October 17, 2007

راديو زمانه، راديوي جوانان روشنفکر

نقد روزنامه فولکس گرانت بر راديو زمانه و توضيح مهدي جامي را در مورد آن خواندم. به دليل علاقه ام به راديو زمانه و استفاده ي هر روزه از مطالب و گزارش هاي آن وظيفه ي خود مي دانم اين چند خط را بنويسم.

راديو زمانه راديوي مردم عادي نيست. اگر اين راديو، تلويزيون بود، شايد مي شد از مردم عادي انتظار داشت سر ساعت معيني، براي ديدن فلان گزارش يا برنامه، کانال را از ماهواره هاي لس آنجلسي بگردانند و به مسائل روز از زاويه اي ديگر بنگرند؛ اما متاسفانه چنين نيست.

راحت ترين روش شنيدن برنامه هاي زمانه، استفاده از فرکانس ماهواره بر روي تلويزيون است. در اين حالت تلويزيون ِ روشن تبديل به راديو مي شود و صداي زمانه از بلندگوهاي آن به گوش مي رسد. آيا مي توان انتظار داشت کارمندي که خسته از سر کار آمده، يکي دو ساعت را پاي اين راديوي تلويزيوني بگذراند؟ قطعا نه. اگر همان کارمند با علاقه به صداي پر خش خش بي بي سي از راديوي موج کوتاهش گوش مي دهد، به خاطر خبرهايي ست که طبق يک روال معين و جا افتاده به اطلاعش مي رسد. بازي با موج راديو در جايي که "بچه ها" در حال تماشاي فلان سريال تلويزيوني هستند نوعي فرار از روزمرگي ست. ولي براي همين شخص، سخت است بچه ها را تشويق کند که فيلم نبينند و به جايش روي فرکانسي بروند که در کنار حرف هاي متعارف ممکن است حرف هاي غيرمتعارف هم بشنوند. حتي در زماني که راديو تازه کارش را آغاز کرده بود، پخش ترانه هايي که در آن الفاظ زننده به کار مي رفت، باعث مي شد تا شنيدن راديو تنها در خلوت ممکن شود.

راه دوم شنيدن زمانه، اينترنت است. درست است که اينترنت ِ مثلا پر سرعت به خانه ها راه پيدا کرده اما اين اينترنت پر سرعت با اينترنت پر سرعت آمريکا و ژاپن و اروپا زمين تا آسمان فرق دارد: يا محدوديت حجم وجود دارد؛ يا محدوديت زمان؛ يا هيچ کدام، ترس از اتصال مداوم به سايتي که بالاخره از نظر حکومت ايران وابسته به خارج است. تکليف اکثريت استفاده کننده از اينترنت ِ چهار پنج کيلو بايت در ثانيه اي هم که معلوم است. براي اين گروه، استفاده از برنامه هاي مستقيم راديو ممکن نيست و ذخيره ي يک فايل صدا، ساعت ها طول مي کشد که اگر وقت و حوصله را هم در نظر نگيريم، هزينه ي زيادي در پي خواهد داشت.

پس اين راديو را تنها کساني گوش مي کنند که واقعا انگيزه گوش کردن داشته باشند و در اين راديو دنبال چيزي باشند که در رسانه هاي ديگر نيست. اين گروه، قطعا جواناني هستند که متفاوت مي انديشند و از برنامه سازان، انتظار برنامه هايي متفاوت دارند. جوانان روشنفکر. جوانان نوگرا. زمانه در ساخت برنامه هاي متفاوت، موفق بوده است و توانسته است مخاطبان خاص را به خود جلب کند.

سايت زمانه هم سايتي ست پر مطلب و متنوع. دسترسي به مطالب اين سايت از دسترسي به صدا آسان تر و عملي تر است.

انتقاد گزارشگران فولکس گرانت، از ديد اروپايي صحيح است. يعني وقتي دولت هلند بودجه اي تعيين مي کند، انتظار دارد که برنامه ساز، مقيد به خط قرمزهاي حکومت ايران نباشد چون منبع تغذيه اش وابسته به آن حکومت نيست و مي تواند مستقل از آن عمل کند. اين نگاه اما همه جانبه نيست. اگر قرار باشد اين برنامه تنها در خارج از کشور درست شود، و به گوش افراد خارج از کشور برسد، بله، شايد بتوان از تمام خط قرمزها عبور کرد. اما وقتي بخشي از برنامه ها در ايران درست مي شود، وقتي گزارشگر و برنامه ساز در ايران حضور دارد، اين بينش، عوارض نامطلوبي به دنبال خواهد داشت.

اين تنها ظاهر مسئله است. اصل، محتواي آن است. آيا آن‌چه عبور از خطوط قرمز سياسي، اجتماعي، فرهنگي، هنري و غيره ناميده مي شود، بدون وجود زمينه هاي لازم و به يک باره صحيح است؟ خير، صحيح نيست و نتيجه اي جز شکست و بدبين کردن مردم عادي ندارد. فرهنگ مردم شهرنشين ما مخلوطي است از فرهنگ سنتي و مدرن. نسبت سنت و مدرنيت حتي در بخش هاي مختلف شهر، نسبت به درآمد و سطح تحصيلات و عوامل ديگر متفاوت است. مثلا اگر در بعضي از خانواده هاي شمال ِ شهر ِ تهران ترکيب 80 درصد مدرن با 20 درصد سنت به چشم مي خورد، اين نسبت بيست کيلومتر پايين‌تر کاملا معکوس مي شود. در همان شمال شهر هم ترکيب هاي مختلفي وجود دارد. دشواري کار فعالان اجتماعي در همين توزيع ناموزون فرهنگي ست. حتي در يک محله، مشکل بتوان گفت با چه گروه هاي فکري و فرهنگي روبه رو هستيم.

نکته ي مهم اينجاست در خانواده اي که 80 درصد مدرن و 20 در صد سنتي ست والدين حاضر نيستند فرزندشان به برنامه اي گوش کند که مثلا از همجنسگرايي به طور غيرمستقيم حمايت مي کند. اين خط قرمز اخلاقي مختص ايران هم نيست؛ در کشورهاي پيش رفته بسياري از خانواده ها اين خط قرمز را در حريم خانه شان دارند. نتيجه معلوم است: تعطيل شدن کامپيوتر و ماهواره و محروم شدن جوان يا نوجوان از شنيدن بقيه ي برنامه هاي متعارف و روشنگر. اين از محدوده ي خط قرمزهاي فرهنگي که برنامه سازان راديو بايد بدون تعارف و ترس از شماتت در نظر داشته باشند.

در مورد خط قرمزهاي سياسي وضع متفاوت تر است. مردم جان به لب رسيده، شايد دوست داشته باشند که حرف دل شان با شعارهاي تند داده شود؛ شايد دوست داشته باشند که هر چه از دهان شان در مي آيد به ظالم گفته شود. حتي در اسلام اين حق مظلوم است که به ظالم تندي کند. اما وظيفه ي راديو، شعار دادن و تند سخن گفتن نيست، حتي اگر فرهنگ اکثريت آن را حق بداند. بيان پشت پرده ها هم اگر پشتوانه اي براي اثبات نداشته باشد بعد از مدتي، بي اعتنايي مردم را در پي خواهد داشت. اين پشتوانه لازم نيست مدرک کتبي باشد. مي تواند اعتبار و سابقه ي گوينده باشد؛ مي تواند خيلي چيزهاي ديگر باشد. ولي استفاده ي افراطي از آن تغييري در بينش مردم نخواهد داد. مردم به مرحله اي رسيده اند که هر شايعه ي راست و دروغي را از طريق گفت و گوي مستقيم يا وسايل ارتباطي مانند اس ام اس به هم منتقل مي کنند. اما راديو و تلويزيون مستقل مي تواند و بايد نقش موثرتري از پخش شايعه و شعارهاي اس ام اسي داشته باشد.

من خود منتقد راديو زمانه به خاطر دريافت پول از دولت خارجي ام. يکي از اشکالات اين کار، همين وابسته بودن و وابسته شدن به گزارش فلان روزنامه يا فلان هيئت يا فلان گروه بازرسي براي ادامه يا توقف کار است. به خاطر همين گزارش ها، شايد مديران رسانه مجبور شوند روشي را که به درستي آن اعتقاد دارند، تغيير دهند؛ يا نه، سر حرف شان بمانند و راديو را ترک کنند. اين تازه يکي از مشکلات وابستگي مالي به خارجي يا هر دسته و گروه ديگري ست.

من خود منتقد راديو زمانه، در مواردي مانند انعکاس کم رنگ رويداد دانشگاه تهران ام. سنجش بزرگي و اهميت اين اعتراض، با کميت دانشجويان يا کميت هاي ديگر خطاي بزرگي بود که مهدي جامي مرتکب شد.

من خود منتقد عمده کردن مسائلي هستم که پرداختن به آن ها در اروپا نشان روشنفکري و پرداختن به آن ها درايران نشان عدم شناخت پيچيدگي هاي فرهنگي و عبور از خط قرمز هاي اکثريت مردم است. اين عدم شناخت و عبور نه تنها باعث افزايش حق اقليت نخواهد شد بل که عرصه را روز به روز بر آن ها تنگ خواهد کرد.

من خود خواهان تحول اساسي در بنيادهاي فرهنگي جامعه ام (که اتفاقا حکومت را هم شامل مي شود). اين تحول را از راه خون و خون ريزي ممکن نمي دانم. تحول سريع معمولا به تغيير اشخاص منجر مي شود نه تغيير بنيادها. مثلا در سياست، يک جنايت‌کار مي رود و يک جنايت‌کار ديگر جاي او را مي گيرد؛ يک ديکتاتور مي رود و يک ديکتاتور ديگر جاي او را مي گيرد. اما چون يک فردم، قادر به انجام اين تحول و تغيير نيستم. اين تحول و تغيير را مردم بايد بخواهند که به وجود آيد. اين واقعيت را هميشه بايد پيش چشم داشته باشيم که هر يک از ما، يک نفر از هفتاد ميليونيم. من به عنوان يک فرد – نه يک جمع- بايد نظرم را بگويم و مي گويم. کار من براندازي سياسي و سرنگوني نيست. من مي نويسم که شايد ضعف هاي حکومت و خودمان را نشان دهم. شايد عده اي بخوانند و تاثير بگيرند همان طور که من از ديگران تاثير مي گيرم.

اما، با تمام انتقاداتي که به راديو زمانه دارم، چون گمان مي کنم راديو زمانه خواهان تحول اساسي در بنيادهاي فرهنگي جامعه است (که حکومت را هم شامل مي شود)، و اين تحول را از راه خون و خون ريزي نمي خواهد، کارش براندازي سياسي و سرنگوني نيست، مي گويد و مي نويسد، تا شايد ضعف هاي حکومت و مردم را نشان دهد، مي گويد و مي نويسد، شايد عده اي بشنوند و بخوانند و تاثير بگيرند، همان طور که خود از مردم تاثير مي گيرد، وجود اين راديو را مهم و لازم مي دانم.

براي زمانه، طول عمر و موفقيت روز افزون آرزو دارم.

Posted by sokhan at 10:14 PM | Comments (5)

October 11, 2007

سهيل عزيز، به خانه خوش آمدی

سهيل عزيز
از آزادی ات خوشحالم؛ بسيار خوشحال.
به اميد رهایی تمام زندانيان سياسي.
ف.م.سخن

Posted by sokhan at 12:19 AM | Comments (2)

September 24, 2007

به عنوان يک خواننده سايت هاي خبری اينترنتي به پلمب دفتر سايت بازتاب اعتراض دارم

به عنوان يک خواننده، به عنوان يک وب لاگ نويس، به عنوان يک مراجعه کننده به سايت هاي خبري اينترنتي، به پلمب دفتر سايت بازتاب -که احتمالا موجب تعطيلي کامل آن خواهد شد- اعتراض دارم. به رغم تمام تضادها، به رغم تمام اختلاف هاي فکري، به رغم تفاوت کامل در ديدگاه هاي سياسي، مخالفت خود را با تعطيل و فيلترينگ سايت بازتاب ابراز مي دارم و اميدوارم با فراگير شدن اعتراض مراجعه کنندگان به اين سايت اينترنتي گامي هر چند کوچک در جهت رفع محدوديت هاي به وجود آمده برداشته شود.

Posted by sokhan at 12:53 AM | Comments (2)

September 20, 2007

وطن

«به نيک آهنگ کوثر تقديم مي شود»

کلمه ي "وطن" را روي صفحه ي نمايشگرم تايپ مي کنم و به آن خيره مي شوم و منتظر مي مانم ببينم توسن ذهن با ديدن اين سه حرف مرا به کجا مي برد.

اين کلمه احساس عجيبي به من مي دهد. يک نوع دل‌شوره؛ يک نوع هيجان؛ يک نوع غم. طبق معمول، ياد شعري مي افتم از ابوالقاسم خان لاهوتي:
بشنو آواز مرا از دور اي جانان من
اي گرامي تر ز چشمان خوب تر از جان من
اولين الهام بخش و آخرين پيمان من
جان من جانان من ايران من ايمان من...
نه اين که شعر زياد بدانم و شعر زياد حفظ کنم، ولي اين شعر سالهاست در ذهنم لانه کرده است. هر وقت از وطن دور مي شوم، اولين چيزي که در ساعات فراغت، مثلا موقع خيره شدن به آب ِ دريايي، يا نوک ِ کوهي، يا سفيدي برفي، يا سبزي جنگلي به ذهنم مي آيد و حالم را دگرگون مي کند همين شعر است.

