February 24, 2010

گفتمان زورکی

"ما سوال داریم از شما... بیا پایین می خوایم صحبت کنیم... شما نمی دونی چه رشته ای درس می خونی اینجا؟... ما از شما سوال داریم... مگه این شعار خودتون نیست؟... نشنیدی تا حالا چنین جمله ای را؟... می خوایم مناظره کنیم... همون [حرف]ها را تکرار کنید... شما خودتون نمی دونید چی گفتید؟... تا کی می خواد ادامه پیدا کنه خانم هاشمی؟... همین جنبش سبز اموی!... شما مخالف این جنبشید یا موافقید؟... چرا دلیل نداره به سوالات ما جواب بدید؟... می خوایم با هم گفتمان داشته باشیم، دو طرفه... چرا صحبت نمی کنی؟... چرا واسه اونا سخنرانی می کنید؟... میشه پرینت تون را ببینم؟... کارت دانشجویی چی دارید؟... الحمدلله بچه ها به صحبت اومد؛ سلامتی شون صلوات بفرستین!..."

پیش از شروع مناظره، ساک خانم فائزه هاشمی توسط برادر دانشجو به بیرون از ماشین پرتاب شد و این کار برای شروع مناظره لازم بود.

ولی این مناظره و گفتمان، مرا یاد یک مناظره و گفتمان دیگر می انداخت که هر چه فکر می کردم موضوع و محل آن را به خاطر نمی آوردم. بالاخره بعد از ساعت ها فکر کردن امروز یادم آمد مناظره قبلی بین کی و کی بود: بین بازجوی وزارت اطلاعات و همسر سعید امامی.

چقدر شیوه ی سخن گفتن برادر دانشجو شبیه به شیوه ی سخن گفتن بازجوی همسر سعید امامی بود؛ و چقدر لحن و صدای خانم هاشمی در لحظه ی گفتمان اجباری شبیه به لحن و صدای خانم گورانی شده بود.

خواستم پیشنهاد کنم بخش گزینش وزارت اطلاعات، این برادر مستعدِ انجام گفتمان را بعد از پایان تحصیلات به عنوان بازجو استخدام کند که همه چیزش ماشاءالله به بازجوهای کارکشته و سربازان گمنام امام زمان می ماند. مطمئن هستم ایشان می تواند رشد بسیار خوبی در متن آن نهاد انقلابی داشته باشد.

ضمنا آقای هاشمی رفسنجانی رئیس محترم خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام! لطفا عمامه ات را کمی بالاتر بگذار!

Posted by sokhan at 10:24 PM | Comments (4)

February 11, 2010

خانواده آق بهمن را آزاد کنید

همراه با پارسا صائبی به مدت یک هفته بر سر در وب لاگ ام می نویسم "خانواده آق بهمن را آزاد کنید". امیدوارم هر چه زودتر شاهد آزادی آن ها باشیم.

Posted by sokhan at 11:43 PM | Comments (2)

تشکر از بچه های بلاگ نیوز و بالاترین

می دانم در آستانه ی راهپیمایی فردا هیجان زیادی میان همه ی ایرانیان داخل و خارج حکم فرماست و با هر کس صحبت می کنم از فردا و رویداد سبز بزرگی که در پیش است سخن می گوید و می خواهد به نوعی در حرکتی که به طور مسلم حماسه ای از شور و مقاومت خواهد بود مشارکت داشته باشد و شاید در چنین شرایطی نوشتن در باره ی رویداد فردا اولویت داشته باشد، ولی به هیجان خود لگام می زنم و نوشتن در این باره را به یکی دو روز بعد موکول می کنم و ان شاءالله به نتایج مثبت و دستاوردهای آن می پردازم.

در این جا می خواهم از دوستان عزیز بلاگ نیوز و بالاترین تشکر کنم که از روی لطف به نوشته های این جانب لینک می دهند و امکان خواندن آن ها را برای دیگران فراهم می آورند. جا دارد از ایشان در سایت های خودشان تشکر و قدردانی کنم ولی امکان گذاشتن پیام در این دو سایت برای افراد غیر عضو وجود ندارد و لذا من ناچارم در همین جا از دوستان با محبت ام سپاسگزاری کنم.

در ذیل یکی از لینک های بالاترین دیدم که عده ای از دوستان رای منفی داده اند و عده ای دیگر مرا با اظهار لطف خود شرمنده کرده اند. کاش امکانی برای نویسندگانی که لینک آن ها در بالاترین مورد بحث قرار می گیرد وجود داشت تا بتوانند ذیل همان نظرها پاسخ دهند و اگر موردی ناروشن است، روشن کنند، و اگر پاسخی برای انتقادی هست، پاسخ دهند، و اگر اظهار محبتی می شود، تشکر کنند. متاسفانه چون این امکان وجود ندارد، ناچارم در همین جا از دوستان عزیزی که مرا با اظهار لطف خود شرمنده کرده اند تشکر کنم.

Posted by sokhan at 01:22 AM | Comments (0)

February 05, 2010

مطالب کشکول خبری و خودنویس در وب لاگ

مسعود عزیز طی ای میلی از من خواسته است نوشته هایم را به طور کامل در وب لاگ قرار دهم تا خواندن آن به وسیله ی گودر امکان پذیر شود. مسعود درست می گوید و با مشکلاتی که برای باز کردن سایت گویانیوز و خودنویس وجود دارد این راه به خوانده شدن بیشتر مطالب کمک می کند.

این نکته ای ست که پیش تر نیز بعضی از خوانندگان به آن اشاره کرده بودند ولی عادت و تقیّد من به این که هر نوشته ای فقط در یک جا منتشر شود تا کنون مانع از انجام این کار می شد. حقیقت این است که وقتی می بینم بعضی از نویسندگان نوشته هایشان را هم زمان در دو سه سایت مختلف منتشر می کنند، متاثر می شوم و این کار را بسیار زشت و زننده می دانم چرا که اگر مطلب نویسنده ای قرار باشد خوانده شود، خواننده آن را در یک سایت هم پیدا می کند. نمی توانم بگویم چقدر زشت است وقتی سایت های مختلف را باز می کنیم و تصویر نویسنده را به همراه یک تیتر ثابت در همه ی این صفحات می بینیم. نویسنده باید برای نوشته ی خود آن قدر ارزش و احترام قائل باشد که هر چند آن را به رایگان منتشر می کند اما مانند یک کالای ارزان با آن رفتار نکند. شاید با انتشار همزمان یک نوشته در سه چهار سایت تعداد خواننده افزایش پیدا کند ولی حرمت نوشته و نویسنده از میان می رود. البته این اعتقاد من است و ممکن است وسواس گونه به نظر بیاید و از دیدگاه دیگران چنین نباشد. من چنین نکرده ام و بعد از این هم نخواهم کرد. اخلاقی بودن من کمی در این زمینه سفت و سخت است و شاید ایراد باشد.

این موضوع باعث شده حتی از انتشار مطلب خودم در وب لاگ خودم نیز احتراز کنم و دلیلی هم نمی بینم و درست هم نمی دانم وقتی مطلب ام در گویانیوز و یا اخیراً در خودنویس منتشر می شود، آن را در وب لاگ خودم منتشر کنم.

اما این روزها به خاطر مشکل فیلترینگ باید راه را برای خوانده شدن مطالب هموار کنیم. فکری که به ذهن ام رسید این است که مطالب هفته ی گذشته را که از روی وب سایت گویا یا خودنویس برداشته می شود در وب لاگ خودم منتشر کنم. با این کار هم مطلب، همزمان در دو جا منتشر نمی شود و هم خوانندگانی که به وب لاگ من دسترسی دارند می توانند مطلب را -البته با چند روز تاخیر- بخوانند. امیدوارم مسعود عزیز و دوستان ارجمند دیگری که این پیشنهاد را دادند این راه حل را قابل قبول بدانند. فعلا کشکول و خودنوشته ی هفته ی پیش را به طور کامل در وب لاگ گذاشتم تا ببینیم کار در آینده چگونه پیش خواهد رفت. به امید برداشته شدن کامل موانع اینترنتی.

Posted by sokhan at 11:43 PM | Comments (1)

محکوم کردن اعدام ها (نوشته ای از دوست فرضی و پاسخ من به ایشان)

سلام،
لازم دیدم که پیش از قضاوت، درباره سایتهای اصلاح طلب و رهبران جنبش سبز تحقیقی انجام دهم. بررسی صحت و سقم ادعاهای شما و دوستان دیگر در وبلاگها، توییتر و کامنتهای واصله کار سختی نبود. نمیدانم چرا ما همچنان بدون تحقیق فتوا صادر میکنیم... به هر حال پس از نیم ساعت گشت در فضای مجازی مشخص شد که سربداران جوان ما در تاریخ ۸ بهمن بر دار رفته اند و اولین واکنش سایت جرس ۹ بهمن بوده و همچنین اولین مخالفت ها را نیز کروبی و موسوی انجام داده اند در ۱۰ بهمن. دو سه روز زمان زیادی نیست. خصوصا که این آقایان شدیدا تحت نظرند و زیر فشار.
مدرک هم دارم ، بفرمایید مطالعه کنید.

پنجشنبه 8 بهمن 1388
محمدرضا علیزمانی و آرش رحمانیپور سحرگاه امروز اعدام شدند! ايسنا
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/01/099718print.php

تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۸۸, ساعت ۷:۳۹ بعد از ظهر
آرش رحمانی پور و محمد رضا علیزمانی، اعدام شدند
http://www.rahesabz.net/story/8919/

تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۸۸, ساعت ۱:۵۱ قبل از ظهر
وکیل آرش رحمانی پور: حکم اعدام مخفیانه اجرا شده است . حتی پس از اجرا هم خانواده را در جریان قرار ندادند
http://www.rahesabz.net/story/8944/

1388/11/10 - 14:57:30 P.M
امروز: مهدی کروبی و میرحسین موسوی ضمن اعتراض به تداوم وضعیت موجود نسبت به احکامی که بدون رعایت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نیز ابراز تاسف کردند. رهبران سبز همچنین مردم را به حضور گسترده در راهپیمایی 22 بهمن دعوت کردند.
http://emruz.biz/ShowItem.aspx?ID=28145&p=1


سه شنبه، 13 بهمن (2 فوریه)
میرحسین موسوی در توضیح دیدگاه خود اظهار داشت که "بسته شدن فضای مطبوعاتی و رسانه ای و پر شدن زندان ها و کشتن بی رحمانه مردم در خیابانها که به صورت مسالمت آمیز احقاق حقوق خود را خواستارند، نشاندهنده حضور ریشه های استبداد و دیکتاتوری باقیمانده از نظام شاهنشاهی است."
وی قوه قضائیه را به بی قانونی و تبعیت از اهداف سیاسی متهم کرد و گفت که مردم متوجه شده اند که "دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد" و افزود که "با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند تا امام جمعه بی رحمی که همواره از تبعیض و خشونت دفاع کرده، به قوه قضائیه دست مریزاد بگوید."
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/02/100202_l03_ir88_mousavi_iv.shtml

راستی خود شما جناب سخن چند روز طول کشید مطلب خود را با نام مستعار بنویسید؟
اینها را نوشتم که متذکر شوم پیش داوری همواره انصاف را کور میکند.

همواره منتظر مطالب شما هستم.
دوست فرضی.

***

دوست گرامی،
با سلام و سپاس به خاطر اظهار نظر و ذکر تاریخ دقیق اخبار منتشر شده در سایت های اصلاح طلب و خود اخبار منتشر شده.

در پُستی که شما ذیل آن نظر خود را نوشته اید، نوشته ام:
"منتظریم ببینیم آقایان اصلاح طلب، رهبران جنبش سبز، آقای موسوی، آقای کروبی، آقای خاتمی، سرکار خانم زهرا رهنورد، آقایان مشهور به پنج تن، دبیران محترم سایت کلمه، دبیران محترم سایت جرس، مفسران بیانیه های آقایان موسوی و کروبی در باره ی این دو جوان اعدام شده چه می گویند. آیا آیت الله منتظری جدیدی از میان آن ها ظهور خواهد کرد؟"

به عبارتی نه منتظر درج خبر در سایت های اصلاح طلب که منتظر اظهار نظر آقایان نامبرده در باره ی این اعدام ها بوده ام -و هم چنان هستم-. جنابعالی لطف کرده اید اخبار منتشر شده را فهرست کرده اید که انتشار خبر طبیعتا مدّ نظرِ من نبوده است چرا که این خبر زودتر از همه در کیهان و نشریات کاغذی پایتخت منتشر شده است.

از طرفی من امیدوار بوده ام -و هم چنان هستم- آقایان رهبران جنبش "در محکومیت" اعدام مطلبی بنویسند و یا بیانیه ای صادر کنند که اگر جمله ی: "[آقایان موسوی و کروبی] به تداوم وضعیت موجود نسبت به احکامی که بدون رعایت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نیز ابراز تاسف کردند..." و یا "دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد" و یا "با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند" به نظر شما به معنای محکوم کردن اعدام دو جوان با اسامی و خط فکری مشخص است، ما هم به همین بسنده می کنیم و خوشحال هستیم که چنین اعتراضی صورت گرفته است. ملاک را هم این موضوع قرار می دهیم که اگر یکی از آقایان اصلاح طلب مثلا خدای نکرده آقای تاج زاده محکوم به اعدام و یا حتی اعدام شود، آقایان دقیقا همین جمله را خواهند نوشت و نه چیز دیگر. تسلیت هم به خانواده ی اعدام شده نمی گویند و در منزل ایشان به عزاداری نمی نشینند چرا که انسان ها همه با هم برابرند و فرقی میان انسان طرفدار پادشاهی با انسان طرفدار اصلاح طلبی نیست بخصوص اگر آن انسان، 19 بهار بیشتر ندیده باشد و اصلا تجربه ی سیاسی نداشته باشد؛ بخصوص اگر آن انسان 19 ساله طبق نوشته ی یکی از روزنامه نگاران اصلاح طلب که با او هم بند بوده و ماجرای اعتراف گیری از او را در سلول از زبان خودش شنیده فریب خورده باشد و به اسم آزاد شدن و یا محکومیت سبک، اعتراف به کارهای ناکرده کرده باشد. (لینک نوشته ی هم سلولی فرد اعدام شده که خواندن آن دل هر انسانی را به درد می آورد: http://news.gooya.com/politics/archives/2009/10/094920.php )


اما اگر این حداقل است، آرزوی حداکثری ما این است که هر گاه کسی -بخصوص به خاطر مسائل سیاسی و بدون این که نقشی در مبارزه ی مسلحانه داشته باشد و این نقش با مدرک و نه اعتراف زیر شکنجه ثابت شده باشد- به اعدام محکوم شد، بلافاصله آن را به نام، "محکوم" کند و خواستار توقف آن گردد و اگر حکم اجرا شد اعتراض خود را نه به "اعدام با اغراض سیاسی" یا "اعدام سریع و بدون انجام مراحل دادرسی"، که به کلیت اعدام سیاسی اظهار دارد. "بلافاصله" هم می گوییم برای این که وقتی خط کلی مشخص باشد، دیگر فرقی نمی کند که بخواهیم بررسی کنیم ببینیم کسانی که اعدام شده اند، وابسته به چه گروهی بوده اند، و آیا اگر ما به محکومیت اعدام آن ها اقدام کنیم، برای ما عوارض سیاسی خواهد داشت یا خیر.

ملاحظه کرده اید که همین اعتراض به اعدام سریع، و مبتنی بر اغراض سیاسی، تبدیل شده است به چماقی در دست کیهان و کیهانیان، به عبارتی فرقی نمی کند که اعتراض تا چه حد شدید یا غیر شدید یا مبتنی بر چه دلایلی باشد. تندروها هر گونه اعتراضی را تبدیل به بهانه ای برای سرکوب ما خواهند کرد. پس چه بهتر که ریشه ی مسئله مورد اعتراض قرار گیرد، نه مثلاً چگونگی اجرای اعدام.

نکته ی دیگر این که نوشتن افراد سیاسی و درخواست آنان از سیاستمداران که فلان کار را بکنند یا نکنند، خود می تواند انگیزه ای برای انجام یا عدم انجام کاری شود. چه بسا اگر جامعه ی سیاسی انتظارش را برای اعتراض آقایان موسوی و کروبی نشان نمی داد، آقایان نیز ضرورتی به علنی کردن اعتراض خود -همین اعتراض به چگونگی اعدام، و نه اصل اعدام- احساس نمی کردند. پس نباید از این که نویسندگان خواسته ی خود را مطرح می کنند، ناراحت شویم چه بسا انگیزه ای برای انجام عملی شود.

برداشت شخصی از یک نوشته هم البته متفاوت است. مطلبی که من زیر عنوان "خدا پدر آقای کروبی را بیامرزد!" نوشتم، از دید برخی مسخره کردن ایشان آمد، حال آن که چنین نبود و من صداقت ایشان را ستودم، هر چند آن چه که ایشان با صداقت مطرح کرده اند را قبول نداشته باشم. جالب اینجاست که سایت سحام نیوز که متعلق به حزب اعتماد ملی ست بر خلاف هواداران تندروی آقای کروبی که دیدِ غلط خود را دیدِ همگان می پندارند، برداشت منفی از این نوشته نداشت و اقدام به بازنشر آن کرد. ملاحظه می کنید که هواداران برخی از سیاستمداران، گاه از خود سیاستمداران جلو می زنند، آن هم چه جلو زدنی!

پرسیده اید که خود من چقدر طول کشید که با نام مستعار مطلب ام را بنویسم. سوال شما البته زیاد در پی این نیست که زمان نوشته شدن نظر مرا بداند -که اهمیتی هم به طور عملی در میدان سیاست ایران ندارد چرا که نوشته ای با تعدادی خواننده ی محدود اثرش بر روی همان تعداد خواننده است نه بیشتر و مطلقا نقشی در مسائل جاری سیاسی ندارد-. سوال شما در پی این است که بگوید کسی با اسم مستعار نباید توقعی از اشخاصی با نام حقیقی داشته باشد. مطمئن باشید من به شدت مقیّد به این موضوع هستم و مطلقاً کسی را به انجام کاری که خودم نتوانم سهمی در آن داشته باشم دعوت نمی کنم، و توقعی هم از کسی برای انجام کاری ندارم، و اگر موردی بوده، حتما از دست ام در رفته، که طبیعی هم هست و ایرادی هم ندارد چون به هر حال همه ی ما -چه با اسم واقعی چه با اسم مستعار- انسانیم و آرزوها و توقعاتی داریم که طبیعتا آن ها را مطرح می کنیم. اگر شما از این نام مستعار، نوشته ای خارج از ادب و عرف سیاسی دیده اید، انتقادِ بی جا و غیر منطقی شنیده اید، درخواست انجام عملی دشوار و خطرناک مشاهده کرده اید، حق را به شما خواهم داد، ولی اگر غیر از این است، اجازه بدهید این انسان حقیقی، بتواند با این نام مستعار، از دست کسانی که به خون اش تشنه اند دور بماند و سخن گروهی از مردم را که شاید متفاوت از شما بیندیشند، روی کاغذ بیاورد. با سپاس. سخن

Posted by sokhan at 02:44 PM | Comments (1)

January 29, 2010

یک مطلبِ توئیتری در باره ی دو جوان اعدام شده به جرم محاربه با حکومت اسلامی

منتظریم ببینیم آقایان اصلاح طلب، رهبران جنبش سبز، آقای موسوی، آقای کروبی، آقای خاتمی، سرکار خانم زهرا رهنورد، آقایان مشهور به پنج تن، دبیران محترم سایت کلمه، دبیران محترم سایت جرس، مفسران بیانیه های آقایان موسوی و کروبی در باره ی این دو جوان اعدام شده چه می گویند. آیا آیت الله منتظری جدیدی از میان آن ها ظهور خواهد کرد؟

Posted by sokhan at 12:14 AM | Comments (10)

December 31, 2009

پدر، مادر، شما متهمید (نوشته ای خواندنی از نغمهء ناجور و نظر من در باره ی این نوشته)

ف. م. سخن عزیز، پیشاپیش تلخی قلمم را به حلاوت سخن خود ببخشید.

پدر! مادر! شما متهمید!

پدر، مادر، خطاهای خود را به حساب جبر تاریخ نگذارید. ما را با خود قیاس نکنید.

این قیاسی منصفانه نیست. ما نیز چون شما خواهان تغییر هستیم. اما این تنها شباهت ما با شماست. شما پادشاهی را از اریکۀ قدرت به زیر کشیدید و قدیسی را بجایش بر تخت سلطنت نشاندید. می گوئید این قدیس گفته بود کاری به کار حکومت ندارد، به قم می رود و زمام امور را بدست ملیون می دهد؟ چه خوشباور بودید. قدیس شما که سال ها پیش از آنکه سحرتان کند در کتاب حکومت اسلامی هر آنچه را که باور داشت به رشتۀ تحریر درآورده بود. بله، می شد خواند، اما شما چرا نخواندید؟ براستی نتوانستید یا نخواستید که بخوانید؟ شما چرا چشمان خود را بر تجربۀ تاریخ بستید و حکومت را به مذهب و مذهب را به سیاست آلودید؟ شما چرا کافر شدید و جز خداوند سبحان کس دیگری را مقدس و عاری از خطا پنداشتید؟ خداوند از کی تا حالا انتخاب نمایندۀ خود را به بندگانش واگذار کرده است؟ شما از چه رو چنین حقی را برای خود متصور شدید؟
پدر، مادر، اتهام شما انتخاب شماست.
قانون اساسی مشروطیت، با وجود تغییرات بعدی، اختیارات شاه را تا حدود زیادی محدود کرده بود. مشکل شما این بود که شاه به قانون اساسی عمل نمی کرد. اما مشکل ما اختیارات بی حد و حصریست که شما به واسطۀ رأی دادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی به رهبر داده اید. شما ولی فقیه را در چنان جایگاهی نشاندید که یاوه سرائی هایش در حکم فصل الخطاب است و حکم حکومتی اش بالاتر از هر قانون. 10 سال بعد از آن نیز کار را یکسره کردید؛ بر اختیاراتش افزودید و بر ولایتش مهر مطلقه زدید. به خیابان ها ریختید، خون دادید و حنجره دریدید، تا عنان اختیار خود را گله وار به دست شبانی ماردوش بسپارید که نه به شما، که به هیچ مقامی پاسخگو نبود. حاصل اندیشۀ شما این بود. انتخاب شما این بود.
پدر، مادر، شما جوگیر شدید.
ما اما جوگیر نشدیم. آنچه که ما را به خیابان می کشاند هیجان نیست، شور نیست. نشان دادن قدرت فردی و جمعی به حکومت نیست. قدرت نمائی نیست. خسته تر از آنیم که در پی قدرت نمائی باشیم. از آنچه نسل شما بر سرمان آورده است خسته شده ایم. ما خسته ایم. از این روست که در پی تغییریم.
ما را خس و خاشاک نامیدند، به ما دروغ گفتند، به شعورمان توهین کردند، خنده را از لبانمان دزدیدند. زمانی هم که فغان از این رمۀ رنجور برآمد، در آخور را بستند و طویله را به آتش کشیدند. قلم هایمان را شکستند و صدایمان را خفه کردند که مبادا ضجه هایمان گوش فلک را کر کند. صدها شهید خود را هزاران گفتید و جهانیان باور کردند. کشته گان ما را اما شامگاهان به مسلخ بردند و سحرگاهان خونشان را از آسفالت خیابان ها شستند.
شما سینما آتش زدید و گفتید که حکومت کرد، اکنون نیز حکومت مسجد و قرآن و تصویر قدیسی خودساخته را به آتش میکشد و میگوید که ما کردیم. ما را اوباش و اغتشاشگر می خوانند، عامل بیگانه و بازیچۀ دست امپریالیسم پوسیدۀ جهانی می نامند.
اگر آن شاه خودکامه صدای انقلاب شما را شنید، ولی امر مسلمین جهان و نایب برحق امام زمان، ضجه های ما را نشنید.

اما آنچه که بیش از همه ما را از شما متمایز می سازد، این است که ما قدیس نمی خواهیم. سرانجام روزی دیو را از خانۀ خود بیرون خواهیم راند، اما چشم براه هیچ فرشته ای نیستیم. قهرمانی افسانه ای نمیخواهیم که هاله ای از تقدس احاطه اش کرده باشد. ما عنان اراده و اندیشۀ خویش را بدستان بی کفایت هیچ کس نخواهیم سپرد و از خطاهای خود کرده تبرا نخواهیم جست. بر خلاف شما آنقدر شهامت داریم که مسئولیت خطاهایمان را بپذیرم. می دانیم که جزء خود منجی و ناجی دیگری نداریم. محبوب خود را در ماه و حاجت خود را در چاه نمی جوئیم. ما عملکرد رهبران خود را با شعورمان می سنجیم. تشخیص خوب و بد، زیان و مصلحت خود را به دیگری واگذار نمی کنیم.
موسوی را اگر سکوت کند خائن می دانیم. پا را اگر کج بگذارد همچون اسلافش به فراموشخانۀ تاریخش می سپاریم. ما دنباله رو نیستیم. خود را در قید و بند هیچ ایدئولوژی و مکتبی گرفتار نمی کنیم. ارزش های ما بر خلاف شما مکتبی نیستند، انسانی هستند.
ما ولی نمی خواهیم، شاه و سلطان و رهبر و پیشوا نمی خواهیم، ما شبان نمی خواهیم.
پس خود را با ما قیاس نکنید.

پدر، مادر، شما را می بخشیم، اما آنچه را که بر سرمان آورده اید فراموش نمی کنیم.


نغمۀ ناجور


***

نغمه ی عزیز، من در قلم شما تلخی نمی بینم. حقایقی ست که بر قلم شما جاری شده، اما با فیلتری که ده ها عامل زمانی و مکانی و فرهنگی و تاریخی را حذف کرده و گناه اشتباهات را تنها به گردنِ پدران و مادران انداخته است.

همیشه می گوییم اگر به گذشته باز می گشتیم فلان کار و بهمان کار را نمی کردیم. این را بر اساس نتایجی که امروز از کارهای گذشته مان گرفته ایم می گوییم. وقتی آرزو می کنیم به گذشته باز گردیم، به معنای آن است که کاش با "دانستن نتایج امروز" به گذشته باز گردیم و نه این که فیلم زندگی مان، با تمام جزئیات اش به گذشته "ریوایند" شود و تجربه هایمان به همان اندازه ی قدیم باش. اگر کل فیلم به عقب برگردد، مطمئن باشید همه ی ما همان کاری را خواهیم کرد که در آن زمان کرده ایم! هیچ چیز عوض نخواهد شد. اثبات این امر بسیارساده است: کدام یک از ما وقتی "امروز" و "همین الان" تصمیم می گیریم برای "تغییر حکومت" به خیابان برویم، به این موضوع فکر می کنیم که این بیرون رفتن و راه پیمایی ما چه عارضه ای در "سی سال بعد" خواهد داشت؟ گیرم فکر کنیم؛ چه نتیجه ای خواهیم گرفت؟ مگر یک شطرنج باز ماهر تا چند حرکت بعد را می تواند پیش بینی کند؟ و تازه پیش بینی کرد، بالاخره یکی از این دو شطرنج باز که خیلی هم فکر کرده است و با استراتژی کار را پیش بُرده، "شکست می خورد". آری شکست می خورد چون عواملی در کار می آید که "نه در اثر بازی او" که "در اثر بازی طرف مقابل" شکل می گیرد و عمل می کند. و این تازه میان "دو نفر" و دو "عامل" اتفاق می افتد. شما این دو نفر را به یک نفر خودتان، سی میلیون جمعیت، صد نفر اعضای حکومت، یک نفر رهبر، یک سیستم بسته و عواملی از این قبیل افزایش دهید، ببینید کار فکر کردن و تصمیم درست گرفتن چقدر دشوار می شود.

نیز در نظر بگیرید که توده ی انقلاب کننده در سال 57 شطرنج باز ماهر نبود. شطرنج باز آماتور و جوانی بود که "همین طوری" و بدون فکر و استراتژی و دانش فنی بازی می کرد. گناهی هم نداشت. مردم عادی مثل ما که نقش مان در انقلاب به اندازه ی دو سه راهپیمایی بود که رفتیم و دو سه شعاری بود که دادیم قرار نیست شطرنج بازانی در حد کارپف و کاسپارف باشند.

نغمه ی عزیز، از نوشته ی زیبا و کلام شیوای تان بسیار لذت بُردم. امیدوارم از نوشته های دیگرتان ما را بهره مند کنید.

با تشکر. سخن

Posted by sokhan at 06:11 PM | Comments (7)

December 12, 2009

من مجید توکلی هستم

به مدت یک هفته، بر سر در وب لاگ ام، با نهایت افتخار، می نویسم که من مجید توکلی هستم. شجاعت او را، در راه آزادی ایران از چنگال استبداد می ستایم. لباسی که او به تن کرد یا به تن او کردند نشان شجاعت است. این نشان را اکنون بر تن بسیاری می بینیم. نشانی که بر خلاف تصور عوامل استبداد نه عامل خفت و خجالت که عامل مبارزه و مقاومت است.

Posted by sokhan at 03:13 AM | Comments (2)

December 09, 2009

انتخاب با ماست (نوشته انتقادی یکی از خوانندگان ارجمند)

برادر گرامی!
باز هم ممنون كه مجال طرح نظرات مخالف را فراهم میاورید.
در ابتدا عرض کنم كه پیش فرض های بنده برای تحلیل نوشته های شما با آنچه كه شما در نظر دارید متفاوت است. فرموده بودید كه برد مطالب شما کم است و تاثیری در اکثریت مردم نخواهد داشت. این را به حساب شکسته نفسی حضرت عالی میگذارم. چنان كه دیدید در دوره غیبت کبرا خیل زیادی از وب گردهای مملکت بسیج شدند تا اثری از آثار شما بیابند. تصور میکنم همین اشارت کافی است تا برد مطالب و وبلاگ شما مشخص شود.
جهت نمونه عرض کنم كه اینجانب هر هفته بی صبرانه منتظرمطالب شما و مسعود بهنود عزیز در گویا هستم و به محض دیدن مطلب جدیدی آنرا مشتاقانه میخوانم و میخوانم و میخوانم. به نظر من دنیای مجازی روشنفکری ایران با وجود چنین نویسندگانی هر روز به بلوغ بیشتری میرسد. این را از روی تعارف و خوشامد شما نمیگویم و به آن کاملا اعتقاد دارم. پس ناراحتی من از غیبت شما واقعی است و اصلا بابت خلا نوشته ای از شما خوشحال نمیشوم كه هیچ احساس کمبود نیز میکنم.

حرف این حقیر نه سکوت است و نه عدم انتقاد. سؤال من از شما این است كه چه چیزی در این جنبش مشاهده فرمودید كه شما را به یاد انقلاب ۵۷ و عواقب آن انداخته است؟ من میگویم درس ۵۷ این بود كه میتوان هر حکومتی را به زانو در آورد و درس این ۳۰ سال این است كه باید عقلانیت را حاکم کرد. این همان چیزی است كه در جنبش میبینیم. شما كه انقلاب ۵۷ را دیده اید آیا شباهتی می یابید؟ آیا تبعیت محض مردم از رهبر در زمان انقلاب با رابطه این جنبش با راس آن قابل مقایسه است؟ آیا خواسته ها یکی است؟ آیا رهبران همانگونه فکر میکنند؟ اینجاست كه میگویم اهداف این جنبش در شعارهای مردم، بیانیه های موسوی، سخنان کروبی و فتاوی علمای سبز ( به عنوان مثال رجوع فرمایید به نظراتشان در مورد بهاییت و بهاییان) تمایز خود را با خواسته های انقلاب ۵۷ نمایان میکند. دقت در مطالبات کنونی، كه درمیان مردم سالهاست كه در حال پردازش و صیقل خوردن است، نشان دهنده یک تفاوت ماهوی با انقلاب ۵۷ است كه این تفاوت به عقیده این حقیر همان اکسیر کمیاب جدائی دین از سیاست در مملکت ماست. نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران یعنی همین. جمهوری ایرانی یعنی این. نه؟ آیا بعد از این و به فرض پیروزی مردم سبز باز هم میتوان از مردم خواست كه همچنان ولایت فقیه یا شورای نگهبان ویا چیزی از این دست را گردن نهند؟
اگر در نتیجه این حرکت فقط اصل جدایی دین از سیاست به تحقق بپیوندد و ایران بعد از ۱۰۰ سال مبارزه و هزینه دادن به واقع به دروازه های یک نظام واقعا دموکرات بر اساس ارزشهای جامعه برسد، به گمان من ارزش خونهای ریخته شده را داشته است.

بنده با نوشته شما در مورد شکنجه، خفقان، کشتار و ... موافقم ولی ارتباط آنرا با زیر سوال بردن دستاورد جنبش در معرفی خود به جهان از طریق خانم رهنورد نیافتم. بر این عقیده ام كه میتوان منتقد ماند ولی نمیتوان و نباید همه را به یک چوب راند. میتوان واقع گرا بود ولی نباید منفی گرا ماند. میتوان هشدار داد ولی نباید نومید کرد. میتوان در طول حرکت مردم بود و آگاهانه آگاهشان کرد ولی نباید در برابر آن ایستاد. قصد اسائه ادب ندارم و شما را در برابر جنبش نمیبینم بلکه میخواهم با زبان دلنشینتان یادآور نگرانی های خود باشید نه با طنز (شاید هم تمسخر) ابعاد حرکت مردم را کوچک کنید. باور بفرمایید بعد از هر مطلب انتقادی / کنایه ای از جانب شما بنده چند روزی در این غربت، سرگردان به حال توده غصه میخوردم كه روشنفکر ما وقتی کلیت جنبش را این چنین زیر سؤال میبرد، وای به حال مردم کوچه و بازار. من باب مثال و برای ختم مطلب بلندم (كه بابت آن از شما و خوانندگانتان عذر میخواهم) باید عرض کنم كه دیروز دوستی از ایران میگفت كه چه فرقی میکند احمدی با موسوی؟ اینها همه شان سروته یک کرباس هستند. مگر آن یکی نخست وزیر دوران خفقان نبود؟
من از کار و زندگی افتاده ام تا او بیاید؟ میخواهم نیاید. همچنین میگفت با این لوس بازیها نمیشود اینها را سرنگون کرد. مردم یا باید به شدت برخورد کنند یا وقت خود و ما را تلف نکنند. فکر کنم این نظر تقریبا همان ترجمه عامیانه مطلب شماست. آیا واقعا و در این برهه (به قول امروزیها) از این جنبش انتظار از بین بردن حکومت را داریم؟ یا بنا داریم با قراردادن اهداف میان مدت كه قابل تحقق باشند به هدف نهایی برسیم؟

جناب سخن! انتخاب با ماست.

"دوست فرضی"

***

دوست ارجمند

با تشکر از این که وقت گذاشتید و مطلب فوق را نوشتید مطلب جناب عالی را در این جا منتشر می کنم و در اولین فرصت نظر خود را ذیل آن یا در یک پُست جداگانه می نویسم. با احترام. سخن

Posted by sokhan at 04:23 AM | Comments (1)

November 19, 2009

یک نظر و یک گفت و گو در باره ی اعتیاد وب لاگی

در زیرِ مطلبِ قبلی، خواننده ی ارجمندی نظری گذاشته اند که بسیار خواندنی ست. حیف بود این نظر آن جا می ماند و تعداد کمی آن را می خواندند. از خواص وب لاگ یکی هم همین نظرهایی ست که خوانندگان صاحب نظر می دهند. این نظرها می تواند نقطه ی شروع بحث و گفت و گو میان نویسنده و خوانندگانی باشد که ممکن است خودشان نویسنده باشند. با تشکر بسیار از این خواننده محترم مطلب ایشان را در این جا می گذارم و پیرامون برخی نکات نظرم را به عنوان خواننده ی ایشان می نویسم:

"سلام. از اینکه که کاهی معرفی افراد و آثار ارزشمند ادبی اقدام می کنی متشکرم. علیرغم علاقه وافری که به مطالعه دارم ولی باید اذعان کنم که چند سالی است که بخش عمده ای از وقت خود را صرف مطالعه در زمینه تخصصی خودم می کنم و متاسفانه وقت چندانی برای ادبیات نمی ماند ولی هراز گاهی که گلچینی از یک اثر ادبی را در نوشته هایت می آوری هم لذت می برم و هم مصمم می شوم که که در برنامه آینده خود وقتی را هم برای ادبیات کلاسیک و نوشته هایی غیر از علوم تجربی و مطالب وبلاگها در نظر بگیرم. امیدوارم که زمان آن در آینده نزدیک برسد و بتوانم دوباره به خواندن مطالبی بپردازم که در مورد احساسات انسانی است چرا که فکر می کنم روال کنونی مطالعه باعث شده است که تنها به همه چیز به صورت فرض صفر و یک (آماری) و دلایل درستی هر یک از آنها نگاه کنم.
در مورد جنبش سبز هم که گفتی روند کنونی ممکن است منجر به سرخوردگی شود خیلی موافق نیستم. در هر صورت این نظام هم طول عمری دارد که باید سپری شود. سرمایه هایی دارد که باید تلف شوندو بعد موقع سقوط می رسد. چنانکه که گفتی باید به مرحله ای برسد که نتواند حکومت کند. من تصور نمی کنم که کخالفین بتوانند حکومت را در آن وضعیت قرار دهند. این حاکمیت است که با اشتباهات خود زمینه آنرا فراهم می آورد. با هر اشتباهی از اقتدار حاکمیت ماسته شده و به قدرت مخالفین افزوده می شود. مقایسهاعتراضات دانشجویی سال 78 با وقایع امسال نشان داد که حاکمیت با اشتباهات پیاپی دارد به سرعت به آن سمت می رود. بطور مثال اگر طرح تثبیت قیمتها را آن موقع تصویب نکرده بودند حالا مجبور نبودند عواقب حذف یارانه ها را بپذیرند. بعد از چهار سال قیمت بالای نفت این است وضع مملکت. تصورش را بکن که با قیمت پایین تر نفت و توقعات روزافزون داخلی در چند سال آینده باز هم گروههایی از کسانی که در حال حاضر به امیدی واهی به نامزد مورد تایید این حاکمیت رای داده اند سرخورده خواهند شد. در حراجی جلب حمایت اربابان (چین و روسیه) هم که باید با آمریکا و اروپا رقابت کنند و برنده نهایی این حراجی هم از هم اکنون مشخص است. ملت ایران هم که بزرگترین بازنده تمام این بازیهایی است که تنها بدلیل جاه طلبیهای حاکمان جمهوری اسلامی راه افتاده است.
به زور به بهشت بردن را هم قبلا کسان دیگری امتحان کرده اند از کلیسای کاتولیک که بهشت اخروی را می خواست به مردم به زور بفروشد تا شوروی سابق و اقمارش که می خواستند شخصیت انسانی افراد را بگیرند و آنها را لایق بهشت استالینیستی کنند. یکی از وسعت کتابخانه شخصی رهبر جمهوری اسلامی گفته بود من فکر می کنم در کتابخانه ایشان هیچ کتاب تاریخی که به این نوع مسایل پرداخته باشد نیست و یا ایشان این نوع کتابها را دوست ندارند و یا فکر می کنند که این جور اتفاقها تنها برای کسانی می افتد که ولی فقیه نباشند. حتی اگر این ولی فقیه الگوی حکومتش ترکیبی از روش پاپهای قرون وسطی و استالین باشد.
در مورد تعهد هنرمندان، من هم فکر می کنم که نباید همه چیز را با محک تعهد سنجید.متعهد بودن بیشتر بهانه ای است برای پوشاندن بی هنری. تمام آثار جاودانه موسیقی کلاسیک غرب به سفارش و با پشتیبانی کلیسا ساخته شده اند ولی امروز هیچ کسی معتقد نیست که موسیقی کلاسیک غربی هموارکننده راه برای برگشت به دوران اقتدار کلیساست و اگر نه ممکن بود موضعگیری افراد بسیار متفاوت از آن چیزی باشد که امروز است. نمی توان این را هم از نظر دور داشت که جدا کردن اثر هنری ازافریننده آن بسیار مشکل است.مگر آنکه مدت زمان زیادی از خلق اثر گذشته باشد و هنرمند به عنوان آفریننده آن اثر هنری و نه به عنوان به قول شما عمله هیتلر شناخته شود. با همه اینها معتقدم که هنرمندی که هنر خود را به قدرتمندان ستمگر می فروشد ارزش کار خود را تنزل می دهد همانند شاعرانی که مجیزگوی حاکمان ستمگر شده اند. مسلما هنری که در جهت ارزشهای انسانی باشد ماندگارتر و مقبولتر خواهد بود. این مردمان هستند که ارزش واقعی آثار هنری را تعیین می کنند نه خود هنرمندان."

***

دوست ارجمند
از این که با وجود گرفتاری های درسی و کاری وقت گذاشته اید و نظر خود را نوشته اید متشکرم. اشاره کرده اید به وقت گذاشتن برای مطالعه ی ادبیات کلاسیک و نوشته هایی غیر از کتب تخصصی و علوم تجربی و مطالب وب لاگ ها و اتفاقا انگشت گذاشته اید بر نقطه ای که بسیار حساس و گاه دردناک است و آن مطالعه ی مطالب وب لاگ هاست. من چون خود "گرفتار"ِ چنین مطالعه ای شده ام این "مشکل" را تا حدودی می شناسم و اتفاقا دنبال فرصتی بودم که بتوانم در مورد آن صحبت کنم. از کلمات "گرفتار" و "مشکل" استفاده کردم، و فکر می کنم در توصیف مطالعه ی وب لاگ ها -یا به عبارتی مطالعه ی وب لاگی- این ها کلمات به جایی باشند چرا که جذابیت مطالعه ی وب لاگی گاه باعث می شود که خواننده ی وب لاگی از مطالعه کتاب، بخصوص کتاب های سنگین که خواندن شان زحمت دارد و وقت بیشتر می خواهد باز بماند. حکم کلی نمی دهم و نمی گویم همه چنین گرفتاری یی داریم ولی خود من گاه پیش می آید که حس می کنم در مطالعه ی وب لاگ ها افراط می کنم، بس که مطالب، به روز و مطرح کننده ی مسائل جاری ست. خیلی کم پیش می آید مطلبی که در وب لاگی خوانده ام اثر طولانی بر من بگذارد ولی این عیب مطالب وب لاگی نیست بل توقع زیادی ست که امثال ِ من گاه از وب لاگ ها داریم.

همین امروز مطلبی خواندم از آقای امیر مهدی حقیقت در وب لاگ ایشان زیر عنوانِ "داشتن و نداشتن" که یادداشتی ست در باب تفاوت میان نسل جدید و قدیم مترجمان ایرانی که جداً از خواندن آن لذت بردم. یعنی از آن مطالبی بود که دوست داشتم هم چنان ادامه داشته باشد و تمام نشود! (حالا برای این تمام نشدن مطالب خواندنی گاه خواننده ای مثل من آرزوی طولانی بودن آن را می کند گاه مثل آقای دانیل جعفری -نویسنده ی وب لاگ بیانکونرو- مطلب را نگه می دارد و نمی خواند تا سر فرصت و با لذت بسیار آن را مطالعه کند). البته این مطلب قبلا در چلچراغ چاپ شده بود، که من این شماره ی چلچراغ را هنوز نخوانده ام، ولی مهم این است که این مطلب که در وب لاگ منتشر شده و مطلبی وب لاگی می تواند نامیده شود، نکاتی را مطرح می کند که می تواند تا مدت ها ذهن را به خود مشغول دارد و برای مطالب تحقیقی بعدی راه گشا باشد. اغلب مطالب وب لاگی چنین نیست و بیشتر مطالب ِ روزانه است -که البته باید باشد- و انتظار و توقع مطلب علمی و ماندگار نباید از آن ها داشت.

اما این استدلال برای منِ خواننده ی وب لاگی کافی نیست و گاهی مثل افراد معتاد، قدرت بلند شدن از پای منقل کامپیوتر را پیدا نمی کنم و تا یک "بست" از یک وب لاگ دیگر به صفحه ی نمایشگر نچسبانم، میل به "بس" کردن و از پای دستگاه بلند شدن و سراغ یک کتاب یا یک نشریه ی علمی رفتن ندارم! و این عیب نه از وب لاگ که از من است که باید بتوانم خودم را جمع و جور کنم و به هر چیز وقتی متناسب با وزن آن بدهم.

ولی صادقانه اعتراف می کنم که کار بسیار مشکلی ست و از وقتی با دنیای اینترنت و وب لاگ های فارسی آشنا شده ام، تعداد کتاب هایی که وقت می کنم بخوانم کم تر شده هر چند با گذاشتن وقت بیشتر و به قیمت خستگی سعی در جبران این کاهش دارم.

حال سوالاتی که اشخاص آشنا با دو جهان کتاب و وب لاگ باید به آن ها پاسخ دهند و این پاسخ ها می تواند پایه ای برای انجام کار تحقیقی در مورد وب لاگ ها و تاثیر آن بر خوانندگان اهل مطالعه باشد این هاست:

- دلایل جذابیت مطالب وب لاگی در چیست؟
- چرا خواننده ای که وقت برای خواندن مطالب وب لاگی دارد، وقت برای مطالعه ی کتاب ندارد؟
- مشکل کتاب های ما چیست که نسبت به وب لاگ خواننده ی کم تری دارد؟
- اختصار و سَبُکی مطلب تا کجا جایز است؟ (یک نگاه به مطالب توئیتری بالاترین نشان می دهد که بیشترین آرا متعلق به نوشته های تک جمله ای و عکس هاست).
- آیا می توان از وب لاگ به کتاب رسید؟ یا این که کتاب خوان هایی که وب لاگ خوان می شوند به خاطر اعتیاد وب لاگی از مطالعه ی کتاب باز می مانند؟
...

و سوالات دیگری از این قبیل که امروز هم نه، بالاخره فردا مطرح خواهد شد و باید به آن ها پاسخ داد.

اما در مورد نکات دیگری که مطرح کرده اید:
در مورد جنبش سبز آرزو می کنم آن چه شما گفته اید اتفاق بیفتد.
در مورد هنر با نظر شما موافقم. مثال موسیقی کلاسیک مثال روشنگری بود.
در مورد به زور بهشت بردن، چه بهشت کاتولیکی، چه بهشت کمونیستی، چه بهشت اسلامی و چه هر بهشت ایدئولوژیک دیگر، ظاهرا درسی از گذشتگان گرفته نمی شود. این کتاب ها را گویا فقط کسانی که قرار است به بهشت برده شوند می خوانند، و کسانی که به بهشت می بَرَند، چون آماده کردن مسافران خیلی وقت شان را می گیرد، فرصت مطالعه ندارند!

با تشکر از شما که با نوشتن نظرتان امکان این گفت و گو را فراهم آوردید. سخن

Posted by sokhan at 03:12 AM | Comments (2)

November 08, 2009

هشدار به فعالان جنبش سبز در خارج از کشور

حکومت اسلامی احساس خطر می کند و این می تواند بسیار خطرناک باشد؛ خطرناک از آن جهت که این حکومت برای دفع خطر آماده است تا دست به هر اقدامی بزند حتی خارج از مرز های کشور. تهدید سرتیپ جزایری تهدیدی ساده و غیرقابل اجرا نیست. حکومت اسلامی حکومتی ست زخم خورده و بی اعتنا به قراردادهای بین المللی. حکومت اسلامی تاکنون بهای سنگینی برای ترورهایی که در خارج از کشور کرده نپرداخته و توانسته عوامل خود را به شیوه های مختلف از مجازات برهاند. آن ها هم که گرفتار شده اند همواره با گروگان های غربی معامله شده اند. اگر هم معامله ای صورت نگیرد چه باک! ماموری ست که برای از میان بردن دشمنان دین و رهبر چند سالی به زندان افتاده و چه افتخاری بالاتر از این!

اجازه بدهید صریح تر بگویم، فعالانِ شناخته شده در خارج از کشور امنیت ندارند. دست عواملِ امنیتیِ حکومت برای ترور باز است. دولت های خارجی با حکومت اسلامی مماشات کرده اند و می کنند و بهترین دلیل، سرنوشت عواملی ست که در خارج از کشور اقدام به ترور مخالفان حکومت اسلامی کردند. فعالان سیاسی باید در خارج از کشور، به اندازه ی داخل کشور، مراقب امنیت خود و خانواده شان باشند. نکات حفاظتی را به اندازه ی داخل کشور رعایت کنند. احتمال این که دستگاه امنیتی حکومت اسلامی، در یک اقدامِ غافلگیرانه و هم‌زمان، اقدام به ترورِ مخالفانِ موثر در جنبش سبز کند کم نیست چرا که حکومت از تجربه ی انقلاب 57 درس گرفته و می داند که جنبشِ بدون رهبری و بدون هدایت فکری نمی تواند دوام آوَرَد و به نتیجه برسد. از دستگاه های انتظامی و امنیتی کشورهای غربی نمی توان انتظار کمک چندانی داشت ولی می توان با طرح گسترده ی موضوع، و انعکاس آن در سطح وسیع، این دستگاه ها را نسبت به اوضاع نگران کننده ی فعلی حساس کرد.

طبیعی ست آن چه سردار جزایری می گوید، برای ایجاد رعب و جنگ روانی نیز هست، ولی احتمال این که اقدام عملی صورت پذیرد، نباید از نظر دور بماند و حداقل باید این تهدیدها را که به صراحت صورت گرفته در سطح رسانه های بین المللی مطرح کرد.

مطلبی را که در سایت بی بی سی زیر عنوانِ "تهدید حامیان خارج از کشور 'جنبش سبز' از سوی نظامیان" منتشر شده، اینجا بخوانید.

Posted by sokhan at 05:05 AM | Comments (0)

October 30, 2009

نوشته دانیل جعفری (بیانکو نرو) درباره صد و یکمین شماره کشکول

یکصد و یک امین کشکول سخن

کشکول جناب سخن با کش و قوس فراوان به نسخه صدم رسید و سیل تبریک سرازیر شد. ما از آن بچگی مان هم از این مراسم و یادبود ها خوشمان نمی آمد و استرس می گرفتیم. از سویی به قدری دست توی کار تبریک و نقد نویسی به جهت صدمی زیاد شد که تصمیم ما بر این شد که قضیه به قول جوانان برومند ایران زمین ٫‌خز شده است.

برای همین صبر کردیم تا کشکول صد و یک ام را ببینیم و به مناسبت ش چیزی بنویسیم :

می بایست احسنت گفت به جناب سخن (‌می بینید ایراد دیگر مخفی بودن هویت این ست که نمی دانی باید بنویسی جناب اقا یا سرکار خانم ) به هر حال واقعا عالی بود. من یک نفر که حسابی استرس گرفته بودم که با اعلامیه سخن در صدمین نوشته ش لابد قرار است که مثل این کالاهای وطنی که هر سال آب می روند از جهت کیفیت ٫‌جناب سخن هم درز بگیرد و جاهایی به قول معروف قربانی شوند.

خودتان قضاوت کنید

سخن موفق شده است که همانطور که نوشته ننوشته ها را به ذهن خواننده بیاندازد. کاری که استادش محمد قاءد است.

کوتاهی ، باعث نشده که قسمتی به مهمی مرور و بررسی متون یا مجلات ادبی حذف شود. شخصا خیلی ادبیات خوان نیستم ولی اگر این هم می رفت ،‌ما کلا خط ارتباطی مان با زبان مادری قطع می شد.

برای کسانی که در محیط آکادمیک کار می کنند به دلیل اینکه فارسی زبان مرده ای در آکادمیا ست ،‌بسیار خوب است که حتی اگر شده مرور دیگران را درباره آثار ادبی فارسی بخوانند.

