشتند و کلي خرج روي دست ارتش ظفرنمون ِ اسلام گذاشتند. روی مان سياه. خانواده ی قربانيان.
ف. ميم. سخنستاني امروز تيتر ِ يک ِ نشريه ي معتبر نيويورک تايمز بود
برای خواندن اين خبر ِ داغ در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
لطفا برای افزايش عزت و سربلندی ايران اسلامي در پخش و نشر اين خبر کوشا باشيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
يک عدد فيلتر پولاريزان خيلي قوي، يا يک عدد فيلتر خاکستري با بالاترين درجه ي تيرگي، جهت عکاسي از چهره ي رئيس جمهور احمدي نژاد مورد نياز است. از اساتيد فن عکاسي (آقايان شفائيه، کسرائيان، قلمسياه، و ...) تقاضا مي شود راه هاي عکسبرداري از چهره ي خودنورتوليدکن را به اينجانب آموزش دهند. ضمنا راهنماي عکسبرداري از شخصي که در حفاظ نور قرار دارد مورد نياز است. اينجانب با مراجعه به کتاب هاي آموزشي تايم لايف و فاينينگر و پاکدل متاسفانه هيچ فصلي در خصوص چنين عکاسي نيافتم.
با سپاس
عکاس رئيس جمهور نوراني، آقاي احمدي نژاد
به گزارش سايت امروز آيت الله جوادي آملي در ديدار با احمدي نژاد به ذکر روايتي پرداختند که در آن آمده است "پيامبر يکي از ياران خود را ديد که جلوي چهارپاي خود لباسش را بالا زده است. علت را جويا شد. آن صحابه گفت حيوان گرسنه است و براي اينکه راه برود لباس را بالا آورده ام که حيوان به اميد غذا به حرکت خود ادامه دهد. پيامبر گفت: به حيوان هم وعده دروغ ندهيد."
از قديم گفته اند که در مثل مناقشه نيست ولي وقتي حضرت آيت اللهي در ملاقات با رئيس جمهور کشوري حرفي مي زند لابد ارتباطي با عملکرد آن رئيس جمهور دارد. البته ما نمي دانيم که حيوان ِ بخت برگشته موقعي که آن برادر صحابه لباسش را بالا زده چه ديده که گرسنگي از سرش افتاده ولي مطمئن هستيم که اگر آقاي احمدي نژاد چنين کنند قطعا از ملت عزيز ايران براي مدتي طولاني رفع گرسنگي خواهد شد و نسل هاي مختلف به طور کامل اشتها از دست خواهند داد.
نکاتي در اين تمثيل و آنالوژي هست که بايد توضيح دهيم. اول آن که اعراب عزيز در گذشته زير دشداشه شان چيزي نمي پوشيده اند و اصولا وقتي دشداشه را بالا مي زده اند همه ي مخلفات و اعضاي شريف شان آشکار مي شده است. اين که چرا آن صحابه براي رفع گرسنگي ِ حيوان دشداشه بالا زده است، يا چه مقدار بالا زده است، چون حقير به فرهنگ عرب و شترراني آشنا نيست نمي تواند اظهار نظري بکند و اين چيزها را بايد از اساتيدي مانند آقاي آذرنوش سوال کرد. اما اگر قرار باشد آن رويداد را به امروز پيوند بزنيم و به زبان ِ رايج از آن بهره مند شويم بايد بگوييم طرف براي گول زدن ملت، شلوارش را پايين کشيده و پيراهنش را بالا زده و در يک کلمه استريپ تيز کرده است.
ولي مشکل فني اينجاست که آن صحابه براي راه رفتن حيوان گرسنه به اميد غذا چنين کرده است. پس لابد ايشان جلوي حيوان - در حالي که دشداشه اش را بالا زده - راه هم مي رفته است. حال حيوان زبان بسته به اميد چه چيز، پشت آن برادر حرکت مي کرده اين را هم من نمي دانم و زبانم حقيقتا قاصر است، چون مي دانيم که آدم - و در اين مثال حيوان- ِ گرسنه دين و ايمان سرش نمي شود و يکهو ممکن است عنان بگسلد و کار دست آدميزاد بدهد.