آيا مردم سرزمين هاي ديگر هم با شنيدن کلمه ي "وطن" همين احساس بهشان دست مي دهد؟ انگليسي ام خوب نيست ولي مي دانم وطن به انگليسي مي شود mother country يا The fatherland (و سه چهار کلمه ي ديگر که فعلا با همين دو کلمه کار دارم و به جنبه هاي استعماري بعضي شان هم کاري ندارم). آلمان ها به وطن مي گويند das Vaterland يا das Mutterland. ما هم وطن را گاه سرزمين مادري و گاه سرزمين پدري مي ناميم. سرزمين پدرها، سرزمين مادرها، سرزمين اجداد. واقعا پدرها، مادرها و اجداد ِ ما همين جايي که ما بوده ايم بوده اند؟ من مال خودم را مي دانم که پنج شش پشت آن طرف تر در سرزمين هاي آن سوي ارس زندگي مي کرده اند. چندين پشت آن طرف ترش هم ممکن است مثلا در جايي از نروژ يا چه مي دانم درنقطه اي از تبت، زندگي مي کرده اند. کسي چه مي داند! دوستان ِ سيد ما هم که اجدادشان يقينا ساکن کشورهاي عربي بوده اند. پس زياد اين وطن و سرزمين مادري و سرزمين پدري، به مادرها و پدرها و اجدادمان ربطي ندارد مگر آن که خود ِ سرزمين را –يعني خود ِ آب و خاک را- پدر و مادرمان بدانيم. اين هم خوب است، هم درست است، هم قشنگ است و هم با احساساتي که نسبت به اين خاک داريم جور در مي آيد. همان احساسي که آقاي لاهوتي موقعي که در شوروي زندگي مي کرد به ايران عزيزش داشت. شاعر بزرگي که مثل بچه هاي دور افتاده از پدر و مادر، هاي‌هاي مي گريست و آرزو مي کرد در وطن اش بميرد. اين همان آقاي لاهوتي ست که در شوروي آدم کمي نيست و مقام بلند پايه اي در آن جا بوده، آن قدر که مي توانسته بدون هيچ تشريفاتي حتي با استالين ملاقات کند.

من يکي دو باري که از مرز بازرگان وارد خاک ايران شده ام، وقتي در آخرين کيلومترهاي داخل خاک ترکيه، چشمم به ماه و ستاره ي ترک ها بر روي کوه مي افتاد، بي اختيار خوشحال مي شدم. مثل کسي که قرار است بعد از مدت ها دوري، مادرش يا پدرش را ببيند. چه احساس خوشايندي! در صورتي که مي دانستم خاک ِ اين طرف خط مرزي با خاک آن طرف خط مرزي هيچ فرقي ندارد. آسمان ِ اين سوي مرز با آسمان ِ آن سوي مرز هيچ تفاوتي ندارد. اما اين احساس را نمي توانستم با هيچ منطقي از خود دور کنم.

در حراست از اين خاک نيز همين احساس جاري بود. زمان جنگ، من درست در آن قسمتي از نقشه ي جغرافيايي بودم که يک زاويه ي نود درجه است. جايي که طلائيه نام دارد. من درست نوک آن گوشه بودم. آن جا، ما داخل خاک خودمان بوديم و عراقي ها داخل خاک خودشان. چه جاي غريب و مقدسي! در آن گرما، در آن وضع اسف بار جنگي، در آن شرايطي که همه چيز حتي مهمات مان جيره بندي بود، در آن اوضاعي که هر کس ساز خودش را مي زد و انتظار داشت ديگران به آن ساز برقصند، همه بر سر يک چيز توافق داشتيم، و آن حفاظت از خاک وطن بود. در جمع چهل پنجاه نفره ي ما، هفت هشت نفر مشهور به بچه هاي سياسي ايدئولوژي بودند و بقيه در اندازه هاي مختلف مخالف اين عده. هميشه درگيري لفظي و بحث بود. هميشه آزار و اذيت دو طرف نسبت به هم بود. اگر آن اکثريت، براي نجات اسلام از دست صدام يزيد کافر در آن‌جا نبودند، و آن اقليت براي نجات اسلام از دست او آن‌جا بودند، اما يک چيز ميان اين جماعت -بدون ِ هيچ ترديدي- مشترک بود و آن اين که همگي براي حفاظت از خاک وطن در آن‌جا بودند. هيچ‌کس از خاک وطن بد نمي گفت و هيچکس نسبت به آن بي اعتنا نبود. نسبت به دست اندازي به خاک دشمن هم تنها همان اقليت نظر مثبت داشت و اکثريت را با چنين کاري هيچ موافقت نبود. يعني هر چه براي حفاظت و حراست از خاک وطن اشتياق بود، براي دست اندازي به خاک وطن ديگران –که لابد براي خودشان عزيز و محترم بود- هيچ اشتياقي نبود.

همان‌جا، از خيلي ها پرسيدم اين علاقه به وطن از چيست؟ يا جوابش را نمي دانستند، يا جواب هاي از پيش آماده را تکرار مي کردند. ته قلب شان اما يک چيزي در حال کنش بود که خودشان هم درست نمي دانستند چيست، همان طور که من هم امروز نمي دانم چيست، هر چند مطمئن هستم وجود دارد و به شدت بر من اثر مي گذارد.

من روي همين احساس، هرگز نتوانستم آن نظر ِ زنده ياد فرج الله ميزاني -ف.م.جوانشير- را که در کتاب "حماسه ي داد"ش نوشته بود، بيت چو ايران نباشد تن من مباد / بدين بوم و بر زنده يک تن مباد از فردوسي نيست، بپذيرم. هزار منطق و فاکت علمي هم که پشت‌ش مي بود، هزار محقق شوروي هم که ثابت‌ش مي کردند، من باز اين بيت را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. چرايش را هم نمي دانم. شووينيست و راسيست و ناسيوناليست و هيچ ايست ديگر هم نيستم. فکر هم نمي کنم که امثال ايشان روي اين اصل که کمونيست و انترناسيوناليست بوده اند چنين نظري داده باشند، چه، اگر به کمونيست بودن باشد، لاهوتي از همه کمونيست تر بود ولي ديديم چگونه در مقابل سعيد نفيسي عنان از کف داد و بر دوري از وطن گريست.

هنوز دارم به اين سه حرف نگاه مي کنم. سه حرف عجيب. سه حرف کوچک با معنايي بزرگ. سه حرفي که شاه و گدا، عالم و عامي، مسلمان و غيرمسلمان دلبسته ي آنيم و با شنيدن اش حالي ديگر پيدا مي کنيم.

اکنون مي توانم انگشتانم را روي صفحه کليد بگذارم و اين فکرها را بنويسم. بنويسم که وطن براي من همين فکرهاست، همين احساسات است، همين چيزهايي است که قابل توصيف نيست. بنويسم که وطن براي من همين آب و خاک است، با تمام خوبي ها و بدي هايش؛ با تمام زيبايي ها و زشتي هايش؛ با تمام ملايمت ها و ناملايمت هايش. آري وطن براي من همه ي اينهاست.

Posted by sokhan at 07:04 PM | Comments (3)

July 21, 2007

بلاگ نيوز جعلي و اسلاميت دفتر مطالعات استراتژيک نصر

البته واضح و مبرهن است که يکي از وظايف مسلمانان معتقد و مومن، اشاعه دين و امر به معروف و نهي از منکر است. از معروف‌ها، مثلا مي‌توان به راست‌گويي، درست‌کاري، امانت‌داري، رعايت حقوق مردم و غيره اشاره کرد. از منکرها مي توان به دروغ‌گويي، فريب‌کاري، خيانت در امانت، ضايع کردن حقوق مردم و غيره اشاره کرد.

انقلاب سال 57 نه تنها نظام سياسي ايران را دگرگون کرد، بل‌که وظايف مسلمانان دوآتشه‌ي انقلابي (منظور کساني‌ست که تمام نشانه‌هاي مسلماني انقلابي از ريش و تسبيح و يقه‌ي گرد بسته و دم پايي اتافوکو و غيره را يک‌جا دارا هستند نه آدم‌هاي سکولاري که ريش‌شان را از ته مي‌تراشند و کراوات مي‌زنند و کفش واکس‌زده به پا مي‌کنند و از مسلماني فقط نماز و روزه و عشق به خدا و پيغمبر(ص) و علي(ع) را نصيب برده‌اند) آري، وظايف مسلمانان دوآتشه‌ي انقلابي را هم دگرگون کرد؛ يعني کار اين آدم‌ها به جاي امر به معروف و نهي از منکر شد امر به منکر و نهي از معروف.

از دستاوردهاي بزرگ انقلاب يکي هم اين بود که همه‌ي مردم دروغ‌گو شدند و نه تنها دروغ‌گو شدند بل‌که به بچه‌هاي‌شان ياد دادند که بي هيچ خجالت و شرمي دروغ بگويند. مثلا آقا که کارمند اداره بود شروع کرد مثل آب خوردن دروغ گفتن. اگر دروغ نمي‌گفت کارش را از دست مي‌داد يا به پست و مقام بالاتر نمي‌رسيد. براي تظاهر به مسلماني، ريش گذاشت، تسبيح گرداند، به ده انگشت‌ش انگشتر عقيق نشاند، راس اذان، بر سر سجاده نشست، سجاده‌اش را در اتاق کارش براي نشان دادن نمازخواني‌اش بر روي زمين باز گذاشت، در مراسم عزاداري دو برابر حد عادي بر سر و کله‌اش کوبيد و غيره و غيره. به بچه‌اش هم ياد داد که در مدرسه بگويد که بابايم نماز شب‌ش ترک نمي‌شود و دعاي کميل‌ش هميشه برقرار است و غيره و غيره. باز به بچه‌اش ياد داد که مبادا از ريسيور ماهواره چيزي بگويد؛ از دستگاه ويدئو چيزي بگويد؛ از بي‌حجاب بودن مامان در مهماني‌ها چيزي بگويد؛ از لب تر کردن گاه و بي‌گاه با دوستان و رقص و آوازها و غيره و غيره چيزي بگويد. براي ماندگاري و پيش‌رفت خودش، به بچه‌اش امر به منکر کرد، با خيال راحت و بدون غصه‌ي آخرت (اگر مي‌خواهيد نمونه‌ي زنده‌اش را ببينيد، فيلم "مشق شب" کيارستمي را تماشا کنيد).

حال دوستان ما در "بلاگ نيوز"ِ واقعي، انتظار دارند آقاياني که امر به منکر مي‌کنند، مثل کفار بي‌دين لامذهبي که گناه کبيره‌شان رعايت حقوق يک‌ديگر است حقوق آن‌ها را رعايت کنند. به برادران دفتر مطالعات استراتژيک نصر که از سر و کله وب‌سايت‌شان، اسلام عزيز انقلابي در حال باريدن است، هشدار حقوقي و قانوني و شرعي مي‌دهند. چه انتظار و توقع بامزه‌اي!

دوستان عزيز بلاگ نيوز ِ واقعي
شما ظاهرا مدت‌هاست که از ايران عزيز اسلامي دور بوده‌ايد و به قواعد زندگي و کار در کشور انقلابي ما آشنا نيستيد. در ام‌القراء اسلام، اگر کلاه‌تان را دو دستي نچسبيد، برادران آن را در چشم بر هم زدني مال خود مي‌کنند (با يک جفت کفش گران‌قيمت تشريف ببريد به مسجدي که امت انقلابي براي نماز خواندن و راز و نياز با خدا به آن‌جا مي‌آيند تا معني حرف مرا بهتر بفهميد!) آن‌وقت شما انتظار داريد، موسسه‌اي که به طور استراتژيک براي سامان دادن امر به منکر و نهي از معروف تاسيس شده، اسم وب‌سايت شما را ندزدد. چه انتظار عبثي!

توصيه ي من به شما عزيزان اين است که ستوني درست کنيد به نام "دزدان اسلامي"! به اين همه وب‌لاگ لينک مي‌دهيد، به اين دزدان مسلمان هم لينک بدهيد که هم کار آن ها بي اجر نماند و هم شما ثواب ببريد. در اين ستون، به کساني که وب‌سايت‌ها و وب‌لاگ‌هاي مردم را به نام خود و به نام اسلام انقلابي جعل کرده‌اند، لينک بدهيد. نگران مراجعان سايت خودتان هم نباشيد و يقين بدانيد که با اين کار مشتريان آقايان هم به شما سر خواهند زد! مويد باشيد!


Posted by sokhan at 11:27 PM | Comments (1)

June 22, 2007

ايران منم

توضيح لازم: يک مطلبي در وب خواندم که نمي‌دانم چرا قلم همين طوري آمد نشست ميان انگشتان‌ام و اين را نوشتم. اگر بگرديد، شما هم مي‌توانيد آن مطلب را پيدا کنيد و بخوانيد.
***
زيگموند فرويد معتقد است که در درون يک انسان، سه "من" جمع شده‌اند که هر کدام تو سر ديگري مي‌زند. يک "من" هست که دنبال تامين معاش است؛ يک "من" دنبال عشق و حال است؛ يک "من" هم دنبال دانش و هنر است. به اعتقاد فرويد خيلي کم هستند آدم‌هايي که بتوانند اين سه "من" را به صلح و آشتي برسانند، يعني ضمن تامين معاش، عشق و حال‌شان را بکنند و در کنار اين‌ها به دنبال دانش و هنر باشند.

حالا شما بي‌خودي دنبال اين چيزهايي که من از قول فرويد نوشتم نگرديد چون احتمالا پيدا نمي‌کنيد (من اين‌قدر از خودم مطمئن هستم، که مي‌توانم حتي به جاي فرويد نظر بدهم، و حدس بزنم که آن مرحوم چه چيزهايي را مي‌خواسته بگويد و نگفته است). به هر حال اين درآمد چه ربطي به آن‌چه اکنون مي‌خواهم بگويم داشت، بماند، چون خودم هم درست نمي‌دانم، ولي حدس مي‌زنم من از آن آدم‌هايي هستم که اين سه "من" را در خودم به آشتي رسانده‌ام، و اگر حمل بر تعريف و خودخواهي نشود مي‌توانم بگويم که من عصاره‌ي يک ملت‌ام. بگذاريد موضوع را بيشتر بشکافم.

من عالي مي‌نويسم. وقتي مي‌نويسم، همه خوانندگان مسحور و مجذوب و مدهوش مي‌شوند. نوشته‌هاي من مثل چشم مار است. کسي به آن نگاه کند، لامصب ازش دل نمي‌کند. يک بار که خيلي از دست آيت‌الله خامنه‌اي عصباني شده بودم، گفتم آقا اگر بس نکنيد، در باره‌تان طنز خواهم نوشت. ايشان که قدرت قلم مرا مي‌دانست، به شدت ترسيد و از ترس بر خود لرزيد و کوتاه آمد و من به عظمت کلام خود پي بردم.