اما در همین بخش جناب سخن سخنی به دید من نالازم آورده . سخن تجربه خواندن بخارا را ، به قدم زدن در خود بخارا تشبیه می کند ،‌ حسی که انگار در ( خانه پدری )‌ به دست می آید:

{می دانم که اگر روزگاری قسمت شود و در کوچه پس کوچه های بخارا قدم بزنم همان حالتی به من دست خواهد داد که از ورق زدن مجله ی بخارا به من دست می دهد. یک حس خوب و قدیمی. حسی که وقتی وارد خانه ی پدری می شوی به تو دست می دهد. حس آشنایی. حس یگانگی. حس شناخت کامل و صمیمیت.}

همه توصیفات زیبای سخن نمی تواند این موضوع را از ذهن من ببرد که ،‌بخارا ،‌امروز موطن مردمانی از ملیتی دیگر است. دوست و هم رگ و همراه اند ولی برای خود ملیت خود را دارند و هیچ نشانی از اینکه بخواهند به ایران زمین دوباره ضمیمه شوند در دست نیست. بنابراین با چنین سخنانی ،‌ولو ناخود آگاه شعله نالازم ناسیونالیسم و فرقه گرایی را تشدید می کنیم.

همه نوستالژی که نام بخارا و سمرقند با خود حمل می کنند مربوط به گذشته است . بر ماست که با جدا کردن ش از آنچه امروز در آن سرزمین ها می گذرد ،‌با پدیده شوم ناسیونالیسم افراطی (‌که جناب سخن دوست دارد ناسیونالیسم بد بنامد ش )‌همه جانبه مقابله کنیم.

این نوشته تقدیم می شود به خانم یا آقا سخن

***

آقای جعفری عزیز. با تشکر از نقد و نظر شما، خوشحالم که فرم جدید کشکول را پسندیده اید. از سوی دیگر مطمئن هستم که عده ای از خوانندگان این سبک نوشتن را نخواهند پسندید. این امری طبیعی ست و گله ای نیست. امیدوارم بتوانم با این فرم جدید محتوای خوبی هم ارائه دهم.

در موردِ بخارا، بدیهی ست موقعی که در باره قدم زدن در کوچه پس کوچه های خانه ی پدری می نوشتم به تنها چیزی که فکر نمی کردم، مسائل ناسیونالیستی و تعلق این سرزمین در زمان های گذشته به ایران بود. متاسفم طوری نوشته ام که این طور برداشت شده. به اعتقاد من، ما یک سرزمین فرهنگی بزرگ فارسی زبان داریم که شامل ایران و برخی کشورهای همسایه و ورا رود می شود. مرزهای این کشور بزرگ و پهناور را ادبیات و فرهنگ و فلسفه و دانشی که به زبان فارسی نوشته شده تشکیل می دهد. حاکمان آن نیز، شعرا، نویسندگان، علما، فلاسفه و اصولا اهل هنر و قلم هستند. حال این حاکمان می توانند در سمرقند و بخارا زندگی کرده باشند، یا در خراسان و فارس. در این سرزمین و با دید فرهنگی ادبی هنری، فرقی نمی کند منطقه برخاستن آن هنرور این سوی مرزهای فعلی ایران بوده یا آن سو؛ در این سو زندگی کرده و درگذشته یا در آن سو. این یک سرزمین پهناور است و متعلق به تمام فارسی زبانان منطقه است. اما یک اما در اینجا هست و آن این که تا ما این سخن را بر زبان آوریم، و استاد حسن انوشه چند جلد پر بار دانشنامه ادبی برای کل این منطقه بنویسد و نقاط پیوند اهل قلم و هنر این محدوده را برجسته و آشکار کند، یک عده حکام ناسیونالیست که در آن سوی مرزها هستند و تنها به منافع خودشان فکر می کنند می گویند "خب، حال که شما این طور فکر می کنید، ما این افراد را متعلق به خودمان می کنیم"، و دقیقا آن چیزی را که ما نمی گوییم و نمی خواهیم بگوییم آن ها می گویند. برای شاعر قبر پیدا می کنند (مثل کار مسخره ای که در خوی برای شمس شد در آن سوی مرزها نیز کم نمی شود)، مجسمه بالا می برند، در دانشنامه ها آن ادیب و دانشمند را اهلِ فلان جا و بهمان جا معرفی می کنند، و آن قدر در این امر پافشاری و سماجت می کنند و حتی پول خرج می کنند که عاقبت فلان شاعر و عالِم در دائرةالمعارف های معتبر جهانی می شود اهلِ فلان جا و بهمان جا، نه آن طور که ما معتقدیم، اهل سرزمین پهناور فرهنگی فارسی زبان. در این جا باید ایستاد و مقاومت کرد، حتی اگر به قیمت ناسیونالیست و شووینیست شناخته شدن مان تمام شود، و به بیان دیگر این تهمت ها به ما زده شود. این که انسان فرهنگی، اندیشه ی فرا مرزهای جغرافیایی داشته باشد، دلیل نمی شود که عده ای دیگر سوء استفاده کنند و آن چه را که متعلق به تمام مردم فارسی زبان ساکن منطقه است مال خود و محدوده ی جغرافیایی خود کنند. این جا می ایستیم و به هر شکل و صورتی مقاومت می کنیم. بحث طولانی شد.

در مورد این که سخن زن است یا مرد، در پاسخ به سوال دوست ارجمندی که چند پست پایین تر پرسیده بود:
"می خواستم بدانم چرا شما جنسیت خود را اعلام نمی کنید؟..."
نوشتم:
"قبلا چند بار عرض کرده ام، و به قول شما از لا به لای نوشته های من هم مشخص است. به هر حال یک بار دیگر عرض می کنم که "جنسیت" من مذکر است و برای این که تصویری هم از من در ذهن داشته باشید، برخی مرا به خاطر سبیل هایم کمونیست می پندارند، و برخی درویش علی اللهی! که البته هیچ یک از این ها نیستم و از هر دوی این ها فقط سبیل مربوطه را دارم!..."

برای شما آرزوی سلامت و بهروزی می کنم. سخن

Posted by sokhan at 03:16 PM | Comments (2)

October 22, 2009

نوشته نق نقو در باره صدمین شماره کشکول

صدمین کشکول سخن

صدمین کشکول سخن که همیشه لبریز از نقل تروتازه و طنز گزنده وانتقاد بی خشونت وسازنده است به بازار آمد.
دم این درویش وکشکولش گرم و کی بوردش پر تق تق باد.

***

نق نقوی عزیز. از لطف همیشگی شما نسبت به این جانب و نوشته هایم متشکرم. شاد باشید. سخن

Posted by sokhan at 07:30 PM | Comments (1)

نوشته سام الدین ضیایی (تارنوشت) در باره صدمین شماره کشکول

سخن آشنا

سخن گرچه نامی استعاری اما آشناست.به آشنایی یار و با سخنی آشنا.سخنی که درویشانه از کشکول گشاده اش به یاران آشنا تعارف می کند.
گرچه این درویش گاه و بیگاه بی خبر به چله نشسته و یاران آشنایش را نگران گذاشته ، اما هر وقت باز گشته به گشاده دستی تمام یک کشکول سخن آشنا گفته است تا همین دیروز که به صد رسیده است!
صدمین شماره ی کشکول ف م سخن فرخنده باد!

***

سام عزیز. از محبت شما متشکرم. امیدوارم همواره تندرست و شاد باشید. سخن

Posted by sokhan at 07:24 PM | Comments (0)

نوشته پارسا صائبی (پارسانوشت) در باره صدمین شماره کشکول

نقدی به کشکول
به بهانه صدمین شماره کشکول ف.م.سخن

صدمين شماره کشکول ف.م.سخن هم درآمد. به اين دوست نویسنده عزيز ناديده و ناشناخته تبريک ميگويم. کشکولهای سخن خواندنی هستند و نشان دهنده اينکه نويسنده دو ​خصلت خوب و کمیاب دارد. اول رعایت دقت و وسواس و انصاف چه در روايتگری، چه در نقد و داوری سیاسی، ادبی و فرهنگی است. دوم استمرار و انضباط و نظم در کار. سخن غیر از چندماهی که بی​خبر کناره گرفته بود، هرهفته کشکول خود را که طولانی و پرمایه هم هست بی​وقفه منتشر کرده است و جداً جای تقدیر دارد.

اما جسارتاً و برمبنای دوستی، دو نکته به نظرم در کار ایشان هست که باید بجد در فکر حل آنها باشد. اول مستعارنویسی او در میان تدابیر شدید امنیتی (!) است بطوریکه به قول خودش اعضای خانواده​اش هم خبر ندارند، شخصیت ف.م.سخن کیست! این بنظرم یک مشکل است، دست کم این گفتنی است که سخن از جایگاهی کاملاً اختصاصی که برای خود ایجاد کرده است در مورد دیگران یا عقاید آنها داوری میکند و البته آدم منصفی هم هست اما جایگاهی که صحبت میکند نهایتاً روی حرف او از دید مخاطبین تاحدی تاثیر منفی می​گذارد. انصافی که سخن سعی میکند بادقت و وسواس آن را در سخن خود بکارگیرد، میتواند اندکی غیرطبیعی بنظر برسد و از ارزش آن کم کند. نهایتاً بین سخن و مخاطب او همیشه دیواری هست که از حدی آنورتر مطلقاً نمیشود رفت. یکی هم در این میان مشرب سیاسی خود سخن است که نمیدانم چرا آنرا شفاف بیان نمیکند. کارنامه سیاسی و سیر تحول فکری نویسندگان هم مهم هستند، خصوصاً سیاسی​نویسها. امیدوارم این چند جمله موجب سوءتفاهم نشده باشد. نويسنده خصوصاً در دنیای اطلاعات و در این اتاقهای شیشه​ای عصر سرعت و ارتباطات، بايد در مورد خودش هم بنويسد و گرنه همه ابعاد ايده​ها و انديشه هايش شناخته شده نخواهند بود.

نکته ديگر طولانی​نويسی​های سخن در کشکول است. در اين عصرپرشتاب که دوستانی با توييت کردن و قصارنویسی، پيام و سخن خودشان را می​رسانند، ف.م.سخن ظاهراً قصد کوتاه آمدن هم ندارد و مرتب بر طول و عرض و ارتفاع نوشته​های طولانی خود می​افزايد و هربار احتمال اينکه خوانندگان نوشته های سخن، مطالب او را سرسری بخوانند یا از نیمه راه رها کنند، بيشتر و بيشتر ميشود. به نظرم دقت نویسنده​ای مثل عطاالله مهاجرانی در عرصه مجازی و رعايت ايجاز در نوشته و "نگه داشتن اندازه" عالی است و میتواند حد و حدود یک نوشته جذاب منتشر شده در بلاگ​سپهر یا دنیای مجازی را بهتر تعیین کند.


ضمن عرض تبریک مجدد، موفقیت و تندرستی سخن را آرزومندم و امیدوارم که همیشه از نوشته​های خوب ایشان بهره​مند باشیم.

***

پارسا جان از لطف شما متشکرم. ممنون ام به خاطر وقتی که گذاشتی و نقدی که بر کشکول نوشتی. از جمله نقد و نظرها و نوشته هایی که برای من خواندن آن ها آموزنده و لذت بخش است، نوشته های توست و نقدی هم که بر کشکول و من نوشتی مثل همیشه ارزشمند و منصفانه است که حتما و قطعا موارد آن را در نظر خواهم گرفت.

در مورد مستعارنویسی حق را به شما می دهم اما از آن سو با شرایطی که در ایران حاکم است حقیقتا نمی دانم چه می توان کرد. من از مجازات معمول برای نوشتن ابداً هراسی ندارم، به بیان دیگر اگر نوشتن علیه حکومت، مجازات اش حتی زندان بلند مدت باشد، آن را می پذیرم و بدون تردید با نام خود می نویسم. اما در ایران متاسفانه کار به اینجا ختم نمی شود. نویسنده، طرفدار خاتمی به زندان می رود، طرفدار احمدی نژاد بر می گردد. مخالف می رود، موافق بر می گردد. مارکسیست می رود، مسلمان بر می گردد. منتقد می رود، مشوق بر می گردد. ضد بازجو می رود، طرفدار بازجو بر می گردد. نمونه اش احسان طبری. نمونه اش محمد علی ابطحی. من هراس ام از این تغییر ناخواسته ی شخصیت و عقیده است. نمی دانم آیا این سخن از نظر شما منطقی هست یا خیر. آیا ارزش حفظ آن فاصله ای را که شما در نقدتان به آن اشاره کرده اید دارد یا خیر. کدام نویسنده است که تمایل به شناخته شدن نداشته باشد. این که خانواده و دوستان من هم از هویت "ف.م.سخن" بی خبرند فقط برای حفظ خود آن هاست، والا فردای روزی که زرنگی دستگاه اطلاعاتی حکومت بتواند کار دست ما بدهد، لابد از آن ها هم برای عدم معرفی من حساب خواهند خواست.

در مورد مشرب سیاسی من، امروزه حقیقتا خط خاصی را دنبال نمی کنم و بیشتر منتقد افکار و عقاید مختلف ام. طبیعتا جمهوری خواهم و با حکومت موروثی و سلطنتی موافقت ندارم. نمی توانم بپذیرم که سهامداران یک شرکت، مدیر عامل ابدی برای شرکت خودشان انتخاب کنند و حق تغییر او را از خود سلب کنند. این که در برخی کشورهای دمکراتیک نظام پادشاهی حاکم است درست، ولی در جایی که نظام پادشاهی بر چیده شده، دوباره بر سر کار آوردن آن را نادرست، غیرمنطقی و غیر امروزی می دانم. معتقد به آزادی بیان تا جایی که در پیشرفته ترین و متمدن ترین و دمکرات ترین کشورهای غربی مرسوم است هستم. البته می دانم که در این کشورها هم هیچ چیز مطلق نیست. تجربه سال ها زندگی در خارج از کشور را دارم و خوب و بد برخی از کشورهای اروپایی را از نزدیک دیده ام. به عدالت اجتماعی از نوع سوسیال دمکراتیک و بدون دیکتاتوری پرولتاریا و غیر پرولتاریا و هر نظام محدود کننده ی دیگر معتقدم. خواهان نظام جمهوری، بدون پسوند و پیشوند چه اسلامی، چه ایرانی، و چه هر چیز دیگر هستم. این که امروز ایرانی را در مقابل اسلامی قرار داده ایم، شاید ضرورت زمان است، ولی بیان آن جز در شعار چیزی به خود جمهوری اضافه نمی کند.

در گذشته مسیر پر پیچ و خم فکری را طی کرده ام. افکار و آثار گوناگون را مطالعه کرده ام. در جوانی به برخی دل بسته ام ولی بعدها با همان طبع نقادانه ای که داشته ام نتوانسته ام آن ها را به طور مطلق بپذیرم و از کنار ضعف ها و معایب شان بگذرم.

از نویسندگان صادق هدایت را دوست داشته ام و دارم. از اهل تفکر چپ احسان طبری را دوست داشته ام و دارم. از شعرا شاملو را دوست داشته و دارم. از نویسندگان مذهبی بهاءالدین خرمشاهی، از سینما گران عباس کیارستمی، از خوانندگان قدیمی گوگوش و داریوش و ابی، از خوانندگان موسیقی اصیل ایرانی شجریان؛ به آیت الله مطهری به عنوان یک نویسنده اندیشمند اسلامی بسیار احترام می گذارم، شخصیت و آثار دکتر علی شریعتی را دوست دارم و تقریبا همه ی آثار او را کلمه به کلمه خوانده ام، شخصیت و آثار استاد محمدتقی جعفری را دوست داشته ام، همین طور به طرز فکر و جهان بینی استاد دکتر الهی قمشه ای و نیز حافظه ی خارق العاده ی ایشان با شگفتی و اعجاب نگاه می کنم. اگر بخواهم کسانی را که دوست دارم فهرست کنم، طبیعتا تعجب خواهید کرد که چطور این همه اهل اندیشه با این همه تنوع فکر را دوست دارم. ممکن است فکر کنید اغراق می گویم یا نقش بازی می کنم، اما این طور نیست. از سقراط و افلاطون گرفته تا نیچه و ویتگنشتاین، برای من آموزگار بوده اند و همان طور که برخی از حرف ها و عقایدشان را قبول ندارم، خیلی از حرف ها و عقایدشان را در عین متضاد بودن، می شنوم و قبول دارم. مارکس را به عنوان یک اندیشمند دوست دارم، اما به عنوان یک سیاستمدار -امروز- نه. لنین -امروز- به نظرم متعلق به همان دوران خودش است نه بیشتر. اما همه ی این ها، به رغم فجایعی که افکارشان و رهروان شان آفریدند، سدهایی را شکستند که در زمان خودش شکستنی به نظر نمی آمد...

پارسا جان از بلندنویسی من انتقاد کرد و در این جا نیز به بلندنویسی افتادم! ایشان و دیگر کسانی که معتقدند نوشته های من طولانی ست کاملا حق دارند. فکر می کنم، تا چند وقت دیگر، من هم نوشته هایم را در قالب محدودتری قرار دهم هر چند طبع من قالب ستیز و پُرگو باشد!

مجدداً از پارسا جان به خاطر وقتی که گذاشتند و به رغم گرفتاری هایی که دارند، بر کشکول نقد نوشتند سپاسگزاری می کنم. سخن

Posted by sokhan at 03:23 PM | Comments (1)

October 21, 2009

جنبش سبز اندک اندک شکل می گیرد!

جنبش سبز اندک اندک شکل می گیرد. پوسترهایش بیرون می آید، شعارهایش "تنظیم" می شود، قهرمانانش معلوم می گردد. آن رهبرانی که می گفتند جنبش سبز رهبر ندارد، آرام آرام خود را نشان می دهند و از ایده آل هایشان سخن می گویند. مثلا جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد. نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی. "حماسه 13 آبان". خط امام. راه امام. نمی دانم شاید مشکل این است که مثلا وزیر اطلاعات احمدی نژاد جای خودش را به کسی مثل ری شهری بدهد.

ولی نباید نگران شد. صراحت همیشه خوب است. صداقت همیشه خوب است. خوب است که رهبران جنبش سبز حقیقت را بگویند. بر جوانان ماست که بر این حقایق چشم نبندند. نگویند ان شاءالله گربه است. بعد از نفی جمهوری ایرانی، و طرح قاطعانه ی جمهوری اسلامی [احتمالا دوم]، بیشتر سکوت دیدیم تا تائید یا اعتراض. تاییدی هم اگر بود، به یکی دو اعتراضی بود که شد. بیشتر سکوت بود. این سکوتِ رهروانِ سبز خطرناک است. اشتباه است. اشتباهی که ما در سال 57 و یکی دو سال بعد از آن کردیم. چشم بستن بر واقعیتی ست که دیده می شود. نشنیدن حقیقتی ست که گفته می شود. این چشم و گوش بستنِ خودخواسته عاقبت اش پشیمانی و سرخوردگی ست. بعد از آن هم یاس و افسردگی و خشم است که می آید. به این پوستر ها نگاه کنید. این ها بخش دیگری از واقعیت جنبش سبز است.

mirdamadi1.jpg

mirdamadi2.jpg

Posted by sokhan at 02:16 AM | Comments (3)

October 19, 2009

نوشته عبدالقادر بلوچ در مورد صدمین شماره کشکول

تبریک به ف.م.سخن

صدمین شماره کشکول به قلم ف.م.سخن منتشر شد. با آنکه ف.م.سخن اسمی است مستعار، شخصیتی که آن اسم را انتخاب کرده به آن شخصیتی معتبر بخشیده. در نظامی که افراد اسم اصلی خود را علیرغم داشتن امکانات و قدرت، خالی از هویت و اعتبار می‏کنند، دیدن افراد توانایی که فهیم و متین سخن می‏گویند انسان را به وجد می‏آورد. نویسنده توانایی که در این مدت کشکول را به ما ارائه داده با داشتن پوشش حفاظی اسم مستعار از واژه سوء‏استفاده نکرد و برخوردش با مسائل و موضوعات و افراد بر اساس تصفیه‏های شخصی نبود و جانب انصاف را از دست نداد. او دست و دلبازانه همه را در وبلاگشهر دید و کارهایی را که نیکو می‏پنداشت ستایش کرد. برای ف.م.سخن که با طنز و جِد قوی‏اش در کشکول از حقوق انسان، فارغ از رنگ ونژاد و مذهب، دفاع کرد، امنیت، سلامت و نشاط آرزو دارم.
به او برای انتشار صدمین شماره کشکول تبریک می‏گویم.

***

بلوچ عزیز. از لطف شما متشکرم و امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشید. سخن

Posted by sokhan at 03:41 PM | Comments (0)

نوشته اسدالله علیمحمدی در بلاگ نیوز در باره صدمین شماره کشکول

کشکول سخن به سد رسید. خسته نباشی و پایدار بمانی!

***

ممنون اسد جان. برایت سلامتی و شادی آرزو می کنم. سخن

Posted by sokhan at 03:38 PM | Comments (0)

October 18, 2009

نوشته آقای سعید صحرایی در باره ی من و کشکول خبری هفته

آقای سعید صحرایی زحمت کشیده اند، مطلبی مفصل و جالب در باره ی من و کشکول خبری هفته نوشته اند که در زیر می خوانید. از ایشان متشکرم:

از در جستجوی هویت و جنسیت ف.م.سخن تا دعوت آقای خامنه‌ای به جمهوری ایرانی

در جستجوی هویت و جنسیت ف.م.سخن

«صدمين شماره‌ی کشکول خبری هفته بعد از دو سال و خرده‌ای هفته‌ی ديگر منتشر می‌شود... در طول اين صد شماره تلاش کرده‌ام گرفتارِ تکرار نشوم و خوانندگان را دچار ملال نکنم. به هر حال برگ سبزی بوده است تحفه‌ی درويش. متاسفانه به دليل آرشيو نکردن مطالب، نتوانسته‌ام کل مطالب ارائه شده در اين صد شماره را شمارش کنم ولی گمان می‌کنم نزديک به هزار مطلب مجزا و مستقل نوشته باشم که هيچ کدام به صورت مکانيکی و باری به هر جهت روی کاغذ –و به عبارت درست تر صفحه‌ی رايانه- نيامده است. اگر تعريف از خود به شمار نيايد سعی کرده‌ام تا حد ممکن در نوشته‌هايم خلاقيت به کار بَرَم و به قول مرحوم گل آقا کشکی کتره‌ای ننويسم. اميدوارم خوانندگانی که دستی به قلم دارند، از روی لطف انتقادهايشان را در باره‌ی اين صد شماره مرقوم فرمايند که ايرادِ نوشته‌ها آشکار شود و در نوشته‌های بعدی تا حد امکان مرتفع گردد. با سپاس.» (ف.م.سخن- کشکول خبری هفته شماره 99، گویا نیوز)

kashkol.jpg

همینطور که نشسته‌ام و به فکر انتقاد از کشکول هستم، می‌گویم نکند فردا روز که طعم آزادی را چشیدیم، چند نفر بیایند و مدعی شوند که ف.م.سخن آنها بوده‌اند که در زمان خفقان به ما آگاهی می‌رساندند و از این طریق خود را به خورد جامعه بدهند و حق ف.م.سخن واقعی را پایمال کنند! پس با خودم فکر می‌کنم که نام غیرمستعار نویسنده، طنزپرداز و منتقدی که به ف.م.سخن مشهور است چه می‌تواند باشد؟ فریدون، فرامرز، فرزام، فرزاد، فرجاد، فرهاد، فرشاد، فرشید، فرید و ... نام فامیلی که با "م" شروع می‌شود هم که تا بی‌نهایت داریم. پس گفتم بی‌خیال!‌ به این راحتی‌ها نمی‌شود هویت او را شناسایی کرد. فکر می‌کنم که حتماً این هویت را مثل یک راز، پیش خودش نگه داشته است و هیچ‌کس از آن خبر ندارد.

به هر حال در مملکتی که "حق نشاید گفت جز زیر لحاف" حق دارد که با نام مستعار حق بگوید (اولاً منظور اینکه بنویسد چون اگر بگوید هویتش افشا می‌شود! دوماً اسم "حق" به میان آمد و یک‌دفعه به یاد "انالحق" حلاج افتادم. این نشان می‌دهد که مجازات آنهایی که از حق سخن به میان می‌آورند، قدمت زیادی در این کشور دارد و ربطی به این رژیم و آن رژیم و شاه و شیخ ندارد. در کتاب شعله‌ی طور به قلم استاد عبدالحسین زرین‌کوب در فصلی با عنوان حلاج بر سر دار صفحه‌ی 190، از زبان یکی از شاگردان او- که حق و انالحق گفتن حلاج را دیده و شنیده بود- بخشی از روایت بردار کشیدن و سوختن او آمده است: "اگر حلاج آن سِر را بر زبان نمی‌راند پس سخن اسرار را از که می‌شد شنید! با چه خونسردی شکنجه‌ی جلاد را تحمل کرد. دست و پایش بریده شد و او آه نکرد... حمدان واسطی، برادرم ابراهیم و حتی بهرام مجوسی که در پیرامون دار ایستاده بودند با درد و زاری گریستند. اما من که شکنجه‌ی او را در تمام وجود خویش حس می‌کردم کوشیدم تا مثل او خود را از هرگونه زاری و بی‌تابی باز دارم. این کارم، همدلی با او، با شیخ و با خدایگان خویش در تحمل شکنجه بود... در پای دار، کتاب‌هایش را هم آتش زدند. گویا بیش از هزار نوشته داشت که آن همه را کفر و زَندَقه خواندند. پیکر بی‌جانش را که مُثله نیز کرده بودند آتش زدند... همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که که وجود او را به شعله‌ی طور تبدیل کرده بود، ممکن نیست باز در دل‌ها آن گونه آتشی را روشن کند؟").

از بحث اصلی دور شدیم. داشتم از هویت ف.م.سخن می‌گفتم که به آن پی نبردم اما در همین گیر و دار چیزی مثل برق از ذهنم گذشت: اصلاً چرا من تا به حال فکر می‌کردم ف.م.سخن مرد است؟ از کجا معلوم زن نباشد؟ آیا دیگران هم مثل من وی را مرد می‌پنداشته‌اند؟ بعد عمیق‌تر فکر کردم و به ریشه‌یابی این برداشت پرداختم. گفتم شاید این از عوارض زندگی در یک جامعه‌ی مردسالار است که حالا یک نویسنده‌ی پخته، خوش فکر و خوش قلم و با ذوق پیدا شده است و با اسم مستعار می‌نویسد، یک‌راست و بی‌بُرُو بَرگَرْد فکر کنیم که او مَرد است.

چطور از اولین نوشته‌هایی که از او خواندم، ناخودآگاه این مسئله به ذهنم خطور کرد و حالا بعد از چند سال باید به این فکر بیافتم که نه! ممکن است زن باشد. پس بی‌درنگ به سراغ کتابخانه رفتم. اما متاسفانه کتابی در زمینه‌ی ارتباط ساختار متن با جنسیت نویسنده پیدا نکردم! اما در کتاب "زنان و مردان با هم برابرند؟ اصلاً چنین نیست" نوشته‌ی آلن و باربارا پیز برگردان بیژن و پگاه پایدار نشر افکار صفحه‌ی40 آمده بود: «زن‌ها زبان آوران خوبی هستند. از آن لذت می‌برند و وقت زیادی صرف آن می‌کنند. در مغز زن مرکز معینی برای کنترل صحبت است که می‌تواند به طور مستقل، زمانی که مراکز دیگر کار می‌کنند، به فعالیت خود ادامه دهد». همچنین در مورد توجه بیشتر خانم‌ها به جزئیات برخلاف آقایان مطالبی نوشته شده بود.

بعد با خودم گفتم که زن‌ها وقتی زبان آوران خوبی هستند حتماً قلم آوران خوبی هم باید باشند. یعنی همان‌طور که زیاد و خوب حرف می‌زنند، لابد توانایی انتقال این حرف‌ها به روی کاغذ را هم دارند (تبدیل گفتار به نوشتار). در همین اثناء به یاد کشکول خبری ف.م.سخن افتادم که نوشتار (به طریق اولی گفتار)‌ طولانی‌ای دارد و نویسنده جزئیات مورد نظر خود را مو به مو در آن شرح و بسط داده و چه داستان‌سرایی‌ها که نکرده است. شَکّم در مورد زن بودن نویسنده داشت به یقین تبدیل می‌شد که گفتم ای بابا! اصلاً من با این دانش کم و علم ناچیز را چه به این کارها؟ اصولاً چه تفاوتی می‌کند جنسیت و سن و اسم و این چیزها؟ این‌ها بماند برای روز آزادی که بلکه مشخص شوند. الان مهم همان حرف حق زدن است. به قول پیشینیان: "ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید".

پ.ن.: رسیدن کشکول خبری هفته به شماره‌ی صد را به نویسنده‌ی توانمند و صاحب سبک، جناب ف.م.سخن تبریک می‌گویم و آرزوی سلامتی و شادکامی برای ایشان دارم. من از خوانندگان ثابت این ستون در گویانیوز هستم و اگر نظر خود را به طور خلاصه و در یک کلمه بخواهم بگویم، باید اذعان کنم که از بیشتر این نوشته‌ها لذت برده‌ام. به دوستانی که شاید تا به حال گذرشان از آن طرف نیافتاده پیشنهاد افتادن گذرشان به آن طرف را می‌دهم! امیدوارم که سخن بزرگوار نیز از حجم نوشته‌هایش بکاهد و بر ایجاز و فشردگی آن بیافزاید و نوشته‌ها را با لینک‌‌های داخلی در یک صفحه (به شکل عناوین این صفحه) ارائه دهد تا خواننده، هم حساب کار دستش بیاید و هم دسترسی بهتری داشته باشد و مطلبی که می‌خواهد را انتخاب و روی آن کلیک کند. پیش از این، با ارسال ایمیلی چند نکته را به وی منتقل کردم و ایشان ضمن اینکه با روی گشاده به آن ایمیل پاسخ دادند، خواستار توضیح بیشتر من در خصوص برخی از انتقادها شدند. پس بهتر دیدم ابتدا این توضیح بیشتر و انتقادها و پس از آن گلچینی کوتاه از برخی مطالب جالب و خواندنی و قابل تأمل او را در این پست بیاورم. برای جداسازی، دو-سه مورد نقد من با عنوان قهوه‌ای رنگ و نوشته‌های انتخابی از ایشان با همان رنگ مشکی می آیند.

فروتنی به سبک ف.م.سخن!

"... و اين ربطی به فروتنی کاذب ندارد. همان فروتنی که معمولا ما ايرانيان غرور و خودپسندی را در لابه لای آن پنهان می‌کنيم."
(ف.م.سخن- کشکول خبری 91)

و اما:

- ما که رياضی‌مان خوب نيست و سوادمان در حد سيکل و ديپلم است (کشکول 98)

- برای کسی که می‌نويسد –حتی در سطح آماتوری مثل من- يافتن و شناختِ کلمات اهميت بسزايی دارد. (کشکول 83)

- به هر حال اميدوارم آن چه با اين معلومات اندک و غيرتخصصی می‌نويسم حمل بر گستاخی نشود. (کشکول 91)

- بهتر است نويسندگان بی‌تجربه‌ای چون من اگر با اين تجزيه و تحليل ها، و ارائه‌ی رهنمودها مخالفتی دارند در گوشه‌ای ساکت بنشينند و چيزی نگويند (کشکول 87)

- برای من که نويسنده‌ی حرفه ای نيستم تعداد خواننده علی الاصول مهم تر است. (کشکول 72)

- کلمه ی مناسب را پيدا نمی کردم تا آقای فياض مقاله ی علمی اش را در رجا نيوز منتشر کرد و آن چه را که بلد نبودم به منِ کم سواد ياد داد. (کشکول 90)

- اميدوار بودم، يکی از نويسندگان جامعه شناس، متنی، نامه‌ای، نقدی در پاسخ به مقاله‌ی مذکور قلمی کند، و من با آگاهی اندکم ناچار به اين کار نباشم. (زنان پشمالوی آلمانی در مقابل زنان خوشبوی ايرانی)


اگر خدای نکرده احمدی نژاد انتخاب شود! (22 خرداد 1388)

اگر مهندسان انتخاباتی با طرح پيچيده و امدادهای غيبی همچون سال ۱۳۸۴ احمدی نژاد را از صندوق های رای بيرون آوَرَند چه خواهد شد؟ (اين امر بعيد نيست و کيهان از هم اکنون ندايش را داده و به رغم بيشتر بودن طرفداران ميرحسين موسوی و کروبی نسبت به طرفداران احمدی نژاد نوشته است که احمدی نژاد در همان دور اول با سونامی مردمی پيروز خواهد شد). در اين صورت، تندروان و تماميت خواهان در بوق و کرنا خواهند دميد و در رسانه های متعددشان انتخابات را به اين شکل تحليل خواهند کرد که ميليون ها نفر به طور خودجوش در انتخاباتی سالم شرکت کردند، و برای انتخاب رئيس جمهور مورد نظرشان دست به تبليغات گسترده ی مطبوعاتی و خيابانی و حتی راديو تلويزيونی زدند، اما چون آقای دکتر احمدی نژاد آرای بيشتری به دست آورد، رئيس جمهور شد و اکنون وقت آن است که همه، تن به پذيرش آرای اکثريت بدهند و آرام و سر به زير به سازندگی کشور اسلامی شان بپردازند. دوران انتخابات به سر رسيد و اکنون نامزدها و هواداران شان بايد انتخاب "اکثريت مردم" را بپذيرند و شيرينی اين پيروزی بزرگ را که پيروزی نظام جمهوری اسلامی و ولايت مطلقه فقيه است با اعتراض های بی جا تلخ نکنند. اين عين دمکراسی ست و کسانی که سنگ دمکراسی را به سينه می زنند بايد به انتخاب اکثريت تن در دهند. اگر خدای نکرده احمدی نژاد انتخاب شود، چنين استدلالی از دروغگويانِ تبليغاتی او بعيد نيست و شرکت کنندگان در انتخابات و هوادارانِ آقايان موسوی و کروبی و رضايی و اکثريت خاموش مدام زخم زبان خواهند خورد. بايد ببينيم گستردگی رای به کانديدای اصلاح طلبان می تواند بر تقلب مهندسان انتخابات فائق آيد يا خير. به خاطر اين گونه سخنان و استدلال ها هم که شده اميدواريم فائق آيد. (کشکول خبری 83- جمعه 22 خرداد)

من رای می دهم، تو رای می دهی...

CA1.jpg
کاریکاتور از روزنامه کلمه ی سبز

من رای می دهم... تو رای می دهی... باز هم "او" رئيس جمهور می شود!

نتيجه ی اخلاقی: کسانی را که رای نمی دهند مسخره نکنيم. شايد آن ها –همان طور که آقای کروبی گفت- بيشتر از ما می فهمند! (کشکول 88)

وظیفه‌ی نویسنده (نقدی به ابراهیم نبوی بدون نام بردن از او)

سبزیم، چون اراده کرده ایم از سیاهی بگریزیم، چون فصل سیاه زمستان رفته است و روسیاهی به ذغال مانده و فصل بهار آمده است و زمین می شکافد و فلک را سقف نیز و جوانه جوانه سبز می شود تمام زمین و اگر خدا نیز باران شود و بر شاخه های سبز ما قطره ای بنشاند، ما سرزمین مان را از شر سیاهی نجات می دهیم... بر دست های زهرا مچ بند سبز را می بندم تا آزادی را فریاد کند، بر شانه هایم شال سبز اهل حقیقت را نشانه می کنم تا دستی سبز از دور بر شانه هایم بنشیند از تمامی آنان که تاریخ حقیقت را در سرزمین مان سبز رنگ کردند، سبز سبز سبز... مرد سبز ما آمده است، میرحسین / ما او را بر شانه های مان می نشانیم / دست های میرحسین و زهرا در دست هم جوانه می زنند / و سبزی خنکای خاتمی بر سر ماست..." «یک نویسنده طرفدار میرحسین موسوی»

آقای نویسنده محترم! وظیفه ی شما روشنگری ست نه تحمیق. اگر هم سیاست‌گری را بر روشن‌گری ارجح می دانید، لااقل در سینه چاک دادن حد نگه دارید. زندگی همین دو روزِ انتخابات نیست. فردای سیاه دوباره از راه می رسد و خوانندگان از شمای نویسنده به خاطر نگفتن تمام حقیقت حساب خواهند خواست. نوشته‌های شما چک هایی ست که بی محل می کشید به امید پُر شدن حساب در آینده. فکر کنید که اگر حساب پر نشد چه باید بکنید. زندگی همین دو روزِ انتخابات نیست آقای نویسنده... (کشکول خبری 82)

رهبران جنبش سبز و باز هم وظیفه‌ی نویسنده و روشنفکر

... اما آيا اين گريز بايد به پذيرش بی قيد و شرط نمادِ سبز منتهی شود؟ قطعا خير. ديروز و امروز رهبران سبز برای ما اظهر من الشمس است. تا زمانی که به طور شفاف از زشتی ها و پليدی های گذشته فاصله نگرفته اند و مسئوليت رويدادهای تلخ و فجايع انسانی در زمان حاکميت خودشان را نپذيرفته اند نمی توان و نبايد به طور صد در صد از آن ها پشتيبانی کرد. اين همان فاصله ای ست که آيت الله منتظری به روشنی و صراحت از گذشته ها گرفت ولی امثالِ رضا پهلوی و بخش بزرگی از اپوزيسيون خارج از کشور به طور شفاف و روشن نمی گيرند و با سياست بازی و سخنان چند پهلو و در يک کلمه با زرنگی می خواهند از رو در رو شدن با قسمت های تلخ تاريخ جلوگيری کنند. ممکن است بگوييم با چنين بينشی نمی توان مردم را با قاطعيت و توان کامل به خيابان ها کشيد و انقلابی با حضور اکثريت ملت بر پا کرد؛ بله، امکان دارد که چنين شود؛ ولی وظيفه ی ما به عنوان روشنفکر برپا کردن انقلاب و سرنگون کردن حکومت ها به بهای کتمان و بدتر از آن تحريف حقايق نيست. وظيفه ی ما بيان حقايق است، حتی اگر باعث کندی تحولات سياسی شود. (کشکول خبری 94)

با ولايت... «شعر نو از سيد محمد خاتمي»

velaayat-thumb1.jpg
با ولايت

بنده ايم

بازنده ايم

شرمنده ايم!

(از وبلاگ ف.م.سخن)


در ستایش رأی

"پنجاه و چند روز مانده به انتخابات به عنوان صاحب يک رای که برای همين يک رای ارزش و اهميت قائل است و حاضر نيست از آن دست بردارد و به کسش وانهد، از روندی که اوضاع انتخابات به خود گرفته خشنودم. و در اين وضعيت برايم خيلی فرق ندارد که چه کسی انتخاب شود، نه که به راستی فرقی نکند بلکه همان طور که عباس عبدی نوشت، و درست نوشت، مهم اين است و بايد اين باشد که در هر حرکتی شبيه به اين جامعه برای رسيدن به مردمسالاری چه می آموزد و برای نهادينه کردن دموکراسی چه گامی برداشته می شود." (مسعود بهنود، روزنامه اعتماد)

اما من همان طور که آقای بهنود نوشته اند، برای رای ام ارزش قائلم. آن را به هر کس نمی دهم. به آدم دروغگو نمی دهم. به آدم بدسابقه نمی دهم. به آدم جنايت‌کار نمی دهم. به آدمی که حس کنم می خواهد من و تو را گول بزند نمی دهم. به آدمی که وعده های دروغين بدهد نمی دهم. به آدمی که وعده های غيرقابل اجرا بدهد نمی دهم. به آدمی که قيمت رای مرا معادلِ چند کيلو سيب زمينی و چند کيلو پرتقال و چند بليت استخر بداند نمی دهم. چون همان طور که آقای بهنود نوشته اند، اين رای ارزش دارد. نه تنها برای نامزدهای رياست جمهوری که برای خودِ من هم ارزش دارد. من شخصيت خودم را، وجدان خودم را، صداقت خودم را، نيک و بد خودم را، آزادگی و انسان دوستی خودم را در نامی که بر روی اين رای می نويسم می بينم. در صندوقی که اين رای را به داخل آن می اندازم می بينم. اين ها که نام شان را می توانم و اجازه دارم بنويسم کيستند؟ اين صندوق ها که می توانم و اجازه دارم رای خودم را به داخل آن ها بيندازم از کجا آمده اند، و برای شمارش به کجا می روند؟ چه کسانی می توانند رای مرا قبول يا باطل کنند؟ من خودم را در همه ی اين ها می بينم. (کشکول خبری 79)

قیاس مع الفارق استاد داریوش سجادی

استاد داريوش سجادي شکسته نفسي مي فرمايند وقتي که مي گويند "قياس مع الفارق". کجاي قياسِ ايشان، مع الفارق است؟ اصلا از اين قياس سنجيده تر و سخته تر مي توان سراغ کرد؟ باور بفرماييد من با ديدن اين قياس از شدت بهت و حيرت، اشک بر چشمان ام نشست. قياس از اين به جا تر؟ قياس از اين رساتر؟ دختر خانمي دانشجو، زليخاوار، به يوسف داستان ما که آقاي مددي، معاونت دانشجويي دانشگاه زنجان باشد حمله مي بَرَد و تلاش مي ورزد به نامبرده تعرض کند. البته جاي شوهر، عده اي جوان بي آزرم ِ بي شرمِ موبايل به دست به اتاق معاونت هجوم مي بَرَند تا يوسف را رسوا کنند اما خودشان رسوا مي شوند. کجاي اين قياس مع الفارق است؟ بگذاريد از ابتداي داستان شروع کنيم... (کشکول خبری 45)


زمان نامناسب برای نوشتن و ...

«فکر نمی کنم اکبر گنجی می توانست زمانی نامناسب تر از اين برای طرح مسئله همجنس‌گرايی، آن هم با چهارميخ کشيدن جناب حافظ انتخاب کند». (مقاله اکبر گنجی و بچه بازی حافظ شيرازی، کشکول خبری هفته 47)

خیلی وقت‌ها در نقد و انتقادها دیده‌ایم که می‌گویند الان وقتش نیست و زمانش نامناسب است. مثل همین اصلاح‌طلبان که قبل از انتخابات هرچه می‌گفتیم "کدام انتخابات؟" می‌گفتند الان وقتش نیست و حرف نزنید و نقد نکنید تا بعد و بعد از انتخابات و جریان‌های پیش آمده هم که می‌گوییم این آقایان کروبی و میرحسین موسوی منظورشان از "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد" و "اصالت اخلاقی نخستينش" و "دوران نورانی دهه‌ی 60" و "آرمان‌های امام" و این‌ها دقیقاً چیست که سیل جمعیت قرار است به دنبال آنها برود؟ می‌گویند الان حرف نزنید و تفرقه نیندازید تا بعد...

ما که به آزادی بیان اعتقاد داریم، آیا نباید زمان و مکان برای "بیان" را به عهده‌ی گویند یا نویسنده بگذاریم؟! اینکه الان زمانش نامناسب است آیا توجیهی برای سرکوب نیست؟ توجیه جناب سخن این بود که الان مسئله‌‌های مهم‌تری از بحث هم‌جنس‌بازی وجود دارد که آقای گنجی باید به آنها بپردازد. این که کدام مسئله مهم‌تر است را چه کسی باید تعیین کند؟ درثانی اگر بحث اولویت‌بندی پیش بیاید، بسیاری از نوشته‌های خود ایشان هم مشمول این مورد خواهند شد.

« گيرم حافظ همجنس‌گراترين همجنس‌گراها؛ گيرم استدلال اشخاصی چون کسروی و براهنی و گنجی قوی ترين استدلال ها. آن گاه می توان گفت که حافظ و شعرای امثال او، مثل يک غلط مصطلح، در ذهن اکثر مردم جا افتاده اند که به هيچ وجه قابل تصحيح نيست. مردمی که با اين غلط ها بزرگ شده اند و دائما از آن ها استفاده می کنند، به گونه ای که تبديل به بخشی از تفکر و زندگی آنان شده است. در چنين حالتی، در افتادن با حافظ، فقط عِرض خود بردن است.» (همان)

این نوع نقد و نوشته هم از جناب سخن بعید می‌نماید. اگر یک موردی به عنوان "غلط مصطلح" در ذهن و بین مردم جا افتاد و قابل تصحیح هم نیست (از کجا معلوم؟!) و این مردم دارند با غلط و اشتباه به زندگی خود ادامه می‌دهند، بر چه اساس و استدلالی نمی‌توان و نباید با آن درافتاد؟ آیا بهتر است دیگران را در جهل و ناآگاهی به حال خود رها کرد؟ خیر. به نظر من اگر این جهل و ناآگاهی به خصوص در مورد مقدسات باشد، در برخورد با آنها باید قاطعانه‌تر برخورد کرد. دقیقاً همان کاری که حافظ به عنوان یک منتقد اجتماعی انجام می‌داد و برای حفظ حقیقت و گوهر دین، محتسب و شیخ و زاهد و صوفی و قاضی و غیره را به باد انتقاد و کنایه می‌گرفت.
آن زمان که این نوشته‌ی مورد بحث از اکبر گنجی منتشر شد من نزد یکی از دوستان شیرازی‌ام بودم و وقتی مضمون این مقاله به گوشش رسید، به شدت برآشفت و کف بر دهان آورد. گفتم این جزء آزادی بیان است و گنجی حق دارد چنین چیزی بنویسد. مطمئن باش شخص دیگری پیدا می‌شود و پاسخ او را می‌دهد و در این بین حقایقی روشن می‌شود. این حسن آزادی بیان است. گفتم ممکن است اصلاً حق با گنجی باشد! از حقیقت که نمی‌شود فرار کرد. ایمان بدون شک چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ پس از آن من تنها نوشته‌ای که در نقد مطلب اکبر گنجی دیدم همین نوشته از جناب سخن بود که اصلاً قانع کننده نبود و از سنخ نگرانی و استیصال آن دوست من بود. این بود که خودم دست به قلم بردم و نقد کوتاهی بر آن نوشتم: شاهد بازی حافظ و حافظ بازی دیگران. البته من نگرانی جناب سخن را درک می‌کنم. وی چندی پیش نوشت که نوشته‌های قبلی گنجی (مانند همین و قرآن محمدی) "رماننده" بودند. به عبارتی ف.م.سخن می‌خواهد گنجی، با دین و با مقدسات مردم در نیافتد تا مردم مذهبی از او گریزان نشوند بلکه بتواند دست آنها را بگیرد و به سرمنزل دموکراسی برساند. این از طرفی علاقه‌ی جناب سخن به اکبر گنجی را نشان می‌دهد اما از طرف دیگر گنجی و بلکه آزادی بیان را در محدودیت قرار می‌دهد. به بهانه‌ی توهین هم نمی‌توان جلوی دهان کسی را گرفت. همین به اصطلاح اصلاح‌طلبان را به خاطر می آورم که قبل از انتخابات، کاریکاتوری که نیک‌آهنگ از میرحسین موسوی کشیده بود را توهین آمیز دانسته و چه برخوردهای زننده‌ای که با او نکرده بودند. به هر حال منظورم از این نوشته که برخلاف میلم طولانی شد این بود که اگر دموکراسی می‌خواهیم، هیچ چیز زمینی را نباید مقدس و به تبع آن غیر قابل نقد بدانیم.

روش مبارزه‌ی زنان زیبای ایرانی با حکومت استبدادی

"اشپيگل آنلاين (۱۹ آوريل) در گزارشی که تنها به بخشی از زنان جامعه و به ويژه تازه به دوران رسيده‌هايی اختصاص دارد که در يک جامعه بی‌توليد و در يک اقتصاد بيمار، فقط مصرف می‌کنند، و تصويری به شدت نادرست از زنان غربی و زندگی در غرب دارند، زير عنوان کوتاه «جنون زيبايی در ايران» چنين می‌نويسد..." متاسفانه مقدمه ی خانم بقراط [مترجم] را خوانندگان آلمانی شما نمی خوانند و فکر می کنند نه "بخشی" از زنان که "تمامی" زنان ايرانی همان کسانی هستند که خانم تيفنزه در مقاله اش معرفی کرده است... اين يعنی نسبت دادن يک کار احمقانه به سی ميليون زن ايرانی. (زنان پشمالوی آلمانی در مقابل زنان خوشبوی ايرانی، نامه به سردبير اشپيگل آنلاين، ف. م. سخن)

به نظر می‌رسد متن زبان اصلی هم تا حدی به خواننده‌ القا می‌کند که منظور نویسنده، تمامی زنان ایرانی نیستند. هرچند که آمار و ارقامی که جلوتر به آن اشاره می‌کنم نشان از مصرف سرانه‌ی بیش از اندازه‌ی مواد آرایشی و زیبایی در ایران دارند. در اینکه ایران از طرفی دارای جامعه‌ای مصرف‌زده و از طرف دیگر دارای اقتصاد بیمار و غیرتولیدی هست هم به گمانم جای تردیدی نباشد. بنابراین دفاع از این مصرف‌زدگی کار بسیار مشکلی است.