بنابراين به نظر مي رسد که طبق نظر آيت الله، آقاي احمدي نژاد تا به اين لحظه شلوارش را پايين کشيده و گرسنگان ايران را به اميدهاي پوچ به دنبال خود روانه کرده و چون کار بدي کرده آيت الله به ايشان توصيه مي کند که چنين نکند. شايد هم حضرت آيت الله خواسته اند با ذکر اين روايت انتقام تعرض و بي حرمتي طرفداران احمدي نژاد به خودشان را در دوران انتخابات رياست جمهوري بگيرند.
خدا مرا ببخشد اگر اشتباه فهميده باشم و همين جا از حضور حضرت آيت الله و جناب رئيس جمهور، عذر بي سوادي مي خواهم.
انصراف (و به نوشته ی ایرنا "استعفا"ی) نابهنگام ِ جوان ِ ناکام، صادق محصولی را به طنزنویسان عزیز کشورم تسلیت و تعزیت عرض می کنم. امید است با انتخاب بعدی ِ رئیس جمهور، اثرات این ضایعه جبران ناپذير (مگر چند نفر علم و صنعتی ِ سپاهي ِ جان بر کف و باجناق با ثروت ِ بالای 20 میلیارد تومان داریم؟) هر چه زودتر از ميان برود.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روي اينجا کليک کنيد.
واکنش شديد غرب به اظهارات احمدی نژاد عليه اسرائيل «بي بي سي»
آقايان از شما بعيد است! بچه يک غلطي کرد، شما ها چرا جدي گرفتيد؟ اين کوچولو وقتي مي گويد ما يک کشور را از روي زمين محو مي کنيم فکر مي کند کشور، يک کلمه است که با ماژيک روي يک تکه مقوا مي نويسند و بعد آن را بر زمين مي اندازند و با لگد آن را محو مي کنند. طفلک سال ها نام اسرائيل را روي مقوا نوشته و اين طوري محو کرده است. اين بابا حالي اش نيست که ديگر بچه نيست و رئيس جمهور يک کشور هفتاد ميليوني شده است. نمي فهمد وقتي مي گويد ما کشوري را محو مي کنيم، آقايان رئيس جمهور ساير کشورها فکر مي کنند که منظور از کشور، يک کشور راست راستکي است و محو کردنش هم به ابزاري مثل بمب اتم نياز دارد. در مونگول بودن اين طفل همين بس که مي خواهد آمريکا را هم از روي زمين محو کند! طفلي اگر يک بار با هواپيما از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب آمريکا را طي مي کرد، مي فهميد وقتي آدم مي خواهد چيزي را محو کند بهتر است قبلا يک سفري به آن کشور بکند بعد دست به محو کردن بزند؛ بعد بگويد چرا نمي شود، خوب هم مي شود! طفلک نه که در دوره ي انتخابات گفت که "مي شود و مي توانيم" ، فکر مي کند هر کار ديگري هم همان طوري مي شود و مي تواند. ايشان اگر مي توانست، همان چاله چوله هاي خيابان هاي تهران را محو مي کرد. همان اخ و تف پياده روهاي جنوب شهر تهران را محو مي کرد. آره عزيزجان! شما اين محو کردن ها را اصلا جدي نگيريد.
آقايان محترم!
شما که مي بينيد اين کودک زود رشد و همبازي هايش يک روز بلبل زباني مي کنند و هفته ي بعد مي گويند ما نبوديم که آن بلبل زباني ها را کرديم. اين هم يکي از همان بلبل زباني هاست. گيرم تکذيب هم نکنند؛ شما که نبايد حرف يک مشت بچه ي کم عقل ِ هيجان زده را گوش کنيد. من از طرف اينها معذرت مي خواهم. منظور ِ کوچولوي ما از محو کردن، به قرآن، بمب اتم نيست. اين هنوز توي عوالم جلوي سفارت و شعار زنده باد، مرده باد است و حالي اش نيست.
"آقاي" مرکل، "رئيس جمهور" تازه انتخاب شده ي آلمان!