يکي ديگر از نشانه‌هاي مرغوبيت قلم‌ام اين‌که هر کلمه‌اي که روي کاغذ مي‌گذارم، مثل دُرّ و گوهر خريدار دارد. اين قدر نوشته‌ام که حساب‌اش از دست خودم هم در رفته است. پنجاه جلد؛ شصت جلد؛ واقعا نمي‌دانم چند جلد. چهل جلد ديگر هم در دست انتشار دارم (خدا لعنت کند اين "اَ.ن." را که با آمدن‌اش ما را از نان خوردن انداخت. الهي جز جيگر بزند. شش ميليون تومان درآمد کجا، هزار و پانصد يورو کجا؟ لطفا از همين الان براي انتخابات مجلس بعدي و راي دادن به دوستان من آماده شويد، بل‌که ما هم سنگرهاي از دست‌رفته‌مان را دوباره به دست آوريم).

من همه چيز را مي‌دانم و خوب هم مي‌دانم. مي‌توانم بگويم که من صداي رساي مردم ايران‌ام. نوشته‌هاي من، بازتاب افکار پسته‌کار کرماني، خلبان مشهدي، کتاب‌دار يزدي، نقاش تهراني و غيره و غيره و غيره است. فرويد مي‌گويد اگو يا سوپر اگو يا سوپرمن يا هر چيز ديگر. صادقانه بگويم، من همه‌ي اين‌ها هستم.

بعضي وقت‌ها مي‌بينم، عده‌اي به جاي "روزآنلاين"، مثلا مي‌روند سراغ وب‌لاگ "الپر". از خودم مي پرسم اين "الپر" چه جور شي‌ئي‌ست. يکي از دوستان‌ام از واشينگتن بهم زنگ مي‌زند مي‌گويد "الپر" شيء نيست، آدم است. خبرنگار است. در تهران پايتخت ايران است. با اسم و رسم خودش مي‌نويسد. زبان‌اش هم زبان ِ اعتراض است. اعتراض به دستگيري جواني به نام مجتبي سميع‌نژاد. اعتراض به ظلم ِ کسي مثل قاضي مرتضوي. اعتراض به...

مي‌گويم اي بابا! اعتراض يعني چه؟ تو چقدر بي‌خودي وقت مي‌گذاري اين اعتراض‌ها را مي‌خواني. به جاي اين مزخرفات که باعث مي‌شود "الف.نون" سر کار بماند و جوراب‌اش بيفتد داخل سد کرج و مردم تهران مسموم شوند (واي خودم از اين همه طنز غش‌غش مي‌خندم و دلم ضعف مي‌رود) بنشين روزآنلايني چيزي بخوان ("چيز" به آن جايي مي‌گويند که من پول مي‌گيرم و لطف مي‌کنم براي‌شان مطلب مي‌نويسم). حالا مثلا سهيل آصفي‌اش را هم نخواندي نخوان چون ممکن است به گم‌راهي و ضلالت بيفتي؛ مرا که مي‌تواني با خيال راحت بخواني. ناراحت مي‌شود. خب بشود. مگر براي من ناراحتي کسي مهم است. براي من فقط خودم مهم هستم. بگذار فرويد بگويد فلان و بهمان. مگر من احمق‌ام که خزعبلات اين مردک احمق را گوش بدهم. زنده بود خشتک‌اش را هوا مي‌کردم.

از "الپر" بدتر، يک عده مي‌نشينند، "زيتون" مي‌خوانند. من اوايل فکر مي‌کردم زيتون يک مجله مثل "خانواده سبز" است. نگو، آدم است (راست‌اش هنوز در آدم بودن‌اش شک دارم، چون کسي که به اسم اصلي خودش ننويسد و مهمان اوين نشود و به گه خوردن نيفتد براي من اصلا وجود خارجي ندارد). مي‌گويند اين هم وب‌لاگ دارد و رسانه‌اش با رسانه‌هاي درست و حسابي‌ي ديگر قاطي شده است و خلاصه خر تو خر است. عجب ملتي هستيم ما. به جاي اين که بنشينند گوهرافشاني‌هاي مرا بخوانند، مي‌نشينند خاطرات يک دختر خانم –يا شايد يک مرد سبيل کلفت که خودش را دختر خانم جا زده- مي‌خوانند.

يکي "سبيل طلا" اسم‌اش را گذاشته يکي "س.ف. مخن" (يا "م.ف. نسخ" يا هر زهرمار ديگري مثل اين. چه فرق مي‌کند؟) اين‌ها به خيال خودشان ايران را تشکيل مي‌دهند! (هاها. چه بامزه!). آخه تو ايراني؟ تو خودت را هم نمي‌تواني جمع کني، آن وقت ادعا مي‌کني ايراني؟ شما برو خاطرات بنويس، چه کار داري به خواننده‌ي وب؟ خواننده بايد بيايد در "روزآنلاين" مطالب مرا بخواند. مگر بيماري که مردم را گم‌راه و وقت‌شان را تلف مي‌کني؟

چيزي را که خوانديد متن ِ يک شوست که من در يک راديو که صداي ملت ايران (از طريق دَکــَـل هلند) است اجرا کردم. شو هم که مي‌دانيد، قرار نيست همه‌اش حقيقت‌گويي باشد. بالاخره مزه انداختن هم اين وسط لازم است. به جاي وقت تلف کردن با چه مي‌دانم خواندن "دبش" و اين چيزها برويد اين برنامه را گوش کنيد.

Posted by sokhan at 08:27 AM | Comments (7)

June 21, 2007

چند يادداشت پراکنده

چند وقتي‌ست که دست‌رسي مرتب به اينترنت ندارم ولي از هر فرصتي براي خواندن مطالب ِ روي وب استفاده مي‌کنم. در باره آن چه خوانده‌ام يادداشت‌هايي برداشته‌ام که بخشي از آن‌ها را -که زياد کهنه نشده- در زير مي‌آورم:

مصاحبه پارسا صائبي با بيلي و من
مصاحبه‌اي‌ست خواندني با مصاحبه‌گر وبلاگستان. بخش دوم مصاحبه آن‌قدر دير بيرون آمد که مصاحبه‌ي اولي کلاً بيات شد. کاش پارسا کاري را که شروع کرده به طور منظم ادامه بدهد. چنين پروژه‌هايي نه تنها براي زمان حال مفيد است، بل‌که براي محققاني که در آينده تاريخ وب‌لاگستان فارسي را خواهند نوشت منبع مهمي خواهد بود. ديد منفي پارسا به وبلاگ‌نويسي مي‌تواند اين گفت‌وگوها را به نوعي چالش بدل کند.

وب‌لاگ زمانه
وب‌لاگ زمانه چند هفته‌اي‌ست که فريز شده! اگر نمي‌توانند به روزش کنند، بهتر است آن را کلاً بردارند يا در جايي بگذارند که وقتي کسي چيزي در آن نوشت خود را نشان دهد. در کل ِ راديو هم حرکت رو به جلو ديده نمي‌شود. همه چيز خيلي آسان گرفته شده. نقش حرفه‌اي‌ها در موفقيت رسانه اين‌جاست که معلوم مي‌شود. حال ما هر چه بگوييم، باز در مزاياي آماتوريسم و نوگرايي‌هاي تجربه نشده خواهند نوشت. اگر مخاطب داخل کشور عامل ماندگاري است، با اين شيوه اين راديو ماندگار نخواهد بود.

کتابلاگ حسين جاويد
معرفي کتاب‌هايش خواندني‌ست. معلوم است که وقت و انرژي زيادي صرف نوشتن آن‌ها مي‌کند. نظر مستقل او در باره مسائل ادبي بايد بيشتر نشر يابد. حيف است چنين ذهن‌هاي پويايي نظر خودشان را منعکس نکنند.

وقايع وبلاگيه محمود فرجامي
زبان خودش را دارد کم‌کم پيدا مي‌کند. کاري‌ست پر زحمت حتي اگر کتاب‌هاي دوره‌ي قاجار را پيش ِ روي‌ات باز کني و محتواي امروزي را در قالب‌هاي ديروزي بريزي. زيبايي کار آنجايي‌ست که زبان ديروز و امروز در درون يک جمله به هم گره مي‌خورند. جاهايي هست که زبان، کلا ديروزي مي‌شود و بار طنزش اندک و خواندنش مشکل. هنر نويسنده در اندازه نگه داشتن است. يک مورد ديگر اين که استفاده مستمر از يک قالب، قدرت طنز را به تدريج کم مي‌کند وبعد از مدتي از خاصيت و طراوت مي‌اندازد. نمونه‌هاي بارزش را در همين اينترنت مي‌توان ديد.

عصيان نيما اکبرپور
طنز جان‌داري در مطالب‌ش هست. بيخود نيست اسم وب‌لاگ‌ش را "عصيان" گذاشته! انرژي کنترل‌شده‌اي که بايد دائما مراقب خروجي آن باشد و از طرفي حواس‌ش باشد که ديگ نترکد! اعلام تعطيلي ذهن نمي‌تواند دليل کافي براي نبودن آن باشد و به نظر ما هست و از نوع تند و تيزش هم هست!

خوابگرد
زبان شکراللهي، ذاتا زبان نقد است. صحيح و زيبا مي‌نويسد. در نقد، صاحب سبک است. نوشته‌هايش را حتي اگر بدون امضا باشند مي‌شود شناخت و اين کم امتيازي نيست. اگر در شرايط آزاد مي‌نوشت بي‌شک طوفان به پا مي‌کرد.

کاريکاتورهاي نيک‌آهنگ
اصلاح‌طلبان کاش حرف‌هاي او را بشنوند و بفهمند که چه مي‌گويد. بفهمند که اين همه خشم از علاقه‌ي او به اصلاح‌طلبي واقعي و نفرت از قدرت‌طلبان ِ اصلاح‌طلب‌نماست. از هر ده کار او، دست‌کم هشت تاي‌اش (در کلاس کاريکاتورهاي روزانه‌ي مطبوعاتي) خوب است. آخر و عاقبت ِ با دو دست، سه چهار هندوانه برداشتن هميشه شکستن هندوانه‌ها و از آن مهم‌تر آسيب ديدن خود شخص است. اميدوارم اين اتفاق براي نيک‌آهنگ نيفتد.

الپر آبي
تبريک به او و ابر آبي.

خانه پويا
نوشته‌هاي شخصي‌اش به اندازه‌ي مقاله‌هايش خواندني‌ست. راحت که مي‌نويسد، خواندني‌تر هم مي‌شود. برداشتن تراز از دو طرف نوشته، کار خواندن را راحت کرده است. از او به خاطر توجهش متشکرم. کاش نوشته‌هاي غيرتخصصي‌اش را بيش‌تر کند.

سهيل آصفي
نوشته‌ها و گزارش‌هايش را با علاقه دنبال مي‌کنم. خواندن مطالبش حس غريبي را در من زنده مي‌کند. او و از ميان ريگ‌ها به ما نشان مي‌دهند که تا موزه‌ي تاريخ هنوز فاصله‌ي زيادي هست! نشان مي‌دهند که مهرگان‌ها و به آذين‌ها و طبري‌ها جسم‌شان هم که بميرد، روح‌شان نمي‌ميرد. مقنع گفت / گر اکنون مرا پيکر شود نابود / روان من نمي‌ميرد / به پيکرها شود پيدا / ز دالان حلول آيم به جسم مردم شيدا / برانگيزم يکي آتش به جان خلق آينده / مقنع شد به گور / اما مقنع‌ها شوند زنده...

مجيد زهري
ايجاز زهري منطبق است با مفهوم وب‌لاگ نويسي. موضوع‌هايي که درباره‌شان مي‌نويسد، بديع و جالب است؛ درست‌تر بگويم، زاويه‌اي که از آن به موضوع‌ها نگاه مي‌کند، خاص خود اوست. چيزهايي را نشان مي‌دهد که به‌رغم نزديکي ديده نمي‌شوند. برخي را هم خود ِ ذهن تمايلي به ديدن‌اش ندارد که خواندن مطالب زهري باعث درگير شدن‌اش مي‌شود.

بيژن صف‌سري
سخته و استوار مي‌نويسد و قلم مرغوبي دارد. افسوس که در اين کهنه ديار، قدر روزنامه‌نگاران خوش‌قلمي چون او آن‌طور که بايد دانسته نمي‌شود.

ملکوت ميم.
در کنار مسائل فلسفي و ملکوتي به نکات زميني خوبي اشاره مي‌کند؛ مثلا سرسري‌خوانان. و مسائل جالبي را به بحث مي‌گذارد؛ مثلا تاثيرگذاران. قدرت ِ قلمش هم که بي‌نياز از تعريف است.

نق‌نقو
نق‌هايش دل‌انگيز است و مرا به گذشته‌هاي دور مي‌بَرَد. نمي‌دانم چرا اين اسم را براي وب‌لاگش انتخاب کرده چون تناسبي با مطالب‌ش ندارد. وارد وب‌لاگ‌ش که مي‌شوي انگار وارد پارک زيبايي شده‌اي؛ پر از گل‌ها و گياه‌ها و پرنده‌های قشنگ؛ نغمه‌هاي قشنگ. جوانان قديمي در اين پارک چيزهاي خوبي براي يادآوري گذشته‌ها پيدا مي‌کنند.

ملاحسني
طنز ملا هم‌چنان رو به جلوست. سوژه‌هايش غيرمنتظره و بيان‌ش کوبنده است. اگر در ايران بود هفته‌اي دو سه راه‌پيمايي عليه‌اش بر پا مي‌شد! يکي از کارهاي طنزنويس، بيان آن چيزي‌ست که در دل مردم گره خورده و مجال بروز پيدا نمي‌کند. وقتي مردم آن حرف‌ها را از زبان طنزنويس مي‌شنوند نفس ِ راحتي مي‌کشند و مي‌گويند: آخيش، بالاخره يکي پيدا شد حرف دل ما رو بزنه! و احساس مي‌کنند که کمي سبک شده‌اند. ملا هم از آن طنزنويساني‌ست که حرف دل مردم را مي‌زند.

عبدالقادر بلوچ
کوتاه‌نويسي‌اش را دوست دارم. آن روزها که فيلترينگ ذله‌مان نکرده بود مراجعه‌مان به وبلاگ‌ش بيش‌تر بود براي شنيدن برنامه‌هاي راديوئي‌اش. ياد آن برنامه‌ها به‌خير که با چه زحمتي درست مي‌شد. طنز بلوچ افت و خيز ندارد و مثل قطاري‌ست که روي ريل مشخصي حرکت مي‌کند. جالب است که طنزنويسان روي وب، همه هم‌ديگر را تکميل مي‌کنند و کار هيچ‌کس شبيه به کار ديگري نيست. سبک بلوچ هم مختص به خود اوست و مشابهي ندارد.