در کنار اين تمهيدات، تهديداتِ دائم نيز در کار است، تا زن، از آن چه باعث زيبايی و زيباترشدن او می شود، دست بردارد، و مثلا، چادر به سر کند، و در زير چادر، ژوليده و زشت و بدلباس و بدبو کارهای بيرون از خانه را انجام دهد و فوراً به آشپزخانه منزل اش باز گردد. (همان)

آیا اینکه خانمی "چادر به سر کند، و در زير چادر، ژوليده و زشت و بدلباس و بدبو کارهای بيرون از خانه را انجام دهد و فوراً به آشپزخانه منزل اش باز گردد" را دقیقاً در نقطه‌ی مقابل استفاده‌ی نامعمول و نامعقول ازمواد آرایشی گذاشتن و بحث را پیرامون آن ادامه دادن نوعی مغالطه نیست؟ در مورد زیبایی و زیباتر شدن نخست اینکه بد نیست به زنان زیبای غربی و میزان و مقدار مواد آرایشی و جراحی‌های زیبایی آنان نگاه و آن‌را با زنان داخلی مقایسه کنیم. و دوم این چند بیت شعر را در این زمینه به عنوان حجت سخن (منظور سخن خودم است و نه جناب سخن) نقل می‌کنم:

به آب و رنگ و خال و خط ، چه حاجت روی زیبا را

حافظ

ذکر تو را گر کنند ور نکند اهل فضل

حاجت مشاطه* نيست روي دلاًّرام را

سعدي

وگرنه منقبت آفتاب معلوم است

چه حاجت است به مشاطه روي زيبا را؟

سعدي

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست

ای برادر سیرت زیبا بیار

(با حفظ وزن شعر: آی خواهر سیرت زیبا بیار)

سعدی

* مشاطه: بزک کننده و آرايش کننده عروس (لغت‌نامه‌ی دهخدا)

آن ها می خواهند با افسردگی و سرخوردگی‌يی که از طرف حکومت به آن ها تحميل می شود مبارزه کنند. آن ها می خواهند، حضورشان را به ارباب قدرت نشان دهند و وجودشان را ثابت کنند. آن ها می خواهند بگويند ما در مقابل حکومتی که می خواهد ... (همان)

می‌بینیم که استفاده از مواد آرایشی و جراحی دماغ و مواردی از این دست را جناب سخن به مبارزه با حکومت تعبیر کرده‌اند. اما اثبات چنین رابطه‌ای نیازمند یک پژوهش گسترده‌ی اجتماعی- سیاسی است تا با اتکا به روش تحقیق مناسب و آزمون‌های آماری مشخص شود که آیا رابطه‌ی معنی‌داری بین "استفاده از مواد آرایشی و جراحی دماغ" با " مخالفت و مبارزه با حکومت" وجود دارد یا خیر. بنابراین نه من و نه جناب سخن نمی‌توانیم بدون انجام این تحقیق پاسخ قطعی مثبت یا منفی به این رابطه بدهیم. هرچند که در ظاهر هم چنین چیزی بیشتر به خودزنی می‌ماند تا مبارزه با حکومت. در ادامه به دو مطلب و آمار و ارقام در این مورد توجه نمایید:

فروش محصولات لوازم آرایشی با 19 درصد رشد در منطقه خاورمیانه طی سه سال اخیر به 2/1 میلیارد دلار رسید. براساس آمارهای غیررسمی هم اکنون کشورهای ایران و عربستان از رکوردداران اصلی مصرف محصولات، مواد و لوازم آرایشی در جهان به شمار می روند. براساس آمار موجود در ایران سالانه حدود یک میلیارد دلار لوازم آرایشی و بهداشتی مصرف می شود. امروزه رواج مصرف لوازم آرایشی چنان رونق پیدا کرده است که در هر ثانیه در جهان 22 رژ لب به فروش می‌رسد. جالب اینجاست که بخش عمده فروش این محصولات آرایشی در عربستان و ایران انجام می شود. (گردش مالی سالانه یک میلیارد دلاری لوازم آرایشی در ایران، روزنامه سرمایه، شماره 923، 21 دی)1387

... قیاس‌هایی از این دست موجب شده است تا ایران بتواند حائز رتبه اول جراحی پلاستیك در جهان شود. در ایران سالانه حدود یك میلیارد دلار لوازم آرایشی و بهداشتی مصرف می‌شود. این رقم در حالی توجه را به خود جلب می‌كند كه گردش مالی در سیستم جراحی پلاستیك هر روز بیشتر می‌شود. با وجود آنكه آماری رسمی مبنی بر شمار جراحی‌های پلاستیك صورت گرفته در هر سال در ایران عملا وجود ندارد، اما همین ارقام جسته و گریخته‌ای كه اعلام می‌شود خود تكان‌دهنده است. این رقم محصولات بهداشتی كه به منظور لاغری استفاده می‌شود را نیز در برمی‌گیرد. روزانه در تهران بین ۳ تا ۴ هزار نفر برای تزریق بوتاكس و رفع چین و چروك‌های پوستی به كلینیك‌های زیبایی مراجعه می‌كنند تا آنجا كه گفته می‌شود در هر سال بالغ بر ۱۸۲ میلیارد تومان برای رفع چین و چروك هزینه می‌شود. متخصصان زیبایی بر این عقیده‌اند كه طی دو سال اخیر بین ۳۰ تا ۵۰ درصد بر تعداد مصرف‌كنندگان آمپول‌های ضدچروك اضافه شده و این رشد به ۶۵ درصد هم خواهد رسید. (یک میلیارد دلار، هزینه ی آرایش زنان درایران، صبح نیوز، 3 اردیبهشت 1388)

آیت الله خامنه ای جدايی دين از سياست را پذيرفت

"آيت الله خامنه ای: دين محترم تر و عزيزتر از آن است که به دروغ سياست آلوده شود" «خبرگزاری فارس» «آيت الله خامنه ای طی نطقی کوتاه در جمع خبرنگاران رسانه های داخلی و خارجی اعلام کردند که از اين پس برای حفظ حرمت دين، نظام سياسی ايران به شکل کاملا عرفی اداره خواهد شد. ايشان در بخشی از بيانات خود فرمودند: «مسلمانان ايرانی، نيازی به اين ندارند که حکومت با زور آن ها را مسلمان نگه دارد. آن ها پيش از انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی مسلمان بودند، اکنون نيز مسلمان هستند، و هر حکومتی هم که بعد از اين بيايد، مسلمان خواهند بود. متاسفانه عده ای فرصت طلب، ما را ابزار سوءاستفاده ی خود کرده بودند. به نام ما، به نام اسلام، به نام شريعت، به مردم ظلم می کردند. جوانان و زنان را آزار می دادند.»... «ما هم يک فرد هستيم از افراد ملت. مملکت مجلس دارد، رئيس جمهور دارد، قوه ی قضائيه دارد. البته نه اين ها که الان هست و منتخب مردم نيست. به زودی نمايندگان مجلس و رئيس جمهور و مسئولان قضايی را خود مردم انتخاب خواهند کرد. اين منتخبان واقعی هستند که بايد کشور را اداره کنند، نه رهبر و نه هيچ شخص غيرمنتخب ديگر.»... «متاسفانه، جمهوری اسلامی به راهی رفت، که دست سوءاستفاده کنندگان از دين باز ماند. طی سال های اخير، گزارش های بسيار زيادی به دست ما رسيد که حاکی از اين سوءاستفاده بود. اين سوءاستفاده ها باعث شد تا بخش بزرگی از جامعه و جوانان نسبت به دين عزيز اسلام بدبين شوند. برای جلوگيری از گسترش اين بدبينی تصميم گرفتيم، دست سوءاستفاده کنندگان از دين را ببنديم و با عرفی کردن امور سياسی و اجتماعی، بهانه ی سرکوب مردم و انديشمندان را به دلايل ظاهراً دينی ولی باطناً مادی از ايشان بگيريم.» ... (کشکول خبری 75)

آقای خامنه ای ديگر برای شما چه مانده است؟

آقای خامنه ای ديگر برای شما چه مانده است؟ اين حکومت در هم شکسته ی زبون را چگونه می خواهيد حفظ کنيد؟ با مشتی اراذل و اوباش قداره بند؟ با عده ای درنده خوی تا بُن دندان مسلح؟ با سرکوب؟ با قتل؟ با شکنجه و تجاوز؟ حفظ اين حکومت ديگر چه ارزشی دارد؟ با اين حکومت، با اين وحشی گری ها، می خواهيد اسلام را گسترش دهيد؟ تشيع را آبرو بخشيد؟ روحانيت را به عرش بَريد؟ با اين گروه خون ريز جبار به کجا خواهيد رسيد؟ (کشکول خبری ۹۷)


آقای خامنه ای اين فيلم را ببين و بمير

ببخشيد. لابد با خواندن تيتر فکر کرديد رويدادهای اخير مرا داغ کرده و از فاز نوشتارانه وارد فاز مسلحانه شده ام و آرزوی مرگ آقای خامنه ای را می کنم. خير. اشتباه کرديد. ما نه تنها آرزوی مرگ کسی را نمی کنيم بل که در اين انديشه ايم که اگر فردا مردم عاصی به خيابان ها ريختند و به شکلی هيستريک آقايان را دنبال کردند تا در جا، انتقام سی سال زجر و مشقت و خون های به زمين ريخته شده را بگيرند، آن وقت چگونه آقايان را از دست اين جماعت عصبانی نجات دهيم تا حکومت بعدی (اگر حکومت بعدی يی در کار باشد (پرانتز در پرانتز: آرزو بر جوانان سابق عيب نيست)) به وضع حکومت فعلی دچار نشود. گفتيم بمير، چون آقايان مدام اين روايت را از حضرت علی (ع) تکرار می کنند که: "اگر حاکم اسلامی از غصه به زور در آوردن خلخال از پای يک زن يهودی بميرد، نبايد ملامت شود." (کشکول خبری 98)

دعوت آقای خامنه‌ای به جمهوری ایرانی

در نوشته‌های جناب سخن، همواره سخنانی مشفقانه و دوستانه با شخص اول حکومت به چشم می‌خورد. او با اینکه مستعار نویس است اما هرگز از دایره‌ی ادب خارج نشده است و اگرچه به طنز و جد مطالبی خطاب به رهبر جمهوری اسلامی می‌نویسد، اما اهانتی در این نوشته‌ها به چشم نمی‌خورد. سه نوشته‌ی بالا را به عنوان مشتی از خروار در این مورد انتخاب کردم. اولی (آیت الله خامنه ای جدايی دين از سياست را پذيرفت) به نوعی دروغ 13 ف.م.سخن بود که در قالب متنی فوق‌العاده و به باور من نبوغ‌‌آمیز نگاشته شده بود. تنها سه ماه گذشت و رویدادهای تلخی به وقوع پیوستند تا مطلب دوم (آقای خامنه ای ديگر برای شما چه مانده است؟) نوشته شود که متنی کوتاه و چکیده است اما گویی همه‌ی آن چیزی که باید در آن باشد، وجود دارد. در نوشته‌ی سوم (آقای خامنه ای اين فيلم را ببين و بمير) نویسنده اشاره می‌کند که منظورش از مردن، آن مردن نیست بلکه اشاره به گفته‌ای از علی ابن ابی‌طالب است که " آقايان مدام اين روايت را تکرار می‌کنند" (در این مدت 1000 نفر این گفته را نقل کرده اند! اما یک نفر توضیح نداده است که این خلخال چیست و چطور در پای زن یهودی می‌کشند؟). جناب سخن می‌نویسد ما نه تنها مرگ کسی (رهبر نظام) را نمی‌خواهیم که حتا حاضریم برای نجات جان او در صورت تغییر وضعیت پیش‌قدم شویم تا آزاری به او نرسد. آن چه که قصد من از کنار هم گذاشتن این سه نوشتار بود، نشان دادن مقابله با طرف مقابل در عین امید به انسانیت و احترام به او و فرصت‌دهی و امید به بازگشت او است؛ حتا اگر اشتباه‌ها و بلکه جنایت‌های او هم بر ما آشکار باشند. این آن چیزی است که ف.م.سخن در لابه‌لای نوشته‌های بی‌ادعا و طنزگونه‌اش به ما نشان می‌دهد. حال که حرف از انسانیت پیش آمد به یاد گاندی افتادم و به سبک جناب سخن سری به کتابخانه زدم:

«جنبش به سرعت در آفریقای جنوبی گسترش یافت... یکی از پیشرفت‌های مبارزه‌ای که گاندی در پیش گرفته بود، باعث دیدار او با رئیس حکومت تراسوال (ژنرال ژان اسماتز) شد. در آن هنگام، گاندی پایه‌های اولیه‌ی روش مبارزه‌ای راکه بعدها به اوج خود رسید، بنیان نهاده بود. می‌توان گاندی را در مقابل این کهنه سرباز جنگ بوئر تجسم کرد که نشسته است و به آرامی می‌گوید: "من آمده‌ام تا به اطلاع شما برسانم درصدد مبارزه با دولت شما هستم". بی شک اسماتز لحظه‌ای به گوش‌های خود شک می‌کند و کمی بعد با خنده می‌گوید: "یعنی به اینجا آمده‌اید که همین را به من بگویید؟" و گاندی می‌گوید: "بله، و قصد دارم در این مبارزه پیروز شوم." اسماتز بر تعجب خود غلبه می‌کند و می‌پرسد: "بسیار خوب، حالا چطور می‌خواهید این کار را بکنید؟" و گاندی با تبسم می‌گوید: "با کمک شما". سال‌ها بعد اسماتز که از شوخ‌طبعی نیز بی‌نصیب نبود اقرار کرد که گاندی دقیقاً همین کار را هم انجام داد. » گاندی بعدها نیز خطاب به استعمارگران بریتانیایی که در حال سرکوب مردم هند بودند گفت: «ما به این بی‌عدالتی تن در نمی‌دهیم. نه فقط به این خاطر که به ما آسیب می‌رساند، بلکه به این خاطر که به شما نیز آسیب می‌رساند.» (راه عشق؛ داستان تحول روحی مهاتما گاندی. اکنات ایسواران. برگردان: شهرام نقش تبریزی. نشر ققنوس، 1379، صص 57 و 84.)

با این توضیحات و با توجه به اینکه شعار جمهوری ایرانی (جمهوری برای همه‌ی ایرانیان) به اندازه‌ای گسترده شده که در این چند روز از تریبون‌های حکومت به گوش می‌رسد و حاکمان را نگران کرده است، چه بهتر که از آقای خامنه‌ای هم بخواهیم ولایت را کنار نهد و به عنوان یک فرد ایرانی به مردمی که این شعار را سر می‌دهند بپیوندد. این شاید بیش از حد خوشبینانه به نظر برسد، اما غیرممکن نیست...

Posted by sokhan at 05:47 AM | Comments (1)

September 18, 2009

علی پیر حسین لو (الپر) دستگیر شد

AlprTaghireNaam.jpg
تصویر صفحه اول وب لاگ هایی که نام شان را به "الپر و همسرش فاطمه ستوده را آزاد کنید" تغییر داده اند

alpr3.jpg
لوگو از وب لاگ تارنوشت (سام الدین ضیایی)

alpar01.jpg
لوگو از دفتر بی مخاطب (حنیف مزروعی)

alpr4.jpg
لوگو از یک آرشیتکت (سعید مهرپویا)

الپر یکی از وب لاگ نویسان قدیمی ست. او در زمانی که در وب لاگ خود می نوشت، به رغم تمام خطراتی که او را تهدید می کرد، از حقوق زندانیان سیاسی من جمله مجتبی سمیع نژاد جانانه دفاع می کرد. اگر دستگیری الپر چند سال پیش اتفاق می افتاد، بی گمان، عده ی زیادی از وب لاگ نویسان برای آزادی او وارد عمل می شدند و با روش های مختلف، درخواست آزادی او را به گوش مسئولان می رساندند. اکنون چند سالی است که وب لاگ نویسان، و بخصوص وب لاگ نویسان قدیمی، به حرکت های جمعی بی اعتقاد شده اند و نوشتن فردی را به کار گروهی ترجیح می دهند. اما دستگیری الپر اتفاق ساده ای نیست که بتوان از کنار آن به سادگی گذشت؛ من از قدیمی های وب لاگستان -بیلی و من، پارسانوشت، مجید زهری، پیام ایرانیان، زیتون، فانوس، تارنوشت، نیک آهنگ، پویا و دیگر دوستان ارجمندی که نام شان در کلاسیک های وب لاگستان ثبت شده تقاضا می کنم، حرکتی ابتکاری را برای حمایت از همکار وب لاگ نویس مان سازمان دهند. مسئله دستگیری الپر صرف نظر از جنبه ی سیاسی، جنبه ی خاص برای وب لاگ نویسان دارد. من تا زمان تصمیم گیری جمع و انجام کارِ -احتمالی ِ- گروهی، جمله ی "الپر و همسرش را آزاد کنید" را به مدت یک هفته -و به یاد گذشته های خوب- در کنار نام وب لاگ ام قرار می دهم. با این کار دست کم حمایت مان را از دوست قدیمی وب لاگ نویس مان نشان خواهیم داد و این کم ترین کاری ست که از دست ما ساخته است.

***

فهرست وب لاگ ها و وب سایت هایی که نویسندگان آن ها با نوشتن مطلب، تغییر نام، گذاشتن لوگو، درج کامنت، دادن لینک خواهان آزادی الپر و خانم فاطمه ستوده شده اند (بدون ترتیب معین)؛ دوستان محترم لطف کنند، لینک های مربوط را در بخش نظرات بگذارند تا این فهرست را به تدریج تکمیل کنم. با سپاس:

-بلاگ نیوز
-بالاترین

-پارسانوشت (پارسا صائبی)
-پیام ایرانیان (مسعود برجیان)
-فانوس آزاد (علی آلیوس)
-تارنوشت (سام الدین ضیایی)
-عبدالقادر بلوچ
-ف.م.سخن
-یادداشت هایی از کابل
-سایه آبی
-بر ساحل سلامت (سمیه توحیدلو)
-باران در دهان نیمه باز (محمود فرجامی)
-ماه ماهی
-شاهین شهر
-دفتر بی مخاطب (حنیف مزروعی)
-پرده ناتمام (فاطمه شمس)
-حاشیه (طاهره فاضلی)
-ایرانی مسلمان
-مستور (محسن مومنی)
-درسهای دنیا
-ورجاوند
-روی شیروانی داغ (احمد ابوالفتحی)
-قلم سبز (فرید عموزاده خلیلی)
-آق بهمن
-آرش کمانگیر
-اگر توانی دلی به دست آور... (مسعود برجیان؛ پیام ایرانیان)
-انعکاس صبح (ساجده فاضلی)
-کمپین آزادی الپر
-اوهام (امید ایران مهر)
-سعید حجاریان را آزاد کنید
-شبی بیخیال همه چیز
-وب لاگ پویا
-یک آرشیتکت (سعید مهرپویا)
-آزادنویس (همایون خیری)
-بیلی و من (اسد علیمحمدی)
-زیتون
-به پا خیز ای آزاده (ماهی ماه)
-این خانه سیاه است (محمد واعظی)
-افتاده روی حوض دلم روی ماه تو ... (پرده ناتمام؛ فاطمه شمس)
-قمار عاشقانه (مجتبی سمیع نژاد)
-وبلاگ نامه
-سرزمین رویایی
-سرزمین آفتاب (هاله)
-علی پیرحسین‌لو و فاطمه ستوده را آزاد کنید (وبلاگی برای تلاش جمعی از همکلاسیان سابق علی برای کمک به آزادی هر چه زودتر او و همسرش)
-SoloGen’s Anti Memoirs
-راه (سید حسام الدین طباطبایی)
-برای آزادی علی پیرحسین لو (جمعی از دوستان الپر)
-پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم/ نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو (قمار عاشقانه؛ مجتبی سمیع نژاد)

Posted by sokhan at 04:24 AM | Comments (31)

September 05, 2009

قربانت گردم، یک بار، دوبار، سه بار... نه هر روز؛ نه هر ساعت

قربانت گردم، می فرستی، بفرست، یک بار، دو بار، سه بار،... نه هر روز؛ نه هر ساعت. پدرمان در آمد از بس تو فرستادی و ما پاک کردیم. تو فرستادی و ما قبلا خوانده بودیم. تو فرستادی و ما نمی خواستیم بخوانیم.

فدای وب لاگِ قشنگ ات شوم. مطلب ات را که در وب لاگ ات گذاشته ای؛ برای معرفی آن هم که یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار،... لینک وب لاگ را با کل مطلب برای ما فرستاده ای. ما هم هر بار وارد اینباکسِ ای میل مان شده ایم حضور دائم و همیشگی شما را حس کرده ایم. خب، یا این قدر شعور داریم که یک بار آدرس ات را یاد بگیریم و آن را به فِیوُریتِ اکسپلوررمان اضافه کنیم و همیشه به شما سر بزنیم، یا آن قدر شعور نداریم، که برای چنین خواننده ی بی شعوری چرا شما این قدر ای میل می فرستی؟ حالا می فرستی، چرا به جای لینک، یا یک جمله ی کوتاه، کل مطلبی را که در وب لاگ ات گذاشته ای می فرستی. پس آن وب لاگ قشنگ برای چیست؟

نفرست قربانت گردم، نفرست. می فرستی یک دفعه می بینی یک نفر مثل هادی خرسندی طاقت اش طاق شد و چیزی نوشت و ناراحت شدی. ما هم که یک وب لاگ نویس عادی هستیم و قلم آقای خرسندی را نداریم، به همین سبک، شکایت خودمان را به گوش شما می رسانیم. ان شاءالله موثر واقع شود و ما از کابوس پاک کردن ای میل های اضافی رهایی یابیم!

Posted by sokhan at 08:03 PM | Comments (5)

August 04, 2009

از یک رسانه ملی واقعی چه انتظاری دارید؟

اسد جان مرا به بازی وب لاگی رسانه ی ملی که آلیوسِ فانوس آزاد آغازگر آن بوده دعوت کرده که طبق معمول با کمی تاخیر نظر خودم را می نویسم. البته تا آن جا که دیدم، دوستان اهل رسانه مثل نیک آهنگ و مهدی جامی و دیگر دوستان مطالب بسیار خوبی نوشته اند که با اکثر آن ها موافق ام. نکاتی که به ذهن من به عنوان استفاده کننده از رسانه می رسد از این قرار است:
- وقتی می گوییم رسانه، اولین چیزی که به ذهن متبادر می شود، رسانه ی خبری ست. اما رسانه ی ملی نباید صرفاً رسانه ی خبری باشد. برنامه های رسانه ی ملی باید متنوع باشد. در رسانه ی ملی باید برنامه های ادبی (نه ادبی به معنای اندازه گرفتن ریش و سبیل فلان شاعر و نویسنده بل که ادبی به معنای زنده و موثر در جامعه کنونی)، فلسفی (به همان توضیحی که در باره ی ادبیات داده شد)، اقتصادی، هنری و امثال این ها داشته باشد. باید بخش هایی مختص فیلم، تئاتر، موسیقی، و امثال این ها داشته باشد. همان طور که گفتم تمام این ها نه به شکل صرفا تخصصی که در ارتباط با جامعه ی زنده و پویای کنونی باید باشد. ما در جنبش سیاسی و اجتماعی، نه تنها مشکل فقدان رهبری، بل که مشکل فقدان بینش صحیح و نظام مند نیز داریم. این مشکل بسیار جدی ست و رسانه ملی باید به رفع آن کمک کند.

- پایه گذاران رسانه ملی باید از ابتدا، به دنبال حداکثر باشند (نه این که حداکثر را در همان گامِ اول به دست آورند، بل که به کم و ناقص قانع نباشند. برای رسیدن به حداکثر ممکن باید از حداقل استانداردها آغاز کرد). اگر بودجه برای ایجاد رسانه ای با حداقل استانداردها کافی نباشد بهتر است تا تامین آن صبر کرد و تاسیس رسانه را به تاخیر انداخت. نگاه پایه گذاران باید نگاه کمال گرا باشد والا مثل اکثر و شاید تمامی رسانه ها، همه چیز در همان چارچوب های شروع متوقف خواهد ماند.

- در رسانه ی ملی کارِ اجرا باید به حرفه ای ها یا اشخاصی با توانایی حرفه ای شدن سپرده شود. به هر حال وزن غالب باید با حرفه ای ها باشد و آماتورها در کنار حرفه ای ها رشد کنند. شروع کار با آماتورها –ی حتی با استعداد و خلاق-، که تازه می خواهند تجربه کسب کنند، بخصوص در قسمت اجرا و مقابل میکروفن و دوربین باعث کاهش مخاطب و کشیده شدن آن ها به طرف رسانه های بهره مند از مجریان حرفه ای خواهد شد. رسانه مثل کتاب است؛ هر قدر هم محتوایش عالی باشد، شکل کتاب و نحوه ی عرضه ی آن در جذب و دفع مخاطب موثر است. تکیه ی صرف به محتوا کافی نیست.

- زندگی فقط سیاست نیست. رسانه ی ملی باید تا حد امکان به بخش های دیگر زندگی نیز بپردازد.

- رسانه ی ملی باید 24 ساعته باشد. اگر تولید به اندازه 6 ساعت است باید در طول شبانه روز 4 بار تکرار شود. اگر 8 ساعت است 3 بار تکرار شود. این روزها کم تر کسی می تواند سر ساعت معین، پای برنامه ی دل‌خواه‌ش بنشیند. افراد پر مشغله که معمولا افراد موثر جامعه هستند تنها در صورت تکرار می توانند برنامه ی مورد نظرشان را ببینند.

- در رسانه ملی، و در تحلیل و گفت و گو ها اصل بر بی خشونتی ست. می گویند چرا به حزب اللهی سرکوب گر یا فاشیست انحصار طلب یا فلان گروه مسلحی که اگر بر سر کار بیاید سایر گروه ها را از بین خواهد برد اجازه ی تبلیغ دیدگاه داده نمی شود. آیا این کار با دمکراسی منافات ندارد؟ دلیل این ممانعت بسیار ساده است: این گونه تفکرات به محض حاکم شدن، جلوی آزادی بیان و حتی همین رسانه ی ملی را که از آن تبلیغ می کنند خواهند گرفت. دادن آزادی به افرادی که ضد آزادی هستند، در نهایت موجب از میان رفتن آزادی خواهد شد. آزادی انحصارگر، ضدیت با پلورالیسم است. البته هنگام تعیین مصادیق خشونت طلبی و انحصارگرایی باید نُرم های جوامع دمکراتیک اروپایی و رسانه های جدی و با سابقه غربی ملاک عمل قرار گیرد و شیوه نامه ها بر اساس تجربیات این جوامع و رسانه ها تنظیم شود.

- در رسانه ملی اصل، ضدیت با انحصار است. پس در این رسانه جایی برای انحصار طلبان –از هر مسلک و مکتب- نیست. تفکر شخصی هر چه می خواهد باشد، اما این تفکر –در صورت طرفداری از انحصار یا خشونت- نمی تواند و نباید در سازمانِ رسانه ترویج شود.

- در رسانه ی ملی اصل، حقوق بشر است. هیچ برنامه و گفتار و عمل‌کردی نباید ناقض این حقوق باشد.

- بخش تجاری که بخش بسیار مهمی در رسانه است و بود و نبود رسانه به عمل کرد و میزان موفقیت آن بستگی دارد باید به دست افراد مجرب و کارآزموده اداره شود. مدیریت این بخش باید به طور کامل از مدیریت تولید و مدیریت هنری و غیره جدا باشد.

و اما سوال شده است که برای چنین رسانه ای چه کار می توانیم انجام دهیم؟ برای چنین رسانه ای هر کاری می توان انجام داد. در این خصوص می توان بعداً دقیق تر صحبت کرد.

من از مسعود برجیان که مجددا شروع به نوشتن کرده، محمد سعید حنایی کاشانی نویسنده وب لاگ فل سفه اگر این جا را بخواند، مسعود لقمان سردبیرِ وب لاگ روزنامک، مجتبی سمیع نژاد نویسنده ی وب لاگ قمار عاشقانه که مدیر انتشارات است، محمود فرجامی، طنزپرداز و نویسنده ی صریح اللهجه باران در دهان نیمه باز و ملاحسنی عزیز طنزپرداز ساکن کانادا اگر اصولا خواننده ی این وب لاگ باشند و به این جا سر بزنند دعوت می کنم تا در این بازی شرکت کنند. اسد علیمحمدی کار را با اشاره به بلاگرهای کلاسیک ایرانی راحت کرده که تقریبا تمام دوستان قدیم ما را شامل می شود.

من خواهش می کنم دوستان، حال چه کسانی که قبلا مطلبی در این خصوص نوشته اند چه کسانی که تازه می خواهند چیزی بنویسند، در باره ی موضوع مهم آزادی در رسانه نیز بنویسند. آیا دوستان مثل کانون نویسندگان ایران معتقد به آزادی مطلق در رسانه و نوشتارند یا حد و مرزی برای آزادی برای تبه کار، آزادی برای انحصارگر، آزادی برای مروج خشونت، آزادی برای اشخاص و تفکرات ضدآزادی قائل اند؟ خود من شخصا قائل به محدودیت هایی هستم که در دمکراتیک ترین کشور اروپای غربی اعمال می شود. تا نظر شما چه باشد.

Posted by sokhan at 10:41 AM | Comments (0)

April 24, 2009

تبریک

تولد دختر بیلی را با کمی تاخیر به اسد عزیز تبریک می گویم. فکر می کنم با پشت‌کاری که اسد در وب‌لاگ‌نویس کردن انسان ها و حیوانات دارد، دختر بیلی هم کم کم بلاگر شود و در مصاحبه ی بعدی با وب لاگ نویسان ایرانی این دخترخانمِ سیاهِ مامانی سوالات سَگانه ی خود را مطرح کند! قالبِ نوی وب لاگ اسد نیز بسیار زیبا و چشم‌نواز است. امیدوارم در این قالب جدید شاهد مطالب بیشتری از اسد و بیلی باشیم.
***
تولد وب لاگ پارسا صائبی عزیز را تبریک می گویم. نوشته های پارسا و بخصوص طنز دشمن شناس را از زمان "فانوس" با علاقه می خوانم. امیدوارم پارسا خود را گرفتار حاشیه ها نکند و به طور مرتب بنویسد. مهم نیست که پُست ها طولانی باشد؛ مهم این است که پارسا همیشه حرفِ حساب برای گفتن دارد، و حیف است حرف او –هر چند کوتاه و مختصر- شنیده نشود.
***
امروز متوجه شدم که بلوچ عزیز دچار ناراحتی قلبی شده و از چند هفته پیش گرفتار بیماری ست. امیدوارم هر چه زودتر بهبود یابد. با فشارهایی که همگی ما در داخل و خارج از کشور تحمل می کنیم، بروز چنین ناراحتی هایی طبیعی ست و اگر غیر از این باشد عجیب است. دلم برای برنامه های رادیویی بلوچ تنگ شده، هر چند طنز تصویری بلوچ به همان اندازه دوست داشتنی ست. طنز کوتاه و کوبنده ی بلوچ خاص خود اوست که بدون امضا هم می توان آن را شناخت و این امتیازِ بزرگی ست که نصیب هر طنزپردازی نمی شود.
***
موقعی که می خواستم این نوشته ی کوتاه را به پایان برسانم، در وب لاگ اسد خواندم که او هم برای عمل جراحی در بیمارستان بستری خواهد شد. امیدوارم هر چه زودتر سالم و سلامت باز گردد و چشم ما را با نوشته های جدید خود در وب لاگ آبی آسمانی اش روشن کند.

Posted by sokhan at 05:24 PM | Comments (3)

March 25, 2009

همبستگی توصیف ناپذیر

چند روزی بود که می خواستم در این‌جا مطلبی بنویسم و تشکر کنم از دوستان عزیز نادیده ام در وبلاگ‌شهر که در روزهای غیبت این‌جانب با تلاش بسیار به دنبال خبری از من بودند و بعد از بازگشت نیز با نوشته هایشان مرا مورد لطف قرار دادند.

توصیف این همه محبت در عالم مجازی برای من دشوار بود و نمی دانستم چگونه رابطه ای را که میان اهل وب فارسی وجود دارد توضیح دهم. پیش از این از تاثیر وب لاگ نویسی بر زبان فارسی سخن گفته بودم ولی رابطه ی انسانی که میان وب لاگ نویسان فارسی زبان وجود دارد، مبحثی بود که کمتر به آن فکر کرده بودم. واکنش دوستان وب نویس‌ام عاملی شد که به این موضوع بیشتر فکر کنم و به دنبال علل به وجود آمدن و توضیح چنین رابطه ای باشم. اعتراف می کنم که نوشتن درباره ی تاثیر وب لاگ نویسی بر زبان فارسی به مراتب راحت تر از نوشتن درباره ی چگونگی پدید آمدن روابط دوستی میان وب لاگ نویسان است. درست است که این رابطه ای کاملا معنوی و انسانی ست اما نوع آن با روابط میان انسان ها در عالم واقع تفاوت آشکار دارد. در عالم واقع، اشخاص را می بینیم، کلام شان را می شنویم، تحت تاثیر نحوه ی بیان شان قرار می گیریم، نوع برخورد، نوع حرکات بدن، نوع نشستن و برخاستن، نوع نوشیدن و خوردن، نوع لباس پوشیدن، نوع آرایش مو و چهره، و بسیاری چیزهای دیگر مجموعه ای از یک انسان به وجو%

Posted by sokhan at 08:05 PM | Comments (6)

October 17, 2007

راديو زمانه، راديوي جوانان روشنفکر

نقد روزنامه فولکس گرانت بر راديو زمانه و توضيح مهدي جامي را در مورد آن خواندم. به دليل علاقه ام به راديو زمانه و استفاده ي هر روزه از مطالب و گزارش هاي آن وظيفه ي خود مي دانم اين چند خط را بنويسم.

راديو زمانه راديوي مردم عادي نيست. اگر اين راديو، تلويزيون بود، شايد مي شد از مردم عادي انتظار داشت سر ساعت معيني، براي ديدن فلان گزارش يا برنامه، کانال را از ماهواره هاي لس آنجلسي بگردانند و به مسائل روز از زاويه اي ديگر بنگرند؛ اما متاسفانه چنين نيست.

راحت ترين روش شنيدن برنامه هاي زمانه، استفاده از فرکانس ماهواره بر روي تلويزيون است. در اين حالت تلويزيون ِ روشن تبديل به راديو مي شود و صداي زمانه از بلندگوهاي آن به گوش مي رسد. آيا مي توان انتظار داشت کارمندي که خسته از سر کار آمده، يکي دو ساعت را پاي اين راديوي تلويزيوني بگذراند؟ قطعا نه. اگر همان کارمند با علاقه به صداي پر خش خش بي بي سي از راديوي موج کوتاهش گوش مي دهد، به خاطر خبرهايي ست که طبق يک روال معين و جا افتاده به اطلاعش مي رسد. بازي با موج راديو در جايي که "بچه ها" در حال تماشاي فلان سريال تلويزيوني هستند نوعي فرار از روزمرگي ست. ولي براي همين شخص، سخت است بچه ها را تشويق کند که فيلم نبينند و به جايش روي فرکانسي بروند که در کنار حرف هاي متعارف ممکن است حرف هاي غيرمتعارف هم بشنوند. حتي در زماني که راديو تازه کارش را آغاز کرده بود، پخش ترانه هايي که در آن الفاظ زننده به کار مي رفت، باعث مي شد تا شنيدن راديو تنها در خلوت ممکن شود.

راه دوم شنيدن زمانه، اينترنت است. درست است که اينترنت ِ مثلا پر سرعت به خانه ها راه پيدا کرده اما اين اينترنت پر سرعت با اينترنت پر سرعت آمريکا و ژاپن و اروپا زمين تا آسمان فرق دارد: يا محدوديت حجم وجود دارد؛ يا محدوديت زمان؛ يا هيچ کدام، ترس از اتصال مداوم به سايتي که بالاخره از نظر حکومت ايران وابسته به خارج است. تکليف اکثريت استفاده کننده از اينترنت ِ چهار پنج کيلو بايت در ثانيه اي هم که معلوم است. براي اين گروه، استفاده از برنامه هاي مستقيم راديو ممکن نيست و ذخيره ي يک فايل صدا، ساعت ها طول مي کشد که اگر وقت و حوصله را هم در نظر نگيريم، هزينه ي زيادي در پي خواهد داشت.

پس اين راديو را تنها کساني گوش مي کنند که واقعا انگيزه گوش کردن داشته باشند و در اين راديو دنبال چيزي باشند که در رسانه هاي ديگر نيست. اين گروه، قطعا جواناني هستند که متفاوت مي انديشند و از برنامه سازان، انتظار برنامه هايي متفاوت دارند. جوانان روشنفکر. جوانان نوگرا. زمانه در ساخت برنامه هاي متفاوت، موفق بوده است و توانسته است مخاطبان خاص را به خود جلب کند.

سايت زمانه هم سايتي ست پر مطلب و متنوع. دسترسي به مطالب اين سايت از دسترسي به صدا آسان تر و عملي تر است.

انتقاد گزارشگران فولکس گرانت، از ديد اروپايي صحيح است. يعني وقتي دولت هلند بودجه اي تعيين مي کند، انتظار دارد که برنامه ساز، مقيد به خط قرمزهاي حکومت ايران نباشد چون منبع تغذيه اش وابسته به آن حکومت نيست و مي تواند مستقل از آن عمل کند. اين نگاه اما همه جانبه نيست. اگر قرار باشد اين برنامه تنها در خارج از کشور درست شود، و به گوش افراد خارج از کشور برسد، بله، شايد بتوان از تمام خط قرمزها عبور کرد. اما وقتي بخشي از برنامه ها در ايران درست مي شود، وقتي گزارشگر و برنامه ساز در ايران حضور دارد، اين بينش، عوارض نامطلوبي به دنبال خواهد داشت.

اين تنها ظاهر مسئله است. اصل، محتواي آن است. آيا آن‌چه عبور از خطوط قرمز سياسي، اجتماعي، فرهنگي، هنري و غيره ناميده مي شود، بدون وجود زمينه هاي لازم و به يک باره صحيح است؟ خير، صحيح نيست و نتيجه اي جز شکست و بدبين کردن مردم عادي ندارد. فرهنگ مردم شهرنشين ما مخلوطي است از فرهنگ سنتي و مدرن. نسبت سنت و مدرنيت حتي در بخش هاي مختلف شهر، نسبت به درآمد و سطح تحصيلات و عوامل ديگر متفاوت است. مثلا اگر در بعضي از خانواده هاي شمال ِ شهر ِ تهران ترکيب 80 درصد مدرن با 20 درصد سنت به چشم مي خورد، اين نسبت بيست کيلومتر پايين‌تر کاملا معکوس مي شود. در همان شمال شهر هم ترکيب هاي مختلفي وجود دارد. دشواري کار فعالان اجتماعي در همين توزيع ناموزون فرهنگي ست. حتي در يک محله، مشکل بتوان گفت با چه گروه هاي فکري و فرهنگي روبه رو هستيم.

نکته ي مهم اينجاست در خانواده اي که 80 درصد مدرن و 20 در صد سنتي ست والدين حاضر نيستند فرزندشان به برنامه اي گوش کند که مثلا از همجنسگرايي به طور غيرمستقيم حمايت مي کند. اين خط قرمز اخلاقي مختص ايران هم نيست؛ در کشورهاي پيش رفته بسياري از خانواده ها اين خط قرمز را در حريم خانه شان دارند. نتيجه معلوم است: تعطيل شدن کامپيوتر و ماهواره و محروم شدن جوان يا نوجوان از شنيدن بقيه ي برنامه هاي متعارف و روشنگر. اين از محدوده ي خط قرمزهاي فرهنگي که برنامه سازان راديو بايد بدون تعارف و ترس از شماتت در نظر داشته باشند.

در مورد خط قرمزهاي سياسي وضع متفاوت تر است. مردم جان به لب رسيده، شايد دوست داشته باشند که حرف دل شان با شعارهاي تند داده شود؛ شايد دوست داشته باشند که هر چه از دهان شان در مي آيد به ظالم گفته شود. حتي در اسلام اين حق مظلوم است که به ظالم تندي کند. اما وظيفه ي راديو، شعار دادن و تند سخن گفتن نيست، حتي اگر فرهنگ اکثريت آن را حق بداند. بيان پشت پرده ها هم اگر پشتوانه اي براي اثبات نداشته باشد بعد از مدتي، بي اعتنايي مردم را در پي خواهد داشت. اين پشتوانه لازم نيست مدرک کتبي باشد. مي تواند اعتبار و سابقه ي گوينده باشد؛ مي تواند خيلي چيزهاي ديگر باشد. ولي استفاده ي افراطي از آن تغييري در بينش مردم نخواهد داد. مردم به مرحله اي رسيده اند که هر شايعه ي راست و دروغي را از طريق گفت و گوي مستقيم يا وسايل ارتباطي مانند اس ام اس به هم منتقل مي کنند. اما راديو و تلويزيون مستقل مي تواند و بايد نقش موثرتري از پخش شايعه و شعارهاي اس ام اسي داشته باشد.

من خود منتقد راديو زمانه به خاطر دريافت پول از دولت خارجي ام. يکي از اشکالات اين کار، همين وابسته بودن و وابسته شدن به گزارش فلان روزنامه يا فلان هيئت يا فلان گروه بازرسي براي ادامه يا توقف کار است. به خاطر همين گزارش ها، شايد مديران رسانه مجبور شوند روشي را که به درستي آن اعتقاد دارند، تغيير دهند؛ يا نه، سر حرف شان بمانند و راديو را ترک کنند. اين تازه يکي از مشکلات وابستگي مالي به خارجي يا هر دسته و گروه ديگري ست.

من خود منتقد راديو زمانه، در مواردي مانند انعکاس کم رنگ رويداد دانشگاه تهران ام. سنجش بزرگي و اهميت اين اعتراض، با کميت دانشجويان يا کميت هاي ديگر خطاي بزرگي بود که مهدي جامي مرتکب شد.

من خود منتقد عمده کردن مسائلي هستم که پرداختن به آن ها در اروپا نشان روشنفکري و پرداختن به آن ها درايران نشان عدم شناخت پيچيدگي هاي فرهنگي و عبور از خط قرمز هاي اکثريت مردم است. اين عدم شناخت و عبور نه تنها باعث افزايش حق اقليت نخواهد شد بل که عرصه را روز به روز بر آن ها تنگ خواهد کرد.

من خود خواهان تحول اساسي در بنيادهاي فرهنگي جامعه ام (که اتفاقا حکومت را هم شامل مي شود). اين تحول را از راه خون و خون ريزي ممکن نمي دانم. تحول سريع معمولا به تغيير اشخاص منجر مي شود نه تغيير بنيادها. مثلا در سياست، يک جنايت‌کار مي رود و يک جنايت‌کار ديگر جاي او را مي گيرد؛ يک ديکتاتور مي رود و يک ديکتاتور ديگر جاي او را مي گيرد. اما چون يک فردم، قادر به انجام اين تحول و تغيير نيستم. اين تحول و تغيير را مردم بايد بخواهند که به وجود آيد. اين واقعيت را هميشه بايد پيش چشم داشته باشيم که هر يک از ما، يک نفر از هفتاد ميليونيم. من به عنوان يک فرد – نه يک جمع- بايد نظرم را بگويم و مي گويم. کار من براندازي سياسي و سرنگوني نيست. من مي نويسم که شايد ضعف هاي حکومت و خودمان را نشان دهم. شايد عده اي بخوانند و تاثير بگيرند همان طور که من از ديگران تاثير مي گيرم.

اما، با تمام انتقاداتي که به راديو زمانه دارم، چون گمان مي کنم راديو زمانه خواهان تحول اساسي در بنيادهاي فرهنگي جامعه است (که حکومت را هم شامل مي شود)، و اين تحول را از راه خون و خون ريزي نمي خواهد، کارش براندازي سياسي و سرنگوني نيست، مي گويد و مي نويسد، تا شايد ضعف هاي حکومت و مردم را نشان دهد، مي گويد و مي نويسد، شايد عده اي بشنوند و بخوانند و تاثير بگيرند، همان طور که خود از مردم تاثير مي گيرد، وجود اين راديو را مهم و لازم مي دانم.

براي زمانه، طول عمر و موفقيت روز افزون آرزو دارم.

Posted by sokhan at 10:14 PM | Comments (5)

October 11, 2007

سهيل عزيز، به خانه خوش آمدی

سهيل عزيز
از آزادی ات خوشحالم؛ بسيار خوشحال.
به اميد رهایی تمام زندانيان سياسي.
ف.م.سخن

Posted by sokhan at 12:19 AM | Comments (2)

September 24, 2007

به عنوان يک خواننده سايت هاي خبری اينترنتي به پلمب دفتر سايت بازتاب اعتراض دارم

به عنوان يک خواننده، به عنوان يک وب لاگ نويس، به عنوان يک مراجعه کننده به سايت هاي خبري اينترنتي، به پلمب دفتر سايت بازتاب -که احتمالا موجب تعطيلي کامل آن خواهد شد- اعتراض دارم. به رغم تمام تضادها، به رغم تمام اختلاف هاي فکري، به رغم تفاوت کامل در ديدگاه هاي سياسي، مخالفت خود را با تعطيل و فيلترينگ سايت بازتاب ابراز مي دارم و اميدوارم با فراگير شدن اعتراض مراجعه کنندگان به اين سايت اينترنتي گامي هر چند کوچک در جهت رفع محدوديت هاي به وجود آمده برداشته شود.

Posted by sokhan at 12:53 AM | Comments (2)

September 20, 2007

وطن

«به نيک آهنگ کوثر تقديم مي شود»

کلمه ي "وطن" را روي صفحه ي نمايشگرم تايپ مي کنم و به آن خيره مي شوم و منتظر مي مانم ببينم توسن ذهن با ديدن اين سه حرف مرا به کجا مي برد.

اين کلمه احساس عجيبي به من مي دهد. يک نوع دل‌شوره؛ يک نوع هيجان؛ يک نوع غم. طبق معمول، ياد شعري مي افتم از ابوالقاسم خان لاهوتي:
بشنو آواز مرا از دور اي جانان من
اي گرامي تر ز چشمان خوب تر از جان من
اولين الهام بخش و آخرين پيمان من
جان من جانان من ايران من ايمان من...
نه اين که شعر زياد بدانم و شعر زياد حفظ کنم، ولي اين شعر سالهاست در ذهنم لانه کرده است. هر وقت از وطن دور مي شوم، اولين چيزي که در ساعات فراغت، مثلا موقع خيره شدن به آب ِ دريايي، يا نوک ِ کوهي، يا سفيدي برفي، يا سبزي جنگلي به ذهنم مي آيد و حالم را دگرگون مي کند همين شعر است.

آيا مردم سرزمين هاي ديگر هم با شنيدن کلمه ي "وطن" همين احساس بهشان دست مي دهد؟ انگليسي ام خوب نيست ولي مي دانم وطن به انگليسي مي شود mother country يا The fatherland (و سه چهار کلمه ي ديگر که فعلا با همين دو کلمه کار دارم و به جنبه هاي استعماري بعضي شان هم کاري ندارم). آلمان ها به وطن مي گويند das Vaterland يا das Mutterland. ما هم وطن را گاه سرزمين مادري و گاه سرزمين پدري مي ناميم. سرزمين پدرها، سرزمين مادرها، سرزمين اجداد. واقعا پدرها، مادرها و اجداد ِ ما همين جايي که ما بوده ايم بوده اند؟ من مال خودم را مي دانم که پنج شش پشت آن طرف تر در سرزمين هاي آن سوي ارس زندگي مي کرده اند. چندين پشت آن طرف ترش هم ممکن است مثلا در جايي از نروژ يا چه مي دانم درنقطه اي از تبت، زندگي مي کرده اند. کسي چه مي داند! دوستان ِ سيد ما هم که اجدادشان يقينا ساکن کشورهاي عربي بوده اند. پس زياد اين وطن و سرزمين مادري و سرزمين پدري، به مادرها و پدرها و اجدادمان ربطي ندارد مگر آن که خود ِ سرزمين را –يعني خود ِ آب و خاک را- پدر و مادرمان بدانيم. اين هم خوب است، هم درست است، هم قشنگ است و هم با احساساتي که نسبت به اين خاک داريم جور در مي آيد. همان احساسي که آقاي لاهوتي موقعي که در شوروي زندگي مي کرد به ايران عزيزش داشت. شاعر بزرگي که مثل بچه هاي دور افتاده از پدر و مادر، هاي‌هاي مي گريست و آرزو مي کرد در وطن اش بميرد. اين همان آقاي لاهوتي ست که در شوروي آدم کمي نيست و مقام بلند پايه اي در آن جا بوده، آن قدر که مي توانسته بدون هيچ تشريفاتي حتي با استالين ملاقات کند.

من يکي دو باري که از مرز بازرگان وارد خاک ايران شده ام، وقتي در آخرين کيلومترهاي داخل خاک ترکيه، چشمم به ماه و ستاره ي ترک ها بر روي کوه مي افتاد، بي اختيار خوشحال مي شدم. مثل کسي که قرار است بعد از مدت ها دوري، مادرش يا پدرش را ببيند. چه احساس خوشايندي! در صورتي که مي دانستم خاک ِ اين طرف خط مرزي با خاک آن طرف خط مرزي هيچ فرقي ندارد. آسمان ِ اين سوي مرز با آسمان ِ آن سوي مرز هيچ تفاوتي ندارد. اما اين احساس را نمي توانستم با هيچ منطقي از خود دور کنم.

در حراست از اين خاک نيز همين احساس جاري بود. زمان جنگ، من درست در آن قسمتي از نقشه ي جغرافيايي بودم که يک زاويه ي نود درجه است. جايي که طلائيه نام دارد. من درست نوک آن گوشه بودم. آن جا، ما داخل خاک خودمان بوديم و عراقي ها داخل خاک خودشان. چه جاي غريب و مقدسي! در آن گرما، در آن وضع اسف بار جنگي، در آن شرايطي که همه چيز حتي مهمات مان جيره بندي بود، در آن اوضاعي که هر کس ساز خودش را مي زد و انتظار داشت ديگران به آن ساز برقصند، همه بر سر يک چيز توافق داشتيم، و آن حفاظت از خاک وطن بود. در جمع چهل پنجاه نفره ي ما، هفت هشت نفر مشهور به بچه هاي سياسي ايدئولوژي بودند و بقيه در اندازه هاي مختلف مخالف اين عده. هميشه درگيري لفظي و بحث بود. هميشه آزار و اذيت دو طرف نسبت به هم بود. اگر آن اکثريت، براي نجات اسلام از دست صدام يزيد کافر در آن‌جا نبودند، و آن اقليت براي نجات اسلام از دست او آن‌جا بودند، اما يک چيز ميان اين جماعت -بدون ِ هيچ ترديدي- مشترک بود و آن اين که همگي براي حفاظت از خاک وطن در آن‌جا بودند. هيچ‌کس از خاک وطن بد نمي گفت و هيچکس نسبت به آن بي اعتنا نبود. نسبت به دست اندازي به خاک دشمن هم تنها همان اقليت نظر مثبت داشت و اکثريت را با چنين کاري هيچ موافقت نبود. يعني هر چه براي حفاظت و حراست از خاک وطن اشتياق بود، براي دست اندازي به خاک وطن ديگران –که لابد براي خودشان عزيز و محترم بود- هيچ اشتياقي نبود.

همان‌جا، از خيلي ها پرسيدم اين علاقه به وطن از چيست؟ يا جوابش را نمي دانستند، يا جواب هاي از پيش آماده را تکرار مي کردند. ته قلب شان اما يک چيزي در حال کنش بود که خودشان هم درست نمي دانستند چيست، همان طور که من هم امروز نمي دانم چيست، هر چند مطمئن هستم وجود دارد و به شدت بر من اثر مي گذارد.

من روي همين احساس، هرگز نتوانستم آن نظر ِ زنده ياد فرج الله ميزاني -ف.م.جوانشير- را که در کتاب "حماسه ي داد"ش نوشته بود، بيت چو ايران نباشد تن من مباد / بدين بوم و بر زنده يک تن مباد از فردوسي نيست، بپذيرم. هزار منطق و فاکت علمي هم که پشت‌ش مي بود، هزار محقق شوروي هم که ثابت‌ش مي کردند، من باز اين بيت را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. چرايش را هم نمي دانم. شووينيست و راسيست و ناسيوناليست و هيچ ايست ديگر هم نيستم. فکر هم نمي کنم که امثال ايشان روي اين اصل که کمونيست و انترناسيوناليست بوده اند چنين نظري داده باشند، چه، اگر به کمونيست بودن باشد، لاهوتي از همه کمونيست تر بود ولي ديديم چگونه در مقابل سعيد نفيسي عنان از کف داد و بر دوري از وطن گريست.

هنوز دارم به اين سه حرف نگاه مي کنم. سه حرف عجيب. سه حرف کوچک با معنايي بزرگ. سه حرفي که شاه و گدا، عالم و عامي، مسلمان و غيرمسلمان دلبسته ي آنيم و با شنيدن اش حالي ديگر پيدا مي کنيم.

اکنون مي توانم انگشتانم را روي صفحه کليد بگذارم و اين فکرها را بنويسم. بنويسم که وطن براي من همين فکرهاست، همين احساسات است، همين چيزهايي است که قابل توصيف نيست. بنويسم که وطن براي من همين آب و خاک است، با تمام خوبي ها و بدي هايش؛ با تمام زيبايي ها و زشتي هايش؛ با تمام ملايمت ها و ناملايمت هايش. آري وطن براي من همه ي اينهاست.

Posted by sokhan at 07:04 PM | Comments (3)

July 21, 2007

بلاگ نيوز جعلي و اسلاميت دفتر مطالعات استراتژيک نصر

البته واضح و مبرهن است که يکي از وظايف مسلمانان معتقد و مومن، اشاعه دين و امر به معروف و نهي از منکر است. از معروف‌ها، مثلا مي‌توان به راست‌گويي، درست‌کاري، امانت‌داري، رعايت حقوق مردم و غيره اشاره کرد. از منکرها مي توان به دروغ‌گويي، فريب‌کاري، خيانت در امانت، ضايع کردن حقوق مردم و غيره اشاره کرد.

انقلاب سال 57 نه تنها نظام سياسي ايران را دگرگون کرد، بل‌که وظايف مسلمانان دوآتشه‌ي انقلابي (منظور کساني‌ست که تمام نشانه‌هاي مسلماني انقلابي از ريش و تسبيح و يقه‌ي گرد بسته و دم پايي اتافوکو و غيره را يک‌جا دارا هستند نه آدم‌هاي سکولاري که ريش‌شان را از ته مي‌تراشند و کراوات مي‌زنند و کفش واکس‌زده به پا مي‌کنند و از مسلماني فقط نماز و روزه و عشق به خدا و پيغمبر(ص) و علي(ع) را نصيب برده‌اند) آري، وظايف مسلمانان دوآتشه‌ي انقلابي را هم دگرگون کرد؛ يعني کار اين آدم‌ها به جاي امر به معروف و نهي از منکر شد امر به منکر و نهي از معروف.