شما ديگر چرا؟ اين طفلي که به شما پيش از همه، رياست جمهوري تان را تبريک گفت. شما چرا حال ِ اين بابا را مي گيريد؟ بابام جان، بگذاريد بچه نفس بگيرد بعد همگي بريزيد سرش بزنيدش. اگر براي خاتمي هر نُه روز يک بحران درست کردند، براي اين طفل معصوم هر دقيقه دارند يک بحران درست مي کنند. من که به والله دلم برايش کباب است. از عسگراولادي تا تاج زاده همه افتاده اند به جانش؛ بميرم برايش! حالا هم که شما ها زير يک خمش را گرفته ايد و مي خواهيد ضربه اش کنيد. آقاي مرکل، از شما بعيد است (راستي قيافه ي شما چرا اين قدر شبيه زن هاست؟!)
بچه هاي با حال ايراني!
اين قدر حال ِ رئيس جمهور ِ عزيزمان را نگيريم. به خدا گناه دارد! به جاي اعتراض به او برويم به بازي ضد ايراني که نيروگاه نطنز را داغان مي کند اعتراض کنيم. اصلا بياييد يک بازي کامپيوتري درست کنيم که در آن آيت الله جنتي و آيت الله مصباح، کوماندو مي شوند و اسرائيل را از روي زمين محو مي کنند. بعد بازي را بدهيم دست رئيس جمهور باهاش بازي کند دست از سر کشورهاي واقعي بردارد. اين طوري شايد بتواند آمريکا را هم از روي زمين محو کند و دلش خنک شود. ما هم يک نفسي از دست خارجي هاي عصباني مي کشيم و خطر حمله ي نظامي به ايران را کاهش مي دهيم.
قربان ِ فهم و شعورتان
ف.م.سخن
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روي اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
![]()
تصوير گوگل از صبحانه
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
فيلترچيان عزيز! سانسورچيان ِ گرامي!
موفقيت شما را در امر پايين آوردن ِ خوانندگان ِ اين وب لاگ تبريک و تهنيت عرض مي کنم. البته از اين که خواننده ي اين وب لاگ کم مي شود خوشحال نيستم، بلکه خوشحالم از اين که يک کار – آن هم کار فيلتر و سانسور که لازمه اش داشتن کمي سواد و مقدار زيادي عُرضه است - در اين مملکت درست انجام مي شود. در اين مملکت قبر آدم را هم که درست بکنند آدم بايد به مسئول مربوط تبريک و تهنيت بگويد، از بس که به همه کار گند زده شده است.
نيروي متخصص تربيت کرده ايم براي چه؟ دانشجو فرستاده ايم آمريکا براي چه؟ که بعد از پايان تحصيلات شان به کشور بازگردند و يک مرگ بر آمريکاي خشک و خالي بگويند و چند متر پارچه ي پرچم بسوزانند؟ عزيزان من! با مرگ بر آمريکا که اين آمريکاي لعنتي نمي ميرد، با اين "فيلترينگ" است که آمريکا مي ميرد. ما با فيلترينگ تو دهن دشمن مي زنيم. آفرين بر اين بچه هاي متخصص که تو دهن دشمن مي زنند. آفرين بر اين برنامه نويسان زبده که انشاءالله تعالي بعد از زدن تو دهني، به دشمن لگد هم خواهند زد.
چه کيفي دارد آمار يک وب لاگ را پايين آوردن. بگذاريد دو سه تا عدد و رقم بگويم که اين برادران حاصل زحمت شان را ببينند و بيشتر کيف کنند. مثلا در همين ماه اوت روزانه مابين دو هزار و خرده اي تا شش هزار و خرده اي بر وب لاگ حقير کليک شده است. کم ترين اش 2155 بوده و بيشترين اش 6131. به ناگهان پريروز اين آمار به 1538 و ديروز به 1012 کليک کاهش پيدا کرده است. آقا اين کم موفقيتي است؟ دم همگي تان گرم. من که متحير مانده ام از اين همه تکنولوژي.