اين يادداشت‌ها مفصل و ادامه‌دار است. در اين‌جا به منظور رعايت حال خواننده، تنها جملاتي از آن‌ها را آوردم.

Posted by sokhan at 03:24 AM | Comments (0)

May 30, 2007

تاثيرگذارترين‌ها

دوستان ارجمندم، پويا، نقطه ته خط و آونگ خاطره‌ها لطف کرده‌اند و از من خواسته‌اند تا در اقتراح تاثيرگذارترين‌ها شرکت کنم. مي‌خواستم مثل دوستان وب‌لاگ‌نويس از تمام کساني که بر من تاثيرگذاشته‌اند بنويسم اما يکي دو روزي فکر مي‌کردم اگر قرار باشد از ميان تاثيرگذارترين‌ها، تنها يکي را انتخاب کنم پاسخم چه خواهد بود.

ابتدا بايد بگويم تاثيرگذارترين اشخاص بر من کساني بوده‌اند که حرف‌هاي‌شان مرا به فکر کردن در زمينه‌هايي که قبلا به آن‌ها فکر نکرده بودم واداشته است. اين اشخاص در مقابل کساني قرار مي‌گيرند که به جاي ايجاد سوال و انداختن شخص در مسير انديشيدن، خودشان سوال طرح مي‌کنند و خودشان جواب مي‌دهند. حرف اين‌ها دعوت به انديشيدن نيست؛ راه نشان دادن است. امروز معتقدم راهي که خود ِ شخص آن را نيابد و ديگران به او نشان دهند، با ثبات قدم طي نمي‌شود. هميشه اما و اگري هست. همين اما و اگر مي‌تواند در مرحله‌اي –مثلا در بحران- باعث عقب‌گرد شخص و بلاتکليفي فکري او شود.

از زاويه‌اي ديگر به موضوع نگاه کنيم. يکي مي‌گويد بينديشيم و خودمان نتيجه بگيريم، ديگري مي‌گويد من انديشيده‌ام و نتيجه اين است. نتيجه‌اي که او گرفته يعني سقف؛ سقفي که از آن بيش‌تر نمي‌توان اوج گرفت. نتيجه‌اي که او گرفته است يعني ديوار؛ ديواري که نمي‌توان از آن عبور کرد. انديشيدن ما را از اين سقف و از اين ديوار عبور مي‌دهد.

با اين مقدمه مي‌توانم از کسي بگويم که مرا در بسياري از مسائل به فکر کردن واداشت، هر چند خود با ذهن تندش براي بسياري از سوالات، جوابي يافته بود و مايل بود ديگران نيز از جواب‌هاي او بهره گيرند. خيلي‌ها به دنبال او به راه افتادند اما چون خودْ راه را نيافته بودند در مراحل بحران بازگشتند. نه تنها بازگشتند، بل‌که او را به خاطر مسيري که نشان داده بود، لعن و نفرين کردند.

اما براي من از آن چه او گفت و نوشت، فکر کردن ماند؛ از زاويه‌هاي ديگر نگريستن ماند؛ مطالعه در افکار و انديشه‌هاي ناشناخته ماند؛ پويايي و تکاپوي دائم ذهن ماند؛ گفتن و نوشتن به زبان مردم ماند. و من از دکتر شريعتي به خاطر همه‌ي اين‌ها و تاثير ِ ماندگاري که بر من گذاشت متشکرم.

آن‌طور که در اين يکي دو روز ديده‌ام تقريبا تمامي دوستان در اين اقتراح شرکت کرده‌اند با اين حال دوستان ارجمندم، مجيد زهري، سام ضيايي، مسعود برجيان، فرهاد رجبعلي، و آليوس اگر مخالف با چنين پرسش و پاسخ‌هايي نباشند قطعا جواب‌هاي‌شان جالب و خواندني خواهد بود.

Posted by sokhan at 03:24 AM | Comments (1)

March 19, 2007

چند کلمه درباره نوشته آخر مجيد زهري

پست آخر مجيد زهري درباره‌ي نوشته‌ي آزاده فرقاني ناراحت‌کننده بود؛ نه فقط ناراحت‌کننده، که آزاردهنده بود. ما در وبلاگ‌شهر، سعي مي‌کنيم هم‌زيستي مسالمت‌آميز را ياد بگيريم؛ ياد بگيريم که هر کدام، فکر ِ خودمان را داشته باشيم و رعايت صاحبان تفکر ديگر را بکنيم. لازمه‌ي اين کار، احترام است، آن‌هم احترام متقابل. امروز، همان‌قدر که مجيد موافق سلطنت است، من مخالف آنم. به همين نسبت، جماعتي که در وب‌لاگ‌شهر مي‌نويسند و فعاليت مي‌کنند، موافق و مخالف افکار مختلف سياسي و اجتماعي هستند. من شديدا مخالف سلطنت هستم؛ شديدا مخالف مجاهدين خلق هستم؛ شديدا مخالف گروه‌هايي که خود را از نظر فکري و مادي وابسته به دولت‌هاي غربي و شرقي مي‌کنند هستم؛ شديدا مخالف زورگويي و استبداد به هر شکل و صورتي هستم.

ولي سعي کرده‌ام و مي‌کنم که در مقابل موافقان اين گروه‌ها و شيوه‌ها، رگ گردن کلفت نکنم؛ صدايم را بالا نبرم. جنبه‌هاي مثبت غيرسياسي اشخاص را تحت‌الشعاع جنبه‌هاي سياسي‌شان قرار ندهم. همان‌طور که همسايه‌ي ديوار به ديوار سلطنت‌طلب من مي‌تواند به عنوان يک آدم غيرسياسي برايم قابل معاشرت و محترم باشد، همسايه‌ي وب‌لاگي من هم بايد بتواند چنين باشد. اما دوام و بقاي اين رابطه به هر دو طرف بستگي دارد نه به يک طرف.

من در مقابل زورگويي مي‌ايستم. زورگو، هر که مي‌خواهد باشد. من در مقابل کسي که بخواهد به زور چادر از سر زنان بردارد مي‌ايستم. من در مقابل کسي که بخواهد به زور چادر به سر زنان بکند مي‌ايستم. مادربزرگ من، عمه‌ي من، خاله‌ي من، چادري بوده‌اند. من اگر کسي به آن‌ها به خاطر چادري بودن تعرض کند، مسلما سکوت نخواهم کرد و شديدترين واکنش‌ها را نشان خواهم داد؛ گيرم، خودم مخالف چادر باشم.

من در مقابل تحقيرکنندگان زن مي‌ايستم. کاري که زهري در نوشته‌ي آخرش کرده است، نوعي تحقير و تجاوز کلامي‌ست. در همان کانادا که محل زندگي ايشان است، اگر همين جملاتي که به خانم فرقاني نوشته است، در محل کار، به همکار زن ايشان گفته شود، تعرض به حساب مي‌آيد. خود مجيد هم قطعا اگر کسي به يکي از خانم‌هاي اهل قلمي که ايشان قبول دارد با چنين جملاتي برخورد کند، شديدا اعتراض خواهد کرد. پس نفس اين کار زشت است. فرق هم نمي‌کند که طرف سلطنت‌طلب باشد، يا جمهوري‌خواه. خود ِ برخورد، غلط است.

مجيد مي‌تواند در مقابل مخالفتي که با او مي‌شود موضع بگيرد و بر درستي حرفي که زده است پاي بفشارد. اين به ميل خودش بستگي دارد. ولي شيوه‌ي کم‌ضررتر، همان هم‌زيستي مسالمت‌آميزي‌ست که با کمي ملاحظه امکان‌پذير است. مي‌توان در همسايگي يک‌ديگر با آرامش زندگي کرد. مي‌توان هم، فضا را متشنج کرد. قطعا تشنج خوب نيست. بد است که طرف مقابل هم از همان شيوه استفاده کند.

Posted by sokhan at 04:27 AM | Comments (6)

March 09, 2007

پاسخ به دوستان، همراه با نکاتي در باره وب‌لاگ‌نويسي

از دوستان ارجمندي که لطف کرده‌اند و نظرشان را ذِيل معرفي وب‌لاگ‌ها نوشته‌اند بسيار متشکرم.

پنگوئن نوشته است که مشکل پيوندهاي داخل متن را درست کنم. با تشکر از ايشان، به محض اين‌که بتوانم اين کار را خواهم کرد.

مجيد عزيز در مورد ايرادهاي کنار هم قرار دادن چند وب‌لاگ و معرفي تطبيقي آن‌ها نوشته است. من قبلا در باره‌ي ده دوازده وب‌لاگ چيزهايي نوشته بودم، که از جمله آن‌ها همين شش وب‌لاگي‌ست که نقد شده. ديدم اگر بخواهم آن‌ها را تک‌به‌تک منتشر کنم، کار به درازا خواهد کشيد، لذا هر سه تا را زير يک عنوان آوردم. شايد شش هفت تاي ديگر از اين يادداشت‌ها را هم همين‌طور منتشر کنم و کار سَبُک که شد –به شکلي که مجيد خواسته است- معرفي‌ها را يکي‌يکي بياورم. البته اين هم بد نيست که چند وب‌لاگ ِ از نظر محتوايي شبيه به هم، به همين صورت، کنار هم معرفي و نقد شوند؛ منتها اين کار بايد واقعا تطبيقي باشد، نه مثل چيزهايي که من نوشته‌ام مستقل و جدا از هم. شايد ابهام ِ مورد اشاره‌ي مجيد به خاطر همين استقلال مطالب باشد.

پويا جان!
من در وب‌لاگم آن‌طوري مي‌نويسم که حرف مي‌زنم و به اعتقاد من اين براي وب‌لاگ، بهترين سَبـْـک است. اگر نويسنده‌اي، توانايي نوشتن مطالب سياسي با زبان ادبي داشته باشد، گمان نمي‌کنم بتواند با مخاطب عام ِ اينترنتي ارتباط برقرار کند. بهترين ِ اين نوع زبان‌ها، در دوره‌ي معاصر، زبان آقاي دکتر عبدالکريم سروش است که خوانندگان خاص خودش را دارد.
اما اين که بگوييم همه يک‌جور و يک‌شکل، مثلا به زبان محاوره، يا به زبان ادبي، يا به هر سبک و سياق ديگري بنويسند، اين اشتباه است و به گوش هم گرفته نخواهد شد. به عبارتي در اين آزادي مطلق وب‌لاگ‌شهر، هر کس کار خودش را خواهد کرد و اهميتي به چنين پيشنهادهايي داده نخواهد شد.
خود شما، در وب‌لاگ‌تان مطالب را به سبک گزارش ِ نشريات وزين مي‌نويسيد؛ پاکيزه و مستحکم هم مي‌نويسيد. اين براي وب‌لاگ اندکي سنگين است. اگر قرار است چنين بنويسيم، بايد کوتاه بنويسيم تا خواننده بتواند مطلب را روي صفحه‌ي مانيتورش دنبال کند.
متاسفانه جز نوت‌بوک، آن هم نوت‌بوک خيلي سَبُک يا "تخت"، نمي‌توان صفحه نمايشگر را مثل روزنامه يا مجله يا کتاب در دست گرفت و با بدن آزاد، مطالعه کرد. کوچک‌ترين جابه‌جايي‌ي سر و گردن و بدن، تمرکز نگاه را به هم مي‌زند و مطلب از دست خواننده در مي‌رود. به خصوص در صفحاتي مانند صفحات وب‌لاگ شما که نوشته از دو طرف تراز شده و چشم به آساني خط را گم مي‌کند. تراز از دو طرف، اگر براي ستون روزنامه‌ها و مجلات خوب است، براي صفحات وب‌لاگ "مطلقا" خوب نيست. حتي در بعضي از نشريات خارجي، ستون را از دو طرف تراز نمي‌کنند. باز خوب است که پاراگراف‌ها را کوتاه مي‌گيريد و آن‌ها را با يک خط ِ خالي از هم جدا مي‌کنيد.
به اين مشکلات بايد بالا و پايين کردن ِ سطور را نيز اضافه کرد. در روزنامه و مجله و کتاب، صفحه کم‌تر بالا و پايين برده مي‌شود و بيشتر چشم و سر است که به طرف پايين حرکت مي‌کند اما در کامپيوتر، بعد از مطالعه‌ي دو سوم سطرها، کاربر معمولا، با کليد "صفحه پايين" يا "فلش پايين" يا حلقه‌ي ماوس، باقي سطور را به طرف "بالا" مي‌فرستد و خود ِ همين کار، تمرکز را تا حد زيادي بر هم مي‌زند و خواننده را خسته مي‌کند.
به هر حال نوشته‌ي اينترنتي، بايد کوتاه‌تر از نوشته‌ي نشريات کاغذي باشد، به همين دليل ِ ساده‌ي خسته شدن ِ چشم و بدن ِ خواننده و مشکلات ارگونوميک. من خودم ايجاز را رعايت نمي‌کنم ولي سعي مي‌کنم با ساده‌نويسي، خواندن نوشته‌ي بلند را آسان کنم. گمان مي‌کنم که خواننده‌ي مطالب سياسي، مي‌خواهد هر چه سريع‌تر محتوا را بگيرد و کم‌تر به آرايه‌هاي ادبي توجه مي‌کند.
يک چيز جالب ديگر که در اينترنت به آن برخورد کرده‌ام، و البته جاي مطالعه بيش‌تر دارد، اين است که مقدار معيني اشتباه، چه در املا (*)، چه در انشا (**)، مطلب وب‌لاگي را خودماني‌تر و ارتباط آن را با خواننده آسان‌تر مي‌کند. اگر اين اشتباهات
1- مشخص باشد که از بي‌سوادي نويسنده نيست؛
2- از يک حد معين تجاوز نکند؛
3- فقط در مطالب روزمره و وب‌لاگ‌هاي غيررسمي باشد
به نزديک شدن نويسنده و خواننده کمک مي‌کند. چيزي مثل تـُـپـُـق زدن، يا تکرار کلمه، يا نقص جمله موقع حرف زدن. البته اين گفته‌ي من به نظر عجيب مي‌رسد، ولي فکر مي‌کنم پُربي‌راه نباشد. نمونه‌هاي اين نوع اشتباهات ِ "خوش‌خيم" را در وب‌لاگ‌هاي برخي از نويسندگان حرفه‌اي مي‌توان جست‌وجو کرد. اين‌گونه اشتباهات در نوشته‌هاي چاپي، مطلقا اين خاصيت را ندارد و بايد از آن‌ها پرهيز شود. نويسندگان تازه‌کار هم بهتر است از اين خاصيت چشم بپوشند تا وجود اشتباه به حساب بي‌سوادي‌شان گذاشته نشود!
فکر نمي‌کنم لازم باشد، در مورد خطاي عمومي‌ي برابر گرفتن ساده‌نويسي با زبان محاوره‌اي چيزي بگويم. پس به همين اندازه توضيح بسنده مي‌کنم.