از دستاوردهاي بزرگ انقلاب يکي هم اين بود که همه‌ي مردم دروغ‌گو شدند و نه تنها دروغ‌گو شدند بل‌که به بچه‌هاي‌شان ياد دادند که بي هيچ خجالت و شرمي دروغ بگويند. مثلا آقا که کارمند اداره بود شروع کرد مثل آب خوردن دروغ گفتن. اگر دروغ نمي‌گفت کارش را از دست مي‌داد يا به پست و مقام بالاتر نمي‌رسيد. براي تظاهر به مسلماني، ريش گذاشت، تسبيح گرداند، به ده انگشت‌ش انگشتر عقيق نشاند، راس اذان، بر سر سجاده نشست، سجاده‌اش را در اتاق کارش براي نشان دادن نمازخواني‌اش بر روي زمين باز گذاشت، در مراسم عزاداري دو برابر حد عادي بر سر و کله‌اش کوبيد و غيره و غيره. به بچه‌اش هم ياد داد که در مدرسه بگويد که بابايم نماز شب‌ش ترک نمي‌شود و دعاي کميل‌ش هميشه برقرار است و غيره و غيره. باز به بچه‌اش ياد داد که مبادا از ريسيور ماهواره چيزي بگويد؛ از دستگاه ويدئو چيزي بگويد؛ از بي‌حجاب بودن مامان در مهماني‌ها چيزي بگويد؛ از لب تر کردن گاه و بي‌گاه با دوستان و رقص و آوازها و غيره و غيره چيزي بگويد. براي ماندگاري و پيش‌رفت خودش، به بچه‌اش امر به منکر کرد، با خيال راحت و بدون غصه‌ي آخرت (اگر مي‌خواهيد نمونه‌ي زنده‌اش را ببينيد، فيلم "مشق شب" کيارستمي را تماشا کنيد).

حال دوستان ما در "بلاگ نيوز"ِ واقعي، انتظار دارند آقاياني که امر به منکر مي‌کنند، مثل کفار بي‌دين لامذهبي که گناه کبيره‌شان رعايت حقوق يک‌ديگر است حقوق آن‌ها را رعايت کنند. به برادران دفتر مطالعات استراتژيک نصر که از سر و کله وب‌سايت‌شان، اسلام عزيز انقلابي در حال باريدن است، هشدار حقوقي و قانوني و شرعي مي‌دهند. چه انتظار و توقع بامزه‌اي!

دوستان عزيز بلاگ نيوز ِ واقعي
شما ظاهرا مدت‌هاست که از ايران عزيز اسلامي دور بوده‌ايد و به قواعد زندگي و کار در کشور انقلابي ما آشنا نيستيد. در ام‌القراء اسلام، اگر کلاه‌تان را دو دستي نچسبيد، برادران آن را در چشم بر هم زدني مال خود مي‌کنند (با يک جفت کفش گران‌قيمت تشريف ببريد به مسجدي که امت انقلابي براي نماز خواندن و راز و نياز با خدا به آن‌جا مي‌آيند تا معني حرف مرا بهتر بفهميد!) آن‌وقت شما انتظار داريد، موسسه‌اي که به طور استراتژيک براي سامان دادن امر به منکر و نهي از معروف تاسيس شده، اسم وب‌سايت شما را ندزدد. چه انتظار عبثي!

توصيه ي من به شما عزيزان اين است که ستوني درست کنيد به نام "دزدان اسلامي"! به اين همه وب‌لاگ لينک مي‌دهيد، به اين دزدان مسلمان هم لينک بدهيد که هم کار آن ها بي اجر نماند و هم شما ثواب ببريد. در اين ستون، به کساني که وب‌سايت‌ها و وب‌لاگ‌هاي مردم را به نام خود و به نام اسلام انقلابي جعل کرده‌اند، لينک بدهيد. نگران مراجعان سايت خودتان هم نباشيد و يقين بدانيد که با اين کار مشتريان آقايان هم به شما سر خواهند زد! مويد باشيد!


Posted by sokhan at 11:27 PM | Comments (1)

June 22, 2007

ايران منم

توضيح لازم: يک مطلبي در وب خواندم که نمي‌دانم چرا قلم همين طوري آمد نشست ميان انگشتان‌ام و اين را نوشتم. اگر بگرديد، شما هم مي‌توانيد آن مطلب را پيدا کنيد و بخوانيد.
***
زيگموند فرويد معتقد است که در درون يک انسان، سه "من" جمع شده‌اند که هر کدام تو سر ديگري مي‌زند. يک "من" هست که دنبال تامين معاش است؛ يک "من" دنبال عشق و حال است؛ يک "من" هم دنبال دانش و هنر است. به اعتقاد فرويد خيلي کم هستند آدم‌هايي که بتوانند اين سه "من" را به صلح و آشتي برسانند، يعني ضمن تامين معاش، عشق و حال‌شان را بکنند و در کنار اين‌ها به دنبال دانش و هنر باشند.

حالا شما بي‌خودي دنبال اين چيزهايي که من از قول فرويد نوشتم نگرديد چون احتمالا پيدا نمي‌کنيد (من اين‌قدر از خودم مطمئن هستم، که مي‌توانم حتي به جاي فرويد نظر بدهم، و حدس بزنم که آن مرحوم چه چيزهايي را مي‌خواسته بگويد و نگفته است). به هر حال اين درآمد چه ربطي به آن‌چه اکنون مي‌خواهم بگويم داشت، بماند، چون خودم هم درست نمي‌دانم، ولي حدس مي‌زنم من از آن آدم‌هايي هستم که اين سه "من" را در خودم به آشتي رسانده‌ام، و اگر حمل بر تعريف و خودخواهي نشود مي‌توانم بگويم که من عصاره‌ي يک ملت‌ام. بگذاريد موضوع را بيشتر بشکافم.

من عالي مي‌نويسم. وقتي مي‌نويسم، همه خوانندگان مسحور و مجذوب و مدهوش مي‌شوند. نوشته‌هاي من مثل چشم مار است. کسي به آن نگاه کند، لامصب ازش دل نمي‌کند. يک بار که خيلي از دست آيت‌الله خامنه‌اي عصباني شده بودم، گفتم آقا اگر بس نکنيد، در باره‌تان طنز خواهم نوشت. ايشان که قدرت قلم مرا مي‌دانست، به شدت ترسيد و از ترس بر خود لرزيد و کوتاه آمد و من به عظمت کلام خود پي بردم.

يکي ديگر از نشانه‌هاي مرغوبيت قلم‌ام اين‌که هر کلمه‌اي که روي کاغذ مي‌گذارم، مثل دُرّ و گوهر خريدار دارد. اين قدر نوشته‌ام که حساب‌اش از دست خودم هم در رفته است. پنجاه جلد؛ شصت جلد؛ واقعا نمي‌دانم چند جلد. چهل جلد ديگر هم در دست انتشار دارم (خدا لعنت کند اين "اَ.ن." را که با آمدن‌اش ما را از نان خوردن انداخت. الهي جز جيگر بزند. شش ميليون تومان درآمد کجا، هزار و پانصد يورو کجا؟ لطفا از همين الان براي انتخابات مجلس بعدي و راي دادن به دوستان من آماده شويد، بل‌که ما هم سنگرهاي از دست‌رفته‌مان را دوباره به دست آوريم).

من همه چيز را مي‌دانم و خوب هم مي‌دانم. مي‌توانم بگويم که من صداي رساي مردم ايران‌ام. نوشته‌هاي من، بازتاب افکار پسته‌کار کرماني، خلبان مشهدي، کتاب‌دار يزدي، نقاش تهراني و غيره و غيره و غيره است. فرويد مي‌گويد اگو يا سوپر اگو يا سوپرمن يا هر چيز ديگر. صادقانه بگويم، من همه‌ي اين‌ها هستم.

بعضي وقت‌ها مي‌بينم، عده‌اي به جاي "روزآنلاين"، مثلا مي‌روند سراغ وب‌لاگ "الپر". از خودم مي پرسم اين "الپر" چه جور شي‌ئي‌ست. يکي از دوستان‌ام از واشينگتن بهم زنگ مي‌زند مي‌گويد "الپر" شيء نيست، آدم است. خبرنگار است. در تهران پايتخت ايران است. با اسم و رسم خودش مي‌نويسد. زبان‌اش هم زبان ِ اعتراض است. اعتراض به دستگيري جواني به نام مجتبي سميع‌نژاد. اعتراض به ظلم ِ کسي مثل قاضي مرتضوي. اعتراض به...

مي‌گويم اي بابا! اعتراض يعني چه؟ تو چقدر بي‌خودي وقت مي‌گذاري اين اعتراض‌ها را مي‌خواني. به جاي اين مزخرفات که باعث مي‌شود "الف.نون" سر کار بماند و جوراب‌اش بيفتد داخل سد کرج و مردم تهران مسموم شوند (واي خودم از اين همه طنز غش‌غش مي‌خندم و دلم ضعف مي‌رود) بنشين روزآنلايني چيزي بخوان ("چيز" به آن جايي مي‌گويند که من پول مي‌گيرم و لطف مي‌کنم براي‌شان مطلب مي‌نويسم). حالا مثلا سهيل آصفي‌اش را هم نخواندي نخوان چون ممکن است به گم‌راهي و ضلالت بيفتي؛ مرا که مي‌تواني با خيال راحت بخواني. ناراحت مي‌شود. خب بشود. مگر براي من ناراحتي کسي مهم است. براي من فقط خودم مهم هستم. بگذار فرويد بگويد فلان و بهمان. مگر من احمق‌ام که خزعبلات اين مردک احمق را گوش بدهم. زنده بود خشتک‌اش را هوا مي‌کردم.

از "الپر" بدتر، يک عده مي‌نشينند، "زيتون" مي‌خوانند. من اوايل فکر مي‌کردم زيتون يک مجله مثل "خانواده سبز" است. نگو، آدم است (راست‌اش هنوز در آدم بودن‌اش شک دارم، چون کسي که به اسم اصلي خودش ننويسد و مهمان اوين نشود و به گه خوردن نيفتد براي من اصلا وجود خارجي ندارد). مي‌گويند اين هم وب‌لاگ دارد و رسانه‌اش با رسانه‌هاي درست و حسابي‌ي ديگر قاطي شده است و خلاصه خر تو خر است. عجب ملتي هستيم ما. به جاي اين که بنشينند گوهرافشاني‌هاي مرا بخوانند، مي‌نشينند خاطرات يک دختر خانم –يا شايد يک مرد سبيل کلفت که خودش را دختر خانم جا زده- مي‌خوانند.

يکي "سبيل طلا" اسم‌اش را گذاشته يکي "س.ف. مخن" (يا "م.ف. نسخ" يا هر زهرمار ديگري مثل اين. چه فرق مي‌کند؟) اين‌ها به خيال خودشان ايران را تشکيل مي‌دهند! (هاها. چه بامزه!). آخه تو ايراني؟ تو خودت را هم نمي‌تواني جمع کني، آن وقت ادعا مي‌کني ايراني؟ شما برو خاطرات بنويس، چه کار داري به خواننده‌ي وب؟ خواننده بايد بيايد در "روزآنلاين" مطالب مرا بخواند. مگر بيماري که مردم را گم‌راه و وقت‌شان را تلف مي‌کني؟

چيزي را که خوانديد متن ِ يک شوست که من در يک راديو که صداي ملت ايران (از طريق دَکــَـل هلند) است اجرا کردم. شو هم که مي‌دانيد، قرار نيست همه‌اش حقيقت‌گويي باشد. بالاخره مزه انداختن هم اين وسط لازم است. به جاي وقت تلف کردن با چه مي‌دانم خواندن "دبش" و اين چيزها برويد اين برنامه را گوش کنيد.

Posted by sokhan at 08:27 AM | Comments (7)

June 21, 2007

چند يادداشت پراکنده

چند وقتي‌ست که دست‌رسي مرتب به اينترنت ندارم ولي از هر فرصتي براي خواندن مطالب ِ روي وب استفاده مي‌کنم. در باره آن چه خوانده‌ام يادداشت‌هايي برداشته‌ام که بخشي از آن‌ها را -که زياد کهنه نشده- در زير مي‌آورم:

مصاحبه پارسا صائبي با بيلي و من
مصاحبه‌اي‌ست خواندني با مصاحبه‌گر وبلاگستان. بخش دوم مصاحبه آن‌قدر دير بيرون آمد که مصاحبه‌ي اولي کلاً بيات شد. کاش پارسا کاري را که شروع کرده به طور منظم ادامه بدهد. چنين پروژه‌هايي نه تنها براي زمان حال مفيد است، بل‌که براي محققاني که در آينده تاريخ وب‌لاگستان فارسي را خواهند نوشت منبع مهمي خواهد بود. ديد منفي پارسا به وبلاگ‌نويسي مي‌تواند اين گفت‌وگوها را به نوعي چالش بدل کند.

وب‌لاگ زمانه
وب‌لاگ زمانه چند هفته‌اي‌ست که فريز شده! اگر نمي‌توانند به روزش کنند، بهتر است آن را کلاً بردارند يا در جايي بگذارند که وقتي کسي چيزي در آن نوشت خود را نشان دهد. در کل ِ راديو هم حرکت رو به جلو ديده نمي‌شود. همه چيز خيلي آسان گرفته شده. نقش حرفه‌اي‌ها در موفقيت رسانه اين‌جاست که معلوم مي‌شود. حال ما هر چه بگوييم، باز در مزاياي آماتوريسم و نوگرايي‌هاي تجربه نشده خواهند نوشت. اگر مخاطب داخل کشور عامل ماندگاري است، با اين شيوه اين راديو ماندگار نخواهد بود.

کتابلاگ حسين جاويد
معرفي کتاب‌هايش خواندني‌ست. معلوم است که وقت و انرژي زيادي صرف نوشتن آن‌ها مي‌کند. نظر مستقل او در باره مسائل ادبي بايد بيشتر نشر يابد. حيف است چنين ذهن‌هاي پويايي نظر خودشان را منعکس نکنند.

وقايع وبلاگيه محمود فرجامي
زبان خودش را دارد کم‌کم پيدا مي‌کند. کاري‌ست پر زحمت حتي اگر کتاب‌هاي دوره‌ي قاجار را پيش ِ روي‌ات باز کني و محتواي امروزي را در قالب‌هاي ديروزي بريزي. زيبايي کار آنجايي‌ست که زبان ديروز و امروز در درون يک جمله به هم گره مي‌خورند. جاهايي هست که زبان، کلا ديروزي مي‌شود و بار طنزش اندک و خواندنش مشکل. هنر نويسنده در اندازه نگه داشتن است. يک مورد ديگر اين که استفاده مستمر از يک قالب، قدرت طنز را به تدريج کم مي‌کند وبعد از مدتي از خاصيت و طراوت مي‌اندازد. نمونه‌هاي بارزش را در همين اينترنت مي‌توان ديد.

عصيان نيما اکبرپور
طنز جان‌داري در مطالب‌ش هست. بيخود نيست اسم وب‌لاگ‌ش را "عصيان" گذاشته! انرژي کنترل‌شده‌اي که بايد دائما مراقب خروجي آن باشد و از طرفي حواس‌ش باشد که ديگ نترکد! اعلام تعطيلي ذهن نمي‌تواند دليل کافي براي نبودن آن باشد و به نظر ما هست و از نوع تند و تيزش هم هست!

خوابگرد
زبان شکراللهي، ذاتا زبان نقد است. صحيح و زيبا مي‌نويسد. در نقد، صاحب سبک است. نوشته‌هايش را حتي اگر بدون امضا باشند مي‌شود شناخت و اين کم امتيازي نيست. اگر در شرايط آزاد مي‌نوشت بي‌شک طوفان به پا مي‌کرد.

کاريکاتورهاي نيک‌آهنگ
اصلاح‌طلبان کاش حرف‌هاي او را بشنوند و بفهمند که چه مي‌گويد. بفهمند که اين همه خشم از علاقه‌ي او به اصلاح‌طلبي واقعي و نفرت از قدرت‌طلبان ِ اصلاح‌طلب‌نماست. از هر ده کار او، دست‌کم هشت تاي‌اش (در کلاس کاريکاتورهاي روزانه‌ي مطبوعاتي) خوب است. آخر و عاقبت ِ با دو دست، سه چهار هندوانه برداشتن هميشه شکستن هندوانه‌ها و از آن مهم‌تر آسيب ديدن خود شخص است. اميدوارم اين اتفاق براي نيک‌آهنگ نيفتد.

الپر آبي
تبريک به او و ابر آبي.

خانه پويا
نوشته‌هاي شخصي‌اش به اندازه‌ي مقاله‌هايش خواندني‌ست. راحت که مي‌نويسد، خواندني‌تر هم مي‌شود. برداشتن تراز از دو طرف نوشته، کار خواندن را راحت کرده است. از او به خاطر توجهش متشکرم. کاش نوشته‌هاي غيرتخصصي‌اش را بيش‌تر کند.

سهيل آصفي
نوشته‌ها و گزارش‌هايش را با علاقه دنبال مي‌کنم. خواندن مطالبش حس غريبي را در من زنده مي‌کند. او و از ميان ريگ‌ها به ما نشان مي‌دهند که تا موزه‌ي تاريخ هنوز فاصله‌ي زيادي هست! نشان مي‌دهند که مهرگان‌ها و به آذين‌ها و طبري‌ها جسم‌شان هم که بميرد، روح‌شان نمي‌ميرد. مقنع گفت / گر اکنون مرا پيکر شود نابود / روان من نمي‌ميرد / به پيکرها شود پيدا / ز دالان حلول آيم به جسم مردم شيدا / برانگيزم يکي آتش به جان خلق آينده / مقنع شد به گور / اما مقنع‌ها شوند زنده...

مجيد زهري
ايجاز زهري منطبق است با مفهوم وب‌لاگ نويسي. موضوع‌هايي که درباره‌شان مي‌نويسد، بديع و جالب است؛ درست‌تر بگويم، زاويه‌اي که از آن به موضوع‌ها نگاه مي‌کند، خاص خود اوست. چيزهايي را نشان مي‌دهد که به‌رغم نزديکي ديده نمي‌شوند. برخي را هم خود ِ ذهن تمايلي به ديدن‌اش ندارد که خواندن مطالب زهري باعث درگير شدن‌اش مي‌شود.

بيژن صف‌سري
سخته و استوار مي‌نويسد و قلم مرغوبي دارد. افسوس که در اين کهنه ديار، قدر روزنامه‌نگاران خوش‌قلمي چون او آن‌طور که بايد دانسته نمي‌شود.

ملکوت ميم.
در کنار مسائل فلسفي و ملکوتي به نکات زميني خوبي اشاره مي‌کند؛ مثلا سرسري‌خوانان. و مسائل جالبي را به بحث مي‌گذارد؛ مثلا تاثيرگذاران. قدرت ِ قلمش هم که بي‌نياز از تعريف است.

نق‌نقو
نق‌هايش دل‌انگيز است و مرا به گذشته‌هاي دور مي‌بَرَد. نمي‌دانم چرا اين اسم را براي وب‌لاگش انتخاب کرده چون تناسبي با مطالب‌ش ندارد. وارد وب‌لاگ‌ش که مي‌شوي انگار وارد پارک زيبايي شده‌اي؛ پر از گل‌ها و گياه‌ها و پرنده‌های قشنگ؛ نغمه‌هاي قشنگ. جوانان قديمي در اين پارک چيزهاي خوبي براي يادآوري گذشته‌ها پيدا مي‌کنند.

ملاحسني
طنز ملا هم‌چنان رو به جلوست. سوژه‌هايش غيرمنتظره و بيان‌ش کوبنده است. اگر در ايران بود هفته‌اي دو سه راه‌پيمايي عليه‌اش بر پا مي‌شد! يکي از کارهاي طنزنويس، بيان آن چيزي‌ست که در دل مردم گره خورده و مجال بروز پيدا نمي‌کند. وقتي مردم آن حرف‌ها را از زبان طنزنويس مي‌شنوند نفس ِ راحتي مي‌کشند و مي‌گويند: آخيش، بالاخره يکي پيدا شد حرف دل ما رو بزنه! و احساس مي‌کنند که کمي سبک شده‌اند. ملا هم از آن طنزنويساني‌ست که حرف دل مردم را مي‌زند.

عبدالقادر بلوچ
کوتاه‌نويسي‌اش را دوست دارم. آن روزها که فيلترينگ ذله‌مان نکرده بود مراجعه‌مان به وبلاگ‌ش بيش‌تر بود براي شنيدن برنامه‌هاي راديوئي‌اش. ياد آن برنامه‌ها به‌خير که با چه زحمتي درست مي‌شد. طنز بلوچ افت و خيز ندارد و مثل قطاري‌ست که روي ريل مشخصي حرکت مي‌کند. جالب است که طنزنويسان روي وب، همه هم‌ديگر را تکميل مي‌کنند و کار هيچ‌کس شبيه به کار ديگري نيست. سبک بلوچ هم مختص به خود اوست و مشابهي ندارد.

اين يادداشت‌ها مفصل و ادامه‌دار است. در اين‌جا به منظور رعايت حال خواننده، تنها جملاتي از آن‌ها را آوردم.

Posted by sokhan at 03:24 AM | Comments (0)

May 30, 2007

تاثيرگذارترين‌ها

دوستان ارجمندم، پويا، نقطه ته خط و آونگ خاطره‌ها لطف کرده‌اند و از من خواسته‌اند تا در اقتراح تاثيرگذارترين‌ها شرکت کنم. مي‌خواستم مثل دوستان وب‌لاگ‌نويس از تمام کساني که بر من تاثيرگذاشته‌اند بنويسم اما يکي دو روزي فکر مي‌کردم اگر قرار باشد از ميان تاثيرگذارترين‌ها، تنها يکي را انتخاب کنم پاسخم چه خواهد بود.

ابتدا بايد بگويم تاثيرگذارترين اشخاص بر من کساني بوده‌اند که حرف‌هاي‌شان مرا به فکر کردن در زمينه‌هايي که قبلا به آن‌ها فکر نکرده بودم واداشته است. اين اشخاص در مقابل کساني قرار مي‌گيرند که به جاي ايجاد سوال و انداختن شخص در مسير انديشيدن، خودشان سوال طرح مي‌کنند و خودشان جواب مي‌دهند. حرف اين‌ها دعوت به انديشيدن نيست؛ راه نشان دادن است. امروز معتقدم راهي که خود ِ شخص آن را نيابد و ديگران به او نشان دهند، با ثبات قدم طي نمي‌شود. هميشه اما و اگري هست. همين اما و اگر مي‌تواند در مرحله‌اي –مثلا در بحران- باعث عقب‌گرد شخص و بلاتکليفي فکري او شود.

از زاويه‌اي ديگر به موضوع نگاه کنيم. يکي مي‌گويد بينديشيم و خودمان نتيجه بگيريم، ديگري مي‌گويد من انديشيده‌ام و نتيجه اين است. نتيجه‌اي که او گرفته يعني سقف؛ سقفي که از آن بيش‌تر نمي‌توان اوج گرفت. نتيجه‌اي که او گرفته است يعني ديوار؛ ديواري که نمي‌توان از آن عبور کرد. انديشيدن ما را از اين سقف و از اين ديوار عبور مي‌دهد.

با اين مقدمه مي‌توانم از کسي بگويم که مرا در بسياري از مسائل به فکر کردن واداشت، هر چند خود با ذهن تندش براي بسياري از سوالات، جوابي يافته بود و مايل بود ديگران نيز از جواب‌هاي او بهره گيرند. خيلي‌ها به دنبال او به راه افتادند اما چون خودْ راه را نيافته بودند در مراحل بحران بازگشتند. نه تنها بازگشتند، بل‌که او را به خاطر مسيري که نشان داده بود، لعن و نفرين کردند.

اما براي من از آن چه او گفت و نوشت، فکر کردن ماند؛ از زاويه‌هاي ديگر نگريستن ماند؛ مطالعه در افکار و انديشه‌هاي ناشناخته ماند؛ پويايي و تکاپوي دائم ذهن ماند؛ گفتن و نوشتن به زبان مردم ماند. و من از دکتر شريعتي به خاطر همه‌ي اين‌ها و تاثير ِ ماندگاري که بر من گذاشت متشکرم.

آن‌طور که در اين يکي دو روز ديده‌ام تقريبا تمامي دوستان در اين اقتراح شرکت کرده‌اند با اين حال دوستان ارجمندم، مجيد زهري، سام ضيايي، مسعود برجيان، فرهاد رجبعلي، و آليوس اگر مخالف با چنين پرسش و پاسخ‌هايي نباشند قطعا جواب‌هاي‌شان جالب و خواندني خواهد بود.

Posted by sokhan at 03:24 AM | Comments (1)

March 19, 2007

چند کلمه درباره نوشته آخر مجيد زهري

پست آخر مجيد زهري درباره‌ي نوشته‌ي آزاده فرقاني ناراحت‌کننده بود؛ نه فقط ناراحت‌کننده، که آزاردهنده بود. ما در وبلاگ‌شهر، سعي مي‌کنيم هم‌زيستي مسالمت‌آميز را ياد بگيريم؛ ياد بگيريم که هر کدام، فکر ِ خودمان را داشته باشيم و رعايت صاحبان تفکر ديگر را بکنيم. لازمه‌ي اين کار، احترام است، آن‌هم احترام متقابل. امروز، همان‌قدر که مجيد موافق سلطنت است، من مخالف آنم. به همين نسبت، جماعتي که در وب‌لاگ‌شهر مي‌نويسند و فعاليت مي‌کنند، موافق و مخالف افکار مختلف سياسي و اجتماعي هستند. من شديدا مخالف سلطنت هستم؛ شديدا مخالف مجاهدين خلق هستم؛ شديدا مخالف گروه‌هايي که خود را از نظر فکري و مادي وابسته به دولت‌هاي غربي و شرقي مي‌کنند هستم؛ شديدا مخالف زورگويي و استبداد به هر شکل و صورتي هستم.

ولي سعي کرده‌ام و مي‌کنم که در مقابل موافقان اين گروه‌ها و شيوه‌ها، رگ گردن کلفت نکنم؛ صدايم را بالا نبرم. جنبه‌هاي مثبت غيرسياسي اشخاص را تحت‌الشعاع جنبه‌هاي سياسي‌شان قرار ندهم. همان‌طور که همسايه‌ي ديوار به ديوار سلطنت‌طلب من مي‌تواند به عنوان يک آدم غيرسياسي برايم قابل معاشرت و محترم باشد، همسايه‌ي وب‌لاگي من هم بايد بتواند چنين باشد. اما دوام و بقاي اين رابطه به هر دو طرف بستگي دارد نه به يک طرف.

من در مقابل زورگويي مي‌ايستم. زورگو، هر که مي‌خواهد باشد. من در مقابل کسي که بخواهد به زور چادر از سر زنان بردارد مي‌ايستم. من در مقابل کسي که بخواهد به زور چادر به سر زنان بکند مي‌ايستم. مادربزرگ من، عمه‌ي من، خاله‌ي من، چادري بوده‌اند. من اگر کسي به آن‌ها به خاطر چادري بودن تعرض کند، مسلما سکوت نخواهم کرد و شديدترين واکنش‌ها را نشان خواهم داد؛ گيرم، خودم مخالف چادر باشم.

من در مقابل تحقيرکنندگان زن مي‌ايستم. کاري که زهري در نوشته‌ي آخرش کرده است، نوعي تحقير و تجاوز کلامي‌ست. در همان کانادا که محل زندگي ايشان است، اگر همين جملاتي که به خانم فرقاني نوشته است، در محل کار، به همکار زن ايشان گفته شود، تعرض به حساب مي‌آيد. خود مجيد هم قطعا اگر کسي به يکي از خانم‌هاي اهل قلمي که ايشان قبول دارد با چنين جملاتي برخورد کند، شديدا اعتراض خواهد کرد. پس نفس اين کار زشت است. فرق هم نمي‌کند که طرف سلطنت‌طلب باشد، يا جمهوري‌خواه. خود ِ برخورد، غلط است.

مجيد مي‌تواند در مقابل مخالفتي که با او مي‌شود موضع بگيرد و بر درستي حرفي که زده است پاي بفشارد. اين به ميل خودش بستگي دارد. ولي شيوه‌ي کم‌ضررتر، همان هم‌زيستي مسالمت‌آميزي‌ست که با کمي ملاحظه امکان‌پذير است. مي‌توان در همسايگي يک‌ديگر با آرامش زندگي کرد. مي‌توان هم، فضا را متشنج کرد. قطعا تشنج خوب نيست. بد است که طرف مقابل هم از همان شيوه استفاده کند.

Posted by sokhan at 04:27 AM | Comments (6)

March 09, 2007

پاسخ به دوستان، همراه با نکاتي در باره وب‌لاگ‌نويسي

از دوستان ارجمندي که لطف کرده‌اند و نظرشان را ذِيل معرفي وب‌لاگ‌ها نوشته‌اند بسيار متشکرم.

پنگوئن نوشته است که مشکل پيوندهاي داخل متن را درست کنم. با تشکر از ايشان، به محض اين‌که بتوانم اين کار را خواهم کرد.

مجيد عزيز در مورد ايرادهاي کنار هم قرار دادن چند وب‌لاگ و معرفي تطبيقي آن‌ها نوشته است. من قبلا در باره‌ي ده دوازده وب‌لاگ چيزهايي نوشته بودم، که از جمله آن‌ها همين شش وب‌لاگي‌ست که نقد شده. ديدم اگر بخواهم آن‌ها را تک‌به‌تک منتشر کنم، کار به درازا خواهد کشيد، لذا هر سه تا را زير يک عنوان آوردم. شايد شش هفت تاي ديگر از اين يادداشت‌ها را هم همين‌طور منتشر کنم و کار سَبُک که شد –به شکلي که مجيد خواسته است- معرفي‌ها را يکي‌يکي بياورم. البته اين هم بد نيست که چند وب‌لاگ ِ از نظر محتوايي شبيه به هم، به همين صورت، کنار هم معرفي و نقد شوند؛ منتها اين کار بايد واقعا تطبيقي باشد، نه مثل چيزهايي که من نوشته‌ام مستقل و جدا از هم. شايد ابهام ِ مورد اشاره‌ي مجيد به خاطر همين استقلال مطالب باشد.

پويا جان!
من در وب‌لاگم آن‌طوري مي‌نويسم که حرف مي‌زنم و به اعتقاد من اين براي وب‌لاگ، بهترين سَبـْـک است. اگر نويسنده‌اي، توانايي نوشتن مطالب سياسي با زبان ادبي داشته باشد، گمان نمي‌کنم بتواند با مخاطب عام ِ اينترنتي ارتباط برقرار کند. بهترين ِ اين نوع زبان‌ها، در دوره‌ي معاصر، زبان آقاي دکتر عبدالکريم سروش است که خوانندگان خاص خودش را دارد.
اما اين که بگوييم همه يک‌جور و يک‌شکل، مثلا به زبان محاوره، يا به زبان ادبي، يا به هر سبک و سياق ديگري بنويسند، اين اشتباه است و به گوش هم گرفته نخواهد شد. به عبارتي در اين آزادي مطلق وب‌لاگ‌شهر، هر کس کار خودش را خواهد کرد و اهميتي به چنين پيشنهادهايي داده نخواهد شد.
خود شما، در وب‌لاگ‌تان مطالب را به سبک گزارش ِ نشريات وزين مي‌نويسيد؛ پاکيزه و مستحکم هم مي‌نويسيد. اين براي وب‌لاگ اندکي سنگين است. اگر قرار است چنين بنويسيم، بايد کوتاه بنويسيم تا خواننده بتواند مطلب را روي صفحه‌ي مانيتورش دنبال کند.
متاسفانه جز نوت‌بوک، آن هم نوت‌بوک خيلي سَبُک يا "تخت"، نمي‌توان صفحه نمايشگر را مثل روزنامه يا مجله يا کتاب در دست گرفت و با بدن آزاد، مطالعه کرد. کوچک‌ترين جابه‌جايي‌ي سر و گردن و بدن، تمرکز نگاه را به هم مي‌زند و مطلب از دست خواننده در مي‌رود. به خصوص در صفحاتي مانند صفحات وب‌لاگ شما که نوشته از دو طرف تراز شده و چشم به آساني خط را گم مي‌کند. تراز از دو طرف، اگر براي ستون روزنامه‌ها و مجلات خوب است، براي صفحات وب‌لاگ "مطلقا" خوب نيست. حتي در بعضي از نشريات خارجي، ستون را از دو طرف تراز نمي‌کنند. باز خوب است که پاراگراف‌ها را کوتاه مي‌گيريد و آن‌ها را با يک خط ِ خالي از هم جدا مي‌کنيد.
به اين مشکلات بايد بالا و پايين کردن ِ سطور را نيز اضافه کرد. در روزنامه و مجله و کتاب، صفحه کم‌تر بالا و پايين برده مي‌شود و بيشتر چشم و سر است که به طرف پايين حرکت مي‌کند اما در کامپيوتر، بعد از مطالعه‌ي دو سوم سطرها، کاربر معمولا، با کليد "صفحه پايين" يا "فلش پايين" يا حلقه‌ي ماوس، باقي سطور را به طرف "بالا" مي‌فرستد و خود ِ همين کار، تمرکز را تا حد زيادي بر هم مي‌زند و خواننده را خسته مي‌کند.
به هر حال نوشته‌ي اينترنتي، بايد کوتاه‌تر از نوشته‌ي نشريات کاغذي باشد، به همين دليل ِ ساده‌ي خسته شدن ِ چشم و بدن ِ خواننده و مشکلات ارگونوميک. من خودم ايجاز را رعايت نمي‌کنم ولي سعي مي‌کنم با ساده‌نويسي، خواندن نوشته‌ي بلند را آسان کنم. گمان مي‌کنم که خواننده‌ي مطالب سياسي، مي‌خواهد هر چه سريع‌تر محتوا را بگيرد و کم‌تر به آرايه‌هاي ادبي توجه مي‌کند.
يک چيز جالب ديگر که در اينترنت به آن برخورد کرده‌ام، و البته جاي مطالعه بيش‌تر دارد، اين است که مقدار معيني اشتباه، چه در املا (*)، چه در انشا (**)، مطلب وب‌لاگي را خودماني‌تر و ارتباط آن را با خواننده آسان‌تر مي‌کند. اگر اين اشتباهات
1- مشخص باشد که از بي‌سوادي نويسنده نيست؛
2- از يک حد معين تجاوز نکند؛
3- فقط در مطالب روزمره و وب‌لاگ‌هاي غيررسمي باشد
به نزديک شدن نويسنده و خواننده کمک مي‌کند. چيزي مثل تـُـپـُـق زدن، يا تکرار کلمه، يا نقص جمله موقع حرف زدن. البته اين گفته‌ي من به نظر عجيب مي‌رسد، ولي فکر مي‌کنم پُربي‌راه نباشد. نمونه‌هاي اين نوع اشتباهات ِ "خوش‌خيم" را در وب‌لاگ‌هاي برخي از نويسندگان حرفه‌اي مي‌توان جست‌وجو کرد. اين‌گونه اشتباهات در نوشته‌هاي چاپي، مطلقا اين خاصيت را ندارد و بايد از آن‌ها پرهيز شود. نويسندگان تازه‌کار هم بهتر است از اين خاصيت چشم بپوشند تا وجود اشتباه به حساب بي‌سوادي‌شان گذاشته نشود!
فکر نمي‌کنم لازم باشد، در مورد خطاي عمومي‌ي برابر گرفتن ساده‌نويسي با زبان محاوره‌اي چيزي بگويم. پس به همين اندازه توضيح بسنده مي‌کنم.

جوانه‌هاي عزيز! موناهيتا جان! اگر اي‌ميلي نوشته‌ايد که من به آن پاسخ نداده‌ام، عذر مي‌خواهم. مطمئن باشيد غرضي در کار نبوده است و در ميان انبوه گرفتاري‌ها، به تنها چيزي که فکر نمي‌کنم با نام و بي‌نام بودن فرستنده‌ي اي‌ميل است. فقط نمي‌توانم در فواصل کوتاه، اي‌ميل‌ها را بخوانم و به آن‌ها پاسخ گويم.

آقاي قاسم، انشاءالله ضعف‌ها را برطرف مي‌کنم. وب‌لاگ آقاي علامه‌زاده هم در فهرست ِ وب‌لاگ‌هايي‌ست که قصد نقد و معرفي آن‌ها را دارم. البته کي به اين کار موفق شوم، نمي‌دانم.

نقد ِ وب‌لاگ "سردبير:خودم" هم قبلا نوشته شده که به زودي منتشر مي‌شود. جهت اطلاع "يه نفر" عرض شد.

نازخاتون و پريدخت عزيز، سعي مي‌کنم از اين به بعد در انتهاي هر مطلب، نشاني سايت‌ها را بياورم. ممنونم از توجه شما.

خانم امين عزيز، اطمينان داشته باشيد که معروفيت و محبوبيت کسي بر نوشته‌هاي من تاثير ندارد و اتفاقا کساني که معروف‌تر و محبوب‌تر هستند نقد بيشتري شامل‌شان مي‌شود تا بتوانند معروفيت و محبوبيت‌شان را بهتر حفظ کنند. آن‌چه در اين معرفي‌ها و نقدها مي‌نويسم صرفا به محتواي وب‌لاگ‌ها متکي است و مطلقا به شناخت شخصي ارتباط ندارد. اين‌ها نظر خواننده‌اي‌ست که نويسنده‌ي وب‌لاگ را فقط و فقط در آينه‌ي وب‌لاگش مي‌بيند و مي‌شناسد. به بيان ديگر وب‌لاگ در اين‌جا يک انسان ديگر است، که نامش، نام وب‌لاگ است، و محتويات فکري‌اش آن‌چيزي که به صورت نوشته و صوت و تصوير در وب‌لاگ منعکس شده است. من اين انسان ِ وب‌لاگي را معرفي و نقد مي‌کنم. اين انسان ِ وب‌لاگي (مثل انسان‌هاي "سکند لايف")، انعکاسي‌ست از يک انسان حقيقي که نامي حقيقي و جسمي واقعي دارد. اين انعکاس مي‌تواند کاملا شبيه به انسان واقعي باشد، يا نباشد. مي‌تواند بازتابي از وجود او باشد، يا نباشد. ما نه مي‌خواهيم، و نه مي‌توانيم اين مقايسه را انجام دهيم چون ممکن است اصلا آن انسان واقعي را نشناسيم. حتي اگر نام واقعي‌اش را بدانيم، دليلي براي شناخت او نيست. تنها کاري که مي‌توانيم بکنيم شناخت و نقد انديشه‌هاي انسان ِ وب‌لاگي است. ممکن است کسي انسان واقعي سازنده‌ي انسان وب‌لاگي را از نزديک بشناسد و تفاوت اين دو را بداند. ولي خواننده، واقعا با کدام‌يک از اين دو سر و کار دارد؟ و نقد کدام‌يک با اين ملاحظه ارجح است؟ اين سوالي‌ست که صاحب‌نظران بايد به آن پاسخ دهند.

آقاي آقازاده عزيز،
از اين که لطف کرديد و نظرتان را مرقوم فرموديد سپاسگزارم. در اتاق تاريکي که چند روزنه‌ي کوچک دارد، و همان را هم بر ما زياد مي‌بينند و به بهانه‌هاي مختلف مي‌بندند، پنجره‌هايي باز شده که از آن نور و هواي تازه به درون مي‌آيد؛ نور و هواي تازه‌اي که با خود طراوت و شادابي مي‌آورد. اين پنجره‌ها، همان وب‌سايت‌ها و وب‌لاگ‌ها هستند که در اين فضاي تنگ و آلوده بر روي ما گشوده شده‌اند. درست مي‌فرماييد. وب‌لاگ‌ها هنوز در اول راه هستند و بايد به آن‌ها فرصت داد تا رشد کنند. نقد، مانع از کدر شدن اين پنجره‌ها مي‌شود. نقد ِ اهالي با سابقه مطبوعات مسلما به خودآگاهي وب‌لاگ‌نويسان کمک خواهد کرد که اميدواريم از اين نقدهاي موثر در آينده بهره‌مند شويم.

در همين‌جا از نيک‌آهنگ کوثر عزيز به خاطر لطف هميشگي‌اش نسبت به نوشته‌هاي من، و ملاحسني کانادا به خاطر نقد وب‌لاگم در "راز لبخند" تشکر مي‌کنم؛ همين‌طور از محبت فانوسيان و آليوس و نق‌نقوي عزيز، و نيز آميز محمود خُفيه‌نويس ِ دارالصوت زمانه که اميدواريم از فيض رَشـَحات قلم‌ توانايشان همواره مُسْـتــَفيد گرديم.

(*) اشتباه در املا، فقط در حد جا افتادن حروف در کلمات (مثلا "فرهگ لغت" به‌جاي "فرهنگ لغت"، يا "چرغ مطالعه" به‌جاي "چراغ مطالعه" و امثال اين‌ها) يا جابه‌جا شدن حروف در کلمات (مثلا "دتفر يادداشت" به‌جاي "دفتر يادداشت"، يا "فجنان چاي" به "فنجان چاي" و امثال اين‌ها) يا تايپ مثلا "ر" به جاي "ز"، يا "س" به جاي "ش" و امثال اين‌ها بايد باشد. غلط املايي، مثلا "حاضر" را "حاظر" نوشتن، "وهله" را "وحله" نوشتن، "اجتماعي" را "اجتمائي" نوشتن و امثال اين‌ها در هيچ حالتي جايز نيست.
شايد بد نباشد به اين نکته اشاره کنم که چشم خواننده، جا افتادن حروف در وسط کلمات را کم‌تر حس مي‌کند و کلمه را در ذهن درست مي‌بيند و درست مي‌خواند. اما جا افتادن حرف اول و حرف آخر ِ کلمه، اين خاصيت را ندارد و چشم فورا متوجه جا افتادگي مي‌شود.

(**) مثلا آوردن دو "را" در يک عبارت (هميشه سعي مي‌کرد کتابي را که خوانده است را به دوستانش معرفي کند). يا جا انداختن فعل بدون قرينه (مترجم، کتاب را ترجمه و در دست‌رس عموم قرار داد).

Posted by sokhan at 08:14 PM | Comments (2)

February 20, 2007

کمي جدي‌تر با وب‌لاگ‌ها (4و5و6)؛ وب‌نوشت؛ تارنوشت؛ ف.م.سخن

وب‌نوشت

وب‌نوشت شايد اولين وب‌لاگ ايراني باشد که مطالب آن نه تنها بر روي اينترنت که به صورت کتاب هم منتشر شده است. اين کار موجب شده تفاوت‌هاي نشر اينترنتي با نشر کاغذي بهتر معلوم شود و ضعف و قوّت هر يک براي بيان مطالب وب‌لاگي آشکارتر گردد.

انضباط آقاي ابطحي در نوشتن وب‌نوشت، آلماني‌ست و براي من که تحسين‌کننده‌ي انضباط آلماني هستم اين خصيصه امتياز بزرگي به شمار مي‌رود. نوشته‌هاي آقاي ابطحي، بيش‌ از آن که سياسي باشد، انساني‌ست. پشت ظاهر سياسي مطالب، باطن انساني پنهان است و اين را خيلي راحت مي‌توان حس کرد. تفاوت عمده‌ي وب‌نوشته‌هاي آقاي ابطحي با وب‌نوشته‌هاي مهاجراني و معين و عبدي در همين‌جاست. در نوشته اين‌ها، جملات پيش از انتشار از فيلترهاي مختلف مي‌گذرد و هر چه لعاب شخصي و انساني‌ست از آن گرفته مي‌شود و باقي‌مانده، يعني ته‌نشين خشک و گلوگير سياسي به خواننده عرضه مي‌گردد. اين نوع نوشته‌ها روح ندارد و نمي‌تواند بر قلب خواننده اثر بگذارد، حال آن‌که قلب خواننده براي يک وب‌لاگ‌نويس بايد مهم‌تر از مغز او باشد. در وب‌لاگ‌هاي نام برده شده، فاصله‌اي هست ميان نويسنده و خواننده که نويسنده خواسته يا ناخواسته آن را ايجاد مي‌کند. اما مطالب وب‌نوشت اين چنين نيست و وجه غالب بر نوشته‌ها، انسان است نه سياست. در اين‌جا به يک تفاوت ديگر ميان وب‌لاگ با وب‌سايت، و وب‌نوشته با مقاله مي‌رسيم که آن ترکيب احساسات نويسنده است با مطلب. مطلب وب‌لاگي بايد سهم بزرگي از آن‌چه در درون نويسنده مي‌گذرد داشته باشد و خواننده اين را ببيند و بفهمد. در مطالب غير وب‌لاگي مثل مقاله و گزارش و جستار و امثالهم اين سهم به حداقل مي‌رسد و بايد هم برسد چون وظيفه اين‌ها چيز ديگري‌ست.

وب‌نوشت، الگوي عالي براي کوتاه‌نويسي‌ست. گاه پيش مي‌آيد که مطالب با برخي اشتباهات منتشر مي‌شود که تعداد آن‌ها خوشبختانه قليل است. مشخص است که آقاي ابطحي از نيروي کمکي براي سامان‌دهي وب‌لاگ‌شان استفاده مي‌کنند که با در نظر گرفتن مشغله و مسئوليت ايشان قابل درک است.

صاحب وب‌نوشت، کسي‌ست که در حمايت از وب‌نويسان ِ دربند بسيار مسئولانه عمل کرد و از وب‌لاگ خود براي خبررساني در اين زمينه بهره جست.

در کنار وب‌نوشت، بخشي هم به عکس‌هاي آقاي ابطحي اختصاص دارد که پشت صحنه‌ي سياست ايران را نشان مي‌دهد. اما از اين عکس‌هاي پشت صحنه جالب‌تر، عکس‌هاي محيط زندگي ماست که هر روز با آن سر و کار داريم. از گل و باغ‌چه گرفته تا خيابان و اتومبيل و غيره.

وب‌نوشت، به نظر اين‌جانب، تمام چارچوب‌هاي يک وب‌لاگ را رعايت مي‌کند و کاربرد صحيح آن‌را به ما نشان مي‌دهد.

***

تارنوشت

تارنوشت از آن گروه افرادي‌ست که بي سر و صدا مي‌آيند، بي سر و صدا مي‌نويسند، و بي سر و صدا مي‌روند. از آن گروه افرادي که نوشته‌شان را منتشر مي‌کنند و منتظر نتيجه‌اش نمي‌مانند؛ اما اين نوشته‌ها، در جايي اثر مي‌کنند، گيرم نويسنده از آن‌ها بي‌خبر بماند!

سام‌الدين ضيايي خبرنگار است ولي در تارنوشت نه تنها مقاله و گزارش، که وب‌لاگ هم مي‌نويسد. او ضمنا يکي از نويسندگان وب‌لاگ گروهي فانوس است و طنزنوشته‌هايش را در آن‌جا زير عنوان "شوخ‌لاگ" منتشر مي‌کند. در طنزنويسي از شيوه‌ي بزرگ‌نمايي استفاده مي‌کند، و اين کار را با اغراق و تکرار اغراق در کلمات مورد استفاده توسط سوژه انجام مي‌دهد.

يکي از قسمت‌هاي جالب وب‌لاگ تارنوشت، بخش "خواندني"هاست. خواندني‌ها، در اصل پيوندهايي‌ست که صاحب تارنوشت به مطالب ديگران مي‌دهد و اين چيز خاصي نيست و در اکثر وب‌لاگ‌ها هست. اما چيزي که جالب است، عنواني‌ست که سام با سه چهار کلمه براي برخي از پيوندها درست مي‌کند. اين عنوان‌ها نمايان‌گر نظر نويسنده نسبت به آن مطلب و بسيار تيزبينانه است.

ضعف بزرگ تارنوشت، دير بالا آمدن آن است. صفحات تارنوشت به‌ظاهر سنگين نيست، ولي انگار گيري در جايي وجود دارد که بالا آمدن وب‌لاگ را بيش از حد تحمل خواننده کـُـنـْـد مي‌کند. اميدوارم سام اين نقيصه را به نحوي برطرف کند.

چون قالب تارنوشت هرگز براي من به صورت کامل باز نشده و هر بار گوشه‌اي از آن با کادر خالي و علامت ضربدر آشکار شده، نمي‌توانم نظر مثبتي در باره‌ي آن بدهم. اما در مورد محتواي مطالب مي‌توانم بگويم که نوعي خستگي و دل‌آزردگي در آن‌ها ديده مي‌شود که صادقانه است و بر مخاطب اثر مي‌گذارد. اگر صاحب تارنوشت مي‌توانست قيدهايي را که بر فکر و زبانش دارد بردارد، و آن‌چه را که مي‌خواهد بي کم و کاست بنويسد، يقينا خوانندگان با مطالب متفاوت‌تر و موثرتري رو به رو مي‌شدند. اما گاه زور وضع و اوضاع، از شخص بيش‌تر است و در سَبُک سنگين کردن‌هاي مدام، ترجيح بر آرام بودن و آرام ماندن است؛ وضع و اوضاعي که خود را خواه‌ناخواه به همه‌ي ما تحميل کرده است.

***

ف.م.سخن

شايد تعجب کنيد که چرا اسم وب‌لاگ خودم را در اين‌جا آورده‌ام؛ شايد هم گمان کنيد که اين اسم را به عنوان ِ نويسنده‌ي مطلب، در آخر تيتر آورده‌ام؛ اما اين‌طور نيست! من نه تنها نويسنده‌ي وب‌لاگ ف.م.سخن هستم بل‌که آن را مي‌خوانم و مثل تمام وب‌لاگ‌هاي ديگر نقد مي‌کنم. نقد يعني بدي‌ها و خوبي‌ها را يک‌جا ديدن و در باره‌شان نظر دادن. نقد يعني نظري که بخواهد و بتواند خوب‌ها را بيش‌تر، و بدها را کم‌تر کند. نقد يعني به نويسنده قوّت قلب دادن براي طي طريق، ضمن نشان دادن بي‌راهه‌ها و دره‌ها. با همين نگاه، من، خواننده‌ي وب‌لاگ ف.م.سخن هستم و شايد بيش‌تر ازديگران از ضعف‌هاي آن با خبرم.

وب‌لاگ ف.م.سخن در اصل يک وب‌لاگ نيست بل‌که محلي‌ست که نوشته‌هاي خيلي کم ِ وب‌لاگي در ميان انبوه مقالات و طنزنوشته‌هاي غير وب‌لاگي گم مي‌شود. اين‌که نويسنده از وب‌لاگ براي ارائه‌ي مقاله‌ها و طنزنوشته‌هايش استفاده مي‌کند لابد به دليل محدوديت‌هاي نشر کاغذي‌ست؛ چون نمي‌تواند فکرش را "عينا" و بدون خودسانسوري و سانسور در نشريات چاپ کند لذا آن‌ها را در جهان ِ مجازي منتشر مي‌کند. چرا مطالب وب‌لاگي در اين وب‌لاگ کم است؟ شايد علت آن اين است که نويسنده، عامل بيروني، يعني مردم و تاريخ و سياست را بيش از عامل فرد در تغيير بنيان‌هاي اجتماعي موثر مي‌داند؛ شايد هم سخن گفتن از خود را به اندازه‌ي نوشتن در باره‌ي اجتماع و سياست مفيد نمي‌داند. وب‌لاگ براي او چيزي‌ست شبيه به روزنامه. چون امکان چاپ مطلب در روزنامه ندارد، از وب‌لاگ به جاي روزنامه استفاده مي‌کند.