من فکر مي کنم که ديگر نبايد نام محرمعلي خان را به زبان بياوريم بلکه بايد به جاي اين نام، نام بچه هاي تيم شرکت "امن افزار" را در تاريخ ثبت کنيم. آفرين به شما قهرمانان سرکوب ِ قلم و سانسور و فيلتر که محصولاتي مانند "سپر" و "امن ساز" و "سرند" و "اسکورت" و "الک" توليد کرده ايد. من جاي شما باشم نرم افزارهاي ديگري به نام "بيل" و "کلنگ" و "آفتابه" و "توالت ايراني" هم توليد مي کنم که با بيل بر سر نويسندگان نگون بخت ِ ايراني بکوبيم، با کلنگ قبرشان را بکنيم، با آفتابه از نجاست شان طهارت بگيريم و خودشان و نوشته هاي شان را هم بعد از تکه تکه کردن در توالت ايراني بريزيم. آفرين به شما که به آمريکا رفتيد و با پول اين ملت درس خوانديد و به ايران برگشتيد تا "سرند" و "الک" اينترنتي درست کنيد.
فقط يک نکته ي کوچک هست که بايد يادآوري کنم. در مورد وب لاگ اين حقير خودتان را بيش از حد به زحمت نيندازيد. اين حقير و نوشته هايش ارزش اين همه تلاش و زحمت ندارد. وقت تان را صرف مطالب گران بهايي کنيد که در گوشه و کنار توسط نويسندگان مختلف نوشته و در وب ثبت مي شود. نوشته هايي که محال است دست امثال شما به آنها برسد. نوشته هایی که اگر يکی را سر بزنید بلافاصله یکی دیگر سر بر مي آورد.
درست است که سواد برنامه نويسي داريد ولي مطمئن هستم که در زمينه ي سياست آن قدر بي سواد و عقب مانده ايد که نمي دانيد که دست ِ سانسور چي و فيلتر چي به دست مردم خشمگين عاقبت قلم مي شود. فکر نمي کنم از روز بعد از رفتن رضا شاه چيزي بدانيد. فکر نمي کنم از دوران دکتر مصدق چيزي بدانيد. فکر نمي کنم از زمان سقوط شاه چيزي بدانيد. از اين عاقبت بترسيد. خيلي هم بترسيد چون جايي براي گريز نخواهيد داشت. اين کارها داغ ننگي است که تا ابد اثرش بر پيشاني تان باقي خواهد ماند. از ما گفتن بود. ديگر خود دانيد.
فرارسيدن روز خبرنگار را به خبرنگاران عزيز تبريک و تسليت مي گويم و اميدوارم در روزهاي آتي هم چنان سالم و سرحال در بيرون از زندان و سوئيت ِ اختصاصي به کار خبررساني مشغول باشند. خواهران و برادران ارجمندي که توانايي پرداخت 700 هزار تومان پول و دريافت لپ تاپ هاي نيمه اهدايي رئيس جمهور پيشين را دارند لطفا مراقب باشند بعد از وب گردي و مقاله نويسي و نظرگذاري، رد و اثري بر روي کامپيوتر خود باقي نگذارند و از دکمه ديليت يک لحظه هم غافل نشوند چرا که لپ تاپ، با کامپيوتر رو ميزي و زيرميزي فرق دارد و خيلي راحت به دايره ي رايانه هاي سوئيت حمل مي شود. باز هم روز خبرنگار را تبريک مي گويم و اينها را هم که نوشتم بعد از انتشار از روي هاردم پاک مي کنم چون همان طور که گفته شده خبرنگاري و خبررساني و اين جور کارها جزو مشاغل پرخطر به شمار مي آيد و هر چند ما اين کاره نيستيم ولي اينها اول مي کُشند بعد دست به شمارش مي زنند!
شاد و پيروز باشيد
ف.م.سخن
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
براي خواندن اين فيلمنامه در خبرنامه ي گويا روي اينجا کليک کنيد.
براي شنيدن صداي زنگ تلفن همراه حسين شريعتمداري که اخيرا توسط ماموران موساد هک شده و موزيک متن فيلم، روي اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
درگذشت "جمهوريت" نظام اسلامي را بعد از يک دوره بيماري طولاني به اطلاع ملت فهيم ايران مي رساند.
مرحوم مغفور "جمهوريت" که از بيست و چهار سال پيش در اثر ضربه ي وارده از طرف امام خميني به حالت کوما رفته و زندگي گياهي داشت بعد از کشيده شدن لوله هاي تنفس مصنوعي به دست اعضاي محترم شوراي نگهبان به ديار باقي شتافت. اصرار اطباي اصلاح طلب مبني بر باقي گذاشتن لوله ها و تنفس مصنوعي و تزريق دکتر معين به بدن بيمار مورد موافقت پزشکان شوراي نگهبان قرار نگرفت و به منظور جلوگيري از زجر تدريجي اطرافيان و کاهش زحمت اطبا و پرستاران، تصميم به خاتمه ي حيات نامبرده گرفته شد.