جوانه‌هاي عزيز! موناهيتا جان! اگر اي‌ميلي نوشته‌ايد که من به آن پاسخ نداده‌ام، عذر مي‌خواهم. مطمئن باشيد غرضي در کار نبوده است و در ميان انبوه گرفتاري‌ها، به تنها چيزي که فکر نمي‌کنم با نام و بي‌نام بودن فرستنده‌ي اي‌ميل است. فقط نمي‌توانم در فواصل کوتاه، اي‌ميل‌ها را بخوانم و به آن‌ها پاسخ گويم.

آقاي قاسم، انشاءالله ضعف‌ها را برطرف مي‌کنم. وب‌لاگ آقاي علامه‌زاده هم در فهرست ِ وب‌لاگ‌هايي‌ست که قصد نقد و معرفي آن‌ها را دارم. البته کي به اين کار موفق شوم، نمي‌دانم.

نقد ِ وب‌لاگ "سردبير:خودم" هم قبلا نوشته شده که به زودي منتشر مي‌شود. جهت اطلاع "يه نفر" عرض شد.

نازخاتون و پريدخت عزيز، سعي مي‌کنم از اين به بعد در انتهاي هر مطلب، نشاني سايت‌ها را بياورم. ممنونم از توجه شما.

خانم امين عزيز، اطمينان داشته باشيد که معروفيت و محبوبيت کسي بر نوشته‌هاي من تاثير ندارد و اتفاقا کساني که معروف‌تر و محبوب‌تر هستند نقد بيشتري شامل‌شان مي‌شود تا بتوانند معروفيت و محبوبيت‌شان را بهتر حفظ کنند. آن‌چه در اين معرفي‌ها و نقدها مي‌نويسم صرفا به محتواي وب‌لاگ‌ها متکي است و مطلقا به شناخت شخصي ارتباط ندارد. اين‌ها نظر خواننده‌اي‌ست که نويسنده‌ي وب‌لاگ را فقط و فقط در آينه‌ي وب‌لاگش مي‌بيند و مي‌شناسد. به بيان ديگر وب‌لاگ در اين‌جا يک انسان ديگر است، که نامش، نام وب‌لاگ است، و محتويات فکري‌اش آن‌چيزي که به صورت نوشته و صوت و تصوير در وب‌لاگ منعکس شده است. من اين انسان ِ وب‌لاگي را معرفي و نقد مي‌کنم. اين انسان ِ وب‌لاگي (مثل انسان‌هاي "سکند لايف")، انعکاسي‌ست از يک انسان حقيقي که نامي حقيقي و جسمي واقعي دارد. اين انعکاس مي‌تواند کاملا شبيه به انسان واقعي باشد، يا نباشد. مي‌تواند بازتابي از وجود او باشد، يا نباشد. ما نه مي‌خواهيم، و نه مي‌توانيم اين مقايسه را انجام دهيم چون ممکن است اصلا آن انسان واقعي را نشناسيم. حتي اگر نام واقعي‌اش را بدانيم، دليلي براي شناخت او نيست. تنها کاري که مي‌توانيم بکنيم شناخت و نقد انديشه‌هاي انسان ِ وب‌لاگي است. ممکن است کسي انسان واقعي سازنده‌ي انسان وب‌لاگي را از نزديک بشناسد و تفاوت اين دو را بداند. ولي خواننده، واقعا با کدام‌يک از اين دو سر و کار دارد؟ و نقد کدام‌يک با اين ملاحظه ارجح است؟ اين سوالي‌ست که صاحب‌نظران بايد به آن پاسخ دهند.

آقاي آقازاده عزيز،
از اين که لطف کرديد و نظرتان را مرقوم فرموديد سپاسگزارم. در اتاق تاريکي که چند روزنه‌ي کوچک دارد، و همان را هم بر ما زياد مي‌بينند و به بهانه‌هاي مختلف مي‌بندند، پنجره‌هايي باز شده که از آن نور و هواي تازه به درون مي‌آيد؛ نور و هواي تازه‌اي که با خود طراوت و شادابي مي‌آورد. اين پنجره‌ها، همان وب‌سايت‌ها و وب‌لاگ‌ها هستند که در اين فضاي تنگ و آلوده بر روي ما گشوده شده‌اند. درست مي‌فرماييد. وب‌لاگ‌ها هنوز در اول راه هستند و بايد به آن‌ها فرصت داد تا رشد کنند. نقد، مانع از کدر شدن اين پنجره‌ها مي‌شود. نقد ِ اهالي با سابقه مطبوعات مسلما به خودآگاهي وب‌لاگ‌نويسان کمک خواهد کرد که اميدواريم از اين نقدهاي موثر در آينده بهره‌مند شويم.

در همين‌جا از نيک‌آهنگ کوثر عزيز به خاطر لطف هميشگي‌اش نسبت به نوشته‌هاي من، و ملاحسني کانادا به خاطر نقد وب‌لاگم در "راز لبخند" تشکر مي‌کنم؛ همين‌طور از محبت فانوسيان و آليوس و نق‌نقوي عزيز، و نيز آميز محمود خُفيه‌نويس ِ دارالصوت زمانه که اميدواريم از فيض رَشـَحات قلم‌ توانايشان همواره مُسْـتــَفيد گرديم.

(*) اشتباه در املا، فقط در حد جا افتادن حروف در کلمات (مثلا "فرهگ لغت" به‌جاي "فرهنگ لغت"، يا "چرغ مطالعه" به‌جاي "چراغ مطالعه" و امثال اين‌ها) يا جابه‌جا شدن حروف در کلمات (مثلا "دتفر يادداشت" به‌جاي "دفتر يادداشت"، يا "فجنان چاي" به "فنجان چاي" و امثال اين‌ها) يا تايپ مثلا "ر" به جاي "ز"، يا "س" به جاي "ش" و امثال اين‌ها بايد باشد. غلط املايي، مثلا "حاضر" را "حاظر" نوشتن، "وهله" را "وحله" نوشتن، "اجتماعي" را "اجتمائي" نوشتن و امثال اين‌ها در هيچ حالتي جايز نيست.
شايد بد نباشد به اين نکته اشاره کنم که چشم خواننده، جا افتادن حروف در وسط کلمات را کم‌تر حس مي‌کند و کلمه را در ذهن درست مي‌بيند و درست مي‌خواند. اما جا افتادن حرف اول و حرف آخر ِ کلمه، اين خاصيت را ندارد و چشم فورا متوجه جا افتادگي مي‌شود.

(**) مثلا آوردن دو "را" در يک عبارت (هميشه سعي مي‌کرد کتابي را که خوانده است را به دوستانش معرفي کند). يا جا انداختن فعل بدون قرينه (مترجم، کتاب را ترجمه و در دست‌رس عموم قرار داد).

Posted by sokhan at 08:14 PM | Comments (2)

February 20, 2007

کمي جدي‌تر با وب‌لاگ‌ها (4و5و6)؛ وب‌نوشت؛ تارنوشت؛ ف.م.سخن

وب‌نوشت

وب‌نوشت شايد اولين وب‌لاگ ايراني باشد که مطالب آن نه تنها بر روي اينترنت که به صورت کتاب هم منتشر شده است. اين کار موجب شده تفاوت‌هاي نشر اينترنتي با نشر کاغذي بهتر معلوم شود و ضعف و قوّت هر يک براي بيان مطالب وب‌لاگي آشکارتر گردد.

انضباط آقاي ابطحي در نوشتن وب‌نوشت، آلماني‌ست و براي من که تحسين‌کننده‌ي انضباط آلماني هستم اين خصيصه امتياز بزرگي به شمار مي‌رود. نوشته‌هاي آقاي ابطحي، بيش‌ از آن که سياسي باشد، انساني‌ست. پشت ظاهر سياسي مطالب، باطن انساني پنهان است و اين را خيلي راحت مي‌توان حس کرد. تفاوت عمده‌ي وب‌نوشته‌هاي آقاي ابطحي با وب‌نوشته‌هاي مهاجراني و معين و عبدي در همين‌جاست. در نوشته اين‌ها، جملات پيش از انتشار از فيلترهاي مختلف مي‌گذرد و هر چه لعاب شخصي و انساني‌ست از آن گرفته مي‌شود و باقي‌مانده، يعني ته‌نشين خشک و گلوگير سياسي به خواننده عرضه مي‌گردد. اين نوع نوشته‌ها روح ندارد و نمي‌تواند بر قلب خواننده اثر بگذارد، حال آن‌که قلب خواننده براي يک وب‌لاگ‌نويس بايد مهم‌تر از مغز او باشد. در وب‌لاگ‌هاي نام برده شده، فاصله‌اي هست ميان نويسنده و خواننده که نويسنده خواسته يا ناخواسته آن را ايجاد مي‌کند. اما مطالب وب‌نوشت اين چنين نيست و وجه غالب بر نوشته‌ها، انسان است نه سياست. در اين‌جا به يک تفاوت ديگر ميان وب‌لاگ با وب‌سايت، و وب‌نوشته با مقاله مي‌رسيم که آن ترکيب احساسات نويسنده است با مطلب. مطلب وب‌لاگي بايد سهم بزرگي از آن‌چه در درون نويسنده مي‌گذرد داشته باشد و خواننده اين را ببيند و بفهمد. در مطالب غير وب‌لاگي مثل مقاله و گزارش و جستار و امثالهم اين سهم به حداقل مي‌رسد و بايد هم برسد چون وظيفه اين‌ها چيز ديگري‌ست.

وب‌نوشت، الگوي عالي براي کوتاه‌نويسي‌ست. گاه پيش مي‌آيد که مطالب با برخي اشتباهات منتشر مي‌شود که تعداد آن‌ها خوشبختانه قليل است. مشخص است که آقاي ابطحي از نيروي کمکي براي سامان‌دهي وب‌لاگ‌شان استفاده مي‌کنند که با در نظر گرفتن مشغله و مسئوليت ايشان قابل درک است.

صاحب وب‌نوشت، کسي‌ست که در حمايت از وب‌نويسان ِ دربند بسيار مسئولانه عمل کرد و از وب‌لاگ خود براي خبررساني در اين زمينه بهره جست.

در کنار وب‌نوشت، بخشي هم به عکس‌هاي آقاي ابطحي اختصاص دارد که پشت صحنه‌ي سياست ايران را نشان مي‌دهد. اما از اين عکس‌هاي پشت صحنه جالب‌تر، عکس‌هاي محيط زندگي ماست که هر روز با آن سر و کار داريم. از گل و باغ‌چه گرفته تا خيابان و اتومبيل و غيره.

وب‌نوشت، به نظر اين‌جانب، تمام چارچوب‌هاي يک وب‌لاگ را رعايت مي‌کند و کاربرد صحيح آن‌را به ما نشان مي‌دهد.

***

تارنوشت

تارنوشت از آن گروه افرادي‌ست که بي سر و صدا مي‌آيند، بي سر و صدا مي‌نويسند، و بي سر و صدا مي‌روند. از آن گروه افرادي که نوشته‌شان را منتشر مي‌کنند و منتظر نتيجه‌اش نمي‌مانند؛ اما اين نوشته‌ها، در جايي اثر مي‌کنند، گيرم نويسنده از آن‌ها بي‌خبر بماند!

سام‌الدين ضيايي خبرنگار است ولي در تارنوشت نه تنها مقاله و گزارش، که وب‌لاگ هم مي‌نويسد. او ضمنا يکي از نويسندگان وب‌لاگ گروهي فانوس است و طنزنوشته‌هايش را در آن‌جا زير عنوان "شوخ‌لاگ" منتشر مي‌کند. در طنزنويسي از شيوه‌ي بزرگ‌نمايي استفاده مي‌کند، و اين کار را با اغراق و تکرار اغراق در کلمات مورد استفاده توسط سوژه انجام مي‌دهد.

يکي از قسمت‌هاي جالب وب‌لاگ تارنوشت، بخش "خواندني"هاست. خواندني‌ها، در اصل پيوندهايي‌ست که صاحب تارنوشت به مطالب ديگران مي‌دهد و اين چيز خاصي نيست و در اکثر وب‌لاگ‌ها هست. اما چيزي که جالب است، عنواني‌ست که سام با سه چهار کلمه براي برخي از پيوندها درست مي‌کند. اين عنوان‌ها نمايان‌گر نظر نويسنده نسبت به آن مطلب و بسيار تيزبينانه است.

ضعف بزرگ تارنوشت، دير بالا آمدن آن است. صفحات تارنوشت به‌ظاهر سنگين نيست، ولي انگار گيري در جايي وجود دارد که بالا آمدن وب‌لاگ را بيش از حد تحمل خواننده کـُـنـْـد مي‌کند. اميدوارم سام اين نقيصه را به نحوي برطرف کند.

چون قالب تارنوشت هرگز براي من به صورت کامل باز نشده و هر بار گوشه‌اي از آن با کادر خالي و علامت ضربدر آشکار شده، نمي‌توانم نظر مثبتي در باره‌ي آن بدهم. اما در مورد محتواي مطالب مي‌توانم بگويم که نوعي خستگي و دل‌آزردگي در آن‌ها ديده مي‌شود که صادقانه است و بر مخاطب اثر مي‌گذارد. اگر صاحب تارنوشت مي‌توانست قيدهايي را که بر فکر و زبانش دارد بردارد، و آن‌چه را که مي‌خواهد بي کم و کاست بنويسد، يقينا خوانندگان با مطالب متفاوت‌تر و موثرتري رو به رو مي‌شدند. اما گاه زور وضع و اوضاع، از شخص بيش‌تر است و در سَبُک سنگين کردن‌هاي مدام، ترجيح بر آرام بودن و آرام ماندن است؛ وضع و اوضاعي که خود را خواه‌ناخواه به همه‌ي ما تحميل کرده است.