قالب وب‌لاگ ف.م.سخن، ابتدايي و نشان‌گر بي‌توجهي وي به سر و وضع ظاهري‌ست. وب‌لاگْ‌چرخان ندارد و مدت‌هاست تغييري در اين پوسته نداده است. احتمالا ترس از دست‌کاري و خرابي به بار آوردن موجب اين امر است؛ شايد هم محافظه‌کاري علت آن است!

اما هر چه در مورد ظاهر سهل‌انگار است، در مورد باطن سخت‌گير و وسواسي‌ست. جز مطالبي که بسته به اوضاع، خيلي سريع نوشته مي‌شود، باقي مطالب را چندين بار کلمه به کلمه زير ذره‌بين قرار مي‌دهد. او يک‌ضرب مي‌نويسد، ولي يک‌ضرب منتشر نمي‌کند! شيوه‌ي "سخن" براي غلط‌گيري، بازخواني مکرر است. کاري که در نشريات کاغذي، چند نفر نمونه‌خوان انجام مي‌دهند، او در اين وب‌لاگ با خواندن چند باره‌ي مطلب در فواصل مختلف زماني (از چند دقيقه تا چند ساعت) انجام مي‌دهد. ورژن برخي از نوشته‌هاي او گاه به سي و چهل مي‌رسد، هر چند تغييرات نهايي به اندازه‌ي تعويض يا جابه‌جايي چند کلمه باشد! براي او هر اشتباه شکلي يا محتوايي، به معني کم‌ارزش شمردن وقت و شعور خواننده است.

او مدت‌ها نيم‌فاصله‌ها را رعايت نمي‌کرد، چون در برخي از صفحات اينترنتي (مثل گوگل)، اين نيم‌فاصله‌ها به هم مي‌چسبند و جمله را مخدوش مي‌کنند. هنوز هم در باره‌ي استفاده از نيم‌فاصله مردد است.

مخاطبان سخن، افراد معمولي هستند و چون خود او هم فردي معمولي‌ست دوست دارد به زبان هم‌طرازان خود سخن بگويد. به همين خاطر است که او دکتر شريعتي و ايزاک آسيموف را دوست دارد چون به قول جمال‌زاده با مردم به زبان آدميزاد سخن مي‌گويند! به نظر سخن، کساني که "پيچيده" سخن مي‌گويند، يا بر مطلبي که مي‌گويند درست احاطه و اِشراف ندارند يا مشکل بيان دارند. عده‌اي هم هستند که مي‌خواهند خود را تافته‌ي جدا بافته نشان دهند و جاي‌گاهي فراتر از مردم عادي براي خود به دست آورند.

سخن دوست دارد به تمام کامنت‌ها –که تعدادشان هم زياد نيست- در زير هر يک از آن‌ها پاسخ دهد و ارتباط مستقيم با خوانندگان‌اش داشته باشد ولي ظاهرا امکانات و شرايط اين اجازه را به او نمي‌دهد. او قدردان خواننده‌هاي خود و تمام کساني‌ست که وقت مي‌گذارند و نظرشان را براي او مي‌نويسند هر چند به خاطر اوضاع فعلي نتواند حتي تشکري از آن‌ها بکند. همين‌طور دوستان ارجمندي که لطف مي‌کنند به نوشته‌هاي او در خبرگزاري‌هاي اينترنتي مثل بلاگ‌نيوز و صبحانه و هفتان و بلاگ‌چين و نيز وب لاگ‌هاي‌شان پيوند مي‌دهند.

تعداد وب لاگ‌هايي که سخن مي‌خواند ظاهرا محدود است و اين به هيچ‌وجه خوب نيست. با اين‌حال به نظر مي‌رسد که او در تلاش دائمي براي يافتن و مطالعه‌ي وب‌لاگ‌هاي خواندني‌ست.

از ضعف‌هاي ديگر وب‌لاگ ف.م.سخن، فقدان پيوند در خلال برخي نوشته‌هاست؛ مثلا وقتي در باره‌ي "وب‌نوشت" مطلبي مي‌نويسد، خواننده نمي‌تواند با کليک بر روي کلمه‌ي "وب‌نوشت"، يک‌راست به آن‌جا برود. باز اين ضعف ناشي از شرايط است و قدر مسلم از بي‌توجهي و سهل‌انگاري نيست.

ف.م.سخن، با برخي از مطالب‌اش عکس همراه مي‌کند. عکس‌هايي که او مي‌گيرد چون با موبايلي قديمي‌ست کيفيت تصويري ندارد ولي مي‌تواند نوشته‌هايش را کامل کند. براي او مسئله‌ي بالا آمدن سريع وب‌لاگ از مهم‌ترين مسائل است و وب‌لاگ‌داراني را که بدون در نظر گرفتن سرعت پايين اينترنت در ايران، صفحات وب‌لاگ‌شان را سنگين مي‌کنند، آدم‌هايي غيرمسئول مي‌داند.

Posted by sokhan at 04:52 AM | Comments (9)

February 15, 2007

کمي جدي‌تر با وب‌لاگ‌ها (1 و 2 و 3)؛ وب‌لاگ بي‌بي‌گل؛ سيبيل طلا؛ زن‌نوشت

پيش‌تر، از رنگ وب‌لاگ‌ها نوشتم و اين که نام هر وب‌لاگ چه چيزهايي به ذهنم متبادر مي‌سازد. ضمن آن، در سلسله يادداشت‌هايي، به تاثير وب‌لاگ‌ها بر زبان فارسي پرداختم که قرار بود صفحه‌ي پازلي را کامل کند و تصويري معين در ذهن خواننده‌ي پي‌گير به وجود آورد. اما اين‌طور به نظر مي‌رسد که حق مطلب هنوز ادا نشده و چيزهاي ديگري هست که در مورد وب‌لاگ‌ها و تاثيرشان بر انديشه و زبان بايد نوشت. در "راديو زمانه" کارهايي در اين زمينه شده و مي‌شود: عبدي کلانتري مطالب ژرفي مي‌نويسد؛ عليرضا افزودي برخي نوشته‌هاي وب‌لاگي را انتخاب مي‌کند و مي‌خواند. پيش‌تر از اين هم، "بيلي و من" کار مصاحبه با وب‌لاگ‌نويسان را آغاز کرده بود که قرار است "پارسانوشت" آن را ادامه دهد. غير از اين‌ها، خود ِ موضوع وب‌لاگ، در وب‌لاگ‌ها حضوري زنده و فعال دارد و از اين وسيله براي شناخت خود ِ وسيله استفاده مي‌شود.

در طرف ديگر اما، وب‌لاگ هنوز در ذهن بسياري از روشنفکران ما وسيله‌اي است در حد اسباب‌بازي. علت اين کوچک ديدن را نمي دانم. شايد درک درستي از توانائي‌هاي وب‌لاگ وجود ندارد، نه از جانب ما، نه از جانب آن‌ها. ممکن است ما در مورد ميزان کارآئي و اثرگذاري وب‌لاگ‌ها اشتباه مي‌کنيم؛ شايد هم آن‌ها اشتباه مي‌کنند. اين دست‌کم گرفتن مرا ياد کساني مي‌اندازد که در اوايل دهه هشتاد ميلادي، کامپيوترهاي شخصي را با آتاري و کومودور يکي مي‌گرفتند و فکر مي‌کردند که اين وسيله فقط به کار ِ بازي، و يا حداکثر آموزش مي‌آيد نه بيش‌تر. شايد در آن دوران حق با آن‌ها بود. مگر مي‌شد يک پي.سي را با يک مين‌فريم برابر گرفت؟ مگر از پردازش‌گر 8 مگاهرتزي، مانيتور مونوکروم سي. جي. اِي 12 اينچي، پرينتر چرخ خورشيدي، فلاپي 360 کيلوبايتي، و بعدها 10 تا 20 مگابايت هاردديسک مي‌توانست کاري برآيد؟ حتي غولي مانند آي.بي.ام نتوانست آينده کامپيوترهاي شخصي را پيش‌گويي کند و عقب ماند؛ به شدت عقب ماند. به خاطر اين عدم پيش‌گويي حتي تا مرز ورشکستگي پيش رفت. غول آبي نمي‌توانست از مين‌فريم‌ها دل بکند و بپذيرد که در دل ِ اين دستگاه‌هاي کوچک، قابليت‌هاي شگرفي نهفته است.

اهل ِ قلم ِ صاحبْ‌نام ما نسبت به وب‌لاگ، مانند آي.بي.ام فکر مي‌کنند. براي آن‌ها غير از نشر کاغذي هيچ نشر ديگري جدي نيست. حتي شايد بدشان نيايد که حروف کتاب‌هاي‌شان از "گارسه" برداشته و در "ورساد" و "رانگا" چيده شود، يا حداکثر از لاينوترون استفاده شود. مگر مي‌شود خود نويسنده، خبر را با کامپيوتر شخصي‌اش تايپ کند و از آن طرف کتاب کامل تحويل بگيرد و يا از آن عجيب‌تر هر آن‌چه را که در ذهن دارد بي‌واسطه‌ي "خبر" به کامپيوتر منتقل کند و چندي بعد همان "از ذهنْ‌تايپ‌شده"ها را به شکل کتاب ببيند؟ مگر ممکن است، "ازذهنْ‌تايپ‌شده‌ها" با فشار يک کليد، در زماني کم‌تر از يک ثانيه، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب عالم پخش شود و خواننده بتواند آن‌ها را حتي در ايستگاه فضايي بخواند؟

شايد هم راست مي‌گويند. تماس با مخاطب عام، نه مخاطب خاصي که کامپيوتر و اينترنت را مي‌شناسد، از طريق نشريات کاغذي راحت‌تر است و احتمالا سال‌ها طول خواهد کشيد که يک روستايي، در نقطه‌اي دورافتاده از ايران، بتواند مطلب وب‌لاگي بخواند. اگرچه به دست همين روستايي کتاب و روزنامه معمولي هم نمي‌رسد و تنها وسيله‌ي تماس او با جهان خارج، راديو و تلويزيون است.

پس ما بيش‌تر با جمعيت شهري طرف هستيم و براي آن‌ها مي‌نويسيم. کاري هم که مي‌توانيم بکنيم، شناساندن وب‌لاگ و وب‌لاگ‌نويسي به کساني‌ست که امکانات دارند، ولي شناخت ندارند. هنوز بسياري از افراد که کامپيوتر و اينترنت را مي‌شناسند، از عالم وب‌لاگ‌هاي فارسي بي‌خبرند. در وهله‌ي اول بايد آن‌ها را به خواندن وب‌لاگ، و در مرحله‌ي دوم به نوشتن وب‌لاگ ترغيب و تشويق کرد. اين کار هم خارج از فضاي وب‌لاگ و اينترنت بايد انجام شود چون چنين مخاطبي از اينترنت فارسي استفاده نمي‌کند و طبعا نمي‌تواند چيزهايي را که در اين باره در اينترنت نوشته مي‌شود بخواند. بايد در اين باره، در نشريات کاغذي نوشت، يا به طور شفاهي خواص وب‌لاگ را شرح داد. همين که مثلا در صفحه‌ي آخر "اعتماد ملي" از وب‌لاگ‌ها سخن مي‌رود يا در روزنامه‌ي "کيهان" به شبکه‌ي عنکبوتي‌ي وب‌لاگ ها اشاره مي‌شود اين سوال را در ذهن خواننده ايجاد مي‌کند که وب‌لاگ چيست و چه کارهايي از آن ساخته است.

باري، چه به تاثير وب‌لاگ بر اهل تفکر و انديشه معتقد باشيم، چه نباشيم، وب‌لاگ‌ها آرام‌آرام خودشان را به روشنفکران ما تحميل مي‌کنند. ما غير از کتاب و روزنامه و مجله، وب‌لاگ مي‌خوانيم و تحت‌تاثير محتوا و شکل آن قرار مي‌گيريم.

قصد دارم از اين تاثيرها سخن بگويم. وب‌لاگ‌هايي را که مي‌خوانم، به تدريج معرفي ‌کنم و هر چه را که از ظاهر و باطن آن‌ها مي‌گيرم به طور خلاصه براي شما بنويسم. نمي‌خواهم در اين نوشته‌ها زياد به عمق بروم و بحث‌هاي انتزاعي کنم. مي‌کوشم در باره‌ي چيزهايي که احتمال دارد ديگران نبينند سخن به ميان آورم. اين کار را به شکلي ديگر "عبدالقادر بلوچ" در يکي از نشريات خارج از کشور انجام داد که در جايي متوقف ماند. "ملاحسني کانادا" هم اخيرا در "راز لبخند" وب‌لاگ‌هاي طنز را زير ذره‌بين گذاشته و از آن‌ها براي آموزش استفاده مي‌کند. دو سه جاي ديگر هم معرفي وبلاگ‌ها صورت گرفته و مي‌گيرد که سعي مي‌کنم بعدا فهرستي از آن تهيه کنم. به هر حال مي‌توان اين نوع نوشته‌ها را هم‌چنان ادامه داد و کامل کرد.

وب‌لاگ‌ها را يک به يک از فهرست بلاگ‌رولينگ چند سايت مانند "فانوس" و "سيبستان" و "نيک آهنگ" و "خوابگرد" و "کتابلاگ" و سايت‌هاي مشابه اجتماعي و سياسي و فرهنگي انتخاب مي‌کنم و در مورد هر کدام چند سطر مي‌نويسم. هيچ دليلي براي تقدم و تاخر معرفي‌ها وجود ندارد. ممکن است برخي از وب‌لاگ‌ها، که خواننده‌ي دائمي‌شان هستم بر اثر کم‌توجهي من از قلم بيفتند.

قبلا سه مطلب در باره‌ي وب‌لاگ هاي "بي‌بي‌گل" و "سيبيل‌طلا" و "زن‌نوشت" نوشته‌ام، که در اين‌جا منتشر مي‌کنم. مي‌توان اين سه وب‌لاگ را با هم تطبيق داد و با ديدگاه‌هاي مختلف سه زن آشنا شد. يادداشت‌هاي مربوط به ده دوازده وب‌لاگ ديگر آماده نشر است که بعد از بازبيني نهايي منتشر مي‌شود. در باره‌ي بقيه وب‌لاگ‌ها هم به تدريج خواهم نوشت.

***

وب‌لاگ بي‌بي‌گل

عمده مطالب بي‌بي‌گل طنز است. بي‌بي‌گل طنزنويسي‌ست صاحبْ‌سبْک. چارچوبي دارد و در آن چارچوب مي‌نويسد. طنز او اجتماعي و سياسي‌ست. نوشته‌هايش خواننده را به دوران "گل آقا"ي اول مي‌بَرَد. ضربه‌هايي که او با طنز به سر و صورت زشتي‌هاي اجتماعي و سياسي وارد مي‌کند، ريز و محکم است. با سرعت بسيار زياد به سمت خط قرمزها پيش مي‌رود و با ترمزي ناگهاني پشت آن مي‌ايستد. خواننده فکر مي‌کند که همين الان است که از خط رد شود، ولي نمي‌شود. چه خوب هم که نمي‌شود. طنز ايشان، مي‌تواند اين خط‌ها را در طول زمان به منطقه‌اي عقب‌تر ببرد و فضا را بازتر کند. کم نوشتن او شايد به اين خاطر باشد که از ديگر امکانات نشر بهره مي‌گيرد. نوشتن کتاب يا مطلب براي نشريات طبيعتا تعداد مطالب وب‌لاگي را کاهش مي‌دهد. اين‌جا نسبتي برقرار است: هر چه در نشريات کاغذي بيش‌تر نوشته شود، در صفحات اينترنتي کم‌تر نوشته خواهد شد.

قالب وب‌لاگ بي‌بي‌گل بخصوص است. مثل ساختماني‌ست که نيمه تمام رها شده ولي همه چيز دارد. لينک‌دوني زياد فعال نيست و دير به دير چيزي به آن اضافه مي‌شود. پيوندها هم معمولا به جايي نيست که تازگي داشته باشد. اين نشان مي‌دهد که بي‌بي‌گل چندان اهل وب‌گردي نيست و تنها به سايت‌هاي معين سر مي‌زند. "برگ"هاي روزنوشت و نقد و بررسي هم کسي را براي کليک کردن ترغيب نمي‌کند چون معلوم نيست کِي به روز شده يا چه چيز پشت آن هست. به هر حال همان‌طور که نوشته‌هاي خواندني بي‌بي‌گل را مي‌توان بدون امضا شناخت، قالب وب‌لاگ ايشان هم خصوصيات منحصر به فرد خودش را داراست.

طنز بي‌بي‌گل به نظر من در صدر است و به کساني که دوست دارند کار طنز کنند توصيه مي‌شود نوشته‌هاي ايشان را با دقت بخوانند و ظرافت‌هاي کار را ياد بگيرند. نکته‌هاي بسياري در ترکيب جملات و اداي مفاهيم هست که مي‌تواند آموزنده باشد. طنز بي‌بي‌گل نمونه‌اي‌ست عالي از طنز ِ منهاي لودگي. طنزي که نمي‌خواهد به هر قيمت بخنداند بل‌که مي‌خواهد خواننده را به تفکر وادارد. طنزي که سخت به دست مي‌آيد و مي‌تواند با يک اشتباه، کلا در مسيري ديگر بيفتد؛ مسيري که شايد خوشايند مخاطب عام باشد، و تعداد ِ زيادي خواننده را به سمت خود جذب کند اما شايسته‌ي يک طنزنويس به معناي اخص کلمه نيست.

***

وب‌لاگ سيبيل طلا

سيبيل طلا مهاجم است. نمونه‌اي از آنارشيست ايراني به آزادي رسيده در خارج از کشور. از تخريب خود آغاز مي‌کند و به تخريب ديگران مي‌رسد. تخريب در اين‌جا به مفهوم منفي کلمه نيست. شايد تخريب هنجارها واژه‌ي دقيق‌تري باشد. هنجارهايي که به ناهنجاري اجتماعي ما منجر شده است. هنجارهايي که 99 درصد ايرانيان با آن زندگي مي‌کنند، گيرم 20 – 30 در صد از آن‌ها خود را ضد آن هنجارها نشان مي‌دهند. قيام زودرس عليه اين هنجارها، بي اعتنايي يا نفرت عمومي به همراه مي‌آورد اما عده‌اي –هر چند انگشت‌شمار- را به تفکر وامي‌دارد. سيبيل طلا وقتي شلاق نقد را به خود مي‌کوبد، در اصل براي خودش مجوز نقد افکار ديگر را صادر مي‌کند. ناآرام است و سرکش و دوست و دشمن نمي‌شناسد. مي‌تواند با ديدن يک نکته‌ي منفي به سادگي به يک دوست حمله بَرَد، و يا با ديدن يک نکته‌ي مثبت زبان به تمجيد دشمن فکري بگشايد. زبان گزنده، وسيله‌اي‌ست براي ابراز خشم فرو خورده او. کلمات ِ زننده اوج اين خشم و عصيان را نشان مي‌دهد؛ فرقي نمي‌کند که اين کلمات خودش را نشانه مي‌رود يا ديگران را.

موضوع زن براي سيبيل طلا ابزار است؛ ابزار رسيدن به آزادي و گسستن زنجيرهاي فکري.

سيبيل طلا روان مي‌نويسد. در برخي از نوشته‌هايش طنز تلخي موج مي‌زند. او در ظاهر براي ديگران مي‌نويسد اما در حقيقت براي خود؛ براي شناختن خود. اين‌طور به نظر مي‌رسد که با هر پُست وب‌لاگي بخشي از خود ِ پنهان شده در هزارتوي ضمير ناخودآگاه را کشف مي‌کند. نثر او، نمونه‌ي خوبي از نثر وب‌لاگي‌ست. مسلما کسي با خواندن نوشته‌هاي او خميازه نمي‌کشد.

غلط هاي گاه و بي‌گاه املايي او کوچک‌ترين تاثيري براي نخواندن مطالبش نمي‌گذارد چون چيزي که مي‌خواهد بگويد، مهم‌تر از شکل گفتن است. در نوشته‌ي بعضي از نويسندگان، به محض ديده شدن يک غلط ديکته يا غلط هاي ديگر، پرونده‌ي آن نوشته و صاحبش بسته مي‌شود و جاي‌گاه و تاثير خود را از دست مي‌دهد. علت آن شايد وابستگي مطلق شکل و محتوا به هم باشد؛ يکي تعيين کننده‌ي ديگري. مثلا نمي‌توان نوشته‌اي ادبي را خيلي جدي نقد کرد و غلط املايي داشت. اما خواننده اگر ببيند که نويسنده مي‌خواهد تمام کلمات رسوب کرده در دالان‌هاي مغزش را بشويد و بيرون بريزد و در اين کار سرعت و فوران ذهن لازم است مي‌تواند به راحتي چشم بر "اغلاط" ببندد.

سيبيل طلا تا به حال چند قالب عوض کرده و معلوم نيست که قالب فعلي – با رنگ قرمز و تصوير زن با قفلي بر دهان- قالب نهايي او باشد. اين قالب خنثي‌تر از آن است که بتواند اثر ِ انگشت ِ صاحب وب‌لاگ باشد اما هر چه هست ظرفي‌ست براي افکار انساني به نام سيبيل طلا.

***

وب‌لاگ زن‌نوشت

وجه عمده‌ي زن‌نوشت، حساس بودن اوست. خشم اجتماعي که بيش از حد فرو خورده شود، انسان را ابتدا حساس و بعد بي‌اعتنا مي‌کند. زن‌نوشت آتش‌فشاني‌ست که منفذي به بيرون نمي‌يابد. در درون مي‌جوشد و مي‌خروشد که عوارض آن از نگاه بيننده چيزهايي مانند غرش و لرزش است. کوشش او بيش‌ از نوشتن، صرف تعيين مرزهاي نوشتن مي‌شود. تا جاي ممکن –البته با نگراني و اضطراب- پيش مي‌رود و بعد ناگهان بر مي‌گردد و به روي‌دادهاي هنري و روزمره و غيره مي‌پردازد. براي مدتي خود را به بي‌خيالي مي‌زند؛ بلاتکليف مي‌شود.

پُست‌هاي زن‌نوشت اغلب کوتاه است. با خواننده راحت تماس برقرار مي‌کند و جايي هم که نخواهد، تماس را به آساني قطع مي‌کند. در وب‌لاگش مقاله و تحليل نمي‌نويسد، بل‌که با خواننده صحبت مي‌کند. شايد يکي از کاربردهاي وب‌لاگ همين باشد: صحبت کردن با مخاطب، و اين با نوشتن براي مخاطب فرق دارد. نوشتن، عملي‌ست سيستماتيک. از جايي بايد شروع شود، و به جايي ختم گردد. صحبت کردن اما اين‌طور نيست. يک کلمه، يک فکر، يک تلنگر ذهني، سر حرف را باز مي‌کند و انسان مي‌گويد و مي‌گويد تا حرفش تمام شود. سکوت، مرحله‌ي انديشيدن و بنزين‌گيري براي حرف‌هاي بعدي‌ست. وب‌لاگ علي‌الاصول بايد چنين کاربردي داشته باشد، که ندارد. مثل وانتي‌ست که ما ايراني‌ها به خاطر شرايط، کاربرد آن را به دل‌خواه خود تغيير مي‌دهيم و بيش از توانايي و قدرت‌اش بر آن بار مي‌زنيم. علت آن هم اين است که کاميون و تريلر در اختيار نداريم. اگر مثل کشورهاي پيش‌رفته همه‌ي اين‌ها را داشته باشيم و بتوانيم ازشان استفاده کنيم، ديگر تيرآهن، بار ِ وانت فکسني نمي‌کنيم. ما به وب‌لاگ‌هاي‌مان به خاطر شرايطي که به ما تحميل شده، بيش از اندازه بار مي‌زنيم. مقاله مي‌نويسيم؛ سخن‌وري مي‌کنيم؛ فلسفه و هنر و عکس و نقاشي و سياست و فيلم و چيزهاي ديگر را به اين وسيله‌ي پيام‌رسان بار مي‌کنيم و به دست مخاطب مي‌رسانيم. اين درست نيست ولي چاره‌اي نداريم. زن‌نوشت اما، از وب‌لاگ به اندازه‌ي وب‌لاگ استفاده مي‌کند، نه بيش‌تر. ادبيات و هنر و فيلم را هم در قد و قواره‌ي حرف زدن وارد آن مي‌کند نه بيش‌تر.

قالب زن‌نوشت بيش از آن که براي من خاکستري باشد، سبز است. درست است که 95 درصد صفحه خاکستري و فقط 5 درصدش سبز است، اما آن 5 درصدْ سبز بر روي 95 درصدْ خاکستري خيلي بهتر ديده مي‌شود. اگر تمام صفحه سبز بود، مبتذل مي‌شد و اين نشان مي‌دهد که براي نشان دادن سبزي نبايد همه‌اش سبز بود. بايد خاکستري هم داشت، حتي بيش‌تر از سبز. از اين حرف مي‌توان برداشت فلسفي کرد يا نکرد اما واقعيتي‌ست انکارناپذير. لينک‌ها در زن نوشت با وسواس گزينش مي‌شود و دقيقا منطبق‌ست با طرز فکر و محدوديت‌هاي زن‌نوشت. تميز نوشتن و رعايت اصول نگارشي از خصوصيات ديگر زن‌نوشت است که باعث حظ خواننده مي‌شود. زن‌نوشت، عضوي‌ست از خانواده‌ي وب‌لاگ‌نويسان که بي حضور او حتما چيزي کم به نظر مي‌آمد.

Posted by sokhan at 01:03 PM | Comments (4)

January 20, 2007

خبرچين؛ وقايع وبلاگيه؛ پاسخ به رايان‌نامه‌ها

-مجيد زهري عزيز از احتمال بازگشائي خبرچين خبر مي‌دهد. از شنيدن اين خبر جداً خوشحال شدم. اميدوارم مجيد بتواند براي اين کار مهم فرهنگي وقت بگذارد. انگيزه‌ها هم در حين کار قوي خواهد شد. در دوران فعاليت ِ خبرچين، کارهاي بسيار موثري صورت گرفت. اميدواريم در آينده هم چنين شود.

-آميز محمود ِ خفيه‌نويس در وقايع وبلاگيه‌ي راديو زمانه، اشاره‌اي به طنز به يکي از نوشته‌هاي من کرده. ضمن تشکر از ايشان، اميدواريم نيروهاي آمريکايي با تدبير اداره‌کنندگان کشور، به نگاه کردن ِ سواحل خليج فارس و لذت بردن از مناظر زيباي آن بسنده کنند و وقتي مطمئن شدند حکومت ما سرش به کار ِ خودش گرم است و مشکلي براي امنيت جهاني به وجود نمي‌آورد، به سواحل خودشان بازگردند. هشت سال جنگ ويران‌گر، براي همه‌ي ما بس بود. بيست ماهي از آن را شخصا در خطوط مقدم –تا چند کيلومتر داخل خاک دشمن- تجربه کردم و ابدا آرزوي تکرار آن روزها را براي جوانان امروز ندارم. با وضعيتي که حاکمان براي اهالي کشور به وجود آورده‌اند متاسفانه، متاسفانه، انگيزه براي مقابله با متجاوزين به شدت ضعيف شده است. اين همان ميکرب خطرناکي‌ست که بدن ِ کشور را از درون ضعيف کرده و کافي‌ست تا هجوم يک بيماري ساده، مريض را از پا بيندازد. ما هم هر چه کرديم به عشق ايران بود هر چند مي‌دانستيم حکومت آن را به نام خود ثبت خواهد کرد. اميدوارم هرگز ناچار نشويم نه با تفنگ، نه با کليک، و نه با هر چيز ديگر به مقابله با آتش جنگ برخيزيم و نياز به "هاي"ِ ما براي هلاکت متجاوز باشد.

-نمي‌دانم کجا براي اولين بار، اصطلاح "رايان‌نامه" را به جاي اي‌ميل ديدم. به نظرم اصطلاح جالبي‌ست که مي‌تواند مثل رايانه و يارانه و پايانه و غيره خيلي راحت وارد زبان فارسي شود. براي تلفظ راحت‌تر مي‌توان حتي آن را به "رايانامه" يا "راي‌نامه" خلاصه کرد که بر زبان راحت‌تر مي‌چرخد. به هر حال، مي‌خواستم در اين‌جا از دوستان ارجمندي که لطف مي‌کنند و براي من رايان‌نامه مي‌فرستند، به خاطر تاخير خيلي‌ زياد در ارسال پاسخ عذرخواهي کنم. اميدوارم اين تاخير را حمل بر بي‌توجهي و بي‌اعتنايي نکنند و مطمئن باشند که هر چه هست، فقط به خاطر شرايط موجود است. از دريافت نظرات و انتقادات شما بسيار خوشحال مي‌شوم و پيشاپيش از زحمتي که مي کشيد تشکر و قدرداني مي کنم.

Posted by sokhan at 12:19 PM | Comments (1)

January 17, 2007

بيلي‌ومن به جمع زندانيان مجازي پيوست!

در عالم مجاز، چيزهايي هست مشابه عالم واقع. فيلترينگ را هم مي‌توانيم به زندان مجازي‌ي حکومت اسلامي تشبيه کنيم که در آن، وب‌سايت‌ها و وب‌لاگ‌ها را حبس مي‌کنند. وب‌لاگ‌هاي سياسي حکم زندانيان سياسي را دارند و وب‌لاگ‌هاي پورنو و غيره حکم زندانيان عادي. زندانيان سياسي آدم‌هاي خطرناکي هستند که مي‌خواهند مردم را آگاه کنند؛ حکومت هم طبيعتا رو در روي آن‌ها مي‌ايستد.

گاه حکومت، آدم‌هايي را مي‌گيرد و به زندان مي‌اندازد که خودشان فکر مي‌کنند سياسي نيستند، اما حکومت متاسفانه چنين برداشتي ندارد. مثلا همين زنداني سياسي تازه وارد، "بيلي‌ومن". بيلي که سگ است و حاضرم شرط ببندم زندان‌بان حتي اسم‌ش را نمي‌تواند درست تلفظ کند! آقاي "من" هم که اهل موسيقي و هنر است و اصلا به نظر نمي‌رسد بخواهد مردم را به شورش و قيام مسلحانه دعوت کند. اسم‌ واقعي‌اش را هم از اول گفته و عکس‌اش را هم سَرْ دَر ِ وب‌لاگش چسبانده. پس ايشان را ديگر چرا دست‌بند زده و به زندان انداخته‌اند؟ جواب فقط در همان يک کلمه‌اي که قبلا گفتم خلاصه مي‌شود: آگاهي دادن به مردم. "بيلي‌ومن" يکي از وب‌لاگ‌هاي خوب و خواندني‌ست. مراجعه‌کننده به آن با نويسنده‌اي -ببخشيد! بيلي را فراموش کردم؛ نويسندگاني- صميمي رو به روست که با زباني صريح، افکارشان را قلمي مي‌کنند و اين براي حکومت خطرناک است.

زندانيان مجازي بايد بدانند وسط دعوا حلوا تقسيم نمي‌کنند و هر کسي درگير است مي‌خواهد از خودش دفاع کند. حکومت ما هم که فکر مي‌کند وب‌لاگ‌نويسان ِ سياسي با او دعوا دارند و مي‌خواهند او را بزنند (و شايد زياد هم اشتباه نمي‌کند)! پس "سپر" اينترنتي را جلويش مي‌گيرد و مثلا از خود دفاع مي‌کند. اين "سپر"، البته مثل آب‌کش سوراخ سوراخ و مثل جگر زليخا پاره پاره است و خاصيت تدافعي‌ي چنداني ندارد ولي هر چه که هست، به حکومت دل‌گرمي مي‌دهد که چيزي به عنوان مانع، روبه‌روي خودش گرفته و شايد اثرات ضربه را کم کند.
سخن کوتاه؛ در مقابل زنداني تازه‌وارد برمي‌خيزيم و ورودش را خوش‌آمد مي‌گوييم! اسد جان! به جمع زندانيان سياسي‌ي مجازي خوش آمدي!

Posted by sokhan at 01:50 PM | Comments (4)

December 25, 2006

بازي شادي‌آفرين ِ يلدا

بعد از چند روز که فرصتي دست داد و به اينترنت وصل شدم، متوجه بازي جالبي شدم که به پيش‌نهاد سلمان جريري –نويسنده‌ي اولين وب‌لاگ فارسي- شروع شده و تعداد زيادي از وب‌لاگ‌نويسان را به ميدان کشانده است. خيلي خوشحالم که اين بازي جمعي، باعث شادي و تحرک وب‌لاگ‌نويسان شده است و انشاءالله مثل ساير کارهاي جمعي به کدورت منتهي نشود. اين که جناب عباس عبدي نوشته‌اند که بازي و اين‌جور چيزها از ايشان گذشته است به نظرم صحيح نيست و هيچ‌وقت براي بازي کردن دير نيست. آقاي ابطحي هم نشان دادند که هر کسي با هر سني، با هر موقعيت سياسي و اجتماعي‌يي، با هر لباسي، و حتي با هر وزني! مي‌تواند بازي کند و در شور و نشاط جمعي جوانان حضور يابد. من هم به دعوت اسد و بيلي عزيز در اين جمع شاد حاضر مي‌شوم:

1- وقتي تند مي‌نويسم، خط ِ خودم را خودم هم نمي‌توانم بخوانم! به همين خاطر کم‌تر مي‌نويسم و بيش‌تر تايپ مي‌کنم. نوشتن با خودنويس و تايپ با ماشين‌هاي تحرير ِ قديمي را دوست دارم. جوهر آبي رنگ را ترجيح مي‌دهم. عاشق بوي کتاب و کتابخانه‌ام.

2- کم‌تر از ته دل مي‌خندم و بيش‌تر، لبخند ِ ازروي‌عادت بر لب دارم. خنده‌هاي از ته ِ دل من زماني‌ست که با پسرم آگهي‌هاي تلويزيون‌هاي داخل و خارج از کشور را تقليد مي‌کنيم! "حميـــــــــد؟!"

3- موقع گوش دادن، به چشم گوينده نگاه مي‌کنم. ضمنا اگر چيزي شنيدني به گوشم بخورد مي‌توانم گفت‌وگوي دو نفر را با دو گوش، به طور هم‌زمان و مجزا بشنوم! از فضاي خالي مابين جملات و مکث‌ها و کلمات تکراري، براي شنيدن صحبت‌هاي نفر ِ دوم استفاده مي‌کنم. در جمع ابدا اهل شوخي و بذله‌گويي نيستم و زياد هم از آدم‌هايي که مزه مي‌پرانند خوشم نمي‌آيد. کم‌تر بالاي منبر مي‌روم و بيش‌تر شنونده هستم. سعي مي‌کنم زياد وارد بحث نشوم اما نسبت به آدم‌هايي که فضل‌فروشي مي‌کنند و مردمي را که دارند زندگي‌شان را مي‌کنند به ريشخند مي‌گيرند رحم ندارم!

4- تحمل نشستن در يک جا را ندارم. به مهماني‌هاي شلوغ حتي‌المقدور نمي‌روم. خيلي سخت بتوانم در مهماني چيزي بخورم. از ديدن هجوم به سمت ميزهاي شام و کساني که مي‌توانند در يک بشقاب، قرمه‌سبزي و لازانيا و خوراک مرغ و راگو و ژيگو و زبان و رُست‌بيف و سالاد شيرازي و نان باگت را جا دهند و همه‌ي اين‌ها را يک‌جا و با اشتهاي تمام بخورند لذت طنزمدارانه مي‌برم!

5- دو بار وزنم را با ورزش کم کردم: يک بار 25 کيلو و بار ديگر 30 کيلو. به نظرم هيچ کاري مشکل‌تر، از خانه بيرون زدن و در گرما و سرما دويدن نيست! به همين خاطر، هر بار دويدن ِ طبق برنامه را رها کردم، دوباره ترازو به عدد 100 نزديک شد و گاه از آن گذشت. با کمال تاسف و تاثر باز گرفتار اضافه وزن هستم و خيلي از اين بابت دلخورم. براي بار سوم هم فکر نمي‌کنم انگيزه و ميل به يک سال ورزش مرتب داشته باشم. اراده کنم مي‌توانم، ولي چون از کار نصفه‌نيمه بدم مي‌آيد، تا مطمئن نشوم شروع نمي‌کنم. فعلا هم مطمئن نيستم، براي همين کاري نمي‌کنم! سردردهاي شديد و فشار ِ خون بسيار بالا شايد مرا وادار به تکرار اين کار کند؛ شايد هم نکند!

اين پنج نفر را هم که در جايي نديدم دعوت شده باشند به حضور در بازي دعوت مي‌کنم (اميدوارم قبلا دعوت نشده باشند و اين دعوت را با وجود فيلتر شديد و غليظ ببينند):
مسعود بهنود – محمد آقازاده – بهنام و بيتاي کافه تيتر (که اميدوارم پلمب و فک پلمب ِ کافه، زياد خسته‌شان نکرده باشد) – تارنوشت – بيژن صف سري- مسعود برجيان (انگار شد هفت نفر، که به قول استاد الهي‌قمشه‌اي، ايرادي هم ندارد!)

از پارساي عزيز هم ممنونم. نه تنها مشقتي نبود، بسيار هم از حضور در جمع عزيزان شاد شدم و لذت بردم.

Posted by sokhan at 08:38 AM | Comments (3)

December 20, 2006

عَرضه‌اي جديد از دشمن‌شناس عزيز

سي.دي جديد شهرام ناظري به بازار آمد. نمونه‌ي کار را مي‌توانيد در وب‌لاگ "پارسانوشت" ببينيد.

***

طنز "دشمن‌شناس" را دوست دارم. هرگاه به اينترنت دست‌رسي داشته باشم، طنز دو نفر را حتما مي‌خوانم: ايشان و ملاحسني در کانادا. هرچند سبک‌شان با هم متفاوت است اما مايه‌ي طنزشان يکي‌ست: انسان؛ و همين نوشته‌هاي‌شان را خواندني مي‌کند.

طنزدشمن‌شناس را دوست دارم چون ذهن را درگير مي‌کند. چشم موقع خواندن، وقتي از روي کلمات سُر مي‌خورَد، دو حالت پيش مي‌آيد: يا از روي کلمه و حروف آن رد مي‌شود و اثري در ذهن باقي نمي‌ماند؛ يا ضربه‌اي مي‌خورد به ساير کلمات خفته در حافظه و فعل‌وانفعالي به وجود مي‌آورد. اين حالت دوم را خواننده‌هاي حرفه‌اي دوست دارند. طنز خوب هم طنزي‌ست که کلماتش اين فعل‌وانفعال را به وجود آوَرَد نه فقط تبسمي بر لب نشاند و کسي را بخنداند. طنز دشمن‌شناس چنين طنزي‌ست. اميدوارم بيش‌تر بنويسد.

Posted by sokhan at 07:57 PM | Comments (1)

تبريک و تهنيت

ورود "بيلي و من" را به جرگه‌ي طنزنويسان کشور تبريک و تهنيت عرض مي‌نماييم. اميدواريم در دراز کردن هر چه بيش‌تر دولت‌مردان لر، به ويژه شيخ‌الرئيس اصلاح‌طلبان، موفق و مويد باشند.
تعاوني طنزنويسان خرم‌آباد و حومه
بولوار امام خميني، جنب چلوکبابي سعادت، تلفن: 26543
«فروشنده‌ي انواع لوازم‌التحرير، سي.دي‌هاي مجاز، روبان و گل سر و کش قيطاني، فيلمبرداري از مجالس عقد و عروسي، آموزش زبان انگليسي با متد نصرت فقط در 10 روز، نصب انواع ويندوز XP و ويستا با 2000 فونت فارسي، طراحي شبکه‌هاي مبتني بر پايگاه اطلاعاتي SQL.
گوسفند زنده موجود است.
تور سوريه و کربلاي مُعلا، به سرپرستي حاج قربانعلي خرم‌آبادي. اقامت در سوئيت آپارتمان‌هاي مجهز به وسايل بهداشتي و توالت ايراني»

Posted by sokhan at 07:56 PM | Comments (1)

تشکر از آونگ خاطره‌هاي ما

براي من، وب‌لاگ‌ها تجلي انديشه‌اند. شايد اين جمله خيلي ادبي به نظر بيايد ولي قصدم ابدا نظريه‌پردازي و بازي با کلمات نيست. اين طور بگويم که اگر مثلا در وب‌لاگي به نوشته‌هاي مسعود بهنود بر مي‌خوردم و نام نويسنده‌اش را نمي‌دانستم، باز هم آن سَبـْـک نوشتن را دوست مي‌داشتم و براي نويسنده‌اش ارزش و احترام قائل بودم.

براي من، وب‌لاگ‌ها کلمات‌اند؛ کلماتي که چهره و صورت نويسندگان ِ آن‌ها را مي‌سازند. ممکن است بگويند کلمات ِ زيبا مي‌تواند از قلم ِ انسان‌هاي بدسيرت نيز جاري شود. درست است، اما در درازمدت نمي‌توان سيرت بد را پنهان کرد. يک کلمه، يک جمله، يک رفتار، يک واکنش، بالاخره آن بدي را نشان مي‌دهد. به بيان ديگر، نمي‌توان خود را براي مدت طولاني پشت کلمات زيبا پنهان کرد و اگر بدي در کار باشد، بالاخره يک جا هويدا مي‌شود.

شايد به همين خاطر است که وقتي نام نويسنده‌ي وب‌لاگي معلوم مي‌شود، باز در ذهن من نام وب‌لاگ اوست که عامل شناسائي‌ست و نه نام حقيقي. و به همين خاطر است که نويسنده وب‌لاگ آونگ خاطره‌هاي ما را به نام وب‌لاگ‌اش مي‌نامم و نه نام حقيقي.

کلمات آونگ، محبت‌آميز است؛ محبتي که خيلي از ما قادر به بيان‌ش نيستيم. کلمه و موسيقي ابزاري هستند که آونگ با آن‌ها اين محبت را بروز مي‌دهد؛ ابزاري هستند که با آن‌ها اين محبت را نقاشي مي‌کند. محبتي که در "عصر دود و آهن"، حکم "گل و نور" را دارد؛ و آونگ با مهارت اين محبت را ميان دوستان‌اش تقسيم مي‌کند.

نه! کلمات زمخت و خشن يک سياسي‌نويس براي ترسيم اين حالت‌ها مناسب نيستند. پس به‌تر است با ساده‌ترين کلمه پاسخ‌گوي محبت‌هاي ايشان باشم: آونگ عزيز، متشکرم!

Posted by sokhan at 07:53 PM | Comments (0)

December 06, 2006

پاسخي کوتاه به آخرين نوشته‌ي محمود فرجامي

بسيار خوشحالم که اصلاح‌طلب بودن فرجامي ربطي به اصلاح‌طلبي حکومتي و غيره ندارد. همين‌قدر که طرز تفکر ايشان در قالب‌هاي از پيش تعيين شده نمي‌گنجد، يعني قدم بزرگي به سوي حقيقت‌جويي برداشته شده و نيازي هم به استفاده از اصطلاحاتي مانند پراگماتيسم و غيره نيست. اگر ايشان قاليباف را -بدون اين که بخواهند به اندازه‌ي سرسوزني خودشان را گول بزنند و ته دل‌شان چيز ديگري بگويند- اصلاح‌طلب مي‌دانند، بسيار محترم است. غيرمحترم نظر کسي‌ست که بگويد فلان کس را قبول دارد ولي در واقعيت، او را لنگه کفشي کهنه در بيابان بداند.

اما در مورد نکات خودماني (هر چند من زياد اهل شوخ‌طبعي و خودماني شدن نيستم!):
وقتي در فيلم ِ "درخت گلابي" قهرمان داستان "ميم" ناميده مي‌شود و اِشکالي هم به وجود نمي‌آيد، شما هم مي‌توانيد مرا "ميم" صدا کنيد! خيلي هم خوشحال مي‌شوم که "عزيز" و "محترم" و غيره به دنبال آن نياوريد. نه تنها "لايتچسبک" نيست، خيلي هم صميمي و دل‌نشين است. اين از اسم کوچک.

در ماده‌ي 2، کلمه‌اي هست به نام "خشتک"، که اين روزها کاربُرد فراواني در متون طنز پيدا کرده و عده‌ي زيادي از اين کلمه به صورت‌هاي مختلف استفاده مي‌کنند. نه اين که شلوار ما خشتک نداشته باشد، و نه اين که در چنان محيط استريلي زندگي کرده باشيم که اين کلمه را نشنيده باشيم، و نه اين که در دوران مدرسه خشتک شلوارمان در اثر اندراس بارها پاره نشده باشد، اما استعمال بيش از حد اين کلمه توسط طنزنويسان طراز اول مملکت، تا حد زيادي در ما ايجاد حساسيت کرده و نوعي سَبُکي در آن مي بينيم. وقتي در اتوبوس بغل دو نفر جاهل ايستاده‌ام که تعريف مي‌کنند شب قبل خشتک رفيق‌شان را سرش کشيده‌اند، يا وقتي از ميدان گمرک عبور مي‌کنم و مي‌بينم دو تا بچه يقه‌ي هم را چسبيده‌اند و يکي، ديگري را تهديد مي‌کند که الان خشتکت رو در مي‌آرم، نمي‌دانم چرا ذهنم مي‌رود به جملاتي که دوستان نويسنده و سروران ارجمند با اين کلمه درست مي‌کنند و راستش کمي دل‌گير مي‌شوم.

در بند 3، فرجامي مي‌نويسد "ف.م.سخن قلم خوبي دارد، اما اصلا طنزنويس خوبي نيست". معلوم است، با طنزهاي عالي که فرجامي مي‌نويسد، طنزنوشته‌هاي اين‌جانب به چشم نمي‌آيد. مگر مي‌توان "نامه‌اي براي پينوکيو"ي فرجامي را خواند و در مقابل آن، طنز خود را خوب دانست؟ يا طنز "ايربگ دار شويد تا رستگار شويد" او را ديد و ادعاي طنزنويسي کرد؟ نه نمي‌شود! در اين‌جا بايد اعتراف کنم که من و محمود نسبت به هم تفاهم کامل فکري داريم.

اما مي‌رسيم به بند 4. بسيار خرسندم از اين که حدسيات من در مورد چگونگي مطلب نوشتن و خودسانسوري‌هاي فرجامي واقعي نبود. لااقل در جمعيت نويسندگان جوان و اصلاح‌طلب، کسي پيدا مي‌شود شب سرش را راحت زمين بگذارد و بدون نگراني بخوابد. با هر ترمز ماشين از جا نجهد، و با هر زنگ خانه، قلبش به تپش نيفتد. البته اشاره من هم بعد از چند جمله‌ي اول، کلي بود و مختص شخص محمود خان نمي‌شد.

و بالاخره در مورد کتاب "برداشت آخر" خانم صدر، اگر اشتباهي هست، از من نيست؛ از آقاي ناشر است. براي آن‌ها که ماجرا را نمي‌دانند به طور خلاصه عرض کنم که سرکار خانم صدر کتاب ارزشمندي منتشر کرده‌اند به نام "برداشت آخر"، که نگاهي‌ست به طنز امروز ايران. در فهرست مطالب اين کتاب، فصلي به طنز وبلاگي اختصاص دارد. در روي جلد هم، يکي دو جا به طنز وبلاگي اشاره شده. اما به متن که مراجعه مي‌کنيم، اثري از اين فصل نمي‌بينيم. صفحات فصل آخر "کنده" شده و جاي آن صفحات ديگر چسب خورده. اين را هر اهل کتابي مي‌تواند با چشم غيرمسلح (!) مشاهده کند.

من به سبب وسواسي که دارم و هيچ چيزي را بي ماخذ و تحقيق نمي‌نويسم، ابتدا به چند کتاب‌فروشي مراجعه کردم. کتاب‌هاي موجود هيچ‌کدام اين فصل را نداشت. خواستم از خود خانم صدر سوال کنم، ترسيدم ايشان در محذور قرار بگيرد. به انتشارات "سخن" به آدرسي که در کتاب مندرج بود مراجعه کردم. در پلاک 1392، اثري از اين انتشارات نبود (بعدا که تلفني سوال کردم، پلاک ديگري در همان مکان گفتند). با تلفن با "سخن" تماس گرفتم و راجع به صفحات "محذوف" سوال کردم. گفتند که اين کتاب بخش دومي خواهد داشت که اين فصل در آن خواهد آمد. گفتم اگر قرار بوده که اين فصل در جلد دوم کتاب بيايد چرا روي جلد نوشته شده طنز وبلاگي؟ چرا در فهرست مطالب، يک فصل کامل هست زير نام "طنز نوشتاري در وبلاگ هاي فارسي زبان" که خودش چهار بخش دارد؟ چرا خانم صدر در مقدمه‌ي کتاب به صراحت نوشته " بخش بررسي طنز در وبلاگستان، با هدف شناخت ويژگي‌هاي اين گونه‌ي ادبي در دنياي ديجيتال در اين تحقيق گنجانده شد" و ننوشته قرار است در جلد دوم که در آينده منتشر مي شود گنجانده شود؟ صداي آقاي پاسخ‌گو که کمي مي‌لرزيد و معلوم بود براي گذاشتن گوشي و قطع کردن مکالمه با يک آدم سمج عجله دارد، کمي پايين آمد و گفت مي‌خواهيد چي بهتون بگم؟ بگم اجازه ندادن بيرون بياد؟ گفتم نه، به نظر مي آد که بيرون آمده بعد حذف شده. گفت پس مي‌فرماييد بگم کاغذها را درآورديم و خمير کرديم؟ شما هر جور مي‌خواي فکر کن. گوشي که قطع شد، چون جواب صريحي نگرفتيم –يا درست تر بگويم، جواب سربالا گرفتيم- مجبور شديم به نصيحت آقا گوش کنيم و به حدس و گمان روي آوريم.

حال خوشحالم که فرجامي که با خانم صدر در ارتباط است و اين کتاب را از دست خود ايشان هديه گرفته است، اطلاع مي‌دهد که بلايي سر اين بخش از کتاب نيامده و حدس ما غلط بوده. لابد يادشان رفته فرم آخر را ته کتاب صحافي کنند. شايد هم اين کتاب جلد دوم دارد و يادشان رفته روي اين جلد بنويسند، جلد اول. شايد يادشان رفته در فهرست کتاب، بعد از "طنز دانشجويي" و قبل از "طنز وبلاگي" بنويسند جلد دوم. شايد اصلا طنز وبلاگي همان طنز دانشجويي بوده و ما چون آدمي قديمي هستيم و سني ازمان گذشته اين دو تا را با هم عوضي گرفته‌ايم. همين‌طور جلد اول را با دوم؛ همين‌طور فصل چهارم را با پنجم؛ همين‌طور… که اين‌طور!

Posted by sokhan at 03:08 AM | Comments (2)

December 05, 2006

من نه محمود فرجامي‌ام، نه فريد مدرسي، نه فرزاد، نه برانداز!

محمود خان فرجامي مي‌نويسد: "من هيچ‌وقت نفهميدم چرا خيلي‌ها فکر مي‌کنند من وبلاگي به نام ف.م.سخن دارم! راستش را بخواهيد بجز حروف مخفف نام (آن هم به صورت مغلوب [مقلوب] : فرجامي، محمود!) هيچ شباهت ديگري بين اين وبلاگ‌نويس و خودم نمي‌بينم و برايم جالب است که اين همه اختلاف سليقه و فکر، از اصلاح‌طلبي من تا براندازي او و از اسم حقيقي من تا اسم مستعار ف.م.سخن و بخصوص اختلاف فاحش شيوه نگارش را چطور بعضي‌ها نمي‌بينند؟! بگذريم. حالا اين ف (فرزاد؟) عزيز در يک نوشته‌اي، چيزي هم راجع به من نوشته که بامزه است و..."