مراسم ختم آن عزيز از دست رفته متعاقبا توسط شوراي نگهبان رهبري به اطلاع هموطنان عزيز خواهد رسيد.
جمعي از دوستداران جمهوريت
خبر فوري:
به دستور رئيس بيمارستان، - حضرت آيت الله العظمي امام خامنه اي (ع) -، پزشکان شوراي نگهبان موظف شدند، جنازه ي آش و لاش شده ي آن سعيد فقيد را هر چه سريع تر از سردخانه به اتاق عمل برگردانند و براي جلوگيري از واکنش احتمالي هواداران جمهوريت، لوله ها را به صورت ظاهري به آن عزيز از دست رفته وصل و ماده ي دکتر معين را به بدن او تزريق نمايند تا جلوي واکنش تند هواداران بر آَشفته ي آن سعيد فقيد گرفته شود. گزارش هاي تکميلي متعاقبا اعلام خواهد شد.
برای خواندن اين طنزسروده در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
برای خواندن اين طنزنوشته در بخش انتخابات رياست جمهوری خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.
عکس ها از فرهاد رجبعلي
سايت وب نامه
دکتر معين- آقا رجبعلي! خيلي خيلي تو اين جمع احساس خوشحالي مي کنم. من وب لاگ نويس نبودم ولي وب لاگ نويسان را از همان اول دوست داشتم. امان از رفيق بد و کامپيوتر خوب! واي خدا جون! چقدر من امروز خوشحالم! حالا اگه عکس گرفتن تون تموم شد مي خوايم با آقای الپر در باره ی پست وزارت آی.تي کمي صحبت کنيم.
دکتر معين- برای کسب محبوبيت بيشتر مي تونيم بگيم که قالب وب لاگم رو خودم طراحي کردم! کي به کیه! ضمنا به هر کس هم که بهم لينک بده، حاضرم بهش لينک بدم! اين جوری کلي هيت هام زياد مي شه!
- قربون اون شکل ماهت، نگير! بذار اين يه لقمه از گلو مون پايين بره. يادته برادرمون ميردامادي موقع تحصن مجلس به خاطر يه لقمه موقع باز کردن روزه اش چه بلائي سرش اومد؟ آره قربونش، نگير!
- اون چشم بند و نوشته رو چه جوري بيرون آوردي؟...
(لقمه به گلوي دکتر معين مي پرد)- اوه... اوه...اوه (يعني صداي سرفه!)
(دکتر معين در حال سخنراني)- ... من تا آخرين قطره خونم از شما وب لاگ نويسان عزيز حمايت مي کنم. شما به من راي بديد من هم جلوي قاضي مرتضوي مي ايستم. من به شما قول مي دم که در مقابل هر لنگه کفشي مثل سپر عمل کنم. استعفاي من در حوادث دانشگاه يک تاکتيک جنگي بود. فکر نکنيد من هميشه استعفا مي دم و جا مي زنم. من يک سردار مبارزم که ايستادگي مي کنم. من مقاومت مي کنم. من مبارزه مي کنم...
(جمعيت هيجان زده براي دکتر معين کف مي زند)- زنده باد معين... زنده باد اصلاحات... زنده باد دشمن من...
- چقدر مطلب براي لاگيدن دارم. حيف که نشد زنده بلاگم. امشب اينقدر تايپ کردني دارم که نوک انگشتام از کار مي افته...
- من مي خواستم از آقای دکتر سوال کنم که... سوال کنم... سوا...سو... (جمعيت: اي واي اومد!) دُک.. دُک.. دکتر جون اومد... اومد!
(همهمه ي جمعيت: يا حضرت عباس! قاضي مرتضويه!) دکتر معين- قربان... سل...سلام...
- اوخ جون! الانه که کافه به هم بريزه! از اينجا به بعدش ديدن داره!
- بي نوا رو کشيدن تو اون يکي اتاق! خدا خودش بهش رحم کنه...