***

ف.م.سخن

شايد تعجب کنيد که چرا اسم وب‌لاگ خودم را در اين‌جا آورده‌ام؛ شايد هم گمان کنيد که اين اسم را به عنوان ِ نويسنده‌ي مطلب، در آخر تيتر آورده‌ام؛ اما اين‌طور نيست! من نه تنها نويسنده‌ي وب‌لاگ ف.م.سخن هستم بل‌که آن را مي‌خوانم و مثل تمام وب‌لاگ‌هاي ديگر نقد مي‌کنم. نقد يعني بدي‌ها و خوبي‌ها را يک‌جا ديدن و در باره‌شان نظر دادن. نقد يعني نظري که بخواهد و بتواند خوب‌ها را بيش‌تر، و بدها را کم‌تر کند. نقد يعني به نويسنده قوّت قلب دادن براي طي طريق، ضمن نشان دادن بي‌راهه‌ها و دره‌ها. با همين نگاه، من، خواننده‌ي وب‌لاگ ف.م.سخن هستم و شايد بيش‌تر ازديگران از ضعف‌هاي آن با خبرم.

وب‌لاگ ف.م.سخن در اصل يک وب‌لاگ نيست بل‌که محلي‌ست که نوشته‌هاي خيلي کم ِ وب‌لاگي در ميان انبوه مقالات و طنزنوشته‌هاي غير وب‌لاگي گم مي‌شود. اين‌که نويسنده از وب‌لاگ براي ارائه‌ي مقاله‌ها و طنزنوشته‌هايش استفاده مي‌کند لابد به دليل محدوديت‌هاي نشر کاغذي‌ست؛ چون نمي‌تواند فکرش را "عينا" و بدون خودسانسوري و سانسور در نشريات چاپ کند لذا آن‌ها را در جهان ِ مجازي منتشر مي‌کند. چرا مطالب وب‌لاگي در اين وب‌لاگ کم است؟ شايد علت آن اين است که نويسنده، عامل بيروني، يعني مردم و تاريخ و سياست را بيش از عامل فرد در تغيير بنيان‌هاي اجتماعي موثر مي‌داند؛ شايد هم سخن گفتن از خود را به اندازه‌ي نوشتن در باره‌ي اجتماع و سياست مفيد نمي‌داند. وب‌لاگ براي او چيزي‌ست شبيه به روزنامه. چون امکان چاپ مطلب در روزنامه ندارد، از وب‌لاگ به جاي روزنامه استفاده مي‌کند.

قالب وب‌لاگ ف.م.سخن، ابتدايي و نشان‌گر بي‌توجهي وي به سر و وضع ظاهري‌ست. وب‌لاگْ‌چرخان ندارد و مدت‌هاست تغييري در اين پوسته نداده است. احتمالا ترس از دست‌کاري و خرابي به بار آوردن موجب اين امر است؛ شايد هم محافظه‌کاري علت آن است!

اما هر چه در مورد ظاهر سهل‌انگار است، در مورد باطن سخت‌گير و وسواسي‌ست. جز مطالبي که بسته به اوضاع، خيلي سريع نوشته مي‌شود، باقي مطالب را چندين بار کلمه به کلمه زير ذره‌بين قرار مي‌دهد. او يک‌ضرب مي‌نويسد، ولي يک‌ضرب منتشر نمي‌کند! شيوه‌ي "سخن" براي غلط‌گيري، بازخواني مکرر است. کاري که در نشريات کاغذي، چند نفر نمونه‌خوان انجام مي‌دهند، او در اين وب‌لاگ با خواندن چند باره‌ي مطلب در فواصل مختلف زماني (از چند دقيقه تا چند ساعت) انجام مي‌دهد. ورژن برخي از نوشته‌هاي او گاه به سي و چهل مي‌رسد، هر چند تغييرات نهايي به اندازه‌ي تعويض يا جابه‌جايي چند کلمه باشد! براي او هر اشتباه شکلي يا محتوايي، به معني کم‌ارزش شمردن وقت و شعور خواننده است.

او مدت‌ها نيم‌فاصله‌ها را رعايت نمي‌کرد، چون در برخي از صفحات اينترنتي (مثل گوگل)، اين نيم‌فاصله‌ها به هم مي‌چسبند و جمله را مخدوش مي‌کنند. هنوز هم در باره‌ي استفاده از نيم‌فاصله مردد است.

مخاطبان سخن، افراد معمولي هستند و چون خود او هم فردي معمولي‌ست دوست دارد به زبان هم‌طرازان خود سخن بگويد. به همين خاطر است که او دکتر شريعتي و ايزاک آسيموف را دوست دارد چون به قول جمال‌زاده با مردم به زبان آدميزاد سخن مي‌گويند! به نظر سخن، کساني که "پيچيده" سخن مي‌گويند، يا بر مطلبي که مي‌گويند درست احاطه و اِشراف ندارند يا مشکل بيان دارند. عده‌اي هم هستند که مي‌خواهند خود را تافته‌ي جدا بافته نشان دهند و جاي‌گاهي فراتر از مردم عادي براي خود به دست آورند.

سخن دوست دارد به تمام کامنت‌ها –که تعدادشان هم زياد نيست- در زير هر يک از آن‌ها پاسخ دهد و ارتباط مستقيم با خوانندگان‌اش داشته باشد ولي ظاهرا امکانات و شرايط اين اجازه را به او نمي‌دهد. او قدردان خواننده‌هاي خود و تمام کساني‌ست که وقت مي‌گذارند و نظرشان را براي او مي‌نويسند هر چند به خاطر اوضاع فعلي نتواند حتي تشکري از آن‌ها بکند. همين‌طور دوستان ارجمندي که لطف مي‌کنند به نوشته‌هاي او در خبرگزاري‌هاي اينترنتي مثل بلاگ‌نيوز و صبحانه و هفتان و بلاگ‌چين و نيز وب لاگ‌هاي‌شان پيوند مي‌دهند.

تعداد وب لاگ‌هايي که سخن مي‌خواند ظاهرا محدود است و اين به هيچ‌وجه خوب نيست. با اين‌حال به نظر مي‌رسد که او در تلاش دائمي براي يافتن و مطالعه‌ي وب‌لاگ‌هاي خواندني‌ست.

از ضعف‌هاي ديگر وب‌لاگ ف.م.سخن، فقدان پيوند در خلال برخي نوشته‌هاست؛ مثلا وقتي در باره‌ي "وب‌نوشت" مطلبي مي‌نويسد، خواننده نمي‌تواند با کليک بر روي کلمه‌ي "وب‌نوشت"، يک‌راست به آن‌جا برود. باز اين ضعف ناشي از شرايط است و قدر مسلم از بي‌توجهي و سهل‌انگاري نيست.

ف.م.سخن، با برخي از مطالب‌اش عکس همراه مي‌کند. عکس‌هايي که او مي‌گيرد چون با موبايلي قديمي‌ست کيفيت تصويري ندارد ولي مي‌تواند نوشته‌هايش را کامل کند. براي او مسئله‌ي بالا آمدن سريع وب‌لاگ از مهم‌ترين مسائل است و وب‌لاگ‌داراني را که بدون در نظر گرفتن سرعت پايين اينترنت در ايران، صفحات وب‌لاگ‌شان را سنگين مي‌کنند، آدم‌هايي غيرمسئول مي‌داند.

Posted by sokhan at 04:52 AM | Comments (9)

February 15, 2007

کمي جدي‌تر با وب‌لاگ‌ها (1 و 2 و 3)؛ وب‌لاگ بي‌بي‌گل؛ سيبيل طلا؛ زن‌نوشت

پيش‌تر، از رنگ وب‌لاگ‌ها نوشتم و اين که نام هر وب‌لاگ چه چيزهايي به ذهنم متبادر مي‌سازد. ضمن آن، در سلسله يادداشت‌هايي، به تاثير وب‌لاگ‌ها بر زبان فارسي پرداختم که قرار بود صفحه‌ي پازلي را کامل کند و تصويري معين در ذهن خواننده‌ي پي‌گير به وجود آورد. اما اين‌طور به نظر مي‌رسد که حق مطلب هنوز ادا نشده و چيزهاي ديگري هست که در مورد وب‌لاگ‌ها و تاثيرشان بر انديشه و زبان بايد نوشت. در "راديو زمانه" کارهايي در اين زمينه شده و مي‌شود: عبدي کلانتري مطالب ژرفي مي‌نويسد؛ عليرضا افزودي برخي نوشته‌هاي وب‌لاگي را انتخاب مي‌کند و مي‌خواند. پيش‌تر از اين هم، "بيلي و من" کار مصاحبه با وب‌لاگ‌نويسان را آغاز کرده بود که قرار است "پارسانوشت" آن را ادامه دهد. غير از اين‌ها، خود ِ موضوع وب‌لاگ، در وب‌لاگ‌ها حضوري زنده و فعال دارد و از اين وسيله براي شناخت خود ِ وسيله استفاده مي‌شود.

در طرف ديگر اما، وب‌لاگ هنوز در ذهن بسياري از روشنفکران ما وسيله‌اي است در حد اسباب‌بازي. علت اين کوچک ديدن را نمي دانم. شايد درک درستي از توانائي‌هاي وب‌لاگ وجود ندارد، نه از جانب ما، نه از جانب آن‌ها. ممکن است ما در مورد ميزان کارآئي و اثرگذاري وب‌لاگ‌ها اشتباه مي‌کنيم؛ شايد هم آن‌ها اشتباه مي‌کنند. اين دست‌کم گرفتن مرا ياد کساني مي‌اندازد که در اوايل دهه هشتاد ميلادي، کامپيوترهاي شخصي را با آتاري و کومودور يکي مي‌گرفتند و فکر مي‌کردند که اين وسيله فقط به کار ِ بازي، و يا حداکثر آموزش مي‌آيد نه بيش‌تر. شايد در آن دوران حق با آن‌ها بود. مگر مي‌شد يک پي.سي را با يک مين‌فريم برابر گرفت؟ مگر از پردازش‌گر 8 مگاهرتزي، مانيتور مونوکروم سي. جي. اِي 12 اينچي، پرينتر چرخ خورشيدي، فلاپي 360 کيلوبايتي، و بعدها 10 تا 20 مگابايت هاردديسک مي‌توانست کاري برآيد؟ حتي غولي مانند آي.بي.ام نتوانست آينده کامپيوترهاي شخصي را پيش‌گويي کند و عقب ماند؛ به شدت عقب ماند. به خاطر اين عدم پيش‌گويي حتي تا مرز ورشکستگي پيش رفت. غول آبي نمي‌توانست از مين‌فريم‌ها دل بکند و بپذيرد که در دل ِ اين دستگاه‌هاي کوچک، قابليت‌هاي شگرفي نهفته است.

اهل ِ قلم ِ صاحبْ‌نام ما نسبت به وب‌لاگ، مانند آي.بي.ام فکر مي‌کنند. براي آن‌ها غير از نشر کاغذي هيچ نشر ديگري جدي نيست. حتي شايد بدشان نيايد که حروف کتاب‌هاي‌شان از "گارسه" برداشته و در "ورساد" و "رانگا" چيده شود، يا حداکثر از لاينوترون استفاده شود. مگر مي‌شود خود نويسنده، خبر را با کامپيوتر شخصي‌اش تايپ کند و از آن طرف کتاب کامل تحويل بگيرد و يا از آن عجيب‌تر هر آن‌چه را که در ذهن دارد بي‌واسطه‌ي "خبر" به کامپيوتر منتقل کند و چندي بعد همان "از ذهنْ‌تايپ‌شده"ها را به شکل کتاب ببيند؟ مگر ممکن است، "ازذهنْ‌تايپ‌شده‌ها" با فشار يک کليد، در زماني کم‌تر از يک ثانيه، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب عالم پخش شود و خواننده بتواند آن‌ها را حتي در ايستگاه فضايي بخواند؟

شايد هم راست مي‌گويند. تماس با مخاطب عام، نه مخاطب خاصي که کامپيوتر و اينترنت را مي‌شناسد، از طريق نشريات کاغذي راحت‌تر است و احتمالا سال‌ها طول خواهد کشيد که يک روستايي، در نقطه‌اي دورافتاده از ايران، بتواند مطلب وب‌لاگي بخواند. اگرچه به دست همين روستايي کتاب و روزنامه معمولي هم نمي‌رسد و تنها وسيله‌ي تماس او با جهان خارج، راديو و تلويزيون است.

پس ما بيش‌تر با جمعيت شهري طرف هستيم و براي آن‌ها مي‌نويسيم. کاري هم که مي‌توانيم بکنيم، شناساندن وب‌لاگ و وب‌لاگ‌نويسي به کساني‌ست که امکانات دارند، ولي شناخت ندارند. هنوز بسياري از افراد که کامپيوتر و اينترنت را مي‌شناسند، از عالم وب‌لاگ‌هاي فارسي بي‌خبرند. در وهله‌ي اول بايد آن‌ها را به خواندن وب‌لاگ، و در مرحله‌ي دوم به نوشتن وب‌لاگ ترغيب و تشويق کرد. اين کار هم خارج از فضاي وب‌لاگ و اينترنت بايد انجام شود چون چنين مخاطبي از اينترنت فارسي استفاده نمي‌کند و طبعا نمي‌تواند چيزهايي را که در اين باره در اينترنت نوشته مي‌شود بخواند. بايد در اين باره، در نشريات کاغذي نوشت، يا به طور شفاهي خواص وب‌لاگ را شرح داد. همين که مثلا در صفحه‌ي آخر "اعتماد ملي" از وب‌لاگ‌ها سخن مي‌رود يا در روزنامه‌ي "کيهان" به شبکه‌ي عنکبوتي‌ي وب‌لاگ ها اشاره مي‌شود اين سوال را در ذهن خواننده ايجاد مي‌کند که وب‌لاگ چيست و چه کارهايي از آن ساخته است.