جريان اسم من، يعني ف.م.سخن، عجب مصيبتي شده است! بعد از شرمندگي از الهام افروتن و فريد مدرسي، اکنون کار به مقلوب شده‌ي حروف "ف" و "ميم" رسيده و خطر، "م.ف"ها را تهديد مي‌کند! ديروز به خاطر "ف" و "ميم" ِ فريد مدرسي و تشابه حرفي (!) او با من، شش ماه حبس برايش بريدند؛ فردا نمي‌خواهم خداي ناکرده چنين بلايي بر سر محمود فرجامي بيايد و دردسري برايش درست شود. لذا همين‌جا محمود فرجامي بودن ِ خودم را قويا تکذيب مي‌کنم. ايشان در نوشته‌شان اشاره‌اي به فرزاد کرده‌اند؛ من فرزاد هم نيستم و اين را مي‌نويسم تا شبهه‌اي ايجاد نشود و کس ديگري به جاي من به دردسر نيفتد.

اما نکته‌ي مهم ديگر اين که فرجامي خود را اصلاح‌طلب مي‌داند و من را برانداز. اين يک اشتباه بزرگ است. من اگر بيش‌تر از فرجامي اصلاح‌طلب نباشم، کم‌تر نيستم. من هيچ‌يک از گروه‌هايي را که برانداز شناخته مي‌شوند قبول ندارم؛ هيچ‌يک از رهبران سياسي را که برانداز شناخته مي‌شوند قبول ندارم؛ هيچ‌ جاي‌گزين مناسبي براي حکومت فعلي ايران سراغ ندارم؛ به اين شعار هم که "بگذار اين‌ها بروند، هر چه بيايد به‌تر خواهد بود" اعتقاد ندارم. مخالف حمله نظامي هر کشور بيگانه به خاک خودمان به هر دليل موجه و غيرموجه و نيمه موجه هستم. اصولا من خود را نويسنده‌ي سياسي مي‌دانم، نه فعال سياسي و وظيفه‌ي خودم را انتقاد از حکومت و "همه"ي گروه‌هاي سياسي مي‌دانم، نه يک گروه خاص. من به نفع هيچ گروهي قلم نمي‌زنم و تنها به نقاط ضعف –آن هم نقاط ضعف کساني که خود را از نظر سياسي به آن‌ها نزديک‌تر حس مي‌کنم- کار دارم. "اصلاح‌طلبي" از نظر من شعاري نيست که "اصلاح‌طلبان حکومتي" و ارگان‌ها و نويسندگان مطبوعاتي آن‌ها مي‌دهند؛ کاري که آن‌ها مي‌کنند اصلاح نيست؛ لاس زدن با مستبدان است. اصلاح‌طلبي از نظر من امري زيربنايي‌ست، نه تغيير در شکل و پوشاندن لباس نو به تن استبداد. من هم مثل فرجامي و بسياري ديگر از نويسندگان جوان‌مان خواهان اصلاح و تغيير تدريجي هستم. حال اگر حکومت، خواهان چنين تغييري نيست و به اصلاحات بنيادي تن در نمي‌دهد، دليل نمي‌شود که خود را اصلاح‌طلب ندانم.

البته نيازي به اين توضيحات نبود. اگر مجموعه‌ي نوشته‌هاي من خوانده شود، دقيقا همين نتيجه به دست مي‌آيد. به هر حال اظهار صريح آن، شايد مسئله را روشن‌تر کند. از فرجامي و ديگران به خاطر دردسرهايي که بر سر نام من براي‌شان به وجود آمده مجددا عذر مي‌خواهم.

Posted by sokhan at 09:48 AM | Comments (1)

November 26, 2006

برنامه‌ي تلويزيوني خوابگرد و روزنامه‌نگارنو و تخمه‌هايي که شکسته نشد!

دچار افسردگي شديد شده بوديم و در يک گوشه‌ي اتاق کز کرده بوديم و بي‌خودي ناخن‌مان را مي‌جويديم. اين حرف "پرستو" در ذهن‌مان موج مي‌زد که"بابا جان! به چه زباني حالي‌مان کنند؟"...

سايت‌ها و وبلاگ‌ها را همين‌طوري بالا و پايين مي‌کرديم بل‌که چيز دندان‌گيري براي خواندن پيدا شود. از اسد ِ "بيلي و من" چرا خبري نيست؟ نکند او هم در گوشه‌اي از کپنهاک دچار دپرسيون شده و کامپيوترش را از پنجره‌ي اتاقي که دنبال‌ش مي‌گشت و پيدا نمي‌کرد پرت کرده است پايين؟

سري زديم به "سيبيل طلا" تا چرت‌مان با خواندن مطالب‌ش پاره شود که شد. بعد، از آن‌جا رفتيم سراغ "پارسا صائبي" ببينيم در هواي سرد کانادا، يخ نزده باشد. سام عزيز ِ "تارنوشت" که نوشته‌هايش را خيلي دوست دارم، "مجيد عزيز" را نشانه گرفته بود و مجيد هم به نوشته‌ي او لينک داده بود و مختصري راجع به سيروس شاملو و اميرشاهي نوشته بود که خواندم ولي از بس کوتاه مي‌نويسد آدم مطلب را شروع نکرده تمام مي‌شود.

بعد سري زدم به "راديو زمانه". ديدم نوشته‌اند اگر نقدي در مورد ما داريد بنويسيد. اتفاقا ضمن بالا و پايين رفتن در کوچه پس کوچه‌هاي وبلاگ‌شهر داشتم روي تلويزيون، "راديو زمانه" را گوش مي‌کردم. صفحه‌ي آبي تلويزيون، با نواري که زيرش مشخصات فرکانس راديو زمانه آمده بود، همين طوري توي چشم مي‌زد. راهي پيدا نکرده‌ام که روي تلويزيون، موقع شنيدن راديو، فقط صدا داشته باشم. بعد از ديدن فيلم‌هاي پر از برفک، حالا باقي نوري که در چشم‌هاي ما مانده با ديدن اين صفحه‌ي آبي ممکن است خاموش شود! مثل کاپيتان "ميداف" که نمي‌تواند خط قرمز را روي زمينه‌ي خاکستري بخواند، شايد ما هم به رنگ آبي حساسيت پيدا کنيم. خلاصه گفته‌اند نقد بنويسيد، جايزه بگيريد! اتفاقا ما که با گوش کردن تدريجي راديو، يک نقد تدريجي به برنامه‌هاي آن نوشته بوديم، نه که به هر چه جايزه و جايزه دهنده است، بعد از مسابقه‌ي دويچه‌وله آلرژي پيدا کرده‌ايم، آن نقد را گذاشتيم در فولدر "درفت"، تا وقتي جايزه دادن‌ها و جايزه گرفتن‌ها تمام شد، آن را دوباره بيرون بکشيم و به تکميل‌اش مشغول شويم. فعلا که در اثر پارازيت، صدا بريده بريده به گوش مي‌رسد و بر اعصاب‌مان خط مي‌اندازد. انشاءالله شوراي شهر اصلاح‌طلبان که بر سر کار بيايد، پارازيت را بر مي‌دارند و ماها خوشبخت مي‌شويم (راستي آن‌هايي که دو سه دوره قبل در شوراي شهر مدام قهر مي‌کردند و سر کار نمي‌رفتند، کي‌ها بودند؟ اصلاح‌طلب بودند يا تماميت‌خواه؟) اين‌دفعه دعوت به راي دادن خواهيم کرد تا نشان دهيم راي نياوردن اصلاح‌طلبان به تحريم اين و آن مربوط نيست و کار از ريشه خراب است.

گفتيم سري به ميرزا محمود خان فرجامي بزنيم ببينيم پنبه چه کسي را جديدا زده. بعضي وقت‌ها پنبه‌ي قدرت را مي‌زند –که قشنگ است-، بعضي وقت‌ها هم اشتباهي با دسته‌ي حلاجي‌اش مي‌افتد به جان مردم و به جاي پنبه‌ي قدرت، پنبه و بل‌که خود دوستانش را مي‌زند –که اصلا قشنگ نيست-. آنجا هم خبري نبود و همان علائم راهنمايي و رانندگي بود که پدر ما را با اين سرعت پايين اينترنت براي لود شدن در مي‌آوَرَد.

فرجامي نمونه‌ي عالي کسي‌ست که اين‌جا –در کشور گل و بلبل و احمدي نژاد- دست به قلم دارد؛ ابتدا هر آن‌چه را که در سرش مي‌گذرد، با شور و شعف فراوان مي‌نويسد، بعد وقتي آن نوشته را دوباره مطالعه مي‌کند، دو جمله در بالا، دو جمله در وسط، و دو جمله در پايين را مي‌زند. سپس، چند کلمه را حذف مي‌کند. آن‌گاه مطلب را مي‌گذارد تا فردا دوباره بخواند. فردا صبح، دست و صورت را شـُـسته-نشـُـسته، مطلب را پيش رويش مي‌گذارد و آن بخشي را که شب گذشته در خواب ديده بود -و دچار کابوس شده بود، ولي بيرون از رختخواب سرد بود و مردد بود از زير لحاف بيرون بيايد يا نيايد و نصف‌شب آن بخش را تصحيح کند يا نکند -و هم‌چنان کابوس ببيند- که بالاخره تصميم گرفته بود کابوس ببيند ولي فردا صبح نوشته را تصحيح کند، - ولي باز فکر کرده بود، اگر امشب بريزند خانه‌مان و دست زن و بچه‌ام را با دست‌بند به تخت ببندند و اين نوشته را پيدا کنند آن‌وقت من چه خاکي به سرم کنم؟ که باز به خودش دل‌داري داده بود، نه! انشاءالله امشب نمي‌ريزند و من فردا صبح اول وقت، آن‌را تصحيح‌مي‌کنم-- تصحيح مي‌کند! (جمله، شبيه به جمله‌هاي تودرتوي جنت‌مکان، خلدآشيان علامه قزويني، -و براي پسند مدرنيست‌ها، شبيه به جمله‌هاي "در جست‌وجوي زمان از دست‌رفته‌"ي مارسل پروست - شد!) خلاصه صبح شد و نويسنده آن بخش را تصحيح کرد و خيالش آسوده شد.

گفتيم نويسنده متن را تصحيح مي‌کند ولي بعد فکر مي‌کند آيا اصلا درست است من اين مطلب را روي سايت يگذارم يا نگذارم؟ آينده خودم و خانواده‌ام چه مي‌شود؟ فرشته‌ي سپيدپوشي را روي شانه‌ي راستش مي‌بيند که توصيه مي کند: "بابا دست بردار! مگر بي‌کاري واسه خودت گرفتاري درست مي‌کني! آخر به چه زباني حالي‌ات کنند که اين مملکت جاي نوشتن و اظهار نظر نيست؟" سرش را که بر مي‌گرداند، شيطان سرخ‌پوش را با چنگال بزرگي در دست مي‌بيند که روي شانه‌ي چپ‌اش نشسته و در حالي که آتش از دهان‌اش زبانه مي‌کشد به او مي‌گويد "مطلب رو بذار تو سايت! نترس! اون با من! اصلاح‌طلبان در راه‌اند و عن‌قريب پرچم اسلام مدرن را مي‌کوبند توي فرق سر تماميت‌خواهان مستبد؛ آن‌وقت تو مي‌شوي نويسنده‌ي قهرمان".

نويسنده براي اين‌که دل کسي نشکند، "فيفتي فيفتي" نظر فرشته و شيطان را اعمال مي‌کند و سروته ِ چند جمله‌ي ديگر را مي‌زند، و چند کلمه‌ي ديگر را حک و اصلاح مي‌کند و مطلب را روي سايت مي‌گذارد. البته خودش هم متوجه مي‌شود که ويرايش هفتادوپنجمش از متن با ويرايش اول، زمين تا آسمان فرق دارد، ولي به خود مي‌گويد "عيب ندارد، کاچي به از هيچي!". با تمام اين خودسانسوري‌ها، چيزي که عجيب است، اين است که از اين حلواي رقيق شده هم -که کم‌کم دارد به آب مي‌زند- مي‌ترسد!

خلاصه؛ به چند وب‌لاگ ديگر سر زدم و رسيدم به وب‌لاگ "آونگ خاطره‌هاي ما" که به خانه‌ي نوسازش نقل مکان کرده و چه ديزاين و دکوراسيون قشنگي دارد اين خانه. خانه‌ي آونگ پر از صميميت و موسيقي و خاطرات گذشته است. ديدم خبر گفت‌وگوي تلويزيوني "خوابگرد" و "قاجار" را داده. رفتم به سايت "خوابگرد" ديدم بعله، برنامه‌ي تلويزيوني در راه است. گفتم بخش وب‌لاگ کتاب "برداشت آخر" رويا خانم ِ صدر را کندند و خمير کردند، چه عجب که اجازه‌ي پخش برنامه‌ي تلويزيوني در باره‌ي وب‌لاگ را داده‌اند؟ آن‌هم با حضور بچه‌هاي روشن و آگاهي مثل "خوابگرد" و "روزنامه‌نگار نو". بعد به خودم جواب دادم "خب معلوم است؛ با آن آدم‌هايي که هر لحظه مي‌توانند تصاوير را با فشار يک کليد سانسور کنند، نگراني براي پخش چنين برنامه‌اي نيست".

ساعت را کوک کردم روي 23 و 40 دقيقه، که هم يادم نرود، هم اگر خوابم بُرد بيدار شوم. خلاصه... شب برنامه، ظرف تخمه و آجيل را گذاشتيم کنار دست‌مان که بعد از مدت‌ها يک برنامه‌ي هيجان‌انگيز خواهيم ديد، که ساعت شد دوازده خبري نشد، شد دوازده و ربع خبري نشد، شد دوازده و نيم خبري نشد. ديديم از برنامه‌ي سينما و تفسير ِ بسياربسيار هيجان‌انگيز مجري و صاحب‌نظر، يک‌راست رفتيم به جهان مکانيک، و خبري از خوابگرد خان ِ خودمان نشد. نصف‌شبي کلي مطالب مکانيکي ياد گرفتيم ولي از گفت‌وگو خبري نشد. ساعت يک ربع به يک شد و باز هم خبري نشد. خواب‌مان گرفته بود. تلويزيون را خاموش کرديم. دچار افسردگي شديد شده بوديم. رفتيم يک گوشه‌ي تخت کز کرديم و نمي‌دانيم چرا آن‌موقع ِ شب بي‌خودي ناخن‌مان را مي‌جويديم و حرف‌هاي نسبتا درشت بر زبان مي‌رانديم. نمي‌دانيم چرا حرف‌هاي مهدي جامي در مورد سازندگي در گوش‌مان مي‌پيچيد و صفحه‌ي آبي تلويزيون با مشخصات فرکانسي که در زيرش پيدا بود و صداي آن بر اثر پارازيت، تکه‌تکه به گوش مي‌رسيد، جلوي چشمان‌مان آشکار مي‌شد. نمي‌دانيم چرا يک هواپيما مي‌ديديم که در آن کلي نويسنده و روزنامه‌نگار نشسته‌اند، که روي ميز کوچک روبه‌روي‌شان، يک دل و يک قلم شکسته و يک تکه کاغذ ِ پاره گذاشته شده و بغض گلوي‌شان را گرفته و احساس خفگي مي‌کنند و هواپيما همين‌طور کوچک‌تر و کوچک‌تر مي‌شود و در غروبي سرد، در افق دور دست پنهان مي‌گردد...

Posted by sokhan at 11:10 AM | Comments (4)

November 01, 2006

دويچه وله، يا ميداني براي تاخت و تازهاي کودکانه

اين چند خط را به احترام نيک‌آهنگ و پارسا صائبي مي‌نويسم و اگر به خاطر اين دو نبود محال بود جوهر را به خاطر بازي کودکانه‌اي که مسابقه دويچه‌وله نام دارد حرام کنم. بالاخره شأن قلم را بايد حفظ کرد و وارد معرکه‌اي که بچه‌اي لج‌باز قصد به راه انداختن آن‌را دارد نشد. اگر نام پر دبدبه‌ي دويچه‌وله و اهميت رسانه‌ي وب‌لاگ نبود مي‌شد به کناري نشست و اين بازي را با لبخند دنبال کرد اما با وضعي که به وجود آمده نوشتن اين چند سطر لازم مي‌نمايد.

آن‌چه براي شخص من اهميت دارد، سرنوشت وب‌لاگ‌هاي فارسي‌ست. شايد اهميت اين مسئله، براي کساني که در خارج از کشور زندگي مي‌کنند چندان آشکار نباشد، اما اين تنها روزنه‌اي‌ست که براي شنيدن صداي بچه‌هاي ما باقي مانده. ايران، از نظر اطلاعات و اخبار، زنداني بزرگ است و اينترنت روزنه‌اي است تنگ براي دست‌يابي به يکي دو سايت خبري بي‌طرف و غيروابسته و چند ده وب‌لاگي که فکري براي ارائه و حرفي براي گفتن دارند. زندان‌بان البته بي‌کار ننشسته و به طرق مختلف سعي در مسدود کردن اين روزنه دارد. زندانيان هم به فراخور توانايي‌هاي خود، مي‌کوشند روزنه‌هاي جديدي ايجاد کنند. از چهارسوي ديوارهاي اين زندان، امواج راديو تلويزيون و ماهواره است که با صداي گوش‌خراش پخش مي‌شود و ذهن انسان‌ها را در هم مي‌ريزد. اين حال و روز ماست.

در چنين وضعيتي اگر بخواهيم به خاطر ارضاي جاه‌طلبي‌ها و نشان دادن قدرت و نفوذ فردي‌مان، بُرد و اثرگذاري اين رسانه‌ي تازه پا گرفته را کم کنيم به اهل فرهنگ ِ دربندمان بد کرده‌ايم. اگر نمي‌خواهيم چنين شود، بايد اين رسانه را تقويت کنيم. برگزاري مسابقه، آن‌هم با حمايت رسانه‌ي معتبري چون دويچه‌وله مي‌تواند به افزايش قدرت و نفوذ وب‌لاگ‌هاي فارسي بينجامد که متاسفانه، مثل تمام چيزهايي که وقتي در اختيار ما ايرانيان قرار مي‌گيرد دفرمه مي‌شود، به خاطر جاه‌طلبي‌هاي فردي، تبديل به کاريکاتور شده است.

بيش‌تر از اين وارد جزئيات نمي‌شوم. اين مسابقه با وضعي که فعلا دارد حداقل در بخش ايران مردود است.

نيک‌آهنگ، "راديو زمانه" را براي انجام چنين مسابقه‌اي پيشنهاد مي‌کند. بايد به صراحت گفت آن‌چه در اين راديو مي‌گذرد هم وضعيتي بهتر و شفاف‌تر از دويچه‌وله ندارد و خود نيک‌آهنگ بهتر از هر کس ديگر مي‌داند که در آن‌جا چه خبر است.

تا زماني که وضع چنين است، مناسب‌تر است هر کدام به طور فردي وب‌لاگ‌هايي را که مي خوانيم معرفي کنيم تا خوانندگان بيش‌تري پيدا کنند. بُرد اين کار البته قابل مقايسه با برد کار امثال دويچه‌وله نخواهد بود ولي لااقل بوي عَفني که معلوم نيست از کجا بلند مي‌شود مشام کسي را نخواهد آزرد. من به نوبه‌ي خود وب‌لاگ‌هايي را که دوست دارم و آن‌ها را مطالعه مي‌کنم معرفي کرده‌ام (و خواهم کرد) و اميدوارم وب‌لاگ‌نويسان ديگر هم پيشنهاد پارسا صائبي را براي معرفي وب‌لاگ‌هاي مورد علاقه‌شان عملي کنند.

اگر قرار باشد از ميان وب‌لاگ‌هايي که مي‌خوانم يکي را به عنوان وب‌لاگ برتر انتخاب کنم، وب‌لاگ نيک‌آهنگ کوثر را - نه فقط به خاطر تعدد و تنوع پُست‌ها و کاريکاتورها و مطالب طنز، بل‌که به خاطر شهامت اخلاقي وب‌لاگ‌نويس براي انصراف از حضور در مسابقه‌اي که قطعا نفر اول آن مي‌شد - انتخاب خواهم کرد.

Posted by sokhan at 07:14 AM | Comments (10)

August 26, 2006

غزل غزل هاي سليمان و برگزيده ي آثار لنين

رفته بودم "غزل غزل هاي سليمان" را بخرم، اين عکس را از ويستار گرفتم. در مورد محتواي کتاب، اهل نظر لابد اظهار عقيده خواهند کرد اما در مورد نحوه ي انتشارش، که فقط يک سري –آن هم شماره گذاري شده و تحت الحفظ (!)- به آن اجازه ي بيرون آمدن از انبار داده شده، حکايتي ست که فقط در جمهوري اسلامي مي تواند اتفاق بيفتد. مجموعه ي آثار لنين را هم که زنده ياد پورهرمزان ترجمه کرده بود و اخيرا تجديد چاپ شده، آن هم فقط يک سري، براي استفاده ي محققان بيرون آمده و ناشر به اين نکته، روي جلد اول مجموعه ي سه جلدي اشاره کرده. يک نکته هم البته معلوم نيست، و آن اين که آيا ورثه ي پورهرمزان که در فاجعه ي 1367 در زندان کشته شد با تجديد چاپ اين ترجمه موافقت کرده اند يا اين که فکر کرده اند اين مجموعه، في سبيل الله ترجمه شده و چاپ مجدد آن نيازي به اجازه ندارد؟ برگردان ِ کلماتي که پورهرمزان اصل لاتين آن ها را آورده و ويراستار محترم به سليقه ي خود و بسيار کودکانه، "دوبله به فارسي" کرده هم در اين ترجمه که در نوع خود کلاسيک به شمار مي رود حکايتي ست غريب که شايد بعدها به آن اشاره کنم.

Posted by sokhan at 04:06 PM | Comments (5)

August 24, 2006

من و وب‌لاگ‌هايي که مي‌خوانم (3) + ده وب لاگي که اول از همه به آن ها مراجعه مي کنم

وب لاگ ها براي من رَنگ اند: سبز و خاکستري و نارنجي و سياه؛ آبي و ارغواني و قهوه اي؛ ليموئي و سرخ و صورتي. اين رنگ ها، رنگ ِ زندگي اند؛ زندگي تک تک ما. چشمانم را مي بندم، مي گويم "آونگ خاطره هاي ما"؛ اولين چيزي که به ذهنم مي رسد رنگ نارنجي است و موسيقي. مي گويم "سيبستان"؛ رنگ سياه است و خاکستري. مي گويم "فل سفه"؛ رنگ بهي. مي گويم "آشپزباشي"؛ رنگ زيتوني. مي گويم "خوابگرد"؛ رنگ قهوه اي. مي گويم "پارسانوشت"؛ رنگ آبي. وب لاگ، براي اهل شعر، کلمه است و براي اهل موسيقي، نت و براي اهل نقاشي، رنگ. وب لاگ موجودي است زنده، در حال شدن ِ دائم، در حال تحول مدام، مثل خود انسان. وب لاگ خود ِ انسان است...

-نقطه ته خط
تلفيق طنز و نثر پاکيزه و تکنولوژي کامپيوتر. کوه هاي سرد کردستان در دفتر سيمي نارنجي رنگ. از کوره در رفتن هاي گاه و بي گاه و گاه، بي مورد.

-شادي شاعرانه
پير وبلاگ شهر. گاه عصازنان در قهوه خانه محل خودي نشان مي دهد و دوباره براي مدتي غيب مي شود! سيب و گنجي و جستارهاي شاعرانه از چيزهاي ناشاعرانه.

-فرهاد رجبعلي
خبرنگار لحظات حساس و خطرساز. کارنه اي با نمرات خوب. در جايي نوشتند که کاش درباره شان نمي نوشتم، پس بيشتر نمي نويسم.

-حجةالاسلام سيد محمدعلي ابطحي
اگر نظم ايشان در وب لاگ نويسي، در مسئولان کشور وجود داشت، ايران آلمان مي شد! از معدود افرادي که معناي واقعي وب لاگ و ظرفيت هاي آن را فهميده اند. کسي که اگر روحانيان بيشتري مانند ايشان بودند، نيازي به سکولاريسم و شعار جدايي دين از حکومت نبود!

-گردباد
خودکشي. استاديوم آزادي. فوتبال. روح فوق العاده حساس. خشم غيرقابل مهار. عشق به مردمي که بد رفتار مي کنند اما يک دنيا صفا دارند. دراز کشيدن بر فراز تپه اي، و چشم دوختن به آسمان آبي، براي فراموش کردن زشتي هاي شهر وحشي.

-آذر
يک "ف.ميم"، که به خاطر تشابه ِ اسمي با يک "ف.ميم" ديگر گرفتار شده و او را دچار عذاب وجدان کرده. روحاني ي بي لباس ِ دانشجوي روزنامه نگار!

-نق نقو
ايام قديم و حياط آب زده و حوض کاشي و گلدان هاي شمعداني و آمالوس و باغچه ي پر از اطلسي و بنفشه. تختي و سماوري و راديوي دو موجي و ظرفي پر از هندوانه. چرا نق نقو گفتم ياد اينها افتادم؟!

-بهنود ديگر
تلفيق ماهرانه ي تاريخ ديروز، با رويدادهاي امروز. نثر بسيار لطيف و کهنه نما. اعتدال تا بي نهايت. استاد ِ عبوس ولي دوست داشتني. مردي که زياد مي داند و خوب بيان مي کند. مرد اشتباه هاي کم ولي بزرگ. مرد تصحيح فوري آن اشتباهات و بستن "روزنه" هاي کوچک در "زمينه"ي دفتر خاطرات، به يک اشاره ي قلم.

-امشاسپندان
دختر مغرور و سرکش. تلاش براي رهايي زنان به قيمت فراموش کردن مردان! طاهره قرةالعين البته بدون در نظر گرفتن مرام و مسلک.

-بي بي گل
طنز ناب و سخته. متخصص تراش کلمات گران سنگ و نشاندن آن ها بر پايه هاي نه چندان استوار رسانه ها. وب لاگي به رنگ ترش و پرمفهوم زرشکي!

-گوشزد
تخصص در باز کردن گوش هاي بسته از طريق تزريق کلمات سخت.

-آونگ خاطره هاي ما
وب لاگي براي انقلاب نارنجي با شعر و موسيقي و نواهاي آشنا. تلفيق مهربان سياست و هنر موسيقي. ضمنا تولد وب لاگ تان مبارک (تا اين مطلب در وب لاگ من منتشر شود، لابد به تولد سال بعد رسيده ايم!)

-شبح
شبح کمونيسم، بر فراز خيابان هاي تهران! نمونه ي يک سوسياليست ِ مسئول و متفکر.

-ستاره قطبي
وب لاگي براي کشف شمال زمين. وب لاگي براي ديدن زيبايي هاي ناشناخته. زيبايي هاي سرد؛ بسيار سرد.

-ملکوت
عرفان و فلسفه و موسيقي. نثر سنگين و دل نشين. عميق در حد کتاب و نه وب لاگ.

ادامه دارد...

***

پارسا در جايي پيشنهاد کرده بود 10 وب لاگ برتر را به سليقه ي خودمان معرفي کنيم. همان طور که ملاحظه مي کنيد تعداد وب لاگ هايي که من مي خوانم و همگي از نظر من و براي من "برتر" هستند بيش از 10 وب لاگ است. اما مي توانم 10 وب لاگ اولي را که نظر نويسندگان و کارهاي هنري شان برايم اهميت بيش تري دارد بنويسم. اين کار را هم به احترام خواننده ي ارجمندي که معرفي وب لاگ ها از جانب من را به نان قرض دادن تعبير کرده بودند انجام مي دهم تا اين معرفي و يادکرد را به عنوان قدرشناسي از کساني که بي هيچ چشم داشت مادي و حتي معنوي، وقت و انرژي فکري خودشان را صرف نوشتن در وب لاگ ها مي کنند بدانند و نه چيز ديگر.

من به محض متصل شدن به اينترنت براي آگاهي از نوشته ي نويسندگان اين وب لاگ ها روي نام آن ها کليک مي کنم (البته در صورتي که وب لاگ شان را به روز کرده باشند):
-بهنود (به خاطر تحليل تاريخي – سياسي)
-خوابگرد (به خاطر نظرهاي فرهنگي و ادبي)
-نيک آهنگ (به خاطر کاريکاتور)
-استاد هادي خرسندي (به خاطر طنز منظوم و مشاهده ي انسانيت و مسئوليتي که در کلمات ِ ايشان نهفته است)
-پيام ايرانيان (به خاطر تحليل هاي سياسي و اجتماعي)
-وب نوشت (به خاطر تحليل هاي سياسي و اجتماعي و مذهبي. ضمنا به خاطر لذت بردن از نظم و انضباطي که در ميان ما ايرانيان کم ياب است!)
-پارسانوشت (به خاطر تحليل هاي سياسي و وب لاگستاني و طنزهاي دشمن شناس که متاسفانه مدتي ست از او خبري نيست)
-کتابلاگ (به خاطر آخرين هاي کتاب و ادبيات)
-بيلي و من (به خاطر ارزيابي هاي منصفانه ي سياسي و اجتماعي يک ايراني مسئول مقيم ِ خارج از کشور)
-الپر (به خاطر تحليل هاي سياسي و لينک ها)
-مجيد زهري (به خاطر نظرهاي اجتماعي، فرهنگي، ادبي)
-بي بي گل (به خاطر طنز منثور؛ طنزي که به نظر من رتبه ي اول را در کشور دارد)

انگار بيش از 10 تا شد! اشکالي ندارد. لطفا به همين صورت بپذيريد.

Posted by sokhan at 02:17 PM | Comments (9)

August 16, 2006

من و وب‌لاگ‌هايي که مي‌خوانم (2)

چند وقتي ست که فکر مي کنم بايد هر آن چه را که نيمه کاره باقي مانده، زودتر تمام کنم والا ديگر فرصتي دست نخواهد داد! سايه ي ترسناک سانسور و فيلترينگ روز به روز گسترده تر مي شود و هيچ کاري هم از دست نويسندگان و اهل انديشه بر نمي آيد. ديگر به جايي رسيده ايم که نشريه اي مانند "شرق" هم توسط حکومت تحمل نمي شود؛ نشريه اي که تا به امروز سعي کرده کم‌ترين اصطکاک را با حکومت داشته باشد و بر طول عمر و بقاي خويش بيفزايد. در اثر فشارها و بي خاصيت شدن مطالب منتشره، روز به روز از عدد خوانندگان روزنامه ها کم مي شود و به عدد برگشتي روزنامه ها افزوده مي گردد (به عکسي که از يک دکه ي روزنامه فروشي گرفته ام نگاه کنيد).

در اين ميان وب سايت ها و وب لاگ ها هستند که حرف مردم را به گوش اهالي معدود وب مي رسانند اما آن ها هم اندک اندک به تيغ فيلتر گرفتار مي آيند. سايت و وب لاگي هم که گرفتار فيلتر مي شود، به نوعي مي ميرد: خوانندگان‌ش کم مي شود؛ مراجعان‌ش از مراجعه به آن مي هراسند. حتي صاحب سايت و وب لاگ مي ترسد از کسي اسم ببرد، مبادا او را گرفتار کند. اصلا تجربه ي جالبي نيست؛ جالب نيست که مثلا خود من نمي توانم وب لاگ خودم را ببينم؛ جالب نيست که براي ارسال يک مطلب به هزار ترفند متوسل شوم.

از اين بدتر وضع کتاب و نشر است. سال 1367 ِ کتاب هاي "مسئله دار" است. فرمان آمده که کار را يک سره کنند: آزادْکردني ها را آزاد کنند و کشتني ها را بکشند و براي هميشه از شرشان خلاص شوند. حتي کتاب هايي که قبلا "از بند رسته بودند" را دوباره به دادگاه تفتيش ِ محتوا احضار کرده اند و مميزان ناشناس، پشت درهاي بسته، به محاکمه ي چند دقيقه اي آن ها مشغول اند: آيا محتواي اين کتاب با اسلام منافات دارد؟ آيا محتواي اين کتاب با جمهوري اسلامي و ولايت فقيه سازش دارد؟ آيا محتواي اين کتاب مي تواند خطري براي حکومت ايجاد کند؟ آري سال 1367 ِ عرصه ي کتاب و مطبوعات است. دادگاه هاي وزارت ارشاد بي رحمانه مشغول صدور حکم اند. خفقان سياسي مثل سرطان به جان جامعه ي فرهنگي ايران افتاده و ذره ذره او را از درون مي خورَد.

از اين مقدمه ي مفصل که بگذريم، جا دارد که تا وب لاگ هاي بيش تري تعطيل نشده اند، از آن ها سخن بگوييم. اين نوشته، در اصل ادامه ي مطلبي ست که بخش اول آن را مي توانيد در اينجا بخوانيد. امروز بيشتر از وب لاگ هاي خبري و گروهي سخن گفته ام. وب لاگ هاي ديگري هم هستند که در قسمت هاي بعد به آن ها اشاره خواهم کرد. تاکيد مي کنم که اسامي وب لاگ ها هيچ ترتيب خاصي ندارد، و من فهرست بلاگ رولينگ ِ يکي دو وب لاگ را پيش رو گذاشته ام و نام وب لاگ هايي را که مي خوانم به دنبال هم ثبت کرده ام:

-هفتان
شهر ِ کتاب ِ نياوران. همه چيز طبقه بندي شده و مرتب؛ بسيار پاکيزه و با وسواس. از هر چيزي که مربوط به فرهنگ و زبان و ادب است، در قفسه هاي آن مي توان پيدا کرد. نظم بيش از حد و در نتيجه خشکي و عبوسي: مثل صدور قبض، پرداخت قبض، برگرداندن قبض، دريافت کتاب؛ خيلي تشريفاتي و ماشيني. فاقد شادابي يک کتابفروشي ِ شلوغ پلوغ ِ رو به روي دانشگاه.

-بلاگ نيوز
خبرگزاري وبلاگ شهر. آخرين اخبار و گزارش هاي برگزيده ي وب لاگ شهر. ايرنا، ايسنا، ايلنا، بلاگ نيوز. قالب نامتناسب با محتوا. لوگوي لاتين آزاردهنده. زحمت ِ بسيار ِ گردانندگان و ويراستاران در سکوت و گاه بي اعتنايي وب لاگ نويسان. نواده ي خلف مرحوم "خبرچين". سيماي اميدوار ِ اسد و ياران.

-دودردو
تلکس ِ خبري ِ وبلاگ شهر. تلفيق فن آوري و مهارت تکنيکي با محتواي فارسي توليد شده در وب لاگ شهر. گنجينه ي گران بها براي محققان در زمينه وب لاگ نويسي فارسي.

-صبحانه
گام اول. ابتکار و نوآوري. از هر دري سخني توام با سانسور سفت و سخت و بي پرده. قالب کسل کننده با حروفي که گاه مي شکنند و ديده نمي شوند. ميزي چيده شده از خبرهاي متنوع براي کساني که تازه کامپيوتر را روشن کرده اند و به اينترنت وصل شده اند و صبح مجازي شان را آغاز کرده اند.

-بلاگ چين
شروع تميز ِ کاري پراهميت. "شرق" ِ وبلاگ شهر. بلاگ چيني براي تعطيل نشدن و ماندن، به قيمت منتشر نکردن خيلي از مطالب. مي تواند تکميل کننده ي ديگر خبرگزاري هاي وب لاگ شهر شود.

-روزگار ما
روزگار روزنامه نگار مسئول ايراني . روزگار روزنامه نگار زجرکشيده ي ايراني. روزگار اهل فرهنگ اين کهنه ديار...

-آشپزباشي
آشپزباشي جنتلمن ايراني با لهجه ي غليظ فرانسوي: اوقو، پقي، انترنت... پختن غذاي خوشمزه، با خبرهاي تلخ و بدمزه.

-حجةالاسلام والمسلمين ملا حسني دامت برکاته!
آخوند شاد و خندان وبلاگ شهر. پيچيدن دردها و غم هاي يک ملت در زرورق طنز. گاه تند و بي پروا، گاه عميق و عالمانه. مجموعه ي تضادهاي يک آخوند انقلابي.

-دفتر بي مخاطب
دفتري "با" مخاطب. چشم بند اوين. مسئوليت و شجاعت کم ياب در يک اصلاح طلب نزديک به مسئولان سابق حکومت. شجاعت سخن گفتن از بچه هاي دربند با هر فکر و عقيده اي که دارند. از بندرسته اي که در بندماندگان را فراموش نمي کند.

-ميداف
کاپيتان نازنين وبلاگ شهر. مردي دنياديده (به معناي واقعي کلمه) با خاطراتي بسيار ارزشمند. ترکيب ِ دقيق ِ نظم و انضباط آلماني با روحيه ي گرم ِ مردم جنوب ايران. گفتن حقيقت در مورد عقب ماندگي ملل شرق، حتي به قيمت بد فهميده شدن و نژادپرست ناميده شدن. يک گيلاس جين با يخ در باغچه اي مصفا، زير درختان سبز! نوش جان کاپيتان!

-کسوف
نه کسوف و خسوف که قرص کامل ماه و خورشيد. نور فلاشي که آرش بر زواياي تاريک صحنه ها مي افکند و آن ها را براي هميشه بر صفحات وب ثبت مي کند. نمونه ي عالي ي عکاسي خبري ايراني. ثبت لحظات تکرارنشدني کارتيه برسوني با کادربندي دقيق؛ برجسته کردن سوژه در ترکيب نامحسوس و ماهرانه ي اجزاي تصوير. دفاع جانانه و قاطعانه و بي چون و چرا از حق مولف. نمونه ي يک خبرنگار و انسان مسئول که حقيقت را به دوستي و شغل و مزايا نمي فروشد. تصويرگر شادي واقعي و کم ياب در يک خانواده ي ايراني (خانواده ي اسانلو).

-هنوز
روزنامه ي وب لاگ شهر، با روزنامه نگاران حرفه اي. وب لاگ گروهي چند روزنامه نگار "غير"معمولي. هنوز به بازده صد در صد نرسيده و "پيش شماره" منتشر مي کند. کم کاري برخي را برخي ديگر با پرکاري جبران مي کنند. حرکت آهسته، آن قدر آهسته که گاه به توقف مي ماند. محيطي مناسب براي آشنا کردن جوانان به کار روزنامه نگاري حرفه اي اگر نويسندگان کمي بر تلاش شان بيفزايند. محيط ِ کاري کم رنگ و مونوتُن براي افکاري رنگارنگ و زنده.

-زن نوشت
پرستوي وبلاگ شهر. بازتاب افکار دختران تحصيل کرده و شهري ايراني؛ دختراني که مسئوليت سياسي و اجتماعي، دائما در ذهن و وجودشان مي خلد و مانع از زندگي عادي شان، مانند ساير دختران مي شود. گردش در خيابان هاي شهر با ماتيز. تلفيق ِ شادي، اشک، عصبانيت، خشم، اميد و نااميدي. کوتاه و پاکيزه نويسي. در يک محيط آزاد، مي تواند پرحاصل تر و پربارتر قلم بزند. پيچيدن مطالب تلخ و مسئله دار ديگران، در عناوين کوتاه و معماگون، و ظاهرا خنثي ي پيوندهاي ستون سمت راست.

-پويا
خانه ي پويا، خانه ي تاريخ. خانه ي پيوند گذشته با حال. خانه ي مطالب عميق که روي آن فکر شده. خانه ي نوشته هايي که براي نوشتن ش وقت گذاشته شده. خانه اي براي دمي توقف کردن، به آهنگي گوش دادن، مطلبي خواندن و دقايقي انديشيدن.

ادامه دارد...

Posted by sokhan at 02:46 PM | Comments (8)

August 08, 2006

راديو زمانه و رپ فحاش

دلم نمی خواست دومین نوشته ام در باره ی راديو زمانه نوشته ای انتقادی باشد اما با چيزهايی که امروز شنيدم ناچار شدم اين چند خط را بنويسم. من هنوز آن قدر پیر نشده ام که تحمل فرهنگ جوانان را نکنم اما وقتی پای کامپيوتر می نشينم و الفاظی را در قالب موسيقی زيرزمينی می شنوم که کاربردش فقط در ميان اراذل و اوباش است نمی توانم اعتراض نکنم. من فکر نمی کنم بچه های راديو زمانه هیچ کدام شان حاضر باشند در کنار پدر و مادر يا فرزندان خود برخی از اين ترانه های زيرزمينی را گوش کنند. راديو یک رسانه ی عمومی ست و نمی توان به صرف پخش موسيقی کمتر شنيده شده یا ممنوع هر چيزی را در آن پخش کرد. همان طور که از دوستان زمانه انتظار می رود برای قابل پخش کردن برنامه های آن در ايران از پخش مطالب تند سياسی يا اجتماعی چشم بپوشند همان قدر هم انتظار می رود که از پخش چنين ترانه ها و آهنگ هايی خودداری ورزند.

Posted by sokhan at 11:18 PM | Comments (2)

August 05, 2006

تا پدر و مادر اکبر بدانند که او تنها نيست

با اين وب لاگ کاری بيش از اين نمی توان کرد. راديو تلويزيون نمی گويد. روزنامه نمی نويسد. بر سر خاکش می روی، در ورودی شهر بازداشتت می کنند. حرف نمی توانی بزنی که اگر بزنی آن ديگری را می برند شکنجه می کنند. ديگر چه می توان کرد جز اين تغيير نام برای هفته ای، که فقط با آن می توان گفت ما هستيم. ما هستيم حتی اگر صدای ما را نشنويد و خاموش مان ببينيد.



Posted by sokhan at 04:03 PM | Comments (2)

April 10, 2006

تبريک به تبعيدي عصباني (به خاطر انتخاب هفت سنگ)

هنرمند واقعي بايد حساس باشد وگرنه هنرمند نيست؛ درست‌تر بگويم، هنرمند واقعي بايد بيش از مردم عادي حساس باشد. اين حساس بودن ِ بيش از حد، گاه براي مردم عادي قابل فهم نيست و نبايد هم باشد. قرار نيست حساسيت‌هاي هنرمند در ترازوي نقد قرار بگيرد بلکه هنر ِ هنرمند است که بايد در اختيار مردم قرار گيرد.

خوش‌بختانه يا متاسفانه، وب‌لاگ مي‌تواند بخشي از غليان احساسات هنرمند را نشان بدهد، اگر هنرمند، وب‌لاگ‌نويس، آن‌هم وب‌لاگ‌نويس به مفهوم واقعي کلمه باشد. اين، هم خوب است، هم بد؛ خوب است چون احساسات هنرمند را مثل يک آينه منعکس مي کند و در معرض ديد عموم مي‌نهد و بد است چون نمايش اين احساسات، هنر ِ هنرمند را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد.

من منتقد هنري نيستم و از نقاشي و طراحي و کاريکاتور هم سر رشته‌اي ندارم، ولي گمان مي‌کنم اگر ده هنرمند کاريکاتوريست و کارتونيست مطرح ايراني داشته باشيم، نيک‌آهنگ کوثر يکي از آن‌ها باشد. نيک‌آهنگ کارتونيستي اثرساز و اثرگذار است که نه علاقمند ِ عامي‌يي مثل ِ من، که بزرگان ِ متخصص بايد در مورد آثارش نظر دهند.

اما نيک‌آهنگ، وب‌لاگ‌نويس خوبي هم هست. اگر اشتباه نکنم پارسا صائبي در جايي نوشته بود که ايشان در ارائه‌ي پيام خود موفق بوده (مطلب صائبي را پيدا نکردم و اميدوارم درست نقل قول کرده باشم). به‌نظر من انتقال پيام و از آن مهم‌تر احساس، زبان و بياني مي‌خواهد که هرکسي آن را در اختيار ندارد. نمي‌دانم ذاتي‌ست يا آموختني ولي هرچه هست آسان نيست. بگذريم از اين که برخي نويسندگان مي‌گويند اگر پيام داشته باشيم به پست‌خانه مي‌رويم! نمي‌دانم نوشته‌ي بدون پيام چگونه نوشته‌اي مي‌تواند باشد و کاري هم به آن ندارم. نيک‌آهنگ از اين نظر بسيار موفق عمل کرده گيرم گاه با همين مهارت، حاشيه را چنان پر رنگ کرده که اصل ناديده مانده و از ياد رفته.

اکنون نيک‌آهنگ در يک فرآيند تکاملي مي‌خواهد از يک تبعيدي عصباني، به يک تبعيدي در حال آرام شدن بدل گردد. هنرمند ِ کارتونيستي که عصباني نباشد و عصيان‌گر نباشد و شورش نکند نمي‌دانم چه چيز مي‌تواند خلق کند. من يک کارتونيست عصباني را که عصبانيت‌اش را با چند ضربه‌ي قلم بر روي کاغذ مهار مي‌کند شخصا ً ترجيح مي‌دهم. وب‌لاگ‌نويس غيرعصباني هم لابد نوشته‌هايش مثل غذاي رژيمي بي‌مزه خواهد شد! کمي چاشني عصبانيت –البته به‌قدري که شهر به هم نريزد- بد نخواهد بود!

اميدوارم نيک‌آهنگ، چه عصباني و چه آرام در هر دو کار ِ کارتون و وب لاگ نويسي موفق باشد.

Posted by sokhan at 03:54 PM | Comments (3)

March 18, 2006

خوش آمدي بهار!


عکس از آرش عاشوري نيا. بقيه عکس ها را اينجا ببينيد.

نوروز و بهار به خانه آمد! نوروز و بهارتان مبارک!

Posted by sokhan at 03:51 PM | Comments (15)

March 17, 2006

امسال دهم فروردين براي من سال تحويل خواهد شد


عکس از درياروندگان

بهار من امسال در دهم فروردين - روز آزادي اکبر گنجي - آغاز خواهد شد. هيچ احساس خوشحالي ندارم تا آن روز. سال فاجعه بار هشتاد و چهار شايد با آزادي گنجي جايش را به سالي بهتر بدهد هرچند انتظار سالي به مراتب بدتر مي رود. بر خلاف هر سال که روز اول فروردين عيد را به عزيزانم تبريک مي گفتم امسال اين کار را در دهم فروردين انجام خواهم داد. تا آن روز دقايق و ثانيه ها را مي شماريم و چشم به راه عزيزان دربندمان مي مانيم.

Posted by sokhan at 09:16 PM | Comments (8)

February 08, 2006

لا اله الا الله

اين عکس در مقابل سفارت دانمارک گرفته شده. بعد مي گويند چرا کاریکاتور مي کشيد. لا اله الا الله...

Posted by sokhan at 04:21 AM | Comments (12)

February 06, 2006

تاخير در پاسخ به نامه ها و انتشار نظرها

به کمک دوست محترمي به طور غيرمستقيم به اينترنت متصل مي شدم که ظاهرا به دليل جا به جايي ايشان، اين امکان ديگر وجود ندارد و من ناچار هستم تا پيدا کردن راهي ديگر بيشتر به کافي نت ها سر بزنم! به همين دليل از دوستان ارجمندي که براي من اي ميل مي فرستند يا نظر مي گذارند پيشاپيش به خاطر تاخير در پاسخ و انتشار نظر عذرخواهي مي کنم.

Posted by sokhan at 09:38 PM | Comments (1)

February 05, 2006

زلزله شد...


يکي از مسئولان مقابله با زلزله های سياسي

امروز زمين لرزه اي به بزرگي 32 در مقياس سياسي (27 مثبت و 5 ممتنع) دستگاه ديپلماسي تهران را لرزاند. کارشناسان پيش بيني مي کنند موج اين زمين لرزه بعد از برخورد به کوه هاي تعصب و جهل سياسي در طول هفته هاي آينده مجددا باز خواهد گشت و زلزله اي به مراتب بزرگ تر پيش رو خواهد بود. امروز به رغم آمادگي تمام دستگاه ها براي وقوع اين زلزله، با ترک خوردن و فرو ريختن چند باور سطحي و کودکانه، سرآسيمگي در تمام ارکان کشور به چشم مي خورد. مسئولان پي در پي بيانيه و اعلاميه صادر مي کردند ولي هيچ کس نسبت به انجام عمل پيشگيرانه براي آينده برنامه اي از خود ارائه نداد. کشورهای روسيه و چين و هند که قول همياری و مساعدت به کشور ما داده بودند با پديد آمدن اولين لرزه های نامحسوس جا را خالي کردند و ما را تنها گذاشتند.

مسئولان محترم در نظر داشته باشند که مرکز اين پيش لرزه شهر وين پايتخت اتريش بود و به احتمال قوي مرکز زمين لرزه ي اصلي، در داخل خاک ايران و با قدرت تخريب بسيار زياد خواهد بود. مسئولان از فرسودگي بناي سياسي کشور نيک آگاهند ولي متاسفانه هيچ کار مثبتي در جهت تحکيم و مقاوم سازي اين بنا به خاطر حفظ سلامت و مصالح شهروندان انجام نمي دهند. براي کاهش آسيب ها، تمام تفکرات پوچ و سست بايد به دست خودمان ويران شود؛ تمام سياست گذاري هاي جنگ افروزانه و محرک جاي خود را به دوستي و صلح با جهان بدهد؛ به جاي سياستمداران جاهل و متعصب، زنان و مردان دلسوز و متخصص امور کار را در دست گيرند... در غير اين صورت تنها بايد دعا کنيم...

Posted by sokhan at 02:21 AM | Comments (7)

February 03, 2006

در حمايت از کارگران شرکت واحد اتوبوسراني

در حمايت از کارگران محنت کشيده ی شرکت واحد اتوبوسراني چه مي توانيم بکنيم؟ از وب لاگ نويسان جز نصب اين لوگو چه کار ديگری بر مي آيد؟ در جايي که هر صدايي را در گلو خفه مي کنند و هر اعلام حمايتي را به سازمان های جاسوسي ربط مي دهند، جز نوشتن اين چند خط چه کار ديگری از ما ساخته است؟ آيا اصولا اين نوشتن ها در مقايسه با فرياد حق طلبانه ی کارگراني که گروه گروه کتک خوردند و به زندان افتادند و زن و فرزند شان را در معرض تهاجم ماموران بي رحم سرکوبگر قرار دادند ارزشي دارد؟ گذاشتن اين نشانه برای يادآوری اين است که چقدر پراکنده و بي اثر عمل مي کنيم.

Posted by sokhan at 04:07 AM | Comments (3)

January 30, 2006

ادامه ي سخن با پارساي عزيز


اثر جاودان نيک آهنگ کوثر!

بسيار خوشحالم از اين که پارسا بر خلاف برنامه اي که براي خودش چيده بود لطف مي کند و براي اين گفت و گو وقت مي گذارد. من که شطرنج درست و حسابي بلد نيستم ولي اگر در حد خوبي مي دانستم شايد ترجيح مي دادم به جاي حضور در ميداني که جان اهل قلم مثل آب خوردن در معرض تهديد قرار مي گيرد، به همان ميدان چوبي باز گردم و با قهرمانان عرصه ي فکر و انديشه چون "که رس" و "تال" و "پتروسيان" و "فيشر" حشر و نشر داشته باشم. اما چه کنيم که به جاي شروع پونزياني و دفاع آل يخيني مجبوريم هر نوشته اي را با صد بسم الله و در ميانه با صد قل هو الله و در پايان با صد الحمدلله به پايان ببريم تا خداي نکرده حرف و کلامي از روي بي انصافي نزنيم و دردسر و گرفتاري براي کسي درست نکنيم. اين هم صفحه ي شطرنج ماست که برادران غيرتمند به سبک شطرنج برره مي خواهند با لنگه کفش روي آن بکوبند!