ابطحي (در حالي که يک نفر از پشت با شي سخت به او نزديک مي شود)- جونمي! سوژه براي امشب وب نوشت جور شد! ديگه لازم نيست بشينم زياد فکر کنم. امشب يک مرتضوي بسازم که خودش حظ کنه! زودتر پاشيم بريم پاي کامپيوتر. مُرديم از خماري!
توضيح ِ ضروري: حکومت اسلامي و برخي از مسئولان بلند پايه کشوري، در چند سال اخير براي حفظ قدرت، ارکان ِ مذهبي را که بخش بزرگي از مردم ايران با تمام وجود به آن اعتقاد دارند، با اعمال و رفتار و گفتار خود به مسخره گرفته اند. از مُهر و پاراف ِ ليست ِ "مشت زنان و بزن بهادران ِ فحاش" ِ مجلس هفتم توسط امام زمان تا ملاقات هفتگي ايشان با برخي از سران نظام، گوشه هائي از رسوائي حکومت اسلامي است که براي چند روز بيشتر ماندن دست به هر ترفندي مي زند.
اکنون نيز به "همت" شهردار تهي مغز ِ تهران، نقشه ی مسير حرکت آن حضرت با هزينه ي بسيار زياد منتشر شده که از شدت فضاحت جلوي پخش آن را گرفته اند.
در مملکتي که حضرات آياتش، براي حفظ شان و احترام و جايگاه خويش حتي از انتشار و چاپ عکس شان در مطبوعات پرهيز داشتند و اگر عکسي از ايشان در روزنامه يا مجله اي چاپ مي شد به شدت به آن اعتراض مي کردند، کار به جائي رسيده است که در سريال هاي درجه سه و مبتذل ِ تلويزيوني، پيکر امامان را که براي اکثريت ملت ايران مقدس هستند با سر ِ نوراني نمايش مي دهند و اکنون نيز، در آخرين پرده از نمايش ِ سخيف ِ خشک مغز ِ از ثري به ثريا رسيده اي به نام ِ احمدي نژاد، مسير گردش ِ آن امام را -لابد در خيابان هاي تهران!- ترسيم مي کنند. احتمالا جناب شهردار در طرح خلاقانه ي بعديشان کانال هائي را که قرار است در آن ها خون کفار جاري شود بر روي نقشه ها ترسيم خواهند کرد!
اين مطلب طنز، از آن رو نوشته شده تا نشان دهنده ي زشتي و کراهت ِ بازي با مقدسات ِ سران حکومت اسلامي باشد.
ف.م.سخن
***
(ميدان تجريش در يک روز ِ دل انگيز ِ بهاري. حضرت امام زمان با لباس عادي در ميان مردم قدم مي زنند)
"...عجب اينجا شلوغه. چقدر هوا آلوده ست. چشم ها و گلوم مي سوزه. چه کوه قشنگيه! ببين تا کجاي کوه ساختمون ساختن! اونجا رو نگاه! بازار قائم! اسم منو گذاشتن رو بازارشون! لابد کسبه اش، به خاطر حفظ حرمت ما هم که شده تقلب و حقه بازی نمی کنند. بذار يه گشتي تو اين بازار بزنيم ببينيم چه خبره..."
(حضرت، سعي مي کند از عرض خيابان عبور کند. هيچ راننده اي به خط کشي عابر پياده توجه ندارد. پليسي به درخت تکيه زده و کلاه بالا داده و سيگار مي کشد و تسبيح مي گرداند. راننده ها اجازه عبور به حضرت نمي دهند)
راننده مسافرکش (در حالي که سرش را از پنجره بيرون آورده)- آهاي! مگه کوري! مي خواي نفله بشي نسناس؟! (با قيافه ي حق به جانب رو به مسافران) فردا که رفت زير ماشين هزار تا صاحاب پيدا مي کنه! مگه امام ظاهر شه اينا آدم شن!
(راننده ها بوق مي زنند و با دست به حضرت اشاره مي کنند که کنار بايستد. بعضي هم متلک مي پرانند. حضرت به هر سختي هست از عرض خيابان عبور مي کند.)