باري، چه به تاثير وب‌لاگ بر اهل تفکر و انديشه معتقد باشيم، چه نباشيم، وب‌لاگ‌ها آرام‌آرام خودشان را به روشنفکران ما تحميل مي‌کنند. ما غير از کتاب و روزنامه و مجله، وب‌لاگ مي‌خوانيم و تحت‌تاثير محتوا و شکل آن قرار مي‌گيريم.

قصد دارم از اين تاثيرها سخن بگويم. وب‌لاگ‌هايي را که مي‌خوانم، به تدريج معرفي ‌کنم و هر چه را که از ظاهر و باطن آن‌ها مي‌گيرم به طور خلاصه براي شما بنويسم. نمي‌خواهم در اين نوشته‌ها زياد به عمق بروم و بحث‌هاي انتزاعي کنم. مي‌کوشم در باره‌ي چيزهايي که احتمال دارد ديگران نبينند سخن به ميان آورم. اين کار را به شکلي ديگر "عبدالقادر بلوچ" در يکي از نشريات خارج از کشور انجام داد که در جايي متوقف ماند. "ملاحسني کانادا" هم اخيرا در "راز لبخند" وب‌لاگ‌هاي طنز را زير ذره‌بين گذاشته و از آن‌ها براي آموزش استفاده مي‌کند. دو سه جاي ديگر هم معرفي وبلاگ‌ها صورت گرفته و مي‌گيرد که سعي مي‌کنم بعدا فهرستي از آن تهيه کنم. به هر حال مي‌توان اين نوع نوشته‌ها را هم‌چنان ادامه داد و کامل کرد.

وب‌لاگ‌ها را يک به يک از فهرست بلاگ‌رولينگ چند سايت مانند "فانوس" و "سيبستان" و "نيک آهنگ" و "خوابگرد" و "کتابلاگ" و سايت‌هاي مشابه اجتماعي و سياسي و فرهنگي انتخاب مي‌کنم و در مورد هر کدام چند سطر مي‌نويسم. هيچ دليلي براي تقدم و تاخر معرفي‌ها وجود ندارد. ممکن است برخي از وب‌لاگ‌ها، که خواننده‌ي دائمي‌شان هستم بر اثر کم‌توجهي من از قلم بيفتند.

قبلا سه مطلب در باره‌ي وب‌لاگ هاي "بي‌بي‌گل" و "سيبيل‌طلا" و "زن‌نوشت" نوشته‌ام، که در اين‌جا منتشر مي‌کنم. مي‌توان اين سه وب‌لاگ را با هم تطبيق داد و با ديدگاه‌هاي مختلف سه زن آشنا شد. يادداشت‌هاي مربوط به ده دوازده وب‌لاگ ديگر آماده نشر است که بعد از بازبيني نهايي منتشر مي‌شود. در باره‌ي بقيه وب‌لاگ‌ها هم به تدريج خواهم نوشت.

***

وب‌لاگ بي‌بي‌گل

عمده مطالب بي‌بي‌گل طنز است. بي‌بي‌گل طنزنويسي‌ست صاحبْ‌سبْک. چارچوبي دارد و در آن چارچوب مي‌نويسد. طنز او اجتماعي و سياسي‌ست. نوشته‌هايش خواننده را به دوران "گل آقا"ي اول مي‌بَرَد. ضربه‌هايي که او با طنز به سر و صورت زشتي‌هاي اجتماعي و سياسي وارد مي‌کند، ريز و محکم است. با سرعت بسيار زياد به سمت خط قرمزها پيش مي‌رود و با ترمزي ناگهاني پشت آن مي‌ايستد. خواننده فکر مي‌کند که همين الان است که از خط رد شود، ولي نمي‌شود. چه خوب هم که نمي‌شود. طنز ايشان، مي‌تواند اين خط‌ها را در طول زمان به منطقه‌اي عقب‌تر ببرد و فضا را بازتر کند. کم نوشتن او شايد به اين خاطر باشد که از ديگر امکانات نشر بهره مي‌گيرد. نوشتن کتاب يا مطلب براي نشريات طبيعتا تعداد مطالب وب‌لاگي را کاهش مي‌دهد. اين‌جا نسبتي برقرار است: هر چه در نشريات کاغذي بيش‌تر نوشته شود، در صفحات اينترنتي کم‌تر نوشته خواهد شد.

قالب وب‌لاگ بي‌بي‌گل بخصوص است. مثل ساختماني‌ست که نيمه تمام رها شده ولي همه چيز دارد. لينک‌دوني زياد فعال نيست و دير به دير چيزي به آن اضافه مي‌شود. پيوندها هم معمولا به جايي نيست که تازگي داشته باشد. اين نشان مي‌دهد که بي‌بي‌گل چندان اهل وب‌گردي نيست و تنها به سايت‌هاي معين سر مي‌زند. "برگ"هاي روزنوشت و نقد و بررسي هم کسي را براي کليک کردن ترغيب نمي‌کند چون معلوم نيست کِي به روز شده يا چه چيز پشت آن هست. به هر حال همان‌طور که نوشته‌هاي خواندني بي‌بي‌گل را مي‌توان بدون امضا شناخت، قالب وب‌لاگ ايشان هم خصوصيات منحصر به فرد خودش را داراست.

طنز بي‌بي‌گل به نظر من در صدر است و به کساني که دوست دارند کار طنز کنند توصيه مي‌شود نوشته‌هاي ايشان را با دقت بخوانند و ظرافت‌هاي کار را ياد بگيرند. نکته‌هاي بسياري در ترکيب جملات و اداي مفاهيم هست که مي‌تواند آموزنده باشد. طنز بي‌بي‌گل نمونه‌اي‌ست عالي از طنز ِ منهاي لودگي. طنزي که نمي‌خواهد به هر قيمت بخنداند بل‌که مي‌خواهد خواننده را به تفکر وادارد. طنزي که سخت به دست مي‌آيد و مي‌تواند با يک اشتباه، کلا در مسيري ديگر بيفتد؛ مسيري که شايد خوشايند مخاطب عام باشد، و تعداد ِ زيادي خواننده را به سمت خود جذب کند اما شايسته‌ي يک طنزنويس به معناي اخص کلمه نيست.

***

وب‌لاگ سيبيل طلا

سيبيل طلا مهاجم است. نمونه‌اي از آنارشيست ايراني به آزادي رسيده در خارج از کشور. از تخريب خود آغاز مي‌کند و به تخريب ديگران مي‌رسد. تخريب در اين‌جا به مفهوم منفي کلمه نيست. شايد تخريب هنجارها واژه‌ي دقيق‌تري باشد. هنجارهايي که به ناهنجاري اجتماعي ما منجر شده است. هنجارهايي که 99 درصد ايرانيان با آن زندگي مي‌کنند، گيرم 20 – 30 در صد از آن‌ها خود را ضد آن هنجارها نشان مي‌دهند. قيام زودرس عليه اين هنجارها، بي اعتنايي يا نفرت عمومي به همراه مي‌آورد اما عده‌اي –هر چند انگشت‌شمار- را به تفکر وامي‌دارد. سيبيل طلا وقتي شلاق نقد را به خود مي‌کوبد، در اصل براي خودش مجوز نقد افکار ديگر را صادر مي‌کند. ناآرام است و سرکش و دوست و دشمن نمي‌شناسد. مي‌تواند با ديدن يک نکته‌ي منفي به سادگي به يک دوست حمله بَرَد، و يا با ديدن يک نکته‌ي مثبت زبان به تمجيد دشمن فکري بگشايد. زبان گزنده، وسيله‌اي‌ست براي ابراز خشم فرو خورده او. کلمات ِ زننده اوج اين خشم و عصيان را نشان مي‌دهد؛ فرقي نمي‌کند که اين کلمات خودش را نشانه مي‌رود يا ديگران را.

موضوع زن براي سيبيل طلا ابزار است؛ ابزار رسيدن به آزادي و گسستن زنجيرهاي فکري.

سيبيل طلا روان مي‌نويسد. در برخي از نوشته‌هايش طنز تلخي موج مي‌زند. او در ظاهر براي ديگران مي‌نويسد اما در حقيقت براي خود؛ براي شناختن خود. اين‌طور به نظر مي‌رسد که با هر پُست وب‌لاگي بخشي از خود ِ پنهان شده در هزارتوي ضمير ناخودآگاه را کشف مي‌کند. نثر او، نمونه‌ي خوبي از نثر وب‌لاگي‌ست. مسلما کسي با خواندن نوشته‌هاي او خميازه نمي‌کشد.

غلط هاي گاه و بي‌گاه املايي او کوچک‌ترين تاثيري براي نخواندن مطالبش نمي‌گذارد چون چيزي که مي‌خواهد بگويد، مهم‌تر از شکل گفتن است. در نوشته‌ي بعضي از نويسندگان، به محض ديده شدن يک غلط ديکته يا غلط هاي ديگر، پرونده‌ي آن نوشته و صاحبش بسته مي‌شود و جاي‌گاه و تاثير خود را از دست مي‌دهد. علت آن شايد وابستگي مطلق شکل و محتوا به هم باشد؛ يکي تعيين کننده‌ي ديگري. مثلا نمي‌توان نوشته‌اي ادبي را خيلي جدي نقد کرد و غلط املايي داشت. اما خواننده اگر ببيند که نويسنده مي‌خواهد تمام کلمات رسوب کرده در دالان‌هاي مغزش را بشويد و بيرون بريزد و در اين کار سرعت و فوران ذهن لازم است مي‌تواند به راحتي چشم بر "اغلاط" ببندد.

سيبيل طلا تا به حال چند قالب عوض کرده و معلوم نيست که قالب فعلي – با رنگ قرمز و تصوير زن با قفلي بر دهان- قالب نهايي او باشد. اين قالب خنثي‌تر از آن است که بتواند اثر ِ انگشت ِ صاحب وب‌لاگ باشد اما هر چه هست ظرفي‌ست براي افکار انساني به نام سيبيل طلا.

***

وب‌لاگ زن‌نوشت

وجه عمده‌ي زن‌نوشت، حساس بودن اوست. خشم اجتماعي که بيش از حد فرو خورده شود، انسان را ابتدا حساس و بعد بي‌اعتنا مي‌کند. زن‌نوشت آتش‌فشاني‌ست که منفذي به بيرون نمي‌يابد. در درون مي‌جوشد و مي‌خروشد که عوارض آن از نگاه بيننده چيزهايي مانند غرش و لرزش است. کوشش او بيش‌ از نوشتن، صرف تعيين مرزهاي نوشتن مي‌شود. تا جاي ممکن –البته با نگراني و اضطراب- پيش مي‌رود و بعد ناگهان بر مي‌گردد و به روي‌دادهاي هنري و روزمره و غيره مي‌پردازد. براي مدتي خود را به بي‌خيالي مي‌زند؛ بلاتکليف مي‌شود.

پُست‌هاي زن‌نوشت اغلب کوتاه است. با خواننده راحت تماس برقرار مي‌کند و جايي هم که نخواهد، تماس را به آساني قطع مي‌کند. در وب‌لاگش مقاله و تحليل نمي‌نويسد، بل‌که با خواننده صحبت مي‌کند. شايد يکي از کاربردهاي وب‌لاگ همين باشد: صحبت کردن با مخاطب، و اين با نوشتن براي مخاطب فرق دارد. نوشتن، عملي‌ست سيستماتيک. از جايي بايد شروع شود، و به جايي ختم گردد. صحبت کردن اما اين‌طور نيست. يک کلمه، يک فکر، يک تلنگر ذهني، سر حرف را باز مي‌کند و انسان مي‌گويد و مي‌گويد تا حرفش تمام شود. سکوت، مرحله‌ي انديشيدن و بنزين‌گيري براي حرف‌هاي بعدي‌ست. وب‌لاگ علي‌الاصول بايد چنين کاربردي داشته باشد، که ندارد. مثل وانتي‌ست که ما ايراني‌ها به خاطر شرايط، کاربرد آن را به دل‌خواه خود تغيير مي‌دهيم و بيش از توانايي و قدرت‌اش بر آن بار مي‌زنيم. علت آن هم اين است که کاميون و تريلر در اختيار نداريم. اگر مثل کشورهاي پيش‌رفته همه‌ي اين‌ها را داشته باشيم و بتوانيم ازشان استفاده کنيم، ديگر تيرآهن، بار ِ وانت فکسني نمي‌کنيم. ما به وب‌لاگ‌هاي‌مان به خاطر شرايطي که به ما تحميل شده، بيش از اندازه بار مي‌زنيم. مقاله مي‌نويسيم؛ سخن‌وري مي‌کنيم؛ فلسفه و هنر و عکس و نقاشي و سياست و فيلم و چيزهاي ديگر را به اين وسيله‌ي پيام‌رسان بار مي‌کنيم و به دست مخاطب مي‌رسانيم. اين درست نيست ولي چاره‌اي نداريم. زن‌نوشت اما، از وب‌لاگ به اندازه‌ي وب‌لاگ استفاده مي‌کند، نه بيش‌تر. ادبيات و هنر و فيلم را هم در قد و قواره‌ي حرف زدن وارد آن مي‌کند نه بيش‌تر.

قالب زن‌نوشت بيش از آن که براي من خاکستري باشد، سبز است. درست است که 95 درصد صفحه خاکستري و فقط 5 درصدش سبز است، اما آن 5 درصدْ سبز بر روي 95 درصدْ خاکستري خيلي بهتر ديده مي‌شود. اگر تمام صفحه سبز بود، مبتذل مي‌شد و اين نشان مي‌دهد که براي نشان دادن سبزي نبايد همه‌اش سبز بود. بايد خاکستري هم داشت، حتي بيش‌تر از سبز. از اين حرف مي‌توان برداشت فلسفي کرد يا نکرد اما واقعيتي‌ست انکارناپذير. لينک‌ها در زن نوشت با وسواس گزينش مي‌شود و دقيقا منطبق‌ست با طرز فکر و محدوديت‌هاي زن‌نوشت. تميز نوشتن و رعايت اصول نگارشي از خصوصيات ديگر زن‌نوشت است که باعث حظ خواننده مي‌شود. زن‌نوشت، عضوي‌ست از خانواده‌ي وب‌لاگ‌نويسان که بي حضور او حتما چيزي کم به نظر مي‌آمد.