پارسا از عصبانيت من مي نويسد و دعوا و صلاح خود دانستن و غيره. من بيش از پيش به ناتواني کلمات در انتقال احساس نويسنده اعتقاد پيدا مي کنم وقتي که چنين برداشت هايي را مي خوانم. در عالم مطالعه ما يک فرستنده و يک گيرنده داريم. اگر تصوير روي گيرنده بعضا برفک دارد يا ولوم بلند است، الزاما از فرستنده نيست. همين طور دليلي ندارد که گمان شود ارسالي ِ فرستنده بي کم و کاست گرفته خواهد شد. به هر حال موقع نوشتن آن مطلب، عصباني نبودم و الان هم عصباني نيستم و البته ايرادي هم نمي بينم اگر اين حس انساني در جاي لازم به سراغم بيايد.

در مورد انعکاس در وب لاگ ها، تقاضايي بود که مطرح کردم تا شايد چشم هايي که خبر را نديده است ببيند و اگر واقعيت را نمي داند بداند. خود من با چند روز تاخير آن هم از روي اتفاق موضوع را فهميدم. وقتي هم فهميدم مثل فيلم هاي کمدي که طرف از کنار حادثه مي گذرد و بعد بر مي گردد مي بيند حادثه در ارتباط با خود اوست، اول رفتم و بعد که کمي روي تيتر "مبارزه ي علني با ايدز" فکر کردم ديدم خيلي آشناست، بعد به ناگهان يادم افتاد که خودم قبلا چنين چيزي نوشته ام! مثل برق گرفته ها بر گشتم ديدم عجب، در بندر عباس بر سر ما جنگ بوده و ما با نواي "زرد و سرخ و ارغواني" در کوچه باغ هاي تهران پرسه مي زديم! راستش انتظار چنين فاجعه اي را از طرف خودم نداشتم. خيلي براي الهام که نمي دانستم کيست و چه کاره است ناراحت شدم. يقين کردم که روي سهو، کلمه ي ايدز را که ديده فکر کرده بحث بهداشت است و غافل بوده از اين که اين ف.م.سخن بدجنس هر کلمه ي مربوط و نامربوطي را به سياست ربط مي دهد. جالب اينجاست که مطلب در صفحه ي بهداشت تمدن هم منتشر شده! آن مردک بي غيرت، صاحب امتياز گردن کلفت نشريه که نماينده مجلس هفتم است، به جاي حمايت از کارمندش، شعار داده است که من مسئول نيستم و اين خانم اعدام بايد گردد! بلافاصله برداشتم را نوشتم و در اينترنت منتشر کردم. گفتم شايد مسئولي کسي ببيند واقعيت چيست و الهام را آزاد کنند. گفتم دوستان اگر مايل باشند اين خبر را منعکس کنند، شايد به گوش کسي برسد. اصراري نداشتم، اصراري ندارم، و اصراري نخواهم داشت که در وب لاگ شهر کسي اين کار را بکند. چنان که جز دو سه نفر از بچه هاي خوب هرمزگان و دوست ناديده ي ارجمندم جناب صف سري که صفحه ي "ايران ما" را بعد از بسته شدن تغيير دادند کس ديگري اقدام به اين کار نکرد.

پارساي عزيز در بند «ب»، از "ضرس قاطع"و "تندروي" در جمله ي من مي نويسد. بايد بگويم پشت آن تندروي کلمات ديگري هست که جمله را کامل مي کند. مي خواهد بگويد ورود بيماري به سال 57 بر نمي گردد و ريشه در تاريخ ما دارد. کمي هم طبق معمول مايه ي طنز در اين کلمه هست که توضيح بيشتر نمي دهم.

نقد محتواي اين طنز بهتر است بعدا صورت بگيرد که بيهوده هيزم به تنور بهانه گيران ريخته نشود ولي همين قدر شرح مي دهم که ويروس مخرب ايدز، همان ويروس "قدرت" است که در درون تک تک ما به صورت پنهان وجود دارد. اين ويروس در شرايط مساعد رشد مي کند. تغيير شکل مي دهد. در لباس نظامي آشکار مي شود؛ به کسوت روحاني در مي آيد؛ کت و شلواري مي شود؛ ريشش را مي تراشد؛ ريش مي گذارد؛ کراوات مي بندد؛ لباده به تن مي کند و متناسب با محيط به هر شکل و فرمي در مي آيد. گاه در کاخ ساکن مي شود، گاه در کوخ. گاه آرايشگر از فرانسه مي آورد، گاه احمد آقا ريش و مويش را در حياط جماران کوتاه مي کند. آنتي ويروس ها به خاطر همين خاصيت عجيب به راحتي نمي توانند با آن مبارزه کنند. گاه آدم ِ بسيار بسيار قدرتمندي را مي بينيد که در حياط خلوت محل کارش آهو مي بندد و کباب آهو دوست دارد، و اگر انگشت کوچک اش را تکان دهد، خانم مهمان دار شوهرداري دوست دخترش مي شود و اگر انگشت اشاره اش را تکان دهد، خانواده ي پزشک تفتي دود مي شود و به هوا مي رود ولي وقتي از نزديک ببيني اش يک آدم مفلوک و بينوا به نظر مي آيد. اين ويروس در سال پنجاه و هفت به صورت کاملا ضعيف به تهران آمد و آرام آرام قدرت گرفت و پدر ملت را سوزاند و اکنون به جان جهان افتاده است.

من معني رندانه را در مورد خودم نمي فهمم. اينجا بر مي گردم به همان بحث کليت ف.م.سخن. يا اين کليت مشخص و ملاک است يا نيست. اگر به جزء نگاه کنيم دچار خطا مي شويم. حتما شما پارسا جان، با کسي که سلطنت طلب است رفت و آمد داشتيد (يا داريد)، با کسي که حزب اللهي است، با کسي که لائيک است، با کسي که مي خواهد سر به تن آخوند نباشد، با کسي که اهل علم و موسيقي است و از سياست متنفر است، با کسي که طرفدار حمله ي نظامي آمريکاست، با کسي که در تمام نماز جمعه ها شرکت مي کند و هر هفته از ته دل شعار مرگ بر آمريکا سر مي دهد، با بچه هاي جبهه، با بچه هاي زنداني سياسي حکومت اسلامي... من در طول زندگي ام همه جور آدمي ديده ام ولي هرگز هيچ کدام شان را نکشته ام، هرگز هيچ کدام شان را نزده ام، هرگز به هيچ کدام شان حمله نکرده ام، صرفنظر از اين که خودم چگونه فکر مي کرده ام و مي انديشيده ام. حتي با بسياري شان گفته ايم و خنديده ايم؛ با بسياري شان سر يک سفره نشسته ايم. با هم بحث کرده ايم، گفت و گو کرده ايم، از حرف هم بدمان آمده است، ولي براي دقايقي، ساعاتي، روزهايي، سال هايي و حتي تمام عمر کنار هم بوده ايم.

براي من انسان يک موجود يک خطي نيست. براي من انسان يک موجود بسيار پيچيده و چند وجهي است. حتي کسي که مي گويد حزب فقط حزب الله و مي شود انصار، يا کسي که فرياد جاويد شاه مي کشد و مي خواهد سر به تن هيچ کس ديگر نباشد، بر خلاف شعارش در درونش هزاران وجه دارد که مي تواند آن وجوه، دوست داشتني و مثبت باشد. تاکيد مي کنم دوست داشتني و مثبت. شما اگر پاي تان باز شود به خانه ي آن حزب اللهي انصاري، يک دفعه مي بينيد که آدم ديگري از پشت آن چهره ي خشن ظهور کرد. رفتارش با همسر، با فرزند، همت اش براي گرداندن زندگي، سخت کوشي، و هزار چيز ديگر. رفتار امام را با همسرش به خاطر بياوريد، از هر مرد روشنفکر مدرن امروزي امروزي تر است.

براي من شاه، فقط شاه سال پنجاه و هفت که انگشت به جليقه مي زد نيست. شاه جوان ِ سال بيست هم هست. شاه سال تولد وليعهد در سال 1339 هم هست، شاه انقلاب سفيد هم هست، شاه مغرور هم هست، و برسيد به شاه ساواک و شاه مستبد و شاه قاتل زندانيان سياسي در تپه هاي اوين.

براي من رضاشاه، در بسياري موارد کبير است. کسي که بتواند آن کوه هاي سخت را بشکافد و با ماليات ناچيز قند و شکر آن خط آهن عظيم را علم کند آدم کبيري است. کسي که دانشگاه درست کند، در جامعه اي متعصب آزادي به زنان بدهد، دختران را به مدرسه بفرستد، و هزار چيز ديگر، کبير است. رضا شاه ديکتاتور و مستبد و پزشک احمدي اش را هم که همه مي شناسيم. بلايي که به سر متفکراني چون اراني آوردند و به سر هنرمنداني که آزادي خواه بودند و ... اين ها رندانه بودن نيست. اينها واقعي بودن است.

اين را هم بگويم و سخن را تمام کنم: دعوت به انقلاب اعم از سکسي و غير سکسي کار من نيست. هر گاه چنين شد بدانيد خطاست. من چيزي را مي نويسم که تنها در چهارچوب اين نام مستعار براي خواننده قابل قبول و اجرا باشد. غير از آن باشد، بي مسئوليتي مطلق است و از جانب هر کس باشد قابل قبول نيست.

Posted by sokhan at 03:34 PM | Comments (4)

چند نکته در باره ي بند "و" نوشته ي پارسا صائبي

بند "و" از نوشته ي اخير پارسا صائبي باعث تعجب من شد. پيشنهاد "نقاب از چهره گشودن" ايشان آن قدر برايم عجيب نبود که عذرخواهي از مسئولين يا مردم به خاطر چيزي که نوشته ام. در اين مورد توضيح کوتاهي مي دهم.

من، هيچ مطلبي را اعم از طنز و غير طنز، بدون فکر و رعايت ِ تمام جوانب نمي نويسم حتي اگر آن نوشته به قول پارسا ضعيف، بي مايه، غيرمرتبط با موضوع و هجوآميز باشد. پس به ضرس قاطع عرض مي کنم که در مورد تک تک کلمات و مفاهيم چه در حين نوشتن و چه بعد از آن با دقت فکر مي کنم و به رغم يک ضرب نوشتن، اگر ضرورت ايجاب کند در کلمات و مفاهيم اوليه تغيير ايجاد مي کنم.

نکته دوم مربوط به خط فکري من است. اين خط خطي است مشخص که مسيري مشخص را طي مي کند و هدفي مشخص دارد. هرگاه اين کليت بر خواننده مشخص باشد، جزئيات هم براي او مشخص خواهد بود. در غير اين صورت و فقط با مراجعه به برخي نوشته ها، خواننده ممکن است هدف نويسنده از نوشته را درست متوجه نشود و باعث سوء برداشت گردد. در همين ارتباط مي توانيم به همين طنز ايدز اشاره کنيم و آن را زير ذره بين بگذاريم. اگر اين طنز خارج از محدوده ي تفکر عمومي نويسنده اي به نام ف.م.سخن خوانده شود، باعث سوء برداشت خواهد شد؛ اما اگر آن را در مجموعه ي نوشته هاي ف.م.سخن مطالعه کنيم، ظرائف و نکاتي بر ما آشکار خواهد گشت.

نکته ي سوم اين که هر طنزي براي گروهي خاص نوشته مي شود. من سعي مي کنم براي تمام قشرها از دانش آموز تا استاد دانشگاه، و از کارگر تا پزشک بنويسم و نه يک گروه معين. به همين خاطر برخي نوشته ها به مذاق برخي خوش نمي آيد ولي ديگران آن را مي پسندند. در همين طنز ايدز، لابد عده اي در بندرعباس چيز متفاوتي ديده اند که به رغم تمام خطرات آن را تکثير کرده و دست به دست گردانده اند. من نه تنها از اين بابت ناراحتي وجدان ندارم بلکه خوشحالم که نوشته ام در حدي بوده که عده اي برايش مجازات اعدام تعيين کرده اند. مشکل من در اين است که اين اعدام حق کسي که روح اش از اين نوشته خبر ندارد نيست و جلوي اين اشتباه بايد گرفته شود. به همين خاطر با نشان دادن آدرس نوشته اصلي، که تاريخ و زمان انتشار دارد، به آقايان قضائي عرض مي کنم که نويسنده ي اين مطلب من هستم و خانم الهام نيست. براي اين ادعا هم نيازي به اين که من خودم را معرفي کنم نيست و بازپرس محترم مي تواند با مراجعه به اينترنت تاريخ انتشار اين طنزنوشته را ببيند و آن را با تاريخ انتشار در نشريه تمدن مقايسه کند که قطعا مشاهده خواهد کرد تاريخ انتشار در اينترنت چند روز زودتر بوده است و از نظر حقوقي مسئله حل مي شود. فقط حق ما به عنوان نويسنده باقي مي ماند که آقايان بدون اجازه و بدون ذکر ماخذ نوشته ي ما را چاپ کرده اند که از آن هم گذشت مي کنيم!

يک نکته که نمي خواستم اينجا اشاره کنم ولي خب به آن هم اشاره مي کنم و پرونده را مي بندم: ادعا کرده اند در اين طنز من به آيت الله خميني اهانت کرده ام و گفته ام که ويروس ايدز را ايشان در سال 57 از فرانسه به ايران آورد. آقايان منتقدان نخواهند توانست در اين مطلب حتي يک مورد که اشاره اي به امام داشته باشد بياورند. من نوشته ام "اين نوع ايدز در سال 57 از فرانسه به ايران وارد شد و چون بدن بيمار استعداد پذيرش آن را داشت در عرض مدت کوتاهي تمام دستگاه هاي اجرايي و قضايي و قانون گذاري را آلوده کرد." سوال من اين است که آيا در سال 57 فقط امام از فرانسه به ايران آمد؟ قطب زاده بغل دست او نبود؟ بني صدر پشت سرش ننشسته بود؟ دکتر يزدي که به خونش تشنه ايد چطور؟ راستي تاجري که هواپيماي 747 امام را اجاره کرده بود چه بلايي سرش آمد؟ تک تک اينها از نظر خود شما ويروس هايي نبودند که در تمام ارکان اجرايي و قانون گذاري و قضائي کشور نفوذ کردند و آن ها را به شکل هاي مختلف آلودند و بيمار کردند؟ تازه منظور من – چه قبول کنيد چه نه – هيچ يک از اين اشخاص نبودند. اين ها را نام بردم که بگويم اگر صحبت از امام مي کنيد اينها هم در کنار ايشان بودند. مقصود اصلي من "تفکري" بود که تمام کشور و دستگاه ها و بعد حتي مردم را آلوده کرد. بحث در اين خصوص بسيار است که به همين مختصر بسنده مي کنم.

Posted by sokhan at 08:47 AM | Comments (2)

تقاضا از دوستان وب لاگ نويس

ظاهرا براي خانم الهام افروتن به خاطر کار نکرده مي خواهند مجازات بسيار بسيار سنگيني در نظر بگيرند. نويسنده ي آن طنز من هستم و خانم الهام به خاطر تيتر غير سياسي آن گمان کرده اند که با مطلبي علمي رو به رو هستند و اقدام به نشر آن نموده اند. اين يک اشتباه مطبوعاتي است و همه ي ما دچار آن مي شويم. سزاي اين اشتباه البته اعدام نبايد باشد.

من از دوستان وب لاگ نويس تقاضا مي کنم هر طور که صلاح مي دانند اين موضوع را منعکس کنند بلکه مسئولان محترم متوجه خطاي صورت گرفته شوند و الهام خانم را آزاد کنند و مادر بيمارش را از نگراني برهانند.

Posted by sokhan at 03:45 AM | Comments (2)

January 29, 2006

طنزنوشته ي من و آشوب در بندرعباس و دستگيري و شکنجه ي يک دختر خانم بي گناه


عکس از وب لاگ سياورشان. آقايان ظاهرا دارند دنبال من مي گردند!

به خاطر طنزنوشته ی من در بندر عباس آشوب به پا کرده اند و دختر خانم جواني را به عنوان نويسنده ی آن طنز دستگير و به سختي شکنجه کرده اند. اميدوارم آقايان مسئول با اين توضيح به بي گناهي اين خانم پي ببرند و او را که مادرش هم در اثر ناراحتي زياد سکته کرده است آزاد کنند. موضوع را در خبرنامه ی گويا دنبال کنيد.

اين هم لينک مطلب کيهان که در متن اصلي از قلم افتاده است.

Posted by sokhan at 09:06 PM | Comments (5)

January 28, 2006

آرش و مجتبي


عکس ها از وب لاگ علي قديمي و هاتف نيوز

ظلمي که به آرش و مجتبي مي شود از نوعي ديگر است. نمي دانم چطور مي توان آن را توصيف کرد؛ شايد بچه هاي پاکدشت را بتوان مثال زد که دو سال تمام تک به تک شکار مي شدند اما صدا از کسي بيرون نمي آمد. بي پناه؛ بي پشتيبان؛ بي يار و ياور. نه. اين مثال خوبي نيست. دست کم درهمين وب لاگ شهر، چند صد وب لاگ نويس، چشم به سرنوشت اين دو دوخته اند. گزارشگران بدون مرز لحظه به لحظه وضعيت اين دو را تعقيب مي کنند. صداهاي جهاني هاروارد اخبار اين دو را منتشر مي کنند. دو سه سايت خبري هم پيگير خبرهاي اين دو هستند. نه، بچه ها تنها نيستند.

ما هم چشم به سرنوشت اين دو داريم. کاري از دست مان ساخته نيست جز آن که بگوييم ما به ياد شما هستيم. کاري از ما ساخته نيست جز آن که در جاي خود سکوت کنيم تا وضع از اين که هست خراب تر نشود و گرفتاري ها بيشتر نگردد.

خبرها را دنبال مي کنيم و اميدواريم که اخبار خوش بشنويم؛ بشنويم که ديوان عالي حکم سه سال حبس آرش را شکسته است. بشنويم که زنجير از دست و پاي مجتبي برداشته شده است. بشنويم که به اکبر به اندازه ي کافي غذا و دارو داده مي شود. آري، چشم انتظار اخبار خوش نشسته ايم.

Posted by sokhan at 06:48 AM | Comments (2)

January 23, 2006

چند کلمه با پارسا صائبي

پارسا صائبي را با نوشته هايش در "فانوس" و بعدها در وب لاگ خودش مي شناسم و شناخت من به همين اندازه محدود مي شود. طنزهاي پارسا با امضاي "س.ع.دشمن شناس"، نشان دهنده ي نگاه ِ تيزبين اوست. تعريف زياد نمي کنم تا حمل بر مداهنه نشود ولي به همين اندازه مي نويسم تا بتوانم سخن را ابتدا کنم. پارسا تا کنون چند بار کار نوشتن در اينترنت را تا آستانه ي تعطيل کامل پيش برده است ولي به دلايلي که فقط خودش مي داند دوباره بازگشته. خوانندگان زبده ي او هم اين بازگشت ها را با خوشحالي استقبال کرده اند.

با برخي از افکار و نوشته هاي پارسا موافقم و با برخي نه؛ مثل هر فکر و نوشته ي ديگري با فکر و نوشته ي او هم انتقادي برخورد مي کنم. همه ي ما نسبت به هم چنين ديد انتقادي بايد داشته باشيم و همين اختلاف نظرهاست که باعث پويايي و تکامل فکر مي شود.

اما چرا به قسمت هاي مخالف ِ افکار نويسندگاني مانند پارسا به اندازه ي قسمت هاي موافق اش اهميت مي دهم و حتي با دقت بيشتري آن ها را مطالعه مي کنم؟ چون اين قسمت هاست که مرا به فکر وا مي دارد و امکان تغيير در افکار و انديشه هايم را به وجود مي آورد. با قسمت هاي موافق هيچ چيز عوض نمي شود و انسان خوشحال است که همفکر و هم رايي دارد ولي با قسمت هاي مخالف است که فکر شروع به جرقه زدن مي کند تا شايد يکي از صد تاي آن تبديل به شعله اي شود. براي اين که چنين شود، لازم است که شنونده و خواننده، رغبت به شنيدن و خواندن فکر مخالف داشته باشد، و اين رغبت همه جا به دست نمي آيد و آسان حاصل نمي شود. ديشب داشتم بحث سياسي چند نفر را در يکي از تلويزيون هاي لس آنجلس دنبال مي کردم. افرادي جا افتاده، با موهاي سفيد و جو گندمي و کلامي به ظاهر فاخر و خلاصه مجموعه اي که نشان مي داد صاحب تجربه است و ميل دارد حرف و سخن اش را به ملت و حتي به بغل دستي اش تحميل و يا - با قول غيرمودبانه ولي صحيح تر - "زورچپان" کند. با تمام هيجان و مهارتي که به خرج مي دادند رغبتي به شنيدن سخنان شان به وجود نمي آمد. ذهن جستجوگر، حرف هاي شان را پس مي زد. طرف را مي ديدي، اسمش را مي شنيدي، وابستگي سياسي اش را حدس مي زدي ولي هيچ رغبتي به شنيدن حرف هايش پيدا نمي کردي. اگر در آن تلويزيون ِ بخصوص هم حرف نمي زد يقينا باز همين احساس سر بر مي آورد. پس همين قدر که شنونده يا خواننده رغبت کند حرف صاحب نظر را بشنود و بخواند خود ارزشي است که آسان به دست نمي آيد. مي ترسم صائبي با اصطلاح ِ خودش بگويد که برايش "پپسي باز مي کنم" و مرا منع کند ولي از اين صحبت هدفي دارم و اين مثال ها را از آن رو مي زنم. براي اين که خيالش را از بابت پپسي و نوشابه راحت کنم مثلا مي گويم با نحوه ي بحث و جدلش در درگيري اخير وبلاگ آباد ابدا موافق نبودم و حتي از روشي که او و همفکرانش در پيش گرفتند بدم آمد (و اضافه کنم که از روش و سبک طرف مقابل بيشتر بدم آمد).

اما غرض از اين مقدمه ي طولاني، اشاره به پست اخير پارساست که در آن نوشته است ديگر در مورد ايران سياسي نخواهد نوشت. نياز به توضيح نيست که همه ي ما آزاديم هر طور دلمان مي خواهد بنويسيم يا ننويسيم. اصلا مي توانيم نوشتن را تعطيل کنيم. به ميل خود آمده ايم و به ميل خود هم مي توانيم برويم. بعضي وقت ها هم شرايط و اوضاع، ما را مجبور به تعطيل کار و يا تغيير در سبک نوشتن مي کند. اينها همه قابل درک است و ايرادي هم ندارد.

اما در اين سو، خواننده هم منفعل نيست و رفتن و آمدن نويسنده بر او اثر مي گذارد. نمي توان اين اثر را انکار کرد. لذا به خود حق مي دهد تا نظرش را بنويسد. نويسنده هم مي تواند آن را بپذيرد يا نپذيرد. اين هم نظر ِ من ِ خواننده در مورد سياسي ننوشتن پارسا و امثال پارساهاست. پس روي سخنم فقط پارسا نيست بلکه تمام کساني است که فکر مي کنند بايد – به قول امروزي ها – نان و ماست خودشان را بخورند و نوشتن و گفتن شان اثري بر آن چه پيش مي آيد ندارد.

سوال من از پارسا و تمام کساني که راجع به ايران و مسائل سياسي و اجتماعي مي نويسند اين است که براي چه مي نويسيم؟

مي خواهم به اين سوال با يک سوال ديگر پاسخ دهم: اگر ما به عنوان طرفداران تغيير و پيشرفت اجتماعي کشور ننويسيم، چه خواهد شد؟ هرچند محال است، ولي فرض کنيم در متن همين حکومت و همين اجتماع، صدا از کسي در نمي آيد چون هر چه گفته و نوشته شده بي فايده و اثر بوده و آخر عاقبت گوينده و نويسنده هم به زندان و تبعيد ختم شده. مگر کسي ديوانه است که بخواهد کاري کند که نه تنها باعث تغيير نمي شود، بلکه شخص و خانواده اش را گرفتار هم مي کند. هر چه روزنامه ي اصلاح طلب و نيمه اصلاح طلب است در داخل کشور تعطيل شود؛ هر چه روزنامه و راديو تلويزيون و وب لاگ و وب سايت سياسي است در خارج از کشور تعطيل شود. همه ي ما به طور انفرادي به آباد کردن زيرساخت هاي اخلاقي و اجتماعي مان مشغول شويم و سياست را هم به دست رهبر و رئيس جمهور و آقاي جنتي بسپاريم. به راستي چه خواهد شد؟ به اين فکر نکنيم که نمي شود؛ آري نمي شود؛ ولي اگر بشود چه خواهد شد؟

چرا هر چه مي کنيم به اين سوال نمي توانيم جواب بدهيم. نمي توانيم بگوييم خوب خواهد شد؛ نمي توانيم بگوييم بد خواهد شد. چنين حالتي درست مثل مرگ است. در جا زدن؛ ساکن ماندن؛ و آرام آرام پوسيدن و مردن. از نظر فکري، از نظر سياسي و از نظر اجتماعي. چون شدني نيست، طبعا نمي شود. به همين خاطر است که نه زندان اثر دارد، نه اعدام، نه شکنجه و نه هيچ چيز ديگر. جلوي اش را بگيرند، يک جاي ديگر سر برمي کشد. اين قانون تاريخ ِ بشري است.

شايد کتاب "همه مي ميرند" سيمون دوبووآر را خوانده باشيد. رمان جذابي است که مي گويد انسان به طور انفرادي هيچ تاثيري بر روند کل جهان ندارد و در جامعه آن چه قرار است بشود مي شود، و اگرعمر نوح داشته باشي و تجربه چند نسل در دستانت باشد، باز قادر به تغيير روند جهان نخواهي بود. پس حرص و جوش خوردن براي چه؟ ما به هدف نخواهيم رسيد. به قول فيلسوف يونان باستان -زنون-، فاصله ي دو نقطه را مي خواهيم طي کنيم که خود از بي نهايت نقطه تشکيل شده و چون طي بي نهايت نقطه به بي نهايت زمان نياز دارد ما هرگز به مقصد نخواهيم رسيد. به زبان امروزي بگوييم، از کلانتري سر کوچه مان تا نهاد رهبري، از بچه حزب اللهي بسيج محله مان تا حضرات آيات مستقر در قم، از سنت نهادينه شده در وجودمان تا تبليغ هاي شبانه روزي رسانه هاي غول پيکر دولتي که اگر همه شان را پشت هم رديف کنيم هزاران هزار نقطه تشکيل مي دهند که پيمودن تک تک شان به عمر انسان عادي قد نخواهد داد.

در ثاني مگر روي سخن ما با چند نفر است؟ ده، بيست، پنجاه، صد، هزار، دوهزار، ده هزار نفر؟ گيرم پرخواننده ترين وب سايت ها صدهزار مراجع روزانه داشته باشند؛ در مقايسه با هفتاد ميليون جمعيت ايران اين رقم خنده دار نيست؟ کودکان را حذف کنيم و اين عدد را به پنجاه ميليون تقليل دهيم، باقي مي ماند چهل و نه ميليون و نهصد هزار! با اينها چه خواهيم کرد؟

مي بينيد، مي توان براي نگفتن و ننوشتن، صدها دليل ِ قرص و محکم آورد، ولي باز مي نويسيم. باز تک و تنها در محضر دادگاه تفتيش عقايد و هزاران هزار مردم متعصب که منتظر ِ به آتش انداختن ما هستند تا هلهله کنند و دست افشاني نمايند زير لب مي گوييم اما زمين مي گردد؛ اما زمين گرد است؛ اما زمين مرکز جهان نيست؛ اما همه چيز در حال تغيير است؛ اما عمر جهان شش هزار سال نيست... تک و تنها مي ايستيم و مي گوييم اين روش کشورداري نيست؛ اين ظلم است؛ اين ستم است؛ اين جنايت است؛ اين انساني نيست. چه کساني مي گويند؟ امثال پارساها. با نام حقيقي يا مستعار. آن قدر تا ميليون ها انساني که فکر مي کردند زمين مسطح است و بر شاخ گاو قرار دارد و به کروي بودن آن مي خنديدند، چند قرن بعد آپولو و شاتل هوا کنند و به داستان مردماني که روزگاري فکر مي کردند زمين مسطح است و روي شاخ گاو قرار دارد بخندند.

مي توانيم بگوييم و بنويسيم؛ مي توانيم سکوت کنيم و "نان و ماست و نعناع" خودمان را بخوريم. به اختيار خودمان آمده ايم و به اختيار خودمان هم مي توانيم برويم. اما چه سکوت کنيم و چه سخن بگوييم، بخشي از تاريخ پر رنج بشري هستيم و تاريخ ما را با خود خواهد بُرد. فاتاليست باشيم يا ولونتاريست، جهان منتظر ما نمي ماند. به اراده ي خود خراشي بر اين تخته سنگ عظيم بيندازيم و يادگاري از روزگار خود به جا گذاريم؛ شايد اين دليل خوبي براي نوشتن ما باشد.

Posted by sokhan at 12:20 AM | Comments (7)

January 15, 2006

بدمستي!

کساني که مرتب مشروب الکلي (و حتي آبجو، آنهم از نوع کانادائي) مي خورند، اولا به اندازه مي خورند و ثانيا اگر کار از دست شان در رفت و افراط کردند، عنان حرف و کلام و شوخي و مزاح شان را در اختيار دارند. ولي واي از کسي که در طول زندگي اش لب به مشروب نزده و پاي سفره ي دوستان مي نشيند و مست مي کند! چيزهايي از دهانش شنيده خواهد شد که کسي را باور آن نيست!

برادران! کم بخوريد، هميشه بخوريد! حالا چرا اين ها را گفتم خودم هم نمي دانم! دليلش يادم رفت! شايد به خاطر سري بود که به آشپزخانه "آشپزباشي" زدم و تداعي معاني شد! شايد به خاطر برخورد با اصطلاح "مکتب پاريس" و به ياد آوردن شرابخانه هاي پاريس و Cuisine و Cave و Culture بود! (مثل همين که يک کوئيزين گفتيم بي خودي شصت تا کلمه با "C" يادمان افتاد!) امان از اين تداعي معاني!

Posted by sokhan at 04:45 PM | Comments (2)

January 11, 2006

"بعدي"

چشم را بستن، دهان را گشودن و دُر و گهر افشاندن ابداً کار ِ مشکلي نيست. من چون خودم تيغ تيز کلمه، آن هم کلمه ي طنز در دست دارم خطرهاي آن را خوب مي شناسم. گاه در به کار بردن کلمات آن قدر محتاط مي شوم که اصلا آن را از غلاف ِ مغز بيرون نمي آورم. اگر تعداد کساني که با اين کلمات سر و کار دارند زياد باشد، مسئوليت هم به همان اندازه بيشتر مي شود. مني که چند ده خواننده دارم با کسي که هشت نه هزار خواننده دارد وضعش خيلي فرق مي کند. من مي توانم هر چه دل تنگم خواست بگويم، اما آن که تعداد زيادي خواننده دارد بايد – به خصوص در قضاوت از اشخاص – احتياط پيشه کند.

درس اخلاق نمي خواهم بدهم و فکر هم نمي کنم اين حرف ها در ميانه ي جنگ و جدال خريدار داشته باشد، اما حق دارم سوال کنم وقتي چيزي مي نويسيم چقدر به اثر آن سخن فکر مي کنيم؟ اصولا آيا فکر مي کنيم؟ بعد از فکر آيا چيزي را که مي خواهيم بگوييم اندازه و متر مي کنيم؟ تاثير صحبت مان را بر روي خواننده مي سنجيم؟ به شکي که در دل خواننده ايجاد مي کنيم اهميت مي دهيم؟

به راستي در باره ي اين که حرف و نوشته ي ما چقدر بر خواننده اثر مي گذارد تا کنون فکر کرده ايم؟ فکر کرده ايم تاثير نوشته ي ما بر روي خواننده، فقط يک روز است، يا دو روز، يا يک ماه، يا يک سال، يا براي هميشه؟ آيا اين موضوع اصلا براي ما اهميتي داشته است؟

ما در عرض ده ثانيه مي نويسيم فلاني ساواکي است؛ يا حزب اللهي است؛ يا مامور امنيتي جمهوري اسلامي است. نوشته را پست مي کنيم و ده هزار خواننده از شرق تا غرب عالم آن را مي خوانند. ده هزار خواننده اي که اصلا طرف را نمي شناسند. خود شماي نويسنده، اگر خواننده باشيد و طرف را هم نشناسيد و نويسنده را هم دوست داشته باشيد، حداقل اتفاقي که براي تان مي افتد، شک کردن به متهم و به ديده ي بدبيني به نوشته ها و آثارش نگاه کردن نخواهد بود؟ اگر از ده هزار نفر، صد نفر تحت تاثير قرار بگيرند و فقط و فقط شک کنند، آيا مسئوليت اش متوجه شما نخواهد بود؟ اگر اين متهم، عالم و دانشمند باشد و از آثارش عده ي زيادي استفاده کنند عواقب ِ اين مسئوليت صد چندان نخواهد بود؟

پاسخ آقاي شکرخواه پاسخ خوب و متيني بود. پاسخي براي بستن پرونده ي اين درگيري ناخوشايند، که جز جريحه دار کردن افرادي از دو طرف نتيجه اي نخواهد داشت. اين نوشته را هم مي توانيد به حساب "بعدي" بودن من بگذاريد.

Posted by sokhan at 08:07 PM | Comments (12)

December 26, 2005

دوسالگي پيام ايرانيان و مهمان نوازي وبلاگي

برجيان عزيز از من خواسته بود در دومين سالروز وب لاگش اگر انتقاد و نظري دارم بنويسم که برايش نوشتم جز آن چه سال پيش گفته ام حرفي براي گفتن ندارم و شايد تنها بتوانم اضافه کنم که نوشته هايش در اين سال پخته تر و سنجيده تر شده است. اين را بهانه اي مي کنم براي گفتن اين که جدي بودن و وسواس نشان دادن در کار، ولو کاري باشد که تعداد انگشت شماري از آن بهره مي برند، نشان دهنده ي اهميتي است که شخص براي آن کار و مخاطبانش قائل است. فرق نمي کند که شما يک نفر مهمان داشته باشيد يا صد نفر؛ نحوه ي پذيرايي است که نشان مي دهد چقدر براي مهمان يا مهمانان تان ارزش و احترام قائليد. تشخيص لبخندهاي تصنعي و حرف هاي پوچ و ميان تهي ِ صاحبخانه البته دشوار نيست ولي سوال اين است که وقتي برگزاري چنين محافلي به ميل شخص بستگي دارد چه اصراري بر شلختگي و از آن بدتر ظاهرسازي ست؟ همان طور که نبايد ملانقطي شد و با وسواس بيش از حد مهمان را رنجاند، همان طور هم نبايد ولنگار بود و خاطر مخاطب را آزرد. دقت و ظرافت آقاي برجيان در برخورد با مهمانان وب لاگش شايسته ي تقدير است.

Posted by sokhan at 06:21 PM | Comments (1)

December 20, 2005

چند سوال در باره انحراف مسير هواپيمای سي130

مخبركميسيون امنيت ملي: اين هواپيما در هنگام فرود از سيستم ILS استفاده كرده و لذا تا چهار مايلي باند مسير هواپيما كاملا مسير كنترل‌شده و درستي بوده است و از چهار مايلي باند دچار يك نوع انحراف به چپ مي‌شود و نقطه‌ي ابهام در اينجاست كه به چه دليل از چهار مايلي باند به اين طرف كه هواپيما دچار انحراف به چپ مي‌شود به او تذكري در اين مورد داده نمي‌شود! «ايسنا»

بر اساس صحبت هاي مخبر کميسيون امنيت ملي:
خط زرد- خلبان بايد اين مسير را طي مي کرده...
خط قرمز- آيا خلبان به تدريج از مسير صحيح منحرف شده و شهرک توحيد را با فرودگاه اشتباه گرفته؟
خط آبي- يا از همان ابتداي مسير ILS دچار انحراف جهت شده؟
علت اين انحراف خرابي دستگاه ILS بوده يا اشتباه خلبان؟
آيا خلبان مي خواسته نه با ILS که با VOR به باند نزديک شود؟ همان VORي که خراب بوده؟ در اين صورت چرا از ارتفاع مجاز، پايين تر آمده؟

و سوال اصلي اين که: در شرايط اضطراري، چرا خلبان از اين روش تقرب استفاده کرده و در جاي ديگري –مثلا فرودگاه امام- فرود نيامده است؟ آيا خود ِ خلبان مي خواسته با يک موتور خاموش مثل شرايط عادي فرود بيايد؟ يا اين که دستور برج و افسر مسئول بوده است؟

*در تصوير، مقياس ها رعايت نشده.

Posted by sokhan at 10:19 PM | Comments (2)

December 19, 2005

وقتي امير سرتيپ مملکت مثل آب خوردن دروغ بگويد...

ديروز:
...همچنين، روز چهارشنبه و 24 ساعت پس از وقوع اين فاجعه، اميرسرتيپ دوم محمدحسن نامي، معاون ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران، در گفت‌وگو با خبرنگار ايلنا، با رد نقص فني هواپيما گفت: پرواز هواپيما با نقص فني امكان ندارد ، چرا كه روز قبل از پرواز، تمام بدنه و قطعات هواپيما به صورت كامل چك ‏شده بود. نامي، همچنين در پاسخ به اين سؤال كه چرا خلبان پرواز تغيير كرد، گفت: اين شايعاتي است كه از بيرون القا مي‌‏شود. خلبان هر لحظه روحيات مختلفي دارد، احتمال دارد كه برنامه‌‏اي برايش پيش بيايد كه از لحاظ فكري به هم بريزد. بنابراين، خلبان را عوض مي‌‏كنند. در اين زمينه هواپيماي كشوري و نظامي هم تفاوتي نمي‌‏كند، البته خلبان از ابتداي موعد پرواز معين شده بود و خود مرحوم بابك گوهري به عنوان خلبان انجام وظيفه مي‌‏كرد. وي، ادامه داد: خلبان اجباري براي پرواز ندارد، به خلبان نمي‌‏توان اجبار كرد كه پرواز كند، اما مطمئن باشيد كه خلبان عوض نشده است....

امروز:
نماينده زاهدان در مجلس هفتم گفت: روز گذشته افرادي از ستاد فرماندهي كل قوا، نيروي هوايي ارتش و وزارت دفاع به مجلس آمده بودند و با نمايندگان استيضاح كننده وزير دفاع جلسه داشتند.
پيمان فروزش با بيان اين خبر به خبرنگار" ايلنا" گفت: آقاي نادري خلباني كه قرار بود با اين هواپيما پرواز كند اما حاضر به پرواز نشده بود نيز در اين جلسه حضور داشت و درباره علت عدم پرواز و مشكلاتي كه وجود داشته است، توضيحاتي را ارايه كرد.

Posted by sokhan at 09:55 PM | Comments (4)

هشت قدم فاصله...

آيا دنيا همين طور است که ما مي بينيم؟
سيارات، کهکشان ها، ستاره هاي دور دست؟
از جهان کهين تا جهان مهين؟
از ذرات بنيادين تا جهان هاي مختلفي که مي گويند در کنار هم وجود دارند و بايد وجود داشته باشند؟
آيا با هشت قدم جلو و عقب رفتن همه چيز عوض نمي شود؟
اين تصوير به ما مي گويد چرا، عوض مي شود!
وقتي با هشت قدم دور و نزديک شدن آن چه مي بينيم جا به جا مي شود –آن هم با روش هاي ساده ي بشري-، با هشت هزار قدم و هشت ميليون قدم و هشت ميليارد قدم و هشت سنتيون قدم –در سيستم بغايت پيچيده ي جهاني- چه چيزها جا به جا خواهد شد!

زماني يکي از روحانيون فيلسوف وقتي براي اولين بار يک عکس معمولي را ديد، چون با مباني فلسفه ي او جور در نمي آمد به شدت در شگفت شد و تمام باورهايش را از دست رفته ديد. اين تصوير هم – با هر تکنيکي که درست شده باشد – مي تواند لااقل ما را به فکر فرو برد که آن چه "با همين دو تا چشم خودمان" مي بينيم هم چندان قابل اتکا نيست! واي به حال ناديده ها!

Posted by sokhan at 07:16 PM | Comments (0)

December 14, 2005

بايد حواس مان را شش دانگ جمع کنيم


عکس از ايسنا

مهدي جامي در پست آخرش به چند خبر مجعول اشاره کرده و انتشار آن ها را مورد سوال قرار داده.

من با راديو تلويزيون دولتي و نشرياتي که اخبار خام را از ده ها پالايه عبور مي دهند و بعد از بررسي کامل، آن ها را تبديل به خبر نهايي و تيتر و غيره مي کنند کاري ندارم و اگر خبري از جنس ِ ظهور انشتين ِ سروستاني و حل معضل مثلث برمودا منتشر مي شود لابد از بي سوادي و ساده انگاري مسئولان مربوط است.

اما در مورد رسانه هاي مستقل وضع به گونه اي ديگر است: بعد از اين که بيننده ي يکي از تلويزيون هاي لوس آنجلسي، جناب ِ مجري را با خبر مهيج تعقيب روزنامه نگار ايراني، کيانوش استقرار زاده، "سر ِ کار" گذاشت، نگران شدم مبادا "برادران شوخ طبع" بخواهند استعدادشان را در عرصه هاي جدي تر مورد سنجش قرار دهند و در حرکت بعدي رسانه هاي معتبر و اهل قلم محترم را با ارائه ي اخبار غلط گمراه کنند و به خيال خود به تخريب وجهه ي حرفه اي آن ها دست بزنند. پخش و نشر چنين اخباري ضمنا باعث خواهد شد تا حوادث ِ عجيبي که حقيقتا اتفاق افتاده مورد ترديد قرار گيرد و کسي جرئت انتشار آن ها را نداشته باشد.

لذا بايد در اين مسئله بسيار دقيق بود و سره را از ناسره بازشناخت و بر آنچه باطل است با قاطعيت قلم کشيد. اگر نتوانيم در مورد ذهنيت ها و گرايش هاي خرافي در کوتاه مدت کاري بکنيم، در اين موارد ِ عيني با کمي دقت و سبک سنگين کردن مي توانيم و بايد بکنيم.

رعايت ِ اين احتياط براي وب لاگ نويسان ما نيز که بهتر و سريعتر از هر رسانه ي رسمي ديگري به انتقال ِ اخبار ِ دست اول اقدام مي کنند واجب است.

طنز ِ موفقيت ِ خانم سروستاني در حل معماي مدال انشتين و مثلث برمودا، و خبر ِ دستگيري کيانوش استقرارزاده در روستاي برره، شايد در آينده در کنار ِ طنزهاي تاريخي مانند شوخي صادق هدايت با مجله ي موسيقي و نوشتن مقاله ي من در آوردي مطرح شود و آيندگان را با گرفتاري هاي صاحبان رسانه ي زمان ِ ما آشنا کند!

Posted by sokhan at 09:11 AM | Comments (3)

من و وب لاگ شهر

«چند خط در باب وب لاگ شهر و بحثي که اين روزها در باره ي سکوت و زوالش آغاز شده است»

وب لاگ شهر، همان طور که از اسم اش پيداست يک شهر است و من، يکي از ساکنان اين شهر هستم. شهري با هزاران کوچه و خيابان و محله هاي رنگارنگ. شهري که من، فقط گوشه اي از آن را مي شناسم؛ فقط در گوشه اي از آن رفت و آمد مي کنم؛ فقط در گوشه اي از آن زندگي مي کنم. اما اين شهر بزرگ است؛ خيلي بزرگ و من تمام آن را نمي شناسم. در زندگي واقعي هم من همه ي تهران را نمي شناسم. مگر تا به حال در کوچه پس کوچه هاي خاني آباد قدم زده ام؟ مگر تا به حال در خيابان هاي امامزاده معصوم گشته ام؟ مگر دارآباد و کاشانک را مثل کف دست مي شناسم؟ مگر بالاترين کوچه پس کوچه هاي نياوران را ديده ام؟

من در گوشه اي از اين شهر درندشت ِ مجازي زندگي مي کنم. در همان گوشه رفت و آمد مي کنم. محل زندگي ام را بهتر از محله هاي ديگر مي شناسم. تازه در همان محل هم کلي جا هست که درست و حسابي نديده ام.

اين شهر بزرگراه هايي دارد مثل بزرگراه سردبير خودم؛ مثل بزرگراه صبحانه؛ اين ها مثل جردن و مدرس اولين بزرگ راه هاي شهر هستند که به مرور زمان در آن ها چاله چوله هاي زيادي پيدا شده و کلي ازشان ايراد گرفته مي شود. در کنار اينها، بزرگراه هاي تازه سازي افتتاح شده مثل دو در دو و هفتان و بلاگ نيوز که گاه به رغم ِ داشتن کيفيت بالا متروک مانده اند و وب گردها بيشتر از همان بزرگراه هاي قديمي استفاده مي کنند. اين بزرگ راه ها آدم را به محله ها و خيابان هاي مختلف مي رسانند هر چند دامنه ي برخي شان بيشتر از چند محله نيست.

اين شهر، محله هايي دارد. کوچه پس کوچه ي اين محله ها را بيشتر در لينک دوستان و آشنايان مي بينيم. مثلا محله ي روزنامه نگاران جوان اصلاح طلب. اهالي اين محله ها، کمتر به اهالي محل ديگر توجه دارند؛ اما محله هاي ديگر هم کم نيستند. آن ها هم خودشان ميان خودشان روابط و رفت و آمد دارند. بچه محل ها بيشتر با هم مانوس اند تا بچه هاي محلات ديگر.

وبلاگ شهر منطقه ي شمال شهري دارد که مي گويند بيشتر از دويست سيصد ساکن ندارد. اين شمال شهر را اکثر اهالي وبلاگ شهر مي شناسند و بدشان نمي آيد که روزي در آنجا ساکن شوند. گاه مردم محلات ديگر براي گردش به اين محل مي آيند و در کوچه باغ هاي آن قدم مي زنند. خيلي ها هم از اين محله و آدم هايش اصلا خوششان نمي آيد و ابدا آرزوي زندگي در آنجا را ندارند. اهالي اين منطقه اکثرا وبلاگ هاي شيکي دارند. ولي مثل زندگي واقعي بعضي وقت ها پشت اين وب لاگ هاي شيک هيچ چيز به درد بخوري نيست.

در وبلاگ شهر همه جور آدمي زندگي مي کند: از دکتر و مهندس گرفته تا لات و لمپن. مردماني هستند که با زبان عشق و عرفان سخن مي گويند و مردماني ديگر که فحش هاي چارواداري بر زبان مي رانند. گاه سخن از تخصص هاست: يکي از امور پزشکي مي گويد، ديگري از نهادهاي اجتماعي، آن يکي از نقاشي، و ديگري از نجوم و فضا؛ و گاه سخن از احساسات درون، که بي حد و مرز است و محدوده اي بر آن قائل نتوان شد.

وب لاگ شهر سينما دارد، تلويزيون و راديو دارد، روزنامه دارد، حتي کافه ای دارد که صاحب اش اهل قلم است و در کنار نوشته های روشنگرش مي توان به آهنگ های سوسن گوش داد!

اما يک چيز براي من که هر روز کوله پشتي به دوش مي اندازم و به طور اتفاقي در اين شهر قدم مي زنم مسلم شده و آن اين است که دنيا، در جايي که من زندگي مي کنم خلاصه نمي شود؛ در شمال و جنوب و شرق و غرب کوچه پس کوچه ها و خيابان هاي زيبايي هست که آدم تا نبيند باور نمي کند که وجود دارند.

گودها و حلبي آبادها و محله هاي خوفناک هم در وبلاگ شهر پيدا مي شود که بد نيست آدم گاه سري به آنها بزند ببيند در شهرش چه چيزهاي عجيب و غريبي هست!

در هر محل مردماني بوده اند که نام و منزلتي داشته اند و در جواني و ميانسالي به دلايل مختلف پرپر و در محل زندگي شان دفن شده اند! سر زدن به آن ها، هم خاطره شان را زنده مي کند و هم به ياد مي آورد که عمر بشر جاوداني نيست و چه بهتر که نامي نيک از انسان بر جاي بماند!

Posted by sokhan at 01:37 AM | Comments (7)

December 08, 2005

مي خواهيم برگرديم، اجازه نمي دهند!

همشهری: "كمي آن طرف تر برادر حسن حيدري صدا بردار صدا و سيما به ديوار تكيه داده بود و بهت زده به آسمان نگاه مي كرد. او گفت: «صبح قبل از حادثه با برادرم بودم. ساعت پنج صبح خودرو صدا و سيما به مقابل در منزلشان آمده بود تا او را به فرودگاه برساند.به ما گفته بود ساعت ۸ پرواز دارد. ساعت ۱۲ و ۳ دقيقه همسرش با تلفن همراه او تماس گرفته و متوجه شد كه هنوز در فرودگاه مهرآباد هستند. علت را كه جويا شد حسن گفته بود:«هواپيما خراب است. خلبان حاضر نيست پرواز كند قرار است خلبان را تعويض كنند. ما مي خواهيم برگرديم ولي اجازه نمي دهند!»"

"چند دقيقه بعد كنار همسر خدا عفو عبدياني ۴۵ ساله فيلمبردار شبكه ۶ نشستم و او از آخرين گفت وگو با همسرش گفت: «ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه خدا عفو به من زنگ زد و گفت:« دو ساعت است كه در اتوبوس نشسته ايم نه ما را به سوي هواپيما مي برند و نه مي گذارند فرودگاه را ترك كنيم. گويا هواپيما خراب است. صدقه كنار بگذار، دلم شور مي زند.»
زن سرش را به ديوار پشت سرش كوبيد و گفت:«او نمي خواست برود. ناراحت بود. خدايا كمكم كن تا مرگش را تحمل كنم. به بچه ها چه بگويم؟ »"

Posted by sokhan at 03:51 AM | Comments (9)

December 05, 2005

من و وب لاگ هايي که مي خوانم (1)

نمي دانم وقتي در مقابل يک نقاشي امپرسيونيستي يا آبستره قرار مي گيريد در آن دنبال چه چيز مي گرديد. من، در وهله ي اول، خودم را به حسي که آن نقاشي در من ايجاد مي کند مي سپارم. نه مي خواهم چيزي در درون آن کشف کنم؛ نه به رابطه ي رنگ ها کار دارم؛ نه به شکل ها و حجم ها و ترکيب آن ها با يکديگر توجه مي کنم، نه به قصد و هدف نقاش اهميت مي دهم. خودم را مي سپارم به "کل"ِ اثر و منتظر مي شوم ببينم مرا به کجا مي برد. مثل دريا؛ مثل جنگل؛ مثل رويا. حالتي که در مقابل يک اثر واحد در من به وجود مي آيد البته هميشه يک سان نيست. پس همه چيز در خود اثر نيست؛ درون من هم بخشي از آن اثر را مي سازد...

آمدم بحث "وب لاگ ها و زبان فارسي" را دنبال کنم، ديدم بهتر است به جاي قال، کمي به حال بپردازم. وقتي از سياست خسته مي شوم، پناهگاه من ادبيات و هنر مي شود. مي روم در کنج يک داستان يا موسيقي يا نقاشي يا فيلم پناه مي گيرم. بعضي وقت ها در همان پناهگاه، جنگي در مي گيرد و از آنجا هم رانده مي شوم. از بهشت به زمين ِ خدا مي افتم. مثل زماني که فيلم "دَه" کيارستمي را ديدم. از پس لرزه هاي آن هنوز بعد از چند ماه خلاص نشده ام. صحنه هاي آن گاه و بيگاه به من هجوم مي آورد و آرامش را از من مي گيرد. يا فيلم هاي شيرين نشاط که به طور اتفاقي در يکي از موزه هاي خارج از کشور ديدم و انگار صحنه هاي آن را با چکش و تيشه در مغزم حک کرده اند. هنوز در تاريکي اتاق ِ پخش، چشم از پرده ي راست به پرده ي چپ مي برم و سرم را از اين صحنه به آن صحنه مي گردانم. يا فيلم "يو اس اس چارلستون"، از منشائي ديگر و فرهنگي ديگر و نوعي ديگر. از ياس به اميد و از اميد به ياس و ديدن چهره ي سياستمداران خودمان که اصرار دارند به اين تکنولوژي ويرانگر دست بيابند و چنين روزگاري را براي بشريت رقم بزنند. فيلمي که خواب از چشم آدم مي ربايد و قدرت عشق را به تصوير مي کشد...