***
(داخل پاساژ. مرد ناشناسي کنار حضرت مي ايستد. چشمانش به نقطه ي ديگري خيره شده. جمله اي را با صداي آرام تکرار مي کند)
- نوار، سي دي، دي وي دي، سوپر...
-آقا، اينا که مي گي چيه؟
(مرد نگاهي خشمگين به حضرت مي اندازد. به بالا و پايين ايشان نگاه مي کند تا دوربين مخفي به همراه نداشته باشد)
-برو خدا روزي تو جاي ديگه حواله کنه. تا نزدم شَل و پَلِت بکنم و فک ات رو پایین بیارم راهتو بکش برو. خلوت کن بذار باد بياد. هــــــررری... نوار، سي دي، دي وي دي...
"...عجب آدم بد اخلاقي بود. فکر مي کردم تو کشوري که به اسم ماست و ام القرای اسلامه، مردم اش غريب نوازن و ما رو کلي تحويل مي گيرن... صداي اذان مي آد. اون جا کجاست؟ امام زاده صالح. لابد يکي از قوم و خويش هامونه. بريم تو يه فاتحه اي واسش بخونيم..."
(مردي بد قيافه و اخمو، عبا بر دوش، و عرقچين بر سر رو به حضرت فرياد مي زند)
-هـــــــــــــــــوي! عمـــــــــــو! کجا؟ مگه نمي بيني نوشته خواهرا؟ حاجي يارو رو بگير ببين اونجا چه غلطي مي کنه...
-ببخشيد! اشتباه شد. من غريب و ناواردم.
-الان يه ناوارد نشونت بدم که از بغلت دو تا ناوارد بياد بيرون. زلفاشو نگاه! آخرالزمون شده! اينا همه اش نشونه ي ظهوره! روز روشن بچه سوسول مي خواد بره وسط خواهرا. آي اکبر! دُم ِ اين پسره رو بگير بندازش بيرون...
...
"...بخير گذشت. بابا اين مردم چرا اين قدر عصباني و ناراحتن. هر جا مي ري با آدم دعوا مي کنن. اين ساختمون چي نوشته روش؟ شهرداري منطقه 1. د ِ... نقشه رو ببين! نقشه ي مسير تردد ماست..."
- آخ...
(امام بر زمين مي افتد. وسط خيابان چاله اي پر از آب است که امام آن را نديده است)
"...پام داغون شد. عجب چاله اي بود. نگاه کن! تمام خيابون پر از چاله-چوله ست..."
***
(در داخل شهرداري)
-آقا سلام.
-..... (سکوت)
-آقا سلام.
(مسئول اطلاعات با اخم و تخم در حالي که به روزنامه جمهوري اسلامي خيره شده)
-با کدوم قسمت کار دارين؟
-کاري ندارم. مي خواستم از اين نقشه يکي بخرم.
-نداريم.
-مي شه بپرسم کي ميارين؟
-خبر ندارم. گفتن توزيع نکنيم.
-لطف مي کنيد بفرمائيد قيمتش چنده؟
-گفتم که نداريم. قيمت مي خواي چيکار؟ آقا جون، الان وقت نمازه. فرمايشي نيست بريم وضو. اول نماز، بعدا غذا!
-فکر کنم کار مردم رو راه بندازين ارزشش پيش خدا بيشتر باشه!
-(با پوزخند و با اشاره ي انگشت به سقف) خداي ما اون بالا، طبقه ي آخر نشسته و حيات و ممات و رزق و روزي ما دست اونه! اين نماز رو هم به قصد قربت او مي خونيم! يک خداي ريشوي بد اخميه که نگو! اشاره کنه، ما از نون خوردن افتاديم. خدا پدرت رو بيامرزه. برو قربونت. برو عزيز. خُلق مون رو تنگ نکن. بفرما. بفرما...
-به عرضم توجه کنيد: من از جمکران اومدم و برام مهمه که اين نقشه رو داشته باشم که خداي نکرده تو اين شهر بزرگ گم نشم. حالا راهي هست که شما بتونيد زحمت بکشيد يه جوري اين نقشه رو برام جور کنيد (امام براي امتحان ِ کارمند، چند اسکناس روي ميزمي گذارد و در حالي که با کف دست آن ها را پوشانده است به طرف او هل مي دهد. امام شنيده است که برخي از کارمندان در ام القراي