Posted by sokhan at 01:03 PM | Comments (4)

January 20, 2007

خبرچين؛ وقايع وبلاگيه؛ پاسخ به رايان‌نامه‌ها

-مجيد زهري عزيز از احتمال بازگشائي خبرچين خبر مي‌دهد. از شنيدن اين خبر جداً خوشحال شدم. اميدوارم مجيد بتواند براي اين کار مهم فرهنگي وقت بگذارد. انگيزه‌ها هم در حين کار قوي خواهد شد. در دوران فعاليت ِ خبرچين، کارهاي بسيار موثري صورت گرفت. اميدواريم در آينده هم چنين شود.

-آميز محمود ِ خفيه‌نويس در وقايع وبلاگيه‌ي راديو زمانه، اشاره‌اي به طنز به يکي از نوشته‌هاي من کرده. ضمن تشکر از ايشان، اميدواريم نيروهاي آمريکايي با تدبير اداره‌کنندگان کشور، به نگاه کردن ِ سواحل خليج فارس و لذت بردن از مناظر زيباي آن بسنده کنند و وقتي مطمئن شدند حکومت ما سرش به کار ِ خودش گرم است و مشکلي براي امنيت جهاني به وجود نمي‌آورد، به سواحل خودشان بازگردند. هشت سال جنگ ويران‌گر، براي همه‌ي ما بس بود. بيست ماهي از آن را شخصا در خطوط مقدم –تا چند کيلومتر داخل خاک دشمن- تجربه کردم و ابدا آرزوي تکرار آن روزها را براي جوانان امروز ندارم. با وضعيتي که حاکمان براي اهالي کشور به وجود آورده‌اند متاسفانه، متاسفانه، انگيزه براي مقابله با متجاوزين به شدت ضعيف شده است. اين همان ميکرب خطرناکي‌ست که بدن ِ کشور را از درون ضعيف کرده و کافي‌ست تا هجوم يک بيماري ساده، مريض را از پا بيندازد. ما هم هر چه کرديم به عشق ايران بود هر چند مي‌دانستيم حکومت آن را به نام خود ثبت خواهد کرد. اميدوارم هرگز ناچار نشويم نه با تفنگ، نه با کليک، و نه با هر چيز ديگر به مقابله با آتش جنگ برخيزيم و نياز به "هاي"ِ ما براي هلاکت متجاوز باشد.

-نمي‌دانم کجا براي اولين بار، اصطلاح "رايان‌نامه" را به جاي اي‌ميل ديدم. به نظرم اصطلاح جالبي‌ست که مي‌تواند مثل رايانه و يارانه و پايانه و غيره خيلي راحت وارد زبان فارسي شود. براي تلفظ راحت‌تر مي‌توان حتي آن را به "رايانامه" يا "راي‌نامه" خلاصه کرد که بر زبان راحت‌تر مي‌چرخد. به هر حال، مي‌خواستم در اين‌جا از دوستان ارجمندي که لطف مي‌کنند و براي من رايان‌نامه مي‌فرستند، به خاطر تاخير خيلي‌ زياد در ارسال پاسخ عذرخواهي کنم. اميدوارم اين تاخير را حمل بر بي‌توجهي و بي‌اعتنايي نکنند و مطمئن باشند که هر چه هست، فقط به خاطر شرايط موجود است. از دريافت نظرات و انتقادات شما بسيار خوشحال مي‌شوم و پيشاپيش از زحمتي که مي کشيد تشکر و قدرداني مي کنم.

Posted by sokhan at 12:19 PM | Comments (1)

January 17, 2007

بيلي‌ومن به جمع زندانيان مجازي پيوست!

در عالم مجاز، چيزهايي هست مشابه عالم واقع. فيلترينگ را هم مي‌توانيم به زندان مجازي‌ي حکومت اسلامي تشبيه کنيم که در آن، وب‌سايت‌ها و وب‌لاگ‌ها را حبس مي‌کنند. وب‌لاگ‌هاي سياسي حکم زندانيان سياسي را دارند و وب‌لاگ‌هاي پورنو و غيره حکم زندانيان عادي. زندانيان سياسي آدم‌هاي خطرناکي هستند که مي‌خواهند مردم را آگاه کنند؛ حکومت هم طبيعتا رو در روي آن‌ها مي‌ايستد.

گاه حکومت، آدم‌هايي را مي‌گيرد و به زندان مي‌اندازد که خودشان فکر مي‌کنند سياسي نيستند، اما حکومت متاسفانه چنين برداشتي ندارد. مثلا همين زنداني سياسي تازه وارد، "بيلي‌ومن". بيلي که سگ است و حاضرم شرط ببندم زندان‌بان حتي اسم‌ش را نمي‌تواند درست تلفظ کند! آقاي "من" هم که اهل موسيقي و هنر است و اصلا به نظر نمي‌رسد بخواهد مردم را به شورش و قيام مسلحانه دعوت کند. اسم‌ واقعي‌اش را هم از اول گفته و عکس‌اش را هم سَرْ دَر ِ وب‌لاگش چسبانده. پس ايشان را ديگر چرا دست‌بند زده و به زندان انداخته‌اند؟ جواب فقط در همان يک کلمه‌اي که قبلا گفتم خلاصه مي‌شود: آگاهي دادن به مردم. "بيلي‌ومن" يکي از وب‌لاگ‌هاي خوب و خواندني‌ست. مراجعه‌کننده به آن با نويسنده‌اي -ببخشيد! بيلي را فراموش کردم؛ نويسندگاني- صميمي رو به روست که با زباني صريح، افکارشان را قلمي مي‌کنند و اين براي حکومت خطرناک است.

زندانيان مجازي بايد بدانند وسط دعوا حلوا تقسيم نمي‌کنند و هر کسي درگير است مي‌خواهد از خودش دفاع کند. حکومت ما هم که فکر مي‌کند وب‌لاگ‌نويسان ِ سياسي با او دعوا دارند و مي‌خواهند او را بزنند (و شايد زياد هم اشتباه نمي‌کند)! پس "سپر" اينترنتي را جلويش مي‌گيرد و مثلا از خود دفاع مي‌کند. اين "سپر"، البته مثل آب‌کش سوراخ سوراخ و مثل جگر زليخا پاره پاره است و خاصيت تدافعي‌ي چنداني ندارد ولي هر چه که هست، به حکومت دل‌گرمي مي‌دهد که چيزي به عنوان مانع، روبه‌روي خودش گرفته و شايد اثرات ضربه را کم کند.
سخن کوتاه؛ در مقابل زنداني تازه‌وارد برمي‌خيزيم و ورودش را خوش‌آمد مي‌گوييم! اسد جان! به جمع زندانيان سياسي‌ي مجازي خوش آمدي!

Posted by sokhan at 01:50 PM | Comments (4)

December 25, 2006

بازي شادي‌آفرين ِ يلدا

بعد از چند روز که فرصتي دست داد و به اينترنت وصل شدم، متوجه بازي جالبي شدم که به پيش‌نهاد سلمان جريري –نويسنده‌ي اولين وب‌لاگ فارسي- شروع شده و تعداد زيادي از وب‌لاگ‌نويسان را به ميدان کشانده است. خيلي خوشحالم که اين بازي جمعي، باعث شادي و تحرک وب‌لاگ‌نويسان شده است و انشاءالله مثل ساير کارهاي جمعي به کدورت منتهي نشود. اين که جناب عباس عبدي نوشته‌اند که بازي و اين‌جور چيزها از ايشان گذشته است به نظرم صحيح نيست و هيچ‌وقت براي بازي کردن دير نيست. آقاي ابطحي هم نشان دادند که هر کسي با هر سني، با هر موقعيت سياسي و اجتماعي‌يي، با هر لباسي، و حتي با هر وزني! مي‌تواند بازي کند و در شور و نشاط جمعي جوانان حضور يابد. من هم به دعوت اسد و بيلي عزيز در اين جمع شاد حاضر مي‌شوم:

1- وقتي تند مي‌نويسم، خط ِ خودم را خودم هم نمي‌توانم بخوانم! به همين خاطر کم‌تر مي‌نويسم و بيش‌تر تايپ مي‌کنم. نوشتن با خودنويس و تايپ با ماشين‌هاي تحرير ِ قديمي را دوست دارم. جوهر آبي رنگ را ترجيح مي‌دهم. عاشق بوي کتاب و کتابخانه‌ام.

2- کم‌تر از ته دل مي‌خندم و بيش‌تر، لبخند ِ ازروي‌عادت بر لب دارم. خنده‌هاي از ته ِ دل من زماني‌ست که با پسرم آگهي‌هاي تلويزيون‌هاي داخل و خارج از کشور را تقليد مي‌کنيم! "حميـــــــــد؟!"

3- موقع گوش دادن، به چشم گوينده نگاه مي‌کنم. ضمنا اگر چيزي شنيدني به گوشم بخورد مي‌توانم گفت‌وگوي دو نفر را با دو گوش، به طور هم‌زمان و مجزا بشنوم! از فضاي خالي مابين جملات و مکث‌ها و کلمات تکراري، براي شنيدن صحبت‌هاي نفر ِ دوم استفاده مي‌کنم. در جمع ابدا اهل شوخي و بذله‌گويي نيستم و زياد هم از آدم‌هايي که مزه مي‌پرانند خوشم نمي‌آيد. کم‌تر بالاي منبر مي‌روم و بيش‌تر شنونده هستم. سعي مي‌کنم زياد وارد بحث نشوم اما نسبت به آدم‌هايي که فضل‌فروشي مي‌کنند و مردمي را که دارند زندگي‌شان را مي‌کنند به ريشخند مي‌گيرند رحم ندارم!

4- تحمل نشستن در يک جا را ندارم. به مهماني‌هاي شلوغ حتي‌المقدور نمي‌روم. خيلي سخت بتوانم در مهماني چيزي بخورم. از ديدن هجوم به سمت ميزهاي شام و کساني که مي‌توانند در يک بشقاب، قرمه‌سبزي و لازانيا و خوراک مرغ و راگو و ژيگو و زبان و رُست‌بيف و سالاد شيرازي و نان باگت را جا دهند و همه‌ي اين‌ها را يک‌جا و با اشتهاي تمام بخورند لذت طنزمدارانه مي‌برم!

5- دو بار وزنم را با ورزش کم کردم: يک بار 25 کيلو و بار ديگر 30 کيلو. به نظرم هيچ کاري مشکل‌تر، از خانه بيرون زدن و در گرما و سرما دويدن نيست! به همين خاطر، هر بار دويدن ِ طبق برنامه را رها کردم، دوباره ترازو به عدد 100 نزديک شد و گاه از آن گذشت. با کمال تاسف و تاثر باز گرفتار اضافه وزن هستم و خيلي از اين بابت دلخورم. براي بار سوم هم فکر نمي‌کنم انگيزه و ميل به يک سال ورزش مرتب داشته باشم. اراده کنم مي‌توانم، ولي چون از کار نصفه‌نيمه بدم مي‌آيد، تا مطمئن نشوم شروع نمي‌کنم. فعلا هم مطمئن نيستم، براي همين کاري نمي‌کنم! سردردهاي شديد و فشار ِ خون بسيار بالا شايد مرا وادار به تکرار اين کار کند؛ شايد هم نکند!

اين پنج نفر را هم که در جايي نديدم دعوت شده باشند به حضور در بازي دعوت مي‌کنم (اميدوارم قبلا دعوت نشده باشند و اين دعوت را با وجود فيلتر شديد و غليظ ببينند):
مسعود بهنود – محمد آقازاده – بهنام و بيتاي کافه تيتر (که اميدوارم پلمب و فک پلمب ِ کافه، زياد خسته‌شان نکرده باشد) – تارنوشت – بيژن صف سري- مسعود برجيان (انگار شد هفت نفر، که به قول استاد الهي‌قمشه‌اي، ايرادي هم ندارد!)

از پارساي عزيز هم ممنونم. نه تنها مشقتي نبود، بسيار هم از حضور در جمع عزيزان شاد شدم و لذت بردم.

Posted by sokhan at 08:38 AM | Comments (3)

December 20, 2006

عَرضه‌اي جديد از دشمن‌شناس عزيز

سي.دي جديد شهرام ناظري به بازار آمد. نمونه‌ي کار را مي‌توانيد در وب‌لاگ "پارسانوشت" ببينيد.

***

طنز "دشمن‌شناس" را دوست دارم. هرگاه به اينترنت دست‌رسي داشته باشم، طنز دو نفر را حتما مي‌خوانم: ايشان و ملاحسني در کانادا. هرچند سبک‌شان با هم متفاوت است اما مايه‌ي طنزشان يکي‌ست: انسان؛ و همين نوشته‌هاي‌شان را خواندني مي‌کند.

طنزدشمن‌شناس را دوست دارم چون ذهن را درگير مي‌کند. چشم موقع خواندن، وقتي از روي کلمات سُر مي‌خورَد، دو حالت پيش مي‌آيد: يا از روي کلمه و حروف آن رد مي‌شود و اثري در ذهن باقي نمي‌ماند؛ يا ضربه‌اي مي‌خورد به ساير کلمات خفته در حافظه و فعل‌وانفعالي به وجود مي‌آورد. اين حالت دوم را خواننده‌هاي حرفه‌اي دوست دارند. طنز خوب هم طنزي‌ست که کلماتش اين فعل‌وانفعال را به وجود آوَرَد نه فقط تبسمي بر لب نشاند و کسي را بخنداند. طنز دشمن‌شناس چنين طنزي‌ست. اميدوارم بيش‌تر بنويسد.

Posted by sokhan at 07:57 PM | Comments (1)

تبريک و تهنيت

ورود "بيلي و من" را به جرگه‌ي طنزنويسان کشور تبريک و تهنيت عرض مي‌نماييم. اميدواريم در دراز کردن هر چه بيش‌تر دولت‌مردان لر، به ويژه شيخ‌الرئيس اصلاح‌طلبان، موفق و مويد باشند.
تعاوني طنزنويسان خرم‌آباد و حومه
بولوار امام خميني، جنب چلوکبابي سعادت، تلفن: 26543
«فروشنده‌ي انواع لوازم‌التحرير، سي.دي‌هاي مجاز، روبان و گل سر و کش قيطاني، فيلمبرداري از مجالس عقد و عروسي، آموزش زبان انگليسي با متد نصرت فقط در 10 روز،