اينجا نمي خواهم راجع به فيلم صحبت کنم و اگر مثال زدم براي رسيدن به مسئله ي تاثير اوليه ي وب لاگ ها بر خودم بود. هميشه از محتوا حرف زده ام و از متن. اين بار مي خواهم از تاثير "کل" يک وب لاگ بر خودم حرف بزنم. تاثيري که به کلمه و جمله و محتوا کار ندارد. حالتي که با باز شدن صفحه و آشکار شدن عنوان و رنگ و قالب به من دست مي دهد. حالتي که به دنبال آن بر روي لينک هايي کليک مي کنم و مثل يک جستجوگر با پاي خودم به دنبال آن مي روم. براي من هر وب لاگي مثل يک تابلوي نقاشي است و اينترنت موزه اي است که اين نقاشي ها را در آن مي يابم و به تماشا مي نشينم. گاه به غرفه ي هنر مدرن سر مي زنم. گاه که دچار نوستالژي مي شوم به غرفه ي نقاشان سنتي. گاه به غرفه ي هنرمندان مذهبي مي روم، گاه به غرفه ي آتئيست ها و آنارشيست ها. گاه به اتود و اسکيز ِ تازه کاران نگاه مي کنم و گاه به خطوط محکم و پخته ي حرفه اي ها...

در اين نوشته که احتمالا دو سه شماره خواهد بود، حسي را که از باز کردن بعضي از اين وب لاگ ها به من دست مي دهد، به طور خلاصه تشريح مي کنم. اين ها، همه ي وب لاگ هايي نيست که به آن ها سر مي زنم و ممکن است برخي به خاطر کم حواسي از قلم بيفتد، و اينها همه ي چيزي نيست که از اين وب لاگ ها به دست مي آورم، بلکه حس "اوليه"اي است که با ديدن آن ها به من دست مي دهد. حس هاي بعدي البته با خواندن يا ديدن يا گوش دادن محتواي وب لاگ سراغ من مي آيد که اينجا با آن کاري ندارم. اگر وب لاگي از قلم افتاد به همين دلايل است. من بدون نگاه کردن به ليست هاي بلاگ رولينگ نام هر وب لاگي را که به ذهنم آمد نوشتم و هيچ ترتيب خاصي در ذکر اسامي رعايت نکردم.

-نيک آهنگ
انرژي بي پايان و طنز ِ تر و تازه. سرعت در انتقال دانسته ها. بي خوابي. خلاقيت و ابداع. لذت از وصل کردن فکر خود به ديگران. انتقاد تيز. خيلي تيز. صداقت مطلق. صراحت مطلق. دارويي فوق العاده شيرين و دوست داشتني در پوسته اي به شدت تلخ (بر خلاف داروهاي سنتي!)

-فانوس
نوري که با رنگ زرد بالا آمد و يواش يواش آبي شد. رنگ زرد، هر چند با دود، اما اصيل تر و طبيعي تر بود. رنگ آبي، هر چند تميز و بدون دود اما کتابي تر و تصنعي تر.

-کتابلاگ
کتاب، کتاب، کتاب، باز هم کتاب. ادبيات معاصر. بازتاب زيباي آن چه در عرصه ي قلم مي گذرد در ذهن جوان ايراني. جدي، دقيق، با پرنسيپ.

-نياک
نشستن روي صندلي دانشگاه در وب لاگ. جرقه هاي پي در پي براي روشن کردن آتش بزرگ.

-سيبيل طلا
تند. بي پروا. بيرون کشيدن فکرهايي که خودشان را با هزار مصيبت و حيله گري در پيچ پيچ لايه هاي خاکستري مغز پنهان کرده اند. کتک زدن آن ها و پرت کردن شان به روي زبان و نمايشگر. نوشتن حرف هايي که تا نوک انگشت آدم مي آيد ولي از آن به بعدش را جرئت ادامه ي راه نيست.

-سرزمين رويايي
آن قسمت از زندگي که نمي خواهيم ببينيم و براي اين که ناراحت نشويم چشم بر آن مي بنديم. احساسات لطيف تا سر حد رويا. حس گرمي اشک به خاطر رنج هاي بشري. مهماندار ِ نجيب بچه هاي فقر.

-پارسانوشت
نگراني از دو دقيقه بعد. ول کردن شاخه، چسبيدن به ريشه. جوش آوردن و رفتن. آرام شدن و برگشتن. منطق، منطق، باز هم منطق. مشاهده ي رنج ِ دائم صاحب وب لاگ به خاطر همين منطق. تيز کردن دائم سلاح ِ طنز.

-زيتون
نيروي پايان ناپذير زندگي. زندگي با تمام خوب و بدش و زشت و زيبايش. اميد بخش. شادي بخش. تپه هاي کرج، پيتزا، چلوکباب، تحصن در مقابل اوين، کوه پيمايي و "سر اومد زمستون" و در يک کلمه زندگي. زندگي با تمام پيچيدگي ها و سادگي هايش. زندگي با تمام بالا و پايين هايش. لبخند، و البته شادي ِ ديرياب.

-پيام ايرانيان
جواني از دست رفته. پختگي. غم ِ محبوس. دقت در بيان فکر. دقت در انتخاب اجزاي نوشته و سوهان زدن آن تا سر حد شفافيت. در جست و جوي راه: راه بيرون رفتن از بن بستي که همه ي ما در آن گير کرده ايم. راهي درست با مقصد معلوم. راهي براي همه ي ايرانيان.

-هاله ي سرزمين آفتاب
کلمه به رنگ آفتاب. گرمابخش خانواده. عشق در چهارديواري خانه. غليان احساس دوستي، مهر، و گاه سرخوردگي. سرخوردگي از بدي ها و تندخويي ها. حاضر در تمام صحنه هاي اعتراض مجازي به ظلم. طرفداري بي قيد و شرط از مظلوم.

-بالش نرم گيلاس
از تهران تا سواحل استراليا. رنگ گيلاس. زندگي از خانه و محل کار تا پيچ هاي ذهن و درون. تقسيم عادلانه ي خود ميان من و جامعه.

-علي قديمي
رک، صريح، بي پروا. بيرون ريختن احساس به هر بها. کوبيدن به صورت طرف، با لبخند و طنز. متخصص به کار بردن افکار منفي در اشکال مثبت. استاد پنهان کردن احساسات لطيف در ميان قطعات سخت ماشين و مسافرت هاي بي پايان.

-کارنه
انضباط. مسئوليت. کار تميز.

-فل سفه
معلم ِ بي تعارف. خوب، خوب؛ بد، بد. استاد، استاد؛ شاگرد، شاگرد. تعريف، توضيح، تشريح. دقت سقراط وار. خودنمايي قلمي موقوف والا...

-عبدالقادر بلوچ
صداي گرم و اميدبخش. طنز ِ تلخ. خنده با چشم گريان. گريه با لب خندان. تلاش براي شناساندن استعدادهاي جوان.

-مرد رمانتيک با کلنگ
همان عنوان وب لاگ: يک مرد رمانتيک، با يک کلنگ بر دوش که به جاي نيشتر، براي باز کردن سر دمل ها به کار مي برد.

-مهدي جامي
مردي سرگردان ميان سمرقند و لندن. عشق و دقت. آزادي شرقي و اسارت غربي. آزادي غربي و اسارت شرقي. در حال نوسان دايم ميان دو دنياي پر تضاد.

-يوگيني
سر زدن به يک پارک کوچک و خلوت به هنگام وب گردي، و مواجه شدن دائم با در بسته ي آن.

-آقاي الپر!
جواني و شور. انرژي کار سياسي. سيماي سياست ِ ايران در نيمه دوم دهه ي هفتاد. تصوير اصلاح طلبان در روزنامه هاي جامعه و عصر آزادگان و مشارکت و خرداد. نمونه ي عالي از تلفيق آزادي فکر و قيد هاي مذهبي.

-مجيد زهري
هوشيار نگه داشتن خواننده با به کار بردن "مغزه" ي کلمات. مته ي حفاري براي رسيدن به عمق مفهوم با کمترين کلمه.

-مرحوم وحيد پوراستاد!
روزنامه در وب لاگ و وب لاگ در روزنامه. معني دقيق ِ روزنامه نگاري در وب، و وب در روزنامه نگاري.

-عباس معروفي
شعر، شعر، شعر زيبا. داستان، داستان، داستان زيبا. نارنجي. نارنجي دوران کودکي. بوي خوب مداد رنگي. پختگي در ايام ميان سالي. ادبيات، ستايش شادي و........ نفرت. نفرتي که صاحبش سعي در ساکت نگه داشتن آن دارد و ساکت نمي ماند. خاموش کردن بلندگوهاي کامپيوتر.

-بيلي و من
صداقت اروپايي در ذهن شرقي. تنهايي، عشق، موسيقي و گاه انفجار خشم. اهميت سگ در تلطيف زندگي انسان.

-خوابگرد
فنر بسته ي کلمات: به محض رهايي آتشفشان جملات در اشکال زيبا و رنگارنگ. البته سوزان. البته راهگشا. و البته ويرانگر: ويرانگر کژي ها از نيم فاصله هاي تايپي تا تمام فاصله هاي سياسي و اجتماعي و ادبي.

-حسين درخشان
جهان گرد عالم اينترنت با يک کوله پشتي و يک گرم کن آدي داس سبز و يک جفت صندل و البته يک لپ تاپ. سر کردن در هر سوراخي از تونس تا امان و از لندن تا نيويورک. کنجکاو، نوگرا، بي خيال در ظاهر؛ در باطن اما به شدت مقيد به اصول طراحي شده توسط خود.

ادامه دارد...

Posted by sokhan at 06:01 PM | Comments (12)

December 01, 2005

به اين بوي گند عادت کرده ايم

نوع بشر خاصيت عجيبي دارد: خيلي زود به همه چيز عادت مي کند! اگر چنين نبود شايد کار انسان به جنون و ديوانگي مي کشيد. اين منطبق کردن خود با اوضاع و کنار آمدن با پيشامدها بد چيزي هم نيست. اگر نبود چنين قدرتي کار انسان سخت مي شد. انساني که عواطف اش از برگ گل نازک تر است، گاه تبديل به چنان سنگ خاره اي مي شود که باور کردني نيست؛ باور کردني نيست ولي به قول مهندس اربابي حقيقت دارد!

بوي گند وقتي براي اولين بار به دماغ بخورد آدم منزجر مي شود و بيني را مي گيرد و اه و اوه مي کند. وقتي استنشاق آن مدتي طول بکشد، دست کم کم خسته مي شود و بيني به حال خود گذاشته مي شود ولي غر و شکايت همچنان باقي است. چند روزي ديگر کافي است تا انسان به آن بوي گند عادت کند و به طور عادي نفس بکشد. ديگر نه غري هست، نه شکايتي، نه سوسول بازي و پيف پيف کردني. اگر کس ديگري در مجاورت آن محل بويناک آورده شود و او دماغش را بگيرد، قديمي ها به او خواهند خنديد و او را به صبر دعوت خواهند کرد و اين عبارت مشهور را از باب نصيحت به او خواهند گفت که: سخت نگير! عادت مي کني!

آري به قول پيرزاد عادت خواهيم کرد. اين خاصيت بشر است. اين خاصيت ماست. ديري نخواهد گذشت که تازه وارد هم، قديمي خواهد شد و دست از بيني و سوسول بازي بر خواهد داشت. اينجا که سوئيس نيست، سلول زندان است. اينجا که براي گردش نيامده اي، براي "مدد"رساني تو را اينجا آورده اند. سلول ات تنگ است؟ عادت مي کني! هفته ها و ماه ها تنها مانده اي؟ عادت مي کني! از دنيا بي خبري؟ عادت مي کني! هر روز کتک مي خوري؟ عادت مي کني! مثل جنايتکاران با غل و زنجير تو را اين ور و آن ور مي برند؟ عادت مي کني! وسط يک مشت آدم ِ وحشتناک گرفتار شده اي؟ عادت مي کني!

تويي که آن بيروني! پدر، مادر، دوست، همکار! دخترت، پسرت، رفيقت، همکارت را مي بيني که در چنين وضعيت خوف انگيزي گرفتار آمده است؟ عادت مي کني! اعتراض کرده اي، اعتراضت اثر نکرده است؟ عادت مي کني! نامه نوشته اي، نامه ات بي پاسخ مانده است؟ عادت مي کني! مدت ها نشسته اي و غصه خورده اي؟ عادت مي کني! احساس مي کني که به دخترت، پسرت، رفيقت، همکارت ظلم مي شود؟ عادت مي کني!

عادت که کردي، بي خيال مي شوي. بي خيال زندان، بي خيال رنج، بي خيال همه چيز. زندگي جريان دارد و تو بايد زندگي کني. اينجا که سوئيس نيست؛ اينجا ايران است. بايد عادت کني. بايد بي خيال شوي. اگر هم نخواهي، عادت خواهي کرد؛ بي خيال خواهي شد. خاصيت بشر دو پا اين است. راز زندگي و بقا اين است. فرمول حل مشکلات لاينحل و گرفتاري هاي بي پايان اين است.

به اين بوي گند عادت کرده ايم. به اين تاريکي عادت کرده ايم. به ظلمي که بر هم نوع مان مي رود عادت کرده ايم. به زنداني که سميع نژاد و لهراسبي و ديگران افتاده اند عادت کرده ايم.

زندانيان عزيز اهل قلم! دوستان محترم!
از اين که کاري از دست مان بر نمي آيد و حال ِ هيچ کاري نداريم شرمنده ايم! شما هم بهتر است به فکر خودتان باشيد و براي کمتر زجر کشيدن، عادت کنيد! بي خيال شويد! کارها انشاءالله خود به خود جور مي شود!

Posted by sokhan at 04:15 PM | Comments (9)

مجتبي را تنها نگذاريم

مجتبي سميع نژاد يار و ياوري جز وب لاگ نويسان ندارد. ماجراي او را همه مي دانيم و از ظلمي که بر او رفته است آگاهيم. اين دعوت به يک کار جمعي و گروهي نيست؛ هر زمان اراده به چنين کاري کرده ايم، جز يکي دو مورد ناموفق بوده ايم. اين تقاضا و استدعا براي امضا کردن طومار و پتيشن نيست؛ تا کنون ده ها از اين طومار و پتيشن ها بي هيچ فايده و نتيجه اي امضا کرده ايم. اين يک فرياد است؛ فرياد اعتراض. فريادي که بايد خود ما را بيدار کند و بيدار نگه دارد. خود ِ مايي که فردا مي توانيم به جاي مجتبي به غل و زنجير کشيده شويم؛ در ميان جانيان و آدمکشان، بي پناه رها شويم؛ از هر چه دوستي و رفاقت است دلزده شويم.

با محمدرضا و نجمه که خود طعم زندان را به خاطر وب لاگ نويسي چشيده اند هم صدا شويم. شايد بيشتر از مجتبي و مجتبي ها خود ما باشيم که به اين گونه اعتراض ها نياز داريم. ما بايد نشان دهيم که هستيم و نمرده ايم. بايد نشان دهيم که هستيم و اعتراض مي کنيم. بايد نشان دهيم که هستيم و اميدواريم. شايد گوشي صداي ما را بشنود و دستي در ِ سلول مجتبي را باز کند. اين که چه کسي به اين اعتراض آغاز کرده است را فراموش کنيد. اين که شما بزرگ و بزرگوار آغازگر ِ حرکت نبوده ايد را فراموش کنيد. اين که اين کار اثري بر دل سنگ صاحب قدرت ندارد را فراموش کنيد. يک لحظه پنجره ي وب لاگ تان را به روي جهان باز کنيد و فرياد بزنيد، مجتباي وب لاگ نويس را آزاد کنيد! بگذاريد دنيا يک بار ديگر صداي شما را بشنود. اين کمترين کاري است که مي توانيم انجام دهيم.

اين نامه را در وب لاگ خودتان کپي کنيد. اگر با جمله يا جملاتي از آن موافق نيستيد چشم بر آن ببنديد. اگر لحن آن را نمي پسنديد، غمض عين کنيد. اگر خودتان مي توانيد بهتر از آن بنويسيد، نوشتنش را براي بار ديگر بگذاريد. از چنين حرکت هاي جمعي فقط اثر کلي است که باقي مي ماند نه جملات و ريزه کاري ها. با اين حرکت جمعي همراه شويد.

***

نامه ي سرگشاده به رييس دستگاه قضايي

آقاي هاشمي شاهرودي
رييس دستگاه قضايي
با سلام؛

در ميانه هاي پاييز1383،هنگامي كه خبر بازداشت دوست عزيزمان،مجتبي سميع نژاد را شنيديم؛گمان نمي برديم كه بازداشت او اينگونه ادامه يابد.ولي امروز بيش از يك سال است كه او زندان را در بدترين و ناگوارترين شرايط تجربه مي كند."همزيستي اجباري او با تبهكاران حرفه اي،محروميت از ابتدايي ترين حقوق انساني و بازماندن از ادامه تحصيل در دانشگاه" از نمونه ستم هايي است كه به وسيله دستگاه قضايي و امنيتي جمهوري اسلامي بر او رفته است.پرونده سازان امنيتي چه بسيار كوشش نمودند تا با وارد كردن اتهامات بي پايه و اساس به مجتبي،او را براي ساليان دراز به گوشه ي زندان بفرستند.اين همه پافشاري دستگاه اطلاعاتي حكومت براي نگه داشتن سميع نژاد در زندان،تنها به سبب استواري و ايستادگي مجتبي در عقايدش است كه سخت بر پرونده سازان گران آمده است.دستگاه قضايي نيز متاسفانه بر مبناي آنچه كه گزارش مرجع رسمي(وزارت اطلاعات)خوانده مي شود،چشم و گوش بسته،حكم بر محكوميت مجتبي سميع نژاد داده است.جاي بسي نگراني است كه گزارش آزادي ستيزانه ي يك دستگاه امنيتي اينگونه مورد اعتماد قرار مي گيرد و جواني به سبب وبلاگ نويسي اينچنين در بازداشت باقي مي ماند.چگونه است دستگاهي كه خود را مستقل مي داند اينگونه به راحتي تحت تاثير پرونده سازي هاي دروغين،راي بر محكوميت جواني مي دهد كه تنها جرم او"استفاده از حق آزادي عقيده و بيان" و "انتشار عقايدش در وبلاگ"بوده است؟
آقاي رييس!
مجتبي نه دستي در بازي هاي سياسي داشته است و نه جرمي انجام داده است.او جواني است كه اين روزها به جاي آنكه بر روي نيمكت دانشگاه و در ميان دانشجويان به تحصيل مشغول باشد؛در پشت ميله هاي زندان و در ميان مجرمان خطرناك،بهار جواني اش رو به خزان در حال گذر است.
آقاي رييس!
مجتبي سميع نژاد نبايد "قرباني كارزار صاحبان قدرت" شود.او نه به اين جناح اميد دارد و نه به آن جناح دل بسته است.مجتبي را با بازي هاي نازيباي سياسي كاري نيست.او جايي را براي كسي تنگ نكرده بود و كرسي قدرتي را هم نمي خواست.او تنها مي خواهد آزادانه آنچه را كه در ذهن خود مي پروراند،بر روي وبلاگ منتشر سازد.اين خواسته ي زيادي نيست اما تاواني كه او مي پردازد چه بسيار زياد است.
در پايان از شما خواهانيم كه با تكيه بر استقلال دستگاه قضايي،بستر آزادي مجتبي سميع نژاد را فراهم سازيد.

Posted by sokhan at 03:17 AM | Comments (7)

November 25, 2005

وب نوشت آقاي ابطحي به سال سوم رسيد!

اين هم از عجايب روزگار است! "وب نوشت" و صاحبش بتوانند دو سال تمام با مردم ارتباط داشته باشند و از دست نيروهاي موازي و غير موازي جان سالم به در برند! من به عنوان خواننده ي هميشگي آقاي ابطحي از اين رويداد جداً خوشحالم. دلايل زيادي هم براي اين خوشحالي دارم، مثلا
- يک ايراني منضبط و با ديسيپلين مي بينم که دو سال تمام بدون وقفه مي نويسد و به خواننده اش در عمل احترام مي گذارد
- يک روحاني روشنفکر مي بينم که همه چيز را در انديشه هاي خود خلاصه نمي کند و جهان را همان طور که هست مي پذيرد و با آن رو به رو مي شود
- يک انسان اهل فکر مي بينم که قدر کلمه را مي داند و از آن براي روشنگري استفاده مي کند
- يک انسان اهل عمل مي بينم که تا جايي که بتواند به داد مظلوم مي رسد و اگر بتواند صداي او را به گوش مردم و صاحب منصبان مي رساند
- يک مسلمان و مبلغ اسلام مي بينم که مسلمانان غير از خودش و غيرمسلمانان را حيوان تصور نمي کند و جهان را چراگاه ميلياردها انسان نمي پندارد

يادم مي آيد براي آقاي ابطحي خاطره اي از احترام دشمنان به هم در جنگ دوم جهاني نوشتم. امروز آن حرف را پس مي گيرم و با آرزوي رسيدن ايشان و وب لاگ شان به سال چهارم دستشان را صميمانه مي فشارم.

Posted by sokhan at 06:48 PM | Comments (10)

برشي از سه دقيقه فکر: از منيرو رواني پور تا ماجراي نصرت الله اميني و دهخدا

داشتم در کتابلاگ به عکس سنج زدن منيرو نگاه مي کردم. آخرين نوشته ي وب لاگش را پيش رو داشتم که مي گفت چطور سَبُک شده است. چطور همه ي آن باري که از غروب يک شنبه روي جانش حس مي کرده با فريادها و گريه هايي که از دوران باستاني با او بوده خالي شده است. خوش به حالش. همه اين طور موفق نمي شوند. نمي توانم به نوشته اش لينک بدهم چون لينک ِ دائم نوشته هايش به جاي خود ِ نوشته، به سايت پرشين بلاگ ختم مي شود. عکس آتشي در مراسم تشييع جنازه اش، دعواي بوشهر – کرج، حرف هاي منيرو و حق مردم بوشهر، سفري از به قول استاد باستاني از پاريس تا پاريز، از مقبرةالشعراي تبريز تا پرلاشز، از قطعه ي هنرمندان بهشت زهرا تا امامزاده طاهر کرج، حرف ها و حديث هاي روز، قله و کوه و کمر شاعري، نوک و دامنه و دره ي شعر، کوپه هاي درجه ي يک و دو و سه نظم و ادب معاصر که در مقابل دفتر مجله خوشه توقف کرده اند، تقسيم بندي تهراني و شهرستاني حتي در افکار روشنفکري، افتادن وزن از زير بغل شاعر بي پشتيبان روستايي، اسب سفيد وحشي، غم و اندوه و رسيدن به نقطه ي هميشگي به هنگام اوج گرفتن ِ غم:

درد عشقي کشيده ام که مپرس
زهر هجري چشيده ام که مپرس

و طبق معمول به ياد دهخدا افتادن در بستر مرگ و دکتر معين بر بالين او.

مي خواستم از خشم و عصبانيت ام به خاطر فيلترينگ بي رحم که دارد آرام آرام تمام سوراخ سنبه هاي باقي مانده را مي بندد و دسترسي به هر جايي را غير ممکن مي سازد بنويسم. بنويسم که چقدر حتي ارسال يک پست دشوار شده است و چه ترفندها بايد به کار بست و لقمه را با چه شيوه هاي عجيبي بايد در دهان گذاشت. مي خواستم از مسابقه ي دويچه وله و بحث هاي رد و بدل شده که آخرين آن ها نوشته ي حسين درخشان است بنويسم که ديدم شعر ِ حافظ همچنان در سرم موج مي زند:

من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده ام که مپرس

و بهتر ديدم به جاي اين حرف ها، خاطره اي از زبان نصرت الله اميني در باره ي دهخدا نقل کنم که سخن گفتن از اين دانشمندان و ياد آوري خاطرات آن ها باعث آرامش من مي شود (اين ها را در بخاراي شماره ي 43، مرداد و شهريور 1384 مي توانيد بخوانيد):
"...آقاي دکتر معين گفتند که آقا! جناب آقاي الهيار صالح، جناب آقاي دکتر غلامحسين مصدق و نصرت الله اميني به عيادت شما آمدند. ايشان توانايي اين که خيلي حرف بزنند نداشتند. گفتند: "من مخلص دکتر مصدق ام" با همان طرز "من مخلص دکتر مصدق ام که مپرس، که مپرس". اين چند بار اين مپرس را تکرار کرد. آقاي معين گفتند آقا منظورتان از "که مپرس" غزل حافظ است؟ گفت آره. گفت مي خواهيد بياورم بخوانم، رفت و ديوان حافظ را آوردند..."
که ماجرايش را همه مي دانيم.

اما در همين جا خاطره ي جالب ديگري هست از ارادت دهخدا به دکتر مصدق بزرگ که وقتي سرهنگ بزرگمهر وارد اتاق دهخدا مي شود و علامه او را مي شناسد:
"... آقاي دهخدا که روي زمين دو زانو نشسته بود مثل قرقي از جاي خودش پريد هنوز دست بزرگمهر به بند کفشش بود که دهخدا دولا شد دست بزرگمهر را گرفت و بوسيد و گفت اين دستي است که به دست مراد و مولاي من دکتر محمد مصدق مي خورد..."

همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده ام که مپرس

Posted by sokhan at 07:24 AM | Comments (3)

November 23, 2005

هزار کار خوب و يک کار بد؛ در نقد آخرين کارتون نيک آهنگ کوثر

من هر روز سايت اينترنتي "روز" را به شوق ديدن کار جديد نيک آهنگ باز مي کنم و هر بار به ذوق و ابتکار او آفرين ها مي فرستم چرا که مي دانم ايده ي روزانه ي تصويري داشتن به خودي خود سخت است چه برسد به اجراي هنرمندانه ي آن و هر بار، با صد ماشاءالله و مرحبا و زنده باد و دمت گرم و باريک الله (همان بارک الله اديبان) و ببين چه کرده و به خدا يکي و به مولا تکي و از جا پريدن و هورا کشيدن و لبخند سي و سه دندان، ايده ها و اجرا هاي نيک آهنگ را تحسين مي کنم.

اما از اين کارتون آخر ابدا سر در نياوردم (چقدر ادبي شد!). اگر عنوان سياست خارجي ايران را از بالاي آن برداريم خود ِ کار مطلقا چيزي براي گفتن ندارد. شايد اين طور تصور شود که "ايران"، خورشيدي است که احمدي نژاد دارد روي آن چيز بد رنگي مي مالد (اين چيز ِ روي قلم، البته در ذهن تيز ايراني مي تواند هر چيز بد بد و بد بويي باشد). اما کل تصوير چه ربطي به سياست خارجي دارد؟ (جز کلمه ي ايران که با حروف لاتين نوشته شده، لابد چيزهاي ديگر ِ منظور ِ نظر نيک آهنگ، پشت کثافتکاري احمدي نژاد پنهان است و ما آن را نمي بينيم).

نه! اين کار از هيچ لحاظ، هيچ چيز قابل توجه و قابل تعريفي ندارد واين به خودي خود براي نيک آهنگ ايراد نيست (باز انتقاد، دچار ادبيات شد! امان از دوست داشتن هنرمند، که باعث بيچارگي قلم منتقد است!). کسي که هزار کار خوب و صد کار عالي و ده کار فوق العاده ارائه مي دهد، يک کار بد و بسازبفروشي بايد در دفترش ثبت شود که قدر کارهاي ديگرش معلوم گردد. بعضي وقت ها، وقتي تعداد کارهاي عالي زياد و ارائه ي آن هميشگي مي شود، بيننده و خواننده و مصرف کننده ي هنري (!) تصور مي کند که همين است که هست و تا ابد همين طور هم بايد باشد و همه چيز اين قدر نرم و روان است که لابد من هم مي توانم از پس آن بر آيم و به خلق چنان اثري اقدام کنم. پس يک کار بد، ميان هزار کار خوب و صد کار عالي و ده کار فوق العاده نه تنها لازم بلکه واجب است. ضمنا بايد به فکر منتقدان هم بود که همه اش مجبور به تعريف نشوند که از تويش حرف در آيد! بنابر اين ضمن تشکر از آقاي نيکان به خاطر ارائه ي اين کار ضعيف و بي محتوا، به ايشان عرض مي کنيم که خيلي ممنون به خاطر اين کار، ولي لطفا ديگر بس است! محبت کنيد همان کار هاي خوب تان را ارائه بدهيد!

Posted by sokhan at 10:15 PM | Comments (8)

November 21, 2005

تبريک به پرستو خانم و آرش خان

برای ديدن برندگان ِ بهترين وب لاگ های ژورناليستي فارسي، روی اينجا کليک کنيد.

Posted by sokhan at 05:19 PM | Comments (0)

November 19, 2005

LEGAL RIGHT تان را باور کنيم يا دم خروس را؟!

=

=

=

LEGAL RIGHT = DOWN WITH USA = ?????????I

Posted by sokhan at 06:47 AM | Comments (3)

November 13, 2005

آنتن سردار محصولي!


عکس از فردا نيوز

اين چند روز به آقاي محصولي گير داده ايم (بچه ها مي گويند گير سه پيچ!)، و امروز با ديدن عکس دولتمنزل ايشان مي خواهيم به آنتن هاي ماهواره اش گير بدهيم. خود منزل متاسفانه چيز زيادي ندارد که بخواهيم در باره اش بنويسيم و اصلا شايسته ي کسي با بيست ميليارد ثروت نيست. ولي آن سه آنتن ماهواره بدجوري چشم آزار است بالخصوص آنتن سوم که جلوي جلو است و به سمت ماهواره ي ضيا آتاباي NITV نشانه رفته است! معلوم است خيلي هم کلنجار رفته اند تا فرکانس بگيرند. حق هم دارند؛ در آن محله سخت بتوان آنتن گرفت. اما آزاردهنده، خاطره اي است که با ديدن اين آنتن در ذهنم تداعي شد.

در خط مقدم جبهه بوديم و با يک راديوي قراضه ي يک موج، صداي فارسي راديو بغداد را مي گرفتيم و موسيقي گوش مي داديم. در آن جهنم – که به پيچ مرگ مشهور بود -، شنيدن صداي آسماني گوگوش و داريوش نعمت بزرگي بود و روح را تلطيف مي کرد. از صداي آن مردک گوينده و شعارهاي مهوع اش و فحش هايي که مي داد متنفر بوديم (دليل تنفرمان هم همين که آنجا داشتيم با عراقي ها و نوکران ايراني شان – برادران مجاهدين خلق – مي جنگيديم!) به همين خاطر به محض تمام شدن ترانه و شروع شعارهاي طرف، صداي راديو را کم مي کرديم تا ترانه ي بعد.

يک روز برادران سياسي ايدئولوژي، در يک حمله ي گاز انبري و با تاکتيک غافلگيري، بچه ها را در حين شنيدن راديو به محاصره انداختند و مانند فتح خيبر، راديوي قراضه را از بيخ و بن در آوردند! کلي سين جيم شديم که چرا راديو آورده ايم و صداي بغداد گوش کرده ايم و سرانجام راديوي مزبور، مانند نيروگاه هاي اتمي امروز (آخر، خطرش در آن زمان به اندازه ي نيروگاه هاي هسته اي بود!) زير پوتين رزمندگان اسلام خرد شد و لاشه اش به پشت خاکريز و قربانگاه راديوهاي ضبط شده از دشمن (!) افکنده گشت! (ببخشيد از کثرت علامت تعجب! خودداري نمي توانم!)

يک شب که براي ديدار از سنگر حافظان ايدئولوژي سرزمين اسطوره اي (!) به طور بي خبر وارد کلبه ي مستضعفي (که حقيقتا کلبه ي احزان بود) شدم، ديدم همگي را مانند اصحاب کهف، خواب در ربوده و آواز خُر و پف با صداي جاودانه ي ابي ترکيب شده، منظره اي بديع از آشتي يک مشت مامور سياسي ايدئولوژي ريشو با تکنولوژي خانمان برانداز راديو به وجود آورده است! يک دو نفر شاهد ِ در حال عبور را هم به تماشاي اين صحنه که به تولد خرس ِ پاندا در باغ وحش مي مانست دعوت کرديم تا فردا زير ماجرا نزنند. وقتي روز بعد از ايشان سوال کرديم که پدر آمرزيده ها اگر راديو گوش دادن بد است، براي همه بد است، پس چرا خودتان گوش مي کنيد، اول بالکل منکر مسئله شدند و کي بود کي بود من نبودم، و ما فقط به آيات قرآن مجيد گوش جان مي سپريم و از اين داستان ها، و بعد که ديدند سنبه پر زور است و دستکم چند جفت چشم، در صحنه حاضر بوده است، بعد از اندکي تامل و شور و مشورت به اين نتيجه رسيدند که براي تعيين استراتژي اسلام، ما مجاز هستيم که به صداي دشمن گوش فرا دهيم ولي شما عوام نه! لابد با شنيدن صداي ابي مي خواستند استراتژي هجوم به کفار و فتح کربلا را تعيين کنند!

حال حکايت برادر ميلياردر ماست (دلم برايش با اين خانه اش سوخت؛ ديگر نمي گويم ميلياردر!) لابد براي تعيين استراتژي معاملات خصوصي نفتي و مصادره ي اموال مردم و ساختن برج مجبور است با يک آنتن، تلويزيون ضيا و با آنتن هاي ديگر تلويزيون هاي نمي دانم کجا را تماشا کند. بکند آقا! ما که بخيل نيستيم! اين را هم بگويم و ماجرا را تمام کنم که عجب کاري داد آقاي احمدي نژاد با اين انتخابش دست اين بنده ي خدا! طفلک داشت زندگي و کار و کسبش را مي کرد و يک لقمه نان حلال در مي آورد و تلويزيونش را نگاه مي کرد! خداوند آرامش هيچ کس را اين طور به هم نريزد! الهي آمين.

Posted by sokhan at 03:47 PM | Comments (4)

November 06, 2005

اگر کارشناسان سياسي جمهوري اسلامي اينها هستند خدا به داد ما عوام برسد!

ساعت حدود بيست دقيقه به پنج (يک ساعت پيش) کارشناس علوم سياسي و روابط بين الملل جناب آقاي دکتر سعيد ياري در باره ي ناآرامي هاي فرانسه به طور مستقيم با مردم سخن مي گويد. گوينده ي خبر مات و مبهوت به دهان آقاي دکتر چشم دوخته است. آقاي دکتر به دُر افشاني مشغول است. در خلال گفت و گوهاي ايشان اين کلمات و اسامي به گوش مي رسد:

"... دوران سارتِر (saartEr)..."
"... ژنرال دوگِل (dogEl)..."
"... سوسيال (sUsiaal)..."
"... گولوباليزاسيون (gUlUbaalizasion)..."
"... ژان پير (jaan pIr)..."
"... جاک شيراک! (اين يکي را خودم هم باور نمي کنم، و حتما آن سه چهار باري که ژاک، جاک شده است را اشتباه شنيده ام! نمي دانم چرا ياد جيمز باند (jImz baand) و "هاف تيم" ِ فوتبال افتادم!)

گوينده مات و مبهوت به لبان آقاي دکتر چشم دوخته است. ساعت پنج مي شود و گوينده هر چه بال بال مي زند و چشم و ابرو مي آيد دکتر ميکروفون را ول نمي کند. آخر سر جملات عربي دکتر که براي خاتمه بحثش کنار گذاشته بود با موسيقي پايان خبر قاطي مي شود و گوينده، برنامه را به هر مصيبتي هست به پايان مي برد.

البته دکتر ما خيلي خيلي باسواد است و من اين را از شانزده بار کلمه ي پارادوکس، يک مرتبه کلمه ي هيومن رايتس، يک مرتبه عبارت نيو ورلد اُردِر، سه مرتبه کلمه ي بُردر لاين، دو مرتبه کلمه ي هات لاين مي فهمم. آن ها هم که در بالا اشاره کردم تقصير الفباي فارسي و اشتباه لپي است. خدا خودش عاقبت ما را با اين کارشناسان به خير کند!

Posted by sokhan at 06:25 PM | Comments (4)

سالروز اشاعه ي وب لاگ هاي فارسي

مشهور است که عکاسي را ژوزف نيسفور نيپس اختراع کرده است ولي اگر به تاريخ ِ پيش از او بنگريم مشاهده خواهيم کرد که اشخاص ديگري زمينه ساز اختراع او بوده اند. اگر نبود کشف خواص اتاق تاريک توسط لئوناردو داوينچي، اگر نبود ابتکار کاردان در افزودن عدسي به اين اتاق، اگر نبود کشف اتفاقي تاثير نور بر مواد شيميايي توسط شولتز، اگر نبود کشف مرشل در تثبيت تصوير شيميايي، قطعا اختراعي به نام نيسفور نيپس هم ثبت نمي شد. البته ثبت اين اختراع به نام نيپس چندان بي مسئله نبود و اشخاص ديگري مانند فاکس تالبوت و داگر نيز ادعاهاي خود را داشتند که ادعاهاي بي راهي هم نبود.

بر سر وب لاگ هاي فارسي هم بحث و جدل هايي در جريان است. آن چه مسلم است آقاي سلمان جريري براي اولين بار وب لاگي به خط و زبان فارسي بر روي وب منتشر کرده است و آقاي درخشان نفر بعدي است که به فاصله ي چند روز و بي خبر از کار سلمان وب لاگ "سردبير خودم" را به راه انداخته است. اما اهميت کار درخشان از آن روست که ايشان براي اولين بار، دست به تهيه اديتور و راهنماي فارسي نويسي در وب لاگ مي زند و از طريق روابطي که با برخي از اهالي قلم و روزنامه نگاران دارد پاي آن ها را به وب لاگ نويسي باز مي کند. همه ي اينها در شرايطي اتفاق مي افتد که اوضاع ِ اجتماعي وسياسي ايران براي انعکاس نظر و انديشه فراهم است و کار درخشان در چنين فضاي مستعدي ثمر مي دهد.

فراموش نمي کنم اصرار ايشان را به نويسندگان ِ مثلا "عصر آزادگان" که بالاي هر مقاله نشاني ِ اي ميل شان را بگذارند تا خوانندگان بتوانند نظرشان را براي ايشان بفرستند؛ نويسندگاني که هر کدام در آن زمان مطرح بودند ولي دستشان به چنين کاري نمي رفت و آن را زائد مي دانستند. اکنون هر کدام از آن ها به خاطر پيگيري هاي مداوم درخشان، وب نويس هاي درجه ي يکي شده اند که من و شماي خواننده از نوشته هاي شان در وب بهره مي بريم. اينها عواملي است که کار درخشان را به عنوان يک آغازگر، برجسته و يادآوري هر ساله ي آن را ضرور مي سازد.

ويژگي هاي کار درخشان بسيار است و فرصت من براي نوشتن کم و در اين يادآوري نمي توانم به تک تک آن ها اشاره کنم. مثلا تنوع در مطالب درخشان، سبک خاص نوشته ها و اشاره ها، عناوين و پيوندها، همگي فضايي نو، خارج از چارچوب هاي شناخته شده ي مطبوعاتي به ما نشان مي دهد که متناسب با شرايط امروز ماست. تلاش او براي معرفي وب لاگ هاي فارسي در مجامع بين المللي نيز ستودني است.

من سالروز اشاعه ي وب لاگ هاي فارسي را به درخشان صميمانه تبريک مي گويم و اميدوارم به رغم ناملايمات و برخوردهاي طبيعي ميان اصحاب قلم شاهد تلاش هاي بي وقفه اش باشيم.

Posted by sokhan at 03:16 AM | Comments (4)

November 02, 2005

چه کتاب هايي مي خوانم؟

باباي عرفان در وب لاگش سوال کرده که "به عنوان خواننده يا بازديد کننده ي اين وب لاگ، چه کتاب هايي را براي نويسنده ي اين وب لاگ (جناب باباي عرفان) توصيه مي کنيد؟" با اي ميل هم از من خواسته تا نظرم را برايش بنويسم.

سوال باباي عرفان شبيه به اين است که از آدم بپرسند چه ماشيني را براي راندن توصيه مي کنيد؟! خب از ژيان تا تريلي هجده چرخ مي توان راند و آدم در مي ماند که چه پاسخي بدهد! بالاخره بايد يک محدوده اي را مشخص کرد تا بتوان پاسخ گرفت. کتاب هم همين طور است. کتاب در چه زمينه اي؟ کتاب براي چه حالي؟ کتاب براي چه احوالي؟

چون نمي توانستم به ايشان پاسخ درستي بدهم فکر کردم بد نيست بنويسم که خودم با چه کتاب هايي به طور مداوم نشست و برخاست دارم. همان کتاب هايي که ملک الشعراء بهار به لطافت در باره شان مي گويد: "باش مانوس به ياري که نپرسد ز تو چيز / هم نگويد به تو چيزي که نپرسي ناچار / گر سخن خواهي با تو سخن آرد به ميان / ور خمش باشي خاموش نشيند به کنار". شايد پاسخ شان را در اين چند خط بيابند. چند کتاب هست که اگر در سفر نباشم حتما هر روز آن ها را ورق مي زنم. عزيز ترين آن ها گلستان سعدي است. هر روز يک حکايت از آن جزو شام و ناهار من است!

قبل از خواب و بعد از مسواک زدن دندان ها، حتما يک غزل از حافظ مي خوانم و بعد به رختخواب مي روم. بعضي وقت ها هم دو غزل مي خوانم و به رختخواب مي روم. خيلي وقت ها هم پيش مي آيد که بعد از دومين غزل ميل به غزل سوم مي کنم ولي به خودم نهيب مي زنم که بس است و نبايد اوور دوز کرد! اين کار را هم بدون استثنا هر شب مي کنم.

باز اگر در حضر باشم حتما چند بيت از قرآن اميد مجد را مي خوانم. ترجمه ي منظوم اميد اثري است يگانه که هر چه فکر مي کنم نمي دانم چطور اين پسر – که البته الان مردي شده - موفق به خلق آن شده است. هيچ ترجمه اي از قرآن به رواني و شيوايي ترجمه ي مجد نيست. حتي ترجمه ي استاد خرمشاهي که نوشته هاي شان به شيريني عسل است. با دقت کار ندارم که ترجمه ي استاد فولادوند شايد در اين زمينه بهترين باشد. به هر حال اين هم جزو برنامه هاي روزانه ي من است.

اگر فرصت کنم - هر روز که بتوانم - سري به شرح مثنوي آقاي زماني مي زنم و با تفسير بزرگان، دقايقي از مشکلات زميني جدا مي شوم. اين مجموعه را انتشارات اطلاعات منتشر کرده است.

اين ها کتاب هايي است که هر روز مي خوانم و با آن ها زندگي مي کنم. در کنار اين ها کتاب هايي را مي خوانم که به يک بار خواندن مي ارزند - و بعضي ها هم نمي ارزند-! شرح اين نوع مطالعه البته مفصل است و به اين بحث مربوط نيست.

Posted by sokhan at 06:45 AM | Comments (2)

October 28, 2005

تبريک و تهنيت!

من هم به نوبه ي خود تبريک و تهنيت بسيار مي گويم و اظهار خوشحالي و خرسندي فراوان مي کنم و اميدوارم جايزه ي بعدي، جايزه ي صلح ِ نوبل باشد ولي اگر از من بپرسيد که چرا تبريک مي گويم و از چه چيز خوشحال و خرسندم، با کمال شرمندگي جواب تان را نخواهم داد چون ممکن است فردا، در حالت هاي فيزيوتراپانه اي از مخاطبان اين پيام سوال شود که فلان کس کي بود که به شما تبريک گفت و فوري يک شبکه ي بين المللي عنکبوت درست کنند (حاج حسين پشت کامپيوتر نشسته دارد اينها را مي خواند!). فعلا به همين "نازلي"ها بسنده کنيد تا بعدها – شايد هم خيلي بعدها – جاي آن ها "وارطان"ها را بگذاريم!

Posted by sokhan at 03:08 AM | Comments (6)

October 03, 2005

ترجمه ي ايرانيکا و حکومت ايران

مجيد زهري مطلبي نوشته است زير عنوان "گفت و گوي رسانه اي با پروفسور احسان يارشاطر" و به چند نکته اشاره کرده است مثل ترجمه ايرانيکا در ايران و عدم کمک جمهوري اسلامي به ترجمه ي چنين اثر گران سنگي. مي خواستم در مورد اين نکته ها چند خط زير مطلب مجيد بنويسم که بلاگر راه نداد و فکر کردم بد نيست آن چند خط را همين جا بياورم.

اولا در مورد کميت ترجمه ها بايد بگويم ازکل مقالات منتشر شده ي ايرانيکا، تنها چند مقاله به فارسي برگردانده شده و توسط انتشارات مصادره شده و دولتي اميرکبير به چاپ رسيده است. از اين ترجمه هم به ظن قوي هيچ چيز دست صاحبان اصلي ايرانيکا را نگرفته است.

در مورد کيفيت ترجمه، اگر چه عادت ندارم به کسي که بر روي کاري زحمت زياد مي کشد ايراد بگيرم و زحمات طاقت فرسايي را که در راه انجام آن کار متحمل شده کم ارزش جلوه دهم ولي چه کنم اگر نگويم که اين ترجمه گره اي از کار محققان نمي گشايد و خواندن مقالات اصلي با زبان شکسته بسته ي انگليسي ِ امثال من به مراتب راحت تر از خواندن ترجمه ي فارسي همان مقالات است. متاسفانه مترجم دانشمند، واحد ترجمه را کلمه گرفته و به منظور حفظ امانت همه چيز را در همان قالب زبان مبدا ريخته که به شدت خواندن ترجمه را دشوار و غيرقابل فهم مي کند. خود مقالات ايرانيکا به قول علما چون دائرةالمعارفي است فشرده و موجز است و انتظار زبان شيرين رمان نمي توان از آن داشت اما همين ايجاز وقتي با ترجمه ي کلمه به کلمه ترکيب مي شود نتيجه اش جز خستگي ذهن چيز ديگري نيست. اصولا چنين ترجمه اي بايد توسط کسي صورت بگيرد که در رشته ي مورد نظر متخصص است و جز زبان، با خود مقوله نيز آشناست و مي داند چه ترجمه مي کند. جز اين باشد، نتيجه اش مي شود همين ترجمه که فکر مي کنم نوشتن در موردش به همين اندازه بس باشد.

در مورد کمک حکومت و دولت، مجيد بايد توجه داشته باشد که يکي از نقاطي که ياران سعيد امامي و برنامه سازان "هويت" و "چراغ" و روشنفکرکشان ِ امنيتي روي آن حساسيت بسيار داشتند و مدام در برنامه ي "هويت" بر آن تاکيد مي کردند همين ايرانيکاي صهيونيست ِ امپرياليست ِ جهانخوار و شخص شخيص احسان يارشاطر بود! اين دشمني با استاد يارشاطر از زمان مرحوم جلال آل احمد و بارقاطر خواندن ايشان آغاز شد و به برادران ِ امامي و اسلامي و غيره به ارث رسيد. انتظار داشتن از چنين حکومتي که بيايد به ايرانيکا و يارشاطر کمک کند عبث است ولي با کمال تعجب مي توان انتظار داشت که همين کتاب را توسط انتشارات به غنيمت گرفته شان ترجمه و منتشر و عوايدش را روانه ي جيب هاي مبارک کند. نکته ي جالب توجه اين که در تمام دائرةالمعارف هاي منتشر شده در دوران بعد از انقلاب مانند اثر گران قدر و عظيم آقاي بجنوردي، -"دائرةالمعارف بزرگ اسلامي" - اکثر استنادها و ارجاع ها به همين دائرةالمعارف ايرانيکاست! کمتر کتاب جدي مي توان ديد که به ايرانيکا به نوعي استناد نکرده باشد.

به هر طريق خوشحالم که زهري با استاد بزرگ مان ملاقات کرده و منتظريم اگر گفت و گويي صورت داده هر چه زودتر آن را منتشر کند.

Posted by sokhan at 09:43 PM | Comments (1)

خاطرات جبهه و جنگ (8)، قصه

چقدر هوا گرم است. به اندازه دو سه قلپ در قمقمه ام آب دارم. يعني تا غروب آب مي رسد؟ تا چشم کار مي کند رمل و تپه ي شني است. آفتاب مي سوزاند. هوا ذره اي حرکت ندارد. پوست ِ هندوانه هايي را که خورده ايم بايد با دقت نگه دارم. اگر آب نرسد، با اين پوست ها رفع تشنگي مي کنيم. خوب شد پوست ها را در سايه نگه داشتم. ذخيره ي آخرت! اگر تخم هايش را هم يک جا جمع مي کرديم مي توانستيم روي اين خاک داغ، تفت بدهيم و تخمه براي مشغوليت داشته باشيم.

سايه؛ سايه مي خواهم. کاش يک درخت اينجا بود. يک درخت بزرگ. يک درخت سبز نارون که از زير آن جوي آب روان بود. آبش خنک و زلال بود. روي سنگريزه هاي کف جوي را خزه پوشانده بود. کنار جوي، سبزه رسته بود. بوي خاک ِ تر همه جا پيچيده بود. بيخود نيست که بهشت، چنين ترسيم شده. از بس عرب هاي بيچاره گرما و صحرا ديده اند، بهشت شان سبز و پر درخت است. حالا اينجا که درخت نيست. جوي آب نيست. بهشت من کجاست؟ آنجا زير تانک، جاي خوبي است براي دمي آسودن. بهشت من آنجاست. بهشتي به ابعاد سه چهار متر در دو سه متر، به ارتفاع چند ده سانتي متر. کتاب قصه نويسي براهني را هم مي برم همانجا ورق مي زنم. حوصله مي خواهد خواندنش. در اين هواي داغ، در اين شرايط ِ بي آبي و گرسنگي، کسي اين کتاب را دستم ببيند مي گويد تو ديوانه اي.......

بايد بتوانم اگر از اين جا زنده بيرون آمدم قصه ي اين جنگ را بنويسم. قشنگ ترين قصه ها را. نه! زشت ترين و کريه ترين قصه ها را. نه! حقايق و واقعيت ها را. از فداکاري ها؛ از جانفشاني ها؛ نه! آن قصه ها را از ما بهتران خواهند نوشت. همان ها که الان چند ده کيلومتر دورتر از اينجا، کنار جاده، دور از خط، دور از گلوله و خمپاره، چادر زده اند و فوتبال و واليبال بازي مي کنند و شعار جنگ جنگ تا پيروزي مي دهند و مشغول فداکاري و جانفشاني اند.

من بايد از همين گرما بنويسم. از همين پوست هندوانه ي لذيذ و نجات بخش. از همين شني ِ تانک که سَرَم را مثل بالش ِ پر قو رويش گذاشته ام. از گذشته؛ از حال؛ از آينده. از زماني که کنار دريا روي ماسه ها لم مي داديم تا اينجا که زير تانک روي ماسه ها لم داده ايم. ازتفاوت ها. از راست ها. از دروغ ها. از بالا و پايين زندگي. از پلاژهاي ساحلي آقا اکبر تا تپه هاي خون آلود الله اکبر. خواهم نوشت. راست ترين قصه ها را. قصه ي زندگي را در همسايگي مرگ. همان طور که هست. بي احساساتي گري و اشک و آه و زاري. بي خنده هاي احمقانه و اميدهاي واهي و ابلهانه. فعلا، بايد به فکر اين پوست ها باشم. زندگي، همين پوست است؛ باقي همه قصه و شعر است. زندگي شايد، پوست هندوانه اي است که من مِک مي زنم / زندگي ديدن خواب يک نارون سبز در بيداري داغ صحراست...

Posted by sokhan at 12:04 AM